ویرگول
ورودثبت نام
پادکست پاراگراف
پادکست پاراگرافپادکست پاراگراف، نسخۀ خواندنی | وب‌سایت: https://paragraphpodcast.ir
پادکست پاراگراف
پادکست پاراگراف
خواندن ۴۰ دقیقه·۲ ماه پیش

عصر روشنگری (بخش سوم: جهان روشن می‌شود؟)

وسط یک بازار شلوغ در پاریس داری قدم می‌زنی. بوی نان تازه و هیاهوی صدای دست‌فروش‌ها تو را درست میان همهمۀ زندگی قرن ۱۸ قرار داده. یک‌هو چشمت می‌افتد به یک برگه روی دیوار؛ یک اعلامیه که بالایش نوشته: “حقوق تو مال خودته، نه پادشاه!” مردم دور آن جمع شده‌اند... یکی با صدای بلند متن اعلامیه را می‌خواند، چند نفر «هیس هیس» می‌کنند که همهمه بخوابد و صدا به گوش همه برسد، یک نفر دیگر هم غرولندکنان رد می‌شود که بابا شما چقدر ساده‌اید... این را مأموران حکومت زده‌اند به دیوار که معترضان را شناسایی کنند. اما واقعیت این است که این فقط یک کاغذ نیست؛ یک جرقه‌ است، یک آتش است که دارