یک شهری هست که همۀ راههای تجاری شرق و غرب از آن میگذرد... شهری که مثل یک دروازه، قرنهاست محل تبادل باارزشترین کالاهاست... ابریشم، ادویه، طلا و جواهرات... حالا این دروازه چند وقتی است که بسته شده، آن هم درست وقتی همۀ جهان به آن وابسته است! قسطنطنیه، پایتخت امپراتوری بیزانس سقوط کرده و اروپاییها باید دنبال یک راه جدید برای زنده نگهداشتن تجارتشان بگردند.

آنها میدانستند که بین خشکیهای بزرگ را دریاها و اقیانوسهای عظیم گرفته؛ طی قرنها خیلی از این خشکیها را کشف کرده بودند، به بخشهای زیادیش سفر کرده بودند. مثلاً چین و اروپا با وجود آن همه فاصله، همدیگر را میشناختند، با هم ارتباط داشتند... اما مردم عادی تصوری از کروی بودن زمین نداشتند. داریم میگویم مردم عادی، عموم مردم، چون نه فقط توی اروپا، توی چین و هند و خیلی جاهای دیگر هم اهل علم پی به این حقیقت برده بودند که زمین گِرد است. یکی از استدلال قدیمی برای اثبات گِرد بودن زمین این بود که میگفتند اگر شما کنار دریا باشی و یک کشتی ازت دور بشود، اول میبینی پایینش ناپدید میشود، بعد یواشیواش میآید بالا و آخرین چیزی که از میدان دیدِ ما میرود بیرون دکل و بادبانش است؛ همین نشان میدهد زمین نمیتواند صاف باشد... این استدلالها وجود داشت؛ اما اینکه به فرض یک عدهای هم بدانند زمین گِرد است دلیل نمیشد همۀ خشکیهای روی زمین را بشناسند یا از وجود سرزمینهای دیگر مثل آمریکا هم خبر داشته باشند. نه. خیلی چیزها را نمیدانستند.
تصور اروپاییها از جهان، ادامه و در واقع میراث چیزی بود که بطلمیوس در قرن ۲ میلادی به جا گذاشته بود. بطلمیوسِ ریاضیدان، جغرافیدان و منجم، یکی از اولین کسانی بود که نگرش انسان اروپایی به جهان و جغرافیا را پایهریزی کرد. همان بطلمیوسی که در اپیزودهای پیش دربارۀ نظریۀ زمینمرکزیاش هم صحبت کردیم و گفتیم که برای ۱۴۰۰ سال، یعنی تا زمان کوپرنیک، نظریهاش مدل غالب در علم نجوم بود. اما همین انسان بزرگ کتاب دیگری هم داشت به نام «جغرافیا» که در آن دربارۀ نقشههای جهان، موقعیت مکانها، آب و هوا، و اقوام و فرهنگهای مختلف اطلاعات داده بود... این کتاب یکی از اصلیترین منابع جغرافیایی برای اروپاییها بود.
بطلمیوس توی کتابش از یک روشی برای نقشهکشی استفاده میکند به اسم روش پیشبینی؛ که میآید از اطلاعات مربوط به عرض و طول جغرافیایی مکانها استفاده میکند برای ترسیمشان روی یک سطح صاف... این سیستم کارتوگرافی بطلمیوس نسبت به زمان خودش، یعنی حدود هزار و هشتصد سال پیش خیلی دقیق محسوب میشده ولی خب متکی بوده بر اطلاعات موجود، و اطلاعات بشر در خیلی از نقاط جهان در آن زمان دقیق و کامل نبوده.
بطلمیوس از چین، از آفریقا، از هند، از ایران و خاورمیانه نوشته بود، توی ترسیماتش نقشهها و راههای دریایی بینشان را کشیده بود؛ ولی از آمریکا و سرزمینهای ناشناخته چیزی نگفته بود... گذشت قرنهای بسیار و رسیدنِ رنسانس هم توی دانش جغرافیایی مردم اروپا تغییر بزرگی به وجود نیاورده بود. نقشههای بطلمیوس با وجود نواقص و اشتباهاتی که داشت برای نزدیک ۱۴۰۰ سال مرجع اصلی دریانوردها و بازرگانها بود... و اینجوری بود که مردم اروپا در قرن ۱۵ حتی به یقین نمیتوانستند بگویند که زمین گِرد است، چه برسد به اینکه بدانند یک خشکیِ بزرگ دیگری روی زمین هست که از وجودش خبر ندارند.
حالا این وسط آمریکا چه میگوید؟ چه شد که قارۀ آمریکا کشف شد؟ اصلاً چه شد که یکدفعه همه افتادند دنبال کشف سرزمینهای جدید؟ بیایید از چند زاویه به این قصه نگاه کنیم، ماجرا را با هم ببریم جلو، ببینیم به کجا میرسیم.
اواخر قرون وسطاست... از یک طرف اروپا تازه دارد از بحرانهای پشت سر همِ جنگ و بیماری بیرون میآید و برای بقا احتیاج دارد تا توسعه پیدا کند و شریکهای جدید دستوپا کند. همزمان، ابزارها و وسایل ارتباطی جدید هم در حال ظهورند؛ سفرهای طولانیتر ممکن میشود و بشر بیشتر از قبل میفهمد که با سیر و سفر در زمین خدا چیزهای زیادی میتواند به دست بیاورد. همین موقعهاست که قطبنما و نقشههای دقیقتر وارد بازی میشوند و دریانوردها دیگر میتوانند بهتر مسیرشان را پیدا کنند و گم نشوند... تفاوتش مثل قبل و بعد ظهور گوگلمَپ برای ماست.
اینجاست که در جهانِ شناختهشدۀ آن زمان یک عده آدم معاشرتی هم پیدا میشوند، کسانی که اهل ارتباط برقرار کردناند. شخصی یا در قالب نمایندۀ دولتها سفر میکنند به سرزمینهای مختلف، که هم تجربههای تازه به دست بیاورند و آبدیده شوند، هم یک پولی بگذارند در جیبشان... نمونهاش کی؟ مارکو پولوی ونیزی.
مارکو پولو تاجری بود که از ۱۵ سالگی راهی سفرهای طولانی و خطرناکی به آسیا، بهخصوص چین شده بود... همراه بابا و عمویش آمده بود سمت شرق و این مسافرت ۲۴ ساله، مارکو را از طریق جادۀ ابریشم به خیلی از کشورهای آسیایی مثل ایران و افغانستان و هند و چین و مغولستان رساند.
ذات تجارت و سفر طولانی چیزی است که خب در آن دوره خیلیهای دیگر هم انجام میدادند؛ این اتفاق خارقالعادهای نبوده. طی سفر هم طبیعی است که آدم با فرهنگها و تمدنهای مختلف آشنا میشود، تجربههای هیجانانگیز به دست میآورد؛ بعدش میآید برای رفقایش، برای بچه و نوه نتیجهاش تعریف میکند. اینها پس هیچکدام دلیل نمیشود. پس چیِ مارکو پولو متفاوت بود؟ در واقع چرا ما ایشان را میشناسیم؟ بهخاطر کتابش. مارکو پولو در سال ۱۲۹۹ یک کتابی نوشت از شرح سفرها و ماجراجوییهایش به اسم «سفرهای مارکو پولو» که تبدیل شد به یکی از مهمترین سفرنامههای تاریخ... توی این کتاب، از سکونتش در دربار قوبلایخان مغول، تا سفرها و مشاهداتش در مسیر جادۀ ابریشم، ایران، هند، ساختار اجتماعی و اقتصادی، رسم و رسوم فرهنگی و عجایب سرزمینهای شرقی نوشت. مارکو از ثروت عظیمی که در آسیا پنهان بود نوشت: از شهرهایی که خیابانهایش با طلا فرش شده، یا قصرهایی که سقفشان از الماس است... این حرفها یکجوری اروپاییها را به هیجان آورد که فکر کردند چه اشتباهی کردهاند که تا الان از آسیا غافل بودند.
مارکو آمد شرق مرموز و نادیده را، همان شرق اگزوتیکی که همهچیزش با غرب فرق میکند، قیافه، رنگ پوست و موی آدمهایش، فرهنگشان، داستانها و اسطورههایشان با اروپا متفاوت است... آمد این شرق را به مردم غرب معرفی کرد و یک تصویر جذاب برایشان ترسیم کرد.
چیزهایی که مارکو پولو توی کتابش نوشته، جذابیتش به کنار، تا مدتی اینطور تصور میشد که بیشترش مندرآوردی است و حاصل تخیل و تصور خودش است؛ چون توی ماجراهایش یکدفعه پای جادو و جادوگر و اژدها به میان میآمد و جلوههای ویژهاش زیاد شد؛ برای همین خیلیها فکر میکردند اکثراً تخیلی است. اما بعدها محققها و کاوشگرها تأیید کردند که لابلای اغراقهایش، مارکو حقیقتهایی هم از تاریخ گفته که درست است و ثابتشده است... الان اینطور حدس میزنند که احتمالاً مارکو یکسری از وقایعی که شخصاً تجربه کرده را پیازداغش را زیاد کرده و اغراقشده نوشته؛ اما خب محتمل است یک جاهایی هم نشسته باشد پای صحبت مردم محلی، یا از منابعی استفاده کرده که آنها معتبر نبودند و در آنها راست و دروغ قاطی بوده.
در هر صورت کتاب مارکو پولو نقش خیلی مهمی در تحریک ذهن کاوشگران اروپایی داشت و یکی از مهمترین تأثیراتش این بود که اروپاییها را به فکر سفر به سرزمینهای دورتر انداخت و ایدۀ کشف سرزمینهای جدید را در ذهنشان کاشت.
دیدیم غربیها چطور داشتند به شرق نگاه میکردند. حالا بیایید ببینیم از آنطرف چه خبر بود. یادتان است چند سال پیش یک اپیزود ویژه داشتیم دربارۀ یک تاجر چینی ایرانیالاصل، به اسم ژنگهه؟ ژنگهه اوایل قرن ۱۵ به دستور امپراتور سلسلۀ مینگ، سفرهای دریایی مفصلی به جاهای مختلف دنیا کرد: از سواحل جنوبی آفریقا گرفته تا هند، جنوب ایران و شبهجزیرۀ عربستان... با یک ناوگان عظیم و هزاران ملوان همراهش کلی جا را گشت؛ مراکز تجاری به وجود آورد، هر جا که میرفت را علامتگذاری میکرد روی نقشه. کشتیهای عجیب و غریب و پیچیدهای هم داشت.
ژنگهه میتوانست با کشتیهایی که دولت چین در اختیارش گذاشته بود، چینیها را تبدیل به اولین مردمی بکند که اقیانوس آرام را طی کردند و حتی به اروپا میرسید... اما با وجود تمام دستاوردهایی که از سفرها به دست آمده بود، چین اواخر قرن ۱۵، یواشیواش وارد یک فاز انزواطلبی شد.
چینیها درست زمانی که میبایست ثمرۀ تلاشهای ژنگهه و امثال ژنگهه را درو میکردند، درِ تجارت و ارتباط با دنیای خارج را بستند... و نه فقط این، که خیلی از مدارک و اطلاعات باارزشی که از کاوشهایشان به دست آورده بودند را هم سوزاندند و از بین بردند. چرا؟ چون رهبرهای چین از نفوذ ایدهها و فرهنگهای خارجی میترسیدند و نگران بودند مبادا این چیزها ثبات سیاسی و اجتماعی کشورشان را به هم بزند. برای همین کرکرۀ ارتباط با جهان را پایین کشیدند و از تریبونهای رسمیشان اعلام کردند: «بعضی از این مسئولین هی خارج خارج میکنند. دیگه همه میدانند ماییم که نزدیک قلهایم؛ بالاسرمان هم کسی نیست. پس بیخود دنبال ارتباط و مذاکره و این چیزها نباشید، اینها همهاش بیاساس است.» و اینطوری شد که عصر کوتاه اکتشافات چینیها همانجوری که زود آمده بود زود هم به سر رسید.
پس بخواهیم برگردیم سر موضوع خودمان گفتیم یک عدهای از اهل اروپا بودند، که تجارت و سیاحت را یکی کردند و سفر کردند به جاهایی که فرسنگها از دنیایی که با آن آشنا بودند به دور بود؛ با اقلیمها و مردم جدید روبهرو شدند و لذت کشف را چشیدند. این شد یک سرِ ماجرای عصر اکتشاف.
تجارت داشت اروپا را ثروتمندتر میکرد. بخش بزرگی از کالاهایی که توی اروپا مبادله میشد، از سرزمینهای شرقی میآمد: ابریشم، ادویه، جواهرات، فلز، ظروف چینی، و پارچه... اینها کالاهایی بودند که بین شرق و غرب رد و بدل میشدند و بیشتر این مبادلات هم از مسیر تجاری معروف «راه ابریشم» انجام میگرفت.
راه ابریشم البته میدانید لزوماً یک راه سرراست و جادۀ مشخص نبود؛ یک مجموعه از مسیرهای تجاری بود که از دوران باستان به هم متصل شده بودند: از چین در منتهی الیه شرق شروع میشدند، از آسیای مرکزی و خاورمیانه میگذشتند و در اروپا و غرب به پایان میرسیدند... البته این راه فقط هم برای تجارت کالا نبود؛ یک شاهراه بزرگ فرهنگی و فکری هم بود. از همین مسیرها بود که دینهایی مثل بودیسم و اسلام از شرق به غرب منتقل شدند و در مناطق مختلف گسترش پیدا کردند. ایدههای علمی، فلسفی فرهنگیای هم که بین شرق و غرب رد و بدل میشد همین راه را میگذراند: کتابهای ریاضی و پزشکی از سرزمینهای اسلامی به اروپا میرفت و در عوض فرهنگ و هنر غرب به شرق میرسید.
این شبکۀ جادهها میشود گفت سه تا مسیر اصلی داشت: یکی را به آن میگفتند مسیر شمالی که از آسیای مرکزی و از کشورهای امروزی قزاقستان و ازبکستان و ترکمنستان، بعد ایران و ترکیه عبور میکرد... یکی مسیر جنوبی بود که از طریق شبهجزیرۀ عربستان و از میان کشورهایی مثل یمن و عربستان سعودی و مصر و سوریه میگذشت... یکی هم مسیر دریایی بود که از اقیانوس هند و دریای سرخ رد میشد... همۀ این راهها در نهایت به یک مقصد منتهی میشدند: قسطنطنیه یا کنستانتینوپول.
قسطنطنیه پایتخت امپراتوری روم شرقی یا بیزانس بود، جزو بزرگترین مراکز فرهنگی هنری جهان؛ شاهراه تجاری و دروازۀ آسیا به اروپا. و هرکس و هرچیزی که میخواست از شرق به غرب برود یا برعکس، میبایست از این شهر رد میشد. اما همچین نقطۀ مهمی افتاده بود دست ترکان مسلمان عثمانی... گفتیم قبلاً و میدانید که در سال ۱۴۵۳ امپراتوری بیزانس به دست عثمانیها از هم پاشید و افتادنِ قسطنطنیه به دست مسلمانها، جدای از همۀ معادلات سیاسیای که در منطقه به هم ریخت، اوضاع تجارت را هم بهکلی تغییر داد. چهجوری؟ قسطنطنیه گلوگاه تجاری شرق و غرب بود؛ ایستگاه آخر راه ابریشم بود و حالا این ایستگاه افتاده بود دست کسانی که میتوانستند با کوچکترین بهانهای راه ترخیص کالا را ببندند، دیگر صادرات و واردات هوتوتو. اروپاییها باید دنبال راههای تازهای برای بازرگانیشان میگشتند تا از مسیرهای جدیدی به هند و چین و سرزمینهای اینور برسند... یکی از گزینههایی که داشتند چه بود؟ مسیر دریایی.
خب یک دقیقه همینجا نگه داریم. پس تا الان دو تا اتفاق را برای شروع عصر اکتشاف پیش گرفتیم... یکی ظهور آدمهایی که بهخاطر پیشرفتهای فنی و امکانات و تجهیزات جدید تصمیم گرفتند تجارت را همراه کنند با سیاحتهایشان و با جاهایی که کمتر میشناختند وارد روابط بازرگانی شوند... دوم هم اینکه فهمیدیم قسطنطنیه که قبلاً مقصد نهایی خیلی از تجارتهای شرق و غرب بود، وقتی امپراتوری بیزانس از بین رفت دیگر مثل سابق نقطۀ قابلاتکایی برای تجارت کالا نبود و نمیشد به خیال راحت از آن عبور کرد. حالا میخواهیم سومین حلقۀ این ماجرا را هم وارد قصهمان کنیم.
در سال ۱۴۱۹ یک برنامۀ بیسابقۀ کاوش در جهان به رهبری پرتغالیها کلید خورد. چند سالی بود که پرتغالیها رفتوآمد به آفریقا را شروع کرده بودند و سودهای کلانی که از تجارت با آن منطقه عایدشان شده بود خیلی به دهنشان مزه کرده بود. طلا، نمک، عاج فیلهای آفریقایی، پرتغالیها اینها را به ثمن بخس میخریدند میآوردند با خودشان و به قیمت گزاف میفروختند به باقی اروپا. پرتغالیها دوست داشتند خودشان را بهعنوان تاجرهای دریانورد منطقه به همه بشناسانند؛ برای همین وقتی دیدند قسطنطنیه افتاده دست مسلمانها و دیگر نمیشود از آن مسیر تجارتشان را پیش ببرند، تصمیم گرفتند پی یک راه دریایی بگردند به آسیا که ادویه و ابریشم و جواهر و کالاهای دیگر آسیایی را هم به سبد محصولات تجاریشان اضافه کنند و بازار را به قبضه در بیاورند.
شاهزادۀ پرتغال، هنری که آنقدر عشق کشتی و دریا بود که به او میگفتند هنری دریانورد، یک مدرسۀ دریانوردی تأسیس کرد با این نیت که ملوانهای حرفهای تربیت کند. بهترین جغرافیدانها، منجمها، ریاضیدانها، نقشهکشها و ملوانهای آن زمان را دور هم جمع کرد و یک اتاق فکر حسابی راه انداخت... هدف؟ این بود که اصولی کار کنند و از هر چیزی که میدانستند (یا نمیدانستند!) استفاده کنند تا بتوانند به هند برسند. دربارۀ جذرومد، جریانهای اقیانوسی، انواع و اقسام بادها و ستارهها و هر چیزی که به سفر دریایی کمک میکرد تحقیق کردند و با کشتیهای جدید و مقاومی که با بهروزترین فناوری آن زمان میشد ساخت، پروژۀ بلندپروازانۀ سفر به هند را شروع کردند. شروع کردند به کاوش... سواحل غربی آفریقا را گرفتند، قدم به دنیای ناشناختهها گذاشتند و رفتند بلکه بتوانند از راه دریا به هند برسند.
یکی از چیزهایی که به پرتغالیها در این سفرها خیلی کمک کرد، کشتیهای جدیدی بودند به اسم "کاراول" (Caravel). این کشتیها خیلی سریعتر و مانورپذیرتر از کشتیهای نسلهای قبل بودند و چون جثۀ بزرگی هم نداشتند، راحتتر میتوانستند توی آبهای عمیق و دریاهای دور از ساحل حرکت کنند. قطبنما و اسطرلاب و اینها هم که گفتیم، ابزارهای جدیدی بودند که به دریانوردها این امکان را میداد در اقیانوسهای ناشناخته مسیرشان را پیدا کنند.
با این حال، با وجود فشردهترین تمرینهایی که پرتغالیها برای پروژۀ سفر به هند برنامهریزی کرده بودند، تلاشهایشان ناکام میماند و هر بار به شکست ختم میشد... تا پیش از مرگ شاهزاده هنری در سال ۱۴۶۰ پرتغالیها بیشتر از ۵۰ گروه کاوشی اعزام کردند تا جهان را بگردند و مسیرهای جدید پیدا کنند؛ اما جریانهای اقیانوسی، بادهای مخالف، دزدهای دریایی، خطرهای پیشبینیشده و پیشبینینشده باعث گم شدن خیلی از کشتیها و مرگ ملوانهایشان میشد... کشتیها از کنار سواحل غربی آفریقا رو به جنوب میرفتند، میرفتند، میرفتند، و یکدفعه یکجا دیگر نمیدانستند کدام نقطه از سفرشاناند... یا گم میشدند، یا اگر عمرشان به دنیا بود و توی خشکی کناره میگرفتند، به یک گوشۀ نامعلوم از آفریقا میرسیدند... برای ما احتمالاً عجیب است که این همه سال، حتی یک مورد موفق از سفر دریایی به هند نداشتیم.
سفرهای اکتشافی پرتغالیها به قصد پیدا کردن مسیر دریایی به هند تا دو سه دهۀ دیگر هم بینتیجه ماند؛ تا اینکه در سال ۱۴۹۷ یک گروه اعزامی به فرماندهی واسکو دا گاما (Vasco da Gama) سفری را شروع کرد که بالاخره به نتیجه رسید. دا گاما و خدمهاش با چهار تا کشتی از لیسبون پرتغال راهی شدند. پادشاه پرتغال، خودش شخصاً فرماندهی این گروه را به دا گاما سپرده بود... بعد از ده ماه سفر طاقتفرسا، کشتیهای پرتغالی به جنوبیترین نقطۀ آفریقا رسیدند. مسیر رو به جنوب بالاخره تمام شده بود و پرتغالیها از آنجا به بعد میتوانستند به سمت شرق حرکت کنند و به آسیا برسند. به این نقطۀ جنوبی آفریقا از چند سال پیشتر اسم «دماغۀ امید نیک» (Cape of Good Hope) را داده بودند؛ چون بعد از سالهای شکست و ناامیدی، رسیدن به آن نقطۀ امیدی بود برای ادامۀ سفر به مقصد هند...
بالاخره در ۲۰ مه ۱۴۹۸ واسکو دا گاما و خدمهاش به کالیکوت هند رسیدند و پرتغال تبدیل به اولین کشور اروپایی شد که از طریق دریا به هند سفر میکند... این سفر از دا گاما یک قهرمان ملی ساخت و مسیر تجارت بین اروپا و آسیا را به طور کامل عوض کرد. توی آن رقابت سخت و سنگین تجارت، انحصار بازرگانی با هند به دست پرتغال افتاد... اما خب هند کجا آمریکا کجا؟ این اینور آن آنور، چه ربطی دارند به هم؟ خدمتتان عرض میکنم.
یکهتازی پرتغالیها برای رسیدن به هند از طریق دور زدن آفریقا دو تا پیام به کشورهای اروپایی رقیبش میداد: یکی اینکه پرتغالیها این مسیر را فقط برای خودشان میخواهند و هیچ خوش ندارند رقیبی در دریاهای آن سمت برای خودشان داشته باشند. اما پیام بعدی این بود که وقتی اینها این همه سال، نزدیک ۸۰ سال دارند با این سرمایۀ هنگفت، این همه نیروی متخصص و ابزار مدرن، دارند همۀ توانشان را میگذارند که از این طرف به هند برسند و تازه حالا آیا موفق بشوند، آیا نشوند، شاید بشود به راههای دیگری هم فکر کرد... شاید مسیر راحتتری هم وجود داشته باشد.
وقتی اروپاییها در قرن ۱۴ متون کلاسیک را دوباره کشف کردند و از نو شروع کردند به خواندن آثار قدیمی، به بطلمیوس که رسیدند دیدند ای دل غافل، این بابا که از خیلی وقت پیش دارد میگوید زمین احتمالاً گِرد است؛ پس چه کار میکردیم ما تا حالا؟ برداشتند ادعای بطلمیوس را با دانش روزشان مطابقت دادند و دلشان قرصتر شد... به چه؟ به اینکه شاید بشود به جای اینکه کشتیهایمان را از شرق برسانیم به هند، از غرب برویم و دور بزنیم! مگر زمین گِرد نیست؟ پس احتمالاً از آنور هم میتوانیم به هند برسیم، شاید حتی زودتر و سریعتر... فهمیده بودند زمین گِرد است، اما مشکل اینجا بود که نمیدانستند چقدر بزرگ است.
اواخر قرن ۱۵، اسپانیا، همسایۀ تازهتأسیس پرتغال هم دلش میخواست یک راه دریایی به سمت آسیا پیدا کند؛ نمیخواست عقب بماند از بازار پررونق تجارت... ولی خب راه دریایی به جنوب را پرتغالیها مسدود کرده بودند؛ نمیشد از آن ور رفت. این شد که عرصه برای یک کار دیوانهوار باز شد.
یک دریانورد ایتالیایی بود، تقریباً همسن و سال الان من، سیوهفت، هشت ساله. این آقا از جوانی، بَلکَم نوجوانی عاشق دریا و دریانوردی بود؛ شده بود ملوان ناوگان دریایی جنوا. سفرنامۀ مارکو پولو را هم خوانده بود و بزرگترین آرزویش شده بود اینکه با کشتی برود هندوستان، ادویه و کالاهای دیگر را از شرق با خودش بیاورد اروپا برای تجارت؛ اما یک سؤالی هم مدام توی کلهاش میچرخید و ولش نمیکرد: اینکه اگر به جای شرق بروم به غرب چه میشود؟ اسم این آقا کریستف کلمب بود. موقعی که داریم از او حرف میزنیم هنوز واسکو دا گاما نتوانسته بود از پایین آفریقا بگذرد و برسد به هند، چند سالی قبل از آن ماجراهاست. کریستف کلمب که دیده بود پرتغالیها چهجور کِشتی را اینور و آنور میکنند تا کشتیهایشان را برسانند به هند، یک روز پاشد رفت پیش پادشاه پرتغال، گفت آقا من یک عرضی دارم، ببین چه میگویم. شما این همه سال است دارین زور میزنین آفریقا را رد کنید که برسین به هند. درسته؟ هنوز که هیچی به هیچی است؛ آنقدر هم خرج کردین نشده. بیاین پول دو تا از این سفرها را بدین به من، حامی من بشین، من میخواهم از غرب بزنم به آب برسم به هند. زمین گِرد است دیگر، الان همه میدانند... معلوم نمیکند، یکهو دیدین زودتر رسیدیم. خطر و اینهایش هم که مال من است، بلایی باشد سر من میآید، افتخاری باشد نصیب شما میشود.
پادشاه پرتغال یک دستی به ریشش کشید احتمالاً، یک نگاهی به کلمب کرد، گفت به نظرت خُلیم ما؟ ۸۰ سال است داریم دهن خودمان را صاف میکنیم که چه؟ نمیبینی هر بار داریم یک قدم نزدیکتر میشویم به هند؟ چی است اسمت تو اصلاً؟ کریستف کلمب. بیا، اصلاً همچین اسمی به دریانوردها میخورد؟ نه آقا جان، برو رد کارت، برو خدا روزیات را جای دیگر حواله کند.
کریستف کلمب اولش پیشنهادش را پیش پرتغالیها برده بود، ولی خب آنها سرشان به مسیر خودشان گرم بود، کلی هزینه کرده بودند برایش و میدیدند راه زیادی هم نمانده تا به ثمر برسد تلاششان، قبول نکردند ایدهاش را؛ گفتند مرسی نمیخواهیم. کلمب هم همان فرمان را رفت از پرتغال به اسپانیا، رفت دربار پادشاه و ماجرا را از اول تعریف کرد برایشان. گفت قربان بنده اشتباه کردم اصلاً از اول رفتم آنور. اینها نمیفهمند چه چیزی را دارند از دست میدهند. آقا، زمین مگر گِرد نیست؟ خب پس یعنی احتمالاً میشود بهجای اینکه بخواهیم آفریقا به این درازی را رد کنیم، از اینور یک تکپا برویم برسیم به هند... والا اینها صد سال است دارند زور میزنند، آخرش آیا برسند آیا نرسند؛ سرمایهاش را به من بدهید من رفتم و برگشتم. تازه میتوانیم کاروان تبلیغی مسیحیت بزنیم، برویم آنجا ساکنان آنجا را هم هدایت کنیم به راه راست که فردای قیامت فقط خودمان نرویم بهشت، دست یک عده دیگر را هم بگیریم ببریم.
توی اسپانیا، ملکه ایزابل یکم، کسی بود که پیشنهاد کریستف کلمب را روی هوا زد. ملکه خودش جزو کسانی بود که میدانست پرتغالیها به اینکه درآمدشان را با کسی شریک شوند رضایت نمیدهند، خودش هم از قبل به فکر پیدا کردن یک راه تازه به سمت به هند و شرق بود، برای همین قبول کرد که هزینۀ سفر کریستف کلمب از راه غرب را بدهد و شانسش را امتحان کند. به هر حال این فکر چند وقتی بود که توی سر یک عده میچرخید، اما یک نفر باید پیشقدم میشد که این ریسک سنگین را قبول کند؛ حالا هم که ایزابل میدید یک نفر سرش درد میکند برای ماجراجویی و حاضر است همچین خطری را به جان بخرد، در اختیار گذاشتن سرمایۀ سفر دیگر خیلی مسئله بزرگی نبود. البته که بود، همین که بشود حاکم یک مملکت را راضی کرد برای رسیدن به هند، بهجای شرق، کشتیهایش را بفرستد غرب و برای سفری که هیچ مشخص نبود نتیجهاش چیست از او پول گرفت، همین احتیاج به یک زمینهای دارد، به یک آمادگی برای تغییر، تغییری که در عصر رنسانس به وجود آمده بود.
در سال ۱۴۹۲ سهتا کشتی به فرماندهی کریستف کلمب از آبهای اسپانیا راهی میشود به سمت غرب، به سفری که برای همیشه دنیا را تغییر داد و کریستف کلمب را «کاشف» قارۀ آمریکا کرد... که نگیم کاشف دیگر، کشفِ چی کشک چی؟ کلی آدم و قبایل بومی همان موقع داشتند آنجا زندگی میکردند؛ میدانیم ما. کریستف کلمب حتی اولین اروپاییِ وارد شده به آمریکا هم نیست، مدتها قبلترش سند داریم از وایکینگهایی که پا به قارۀ آمریکا گذاشتند؛ اما خب، میدانیم داریم از چه حرف میزنیم دیگر.
در اکتبر سال ۱۴۹۲ کشتیهای کریستف کلمب بالاخره از دور خشکیهایی را دیدند... بعد از ماهها سرگردانی روی آب، بالاخره رسیده بودند... کلمب و خدمهاش شروع کردند کوبیدن بر طبل شادانه که دیدین؟ دیدین بالاخره زحماتمان به بار نشست؟ دیدین از اینورم میشه؟! اینم از هند! که بله رسیده بودند، منتها در واقع همه به خوبی میدانیم که هند و زرشک، این عزیزان رسیده بودند به یکی از جزیرههای دریای کاراییب، نزدیک آمریکای مرکزی. قصۀ مفصل اینکه چه شد و چطور آمریکا را به قول خودشان کشف کردند را بگذاریم برای یک وقت دیگر، اینجا وارد جزئیاتش نمیشویم... اما خلاصهاش اینکه بدانیم کریستف کلمبی که اسمش با آغاز تاریخ آمریکا گره خورده، در طول زندگیاش چهار بار به قصد هند سوار کشتی میشود و در قارۀ آمریکا از کشتی پیاده میشود. البته فقط در یکی از این سفرها میرسد به خاک آمریکا، تقریباً حوالی کوبای امروزی؛ مابقی دفعات کشتیهایش در جزیرههای سواحل کاراییب مثل هاییتی پهلو میگرفتند. ولی بزرگی خدا، توی هیچ کدام از این سفرهایش کریستف کلمب متوجه نشد جایی که به آن رسیده هند نیست، یک قارۀ دیگر است.
یکجا توی یکی از همین سفرهایش که رسیده بودند به یکی از جزیرههای کاراییب، در گزارشاش نوشته که خب انگاری این سری رسیدیم به ژاپن، یکذره دیگر ادامه بدهیم ایستگاه بعدی چین است؛ بعدیش هم دیگر خودِ خودِ هند است. کریستف کلمب، خدا بیامرز تا آخرین روز زندگیاش هم، نفهمید که پایش را روی قارهای گذاشته که نه خودش، نه هیچ کدام از اروپاییهای همعصرش از وجودش خبر نداشتند.
از اواخر قرن ۱۵، کشف سرزمینهای جدید یکی از بزرگترین جاهطلبیهای اروپاییها شد. پرتغال و اسپانیا، دو قدرت دریایی بزرگ آن زمان، رقابت شدیدی برای پیدا کردن راههای جدید تجاری و کشف سرزمینهای ناشناخته داشتند. پرتغال که راه دریایی به هند را از طریق دور زدن آفریقا پیدا کرده بود سعی میکرد کنترل کامل روی این مسیر را به دست بیاورد و تجارت با شرق را مونوپل کند؛ از طرف دیگر اسپانیا هم که اصلاً دنبال رسیدن به هند به غرب زده بود، دیگر ولکن نبود و سرزمینهایی که به آن رسیده بود را بالا و پایین هی میگشت، هی میگشت.
کلکل رقابت بین پرتغال و اسپانیا، عین دعوای آمریکا و روسیه در جنگ سرد به قدری شدید و حساس بود که کلیسا مجبور شد برای جلوگیری از درگیری وارد ماجرا بشود. در سال ۱۴۹۴، بر پایۀ همان شناخت ناقصی که آن موقع از جغرافیای جهان وجود داشت، پیمانی به اسم «توردسییاس» (Treaty of Tordesillas) بین اسپانیا و پرتغال امضا شد که حد و مرز هر کدام را مشخص میکرد، در واقع دنیا را بین خودشان تقسیم کردند که اختلافی پیش نیاید: یک خط فرضی وسط اقیانوس اطلس کشیدند و گفتند هر کسی در زمین خودش بازی کند... هرچه سرزمین تازه در شرق این خط پیدا کردید، دیدید، خواستید باهاش وارد تجارت شوید مال پرتغال، هرچه هم در غربش بود مال اسپانیا. این تقسیمبندی، یا در واقع پیمان توردسییاس باعث شد پرتغالیها از آن به بعد تمرکزشان را بگذارند روی سرزمینهای آفریقا و هند، آنور اسپانیاییها هم بتوانند سرزمینهای غربی را متر کنند و در سرزمینهای جدیدی که هنوز هم نمیدانستند یک قارۀ جداست جولان بدهند. منتها همین پیمان توردسییاس هم خودش یک سوراخ خندهدار داشت... وقتی این خط صاف فرضی را روی نقشه، توی اقیانوس اطلس میکشیدند، حواسشان نبود که در عمل، یک گوشۀ کوچک از شرق آمریکای جنوبی، یعنی تقریباً برزیل امروزی افتاده اینور خط، یعنی سمت پرتغال! و خب همین موضوع به پرتغالیها اجازه داد که روی آن سرزمینها ادعای مالکیت کنند و جزو قلمروی خودشان بدانندش.
در سال ۱۵۰۱، یعنی حدود ۱۰ سال بعد از ماجرای کریستف کلمب، یک ایتالیایی دیگر به اسم آمریگو وسپوچی که این دفعه با کشتیهای پرتغالی راهی دریاهای غربی شده بود، رسید به سواحل شرقی قارۀ آمریکا و با مردمش آشنا شد... وسپوچی یککم با دید شکاکانهتری به آن سرزمینها نگاه کرد؛ مثل کریستف کلمب مطمئن نبود که اینجا همان آسیا یا هند است. بعد از اینکه رسید، نشانههای مختلف و نقشههای تا آن روز را که گذاشت جلویش و شکل زمین و فاصلهها و سواحل را بررسی کرد، تازه دوزاریاش افتاد این خشکیِ بزرگی که در غرب اروپا پیدا کردند و به آن رفت و آمد داشتند، آنی نیست که فکر میکردند؛ یک قارۀ جدید است.
کف کرده بود از این کشف بشر... حالا دیگر کل داستان عوض شده بود. در گزارشاش به دربار پرتغال درآمد گفت: «اینجا قطعاً آسیا نیست، همهچیزش فرق دارد، مردمش، آبوهوایش، طبیعتش... چطور تا الان نفهمیده بودیم؟ کریستف کلمب روی مردم بومی این سرزمینها اسم Indian یعنی هندی گذاشته بود... اینجا هند نیست، اینها هم هندی نیستند.» ولی اسمی هم به ذهنش نمیرسید؛ گفت حالا عجالتاً بیایید به اینجا بگوییم... سرزمین جدید. بدش نمیآمد به افتخار کشف بزرگی که کرده، اسم خودش را روی این بوموبر تازه بگذارند... ولی خب خجالت میکشید. خلاصه یک چند سالی هم اسم این مناطق، سرزمین جدید ماند تا اینکه در سال ۱۵۰۷، مارتین والتزمولر (Martin Waldseemüller) جغرافیدان آلمانی، اولین نقشهای که این سرزمینهای تازهکشفشده را نمایش میداد را ترسیم کرد و برای اولین بار توی نقشهاش به این قارۀ نویافته نگفت سرزمین جدید، به یاد آمریگو وسپوچی که فهمیده بود آنجا آسیا نیست، روی نقشه نوشت: آمریکا.
باز هم به این راحتی نمیشد ثابت کرد که آمریکایی واقعاً وجود دارد. آنقدر تعداد کسانی که رفته بودند کم بود و آنقدر باور وجود یک خشکی جدید به این بزرگی روی زمین سخت بود که یکدفعه و آنی نمیشد قبول کرد که باشد، تا دیروز نمیدانستیم، امروز میدانیم. جدا از آن، اگر یک قارۀ جدید آن هم به این بزرگی روی زمین بوده که هیچکس هیچ خبری از وجودش نداشته، از کجا معلوم زمین خشکیهای دیگری در آستین نداشته باشد؟
باید یکجوری با آزمایش، ادعای وسپوچی را ثابت میکردند. جغرافیدانها آمدند جریان آب اقیانوسها را بررسی کردند. روند جریان آب اقیانوس آرام را با دقت تماشا کردند، بردند روی جدول و فرمول و حدس زدند که بله، شکل جریان این آب دارد میگوید احتمالاً باید بین اروپا و آسیا یک خشکی بزرگ باشد. اما انگار بشر دلش نمیخواست قبول کند که آنقدر فهمش از جهان ناقص بوده...
یککم دیگر هم گذشت تا در سال ۱۵۲۲ یک هیئت اعزامی به سرپرستی فردیناند ماژلان یک سفر سهساله را تدارک دیدند تا بروند دور دنیا را با کشتی دور بزنند، قارهای که وسپوچی از آن حرف میزد را ببینند و سرآخر برگردند به سرزمین خودشان، اسپانیا.
ماژلان توی این ماجراجویی بزرگ، از اقیانوسها و آبهای ناشناخته عبور کرد و برای اولین بار توانست مسیر غربی از اروپا به آسیا را پیدا کند. این سفر، پر از خطر و سختی بود... توی راه، چند تا از کشتیهای گروه غرق شدند، خدمههایش از گرسنگی و بیماری جانشان را از دست دادند و خود ماژلان هم در یکی از جنگهای محلی کشته شد. از پنج تا کشتیای که راهی این سفر شده بودند، فقط یک کشتی که اسمش «ویکتوریا» بود توانست به سفرش ادامه دهد و برگردد به مبدأ... اما همین بازماندههای کم حرفهای زیادی برای گفتن داشتند، چون آنها اولین دریانوردهایی بودند که دور دنیا را گشتند و برای همیشه ثابت کردند زمین گِرد است و بین اروپا و آسیا، یک خشکی بزرگ، یک قارۀ خیلی بزرگ وجود دارد.
به هر حال، با همین اتفاقات است که ما کمکم وارد یک زمانۀ جدیدی میشویم. سفرهایی که منجر به کشف قارۀ آمریکا شد، سوت شروع مسابقهای را زد که در آن کشورهای اروپایی برای ورود به سرزمینهای جدید سرودست میشکستند و برای استفاده از منابعشان با هم رقابت میکردند. میان همۀ اروپاییها اما شاید بشود گفت شانس با اسپانیاییها بیشتر از بقیه یار بود. خب اینها اولش که خیلی برنامۀ دقیقی نداشتند قرار است وارد کدام بخش قارۀ آمریکا بشوند... همینجوری رسیده بودند وسط زندگی یک عده مردم بومی... شناخت درستی هم نداشتند که اینجایی که آمدند چیزی دارد، ندارد، چهجوری است اوضاعش. ولی اقبال بلند، رساندشان به مرکز امپراتوری آزتکها؛ شهر تِنوشتیتلان، مکزیکوسیتی امروزی و خیلی نگذشت که اسپانیاییها توانستند فتوحاتشان را توی آمریکا شروع کنند. داستان مفصلش را گفتهایم قبلاً در اپیزودهای مربوط به تمدنهای قارۀ آمریکا... گروههای کُنکیستادور (Conquistador) تشکیل شد که بیایند، سرزمینهایی که میخواهند فتح کنند را شناسایی کنند، آمار منابع و منافعش را دربیاورند، به پادشاه گزارش بدهند که مثلاً شما اگر فلانقدر هزینه کنی اینقدر سود میبری... بعد که جذب سرمایه میکردند میرفتند و پروژه را پیاده میکردند... کلیت ایده هم اینشکلی بود که مالکیت سرزمین میافتاد دست پادشاهی اسپانیا، هر چیزی هم که آنجا پیدا شد بین کُنکیستادورها و دربار قسمت میشد... علاوه بر این، دین خدا را هم تبلیغ میکردند و مسیحیت را به سرزمینهای جدید میبردند.
با همین سیستم، یک گروه حدوداً ۲۰۰ نفری از کنکیستادورهای اسپانیایی به رهبری هِرنان کورتس خودشان را میرسانند تا سواحل کاراییب یک سروگوشی به آب بدهند؛ ببینند این قسمت از دنیای جدید چه خبر است... سکنه دارد، خالی است، چطور است... میبینند بله، منطقه که مسکونی است، کم هم آدم در آن زندگی نمیکند.
این ۲۰۰ نفر گرچه خب از اروپا آمده بودند و سلاح و ابزارهای پیشرفتهتری نسبت به آزتکها داشتند، ولی تعدادشان در برابر چند دههزار عضو لشکر آزتک قابل قیاس نبود. وقتی رسیدند و دیدند یک عدهای که خب خیلی هم زندگی ابتداییتر و ظاهراً خشنتری داشتند آنجا ساکناند، حتماً که اولش ترس برشان داشته که اوه اوه افتادیم تو دهن شیر، فاتحهمان خوانده است. اما وقتی یک جستجو و چاقسلامتی کردند با ساکنان محلی، دیدند نه بابا، از این خبرها نیست. این مردم بومی عوض اینکه جلویشان صف بکشند و وارد جنگ و درگیری شوند، استقبال کردند ازشان باهاشان همراه شدند... که کجا بودین بابا تا الان؟ زودتر بیایید ما را از شر این رژیم غاصب نجات دهید.
ماجرا از این قرار بود که وقتی هفتاد، هشتاد سال پیش از آن، آزتکها آمده بودند این سرزمینها را مال خودشان کرده بودند؛ زندگی و بساط یک عده از قبایل بومیتری که آنجا سکونت داشتند را به هم زده بودند. نه فقط این که از خود این مردم هم بهعنوان منبع مالیاتی و نیروی کار و حتی قربانی انسانی استفاده میکردند؛ اینها هم این همه مدت کینه به دل نشسته بودند و حالا که اسپانیاییها رسیده بودند گمان میکردند خدا آه دلشان را شنیده و بالاخره منجیشان از راه رسیده. که آره، بنشین تا منجی بیاید... باز نمیکنیم این ماجراها را. سرانجامش را میدانیم؛ که اسپانیاییها آمدند، خودشان که نرفتند هیچ، پشتبندشان اروپاییهای دیگری هم از راه رسیدند که طلا و نقره و منابع ارزشمند دیگر آمریکا را شناسایی کنند، یک بخوربخور مفصلی راه بیندازند و زندگی را نه فقط برای آزتکها، که برای تمام بومیهای آن منطقه جهنم کنند و اساس سقوط تمدنهای بومی بزرگ منطقه را هم رقم بزنند.
یکی از معروفترین افسانههایی که باعث شد کُنکیستادورها و اروپاییهای دیگر محکم پیگیر کاوش آمریکا شوند، داستان شهر گمشده ال دورادو (El Dorado) بود. ال دورادو به معنی «مرد طلایی» ریشهاش به یک افسانه از قبیلههای بومی آمریکای جنوبی برمیگردد. گفته میشد که در سرزمینهای دورافتادۀ آمازون، یک پادشاهی وجود داشت که هر سال بدنش را با گَرد طلا میپوشاند و توی یک دریاچۀ مقدس شیرجه میزد تا این طلاها را به خدایان تقدیم کند. این داستان کمکم به گوش اروپاییها رسید و از آنجا بود که یک افسانۀ بزرگتر و اغراقشدهتر شکل گرفت: اروپاییها تصور میکردند که یک شهری پر از طلا و جواهرات در دل جنگلهای آمریکای جنوبی پنهان شده؛ شهری که خیابانهایش با طلا فرش شده و دیوارهایش از جواهرات درخشان است.
این افسانه به قدری جذاب بود که سالها کاوشگرهای اسپانیایی و پرتغالی دنبال این شهر راهی سرزمینهای ناشناخته در جنگلهای آمازون و کوههای آند شدند... افسانۀ الدورادو بهمرور زمان تبدیل به نماد طمع و جاهطلبی انسان شد. هرچند هیچوقت همچین شهری پیدا نشد، اما جستجو برای آن باعث شد که بخشهای بزرگی از آمریکای جنوبی کشف بشود و اروپاییها به منابع طبیعی و معادن طلای واقعی این مناطق دست پیدا کنند. در نهایت، الدورادو بیشتر از اینکه یک مکان واقعی باشد، به سمبل آرزوهای دستنیافتنی تبدیل شد؛ شهری که در خیال ماجراجوها باقی ماند و یکی از داستانهای ماندگار تاریخ را ساخت.
بگذریم. این اروپاییها که رسیدند به آمریکا، خب دستخالی که نبودند، سرباز و اسلحه داشتند؛ اما آن سلاحی که بیشتر از هر داغ و درفشی به نفعشان عمل کرد و خودشان شاید روی آن حساب هم نکرده بودند، بیماریهای عفونیای بود که همراه خودشان آورده بودند... ساکنان بومی آمریکا که چندین قرن بود داشتند زندگیشان را میکردند - ایزوله و جدا از باقی دنیا - سیستم ایمنی بدنشان هیچ آمادگی رویارویی با ویروسهای جدید وارداتی را نداشت. برعکس اروپا و آسیا که چه پیش از طاعون مرگ سیاه، چه بعدش، این بیماریها بالاخره از اینور به آنور رفته بود، جان یک عده را گرفته بود، یک عده نجات پیدا کرده بودند و مردمش یک حدی از مقاومت در برابر بیماری در بدنشان به وجود آمده بود... اما وقتی اروپاییها رسیدند به این سرزمینهای جدید، قبل از خودشان مریضهایشان بود که دامن مردم بومی آمریکا را گرفت... بیماریهایی مثل آبله، سرخک، آنفولانزا. در سرتاسر آمریکا. از بومیهای ساحلنشین تا ساکنین مرکز قاره و بگیر برو الی آخر... برای همین مواردی پیش میآمد که وقتی اروپاییها میرسیدند به یک سرزمینهای جدیدی مثل سواحل غربی کانادا، میدیدند از جمعیت آنجا تقریباً چیزی باقی نمانده و نسبتاً خالی از سکنه است. معنیاش این نبود که آنجاها اصلاً کسی زندگی نمیکرده؛ نه، مردم این سرزمینها قبل از رسیدنِ اروپاییها به آن بخش، مرده بودند از بیماری؛ درستتر این است بگوییم کشته شده بودند از بیماریهایی که با اروپاییها وارد آمریکا شده بود.
القصه، اسپانیاییها اولین حکومت اروپایی شدند که در قارۀ جدید مستعمره به وجود آوردند... قصۀ استعمار را هم که آنقدر شنیدهایم که دیگر همه از بَریم: بهرهکشی و بردهداری، آوارگی، نابودی سیستماتیک فرهنگها و تمدنهای بومی... میشل دو مونتنی، فیلسوف فرانسوی قرن ۱۶ ماجرا را قشنگ برایمان خلاصه میکند. میگوید: «کلمب به دنبال مسیحیت و ادویه راه افتاد، اما طلا و برده به دست آورد. به دنبال افتخار بود، ولی دستاوردش زنجیر شد».
بخواهیم یک مرور دوخطی بکنیم کل ماوقع را، شاید بتوانیم اینجوری بگوییم به دورانی رسیده بودیم که پیشرفت اقتصادی گره خورده بود به گسترش بازار. اروپاییها همهجای جهانِ شناختهشدهشان را میگشتند تا تجارتشان را توسعه بدهند و مشتری جدید پیدا کنند؛ تا اینکه خوردن به دیوارِ عثمانیهای مسلمان و همین وادارشان کرد مسیرهای دریایی جدید را امتحان کنند و در نهایت قارۀ آمریکا را پیدا کنند. خلاصۀ یکجملهایاش چه میشود؟ اسلام باعث کشف آمریکا شد. آقای رائفیپور، تحویل بگیر!
استعمار در قرن ۱۶، برای اسپانیاییها قدرت و ثروت فراوانی به بار آورد. طلا و نقره و فلزات باارزشی که از سرزمینها و معادن آزتکها و تمدنهای بومی دیگر آمریکای مرکزی و جنوبی بیرون کشیدند و با خودشان بردند اروپا، شعاع نفوذ اسپانیاییها را تا جایی باز کرد که تا آن موقع بیسابقه بود. سیل طلا و نقرهای که اینها با خودشان آوردند، زلزله انداخت به جان ثبات اقتصادی خیلی از کشورهای اروپایی و تورم شدیدی به وجود آورد. دسترسی به منابع بیانتهای قارۀ آمریکا، ساختار اجتماعی و اقتصادی اروپا را هم بهکل تغییر داد... اسپانیا با این ثروت حالا میتوانست جنگهای داخلی و خارجیاش را هم تأمین مالی کند.
سایر قدرتهای اروپایی هم که میدیدند سرشان دارد بیکلاه میماند به تکاپو افتادن که سهمی از این ثروت ببرند و هرجا که میتوانند دنبال ایجاد مستعمراتی برای خودشان باشند. مسابقۀ دردناک رقابت بر سر به دست آوردن سرزمینهای بیشتر و استعمار زمین و منابع شروع شد... علاوه بر اینها، تجارت سازمانیافتۀ بردهداری بین آفریقا، اروپا و قارۀ جدید هم بهواسطۀ استعمار آغاز شد. میلیونها نفر از بومیان آفریقا بهعنوان نیروی کار ارزان به سرزمینهای آمریکایی منتقل شدند و همین مسئله یک اقتصاد جهانی مبتنی بر بردهداری و استثمار را شکل داد.
اما اینجا میخواهم برای دومین بار شخصیتی را وارد قصهمان کنم که اگر یادتان باشد اولین اپیزود رنسانس را با او تمام کردیم: کارل پنجم، امپراتور مقدس روم که رویای متحد کردن اروپا زیر پرچم خودش را داشت و در سال ۱۵۲۷، با لشکر امپراتوری زد شهر رم را غارت کرد و کلی خسارت برای ایتالیا به بار آورد. یادتان آمد؟ نیامد؟ خب مهم نیست. این آقای کارل وارث خاندان هابسبورگ (Habsburg) بود، خانوادۀ سلطنتیای که در آن دوره پادشاهی اسپانیا را به عهده داشت... کارل هم پادشاه اسپانیا بود، هم امپراتور مقدس روم و هم با حفظ سِمت، مدیر و صاحباختیار کلی از سرزمینهای دیگر اروپا از جمله هلند و بلژیک و اتریش... چهجوری؟ با ازدواجهای سیاسی! سیاست ازدواجهای دیپلماتیک خاندان هابسبورگ، یک شبکۀ پیچیده و درهمتنیدۀ از روابط خانوادگی بین دربارهای اروپایی به وجود آورده بود. نصف خانوادههای سلطنتی اروپا با هم فامیل بودند و این هزارتوی پیچیده در نهایت به نفع چه کسی تمام میشد؟ به نفع امپراتور! چون با این ازدواجها نفوذش در کشورهای مختلف بیشتر میشد و قدرتش را در اروپا محکمتر میکرد.
خب، حالا که تا اینجا را فهمیدید وقتشه این را هم بدانید که عمدۀ ثروت و طلا و نقرهای هم که از سرزمینهای تازهکشفشدۀ آمریکا به اروپا سرازیر میشد هم به خزانۀ کارل میریخت، چون ایشان پادشاه اسپانیا بود! برای همین است که میگویند کارل پنجم توی یک برههای از قرن ۱۶ قدرتمندترین آدم روی زمین بوده.
اما علت اینکه بنده دست جناب کارل پنجم را اینجا آخر اپیزودی گرفتم آوردم تو قصه این بود که باید بدانیم همزمان با تسلط اسپانیا روی سرزمینهای جدید و استخراج ثروتهای فراوانش، توی خود اروپا، یک بحران بزرگ در حال شکل گرفتن بود. زمین، زیر پای کلیسا به لرزه افتاده بود. صدای اعتراض مردم و چهرههای اصلاحطلب دینی بلند شده بود و مردمی که از فساد کلیسا به تنگ آمده بودند راهحل را در تغییرات اساسی در نهاد دین میدیدند. اینجا بود که جنبش اصلاحات پروتستان شروع شد؛ جریانی که تا ریشههای مسیحیت را تکان داد و کارل پنجم را در برابر یکی از بزرگترین چالشهای دوران حکومتش قرار داد. پس کارل پنجم را یادتان بماند که در اپیزود بعد با او کار داریم.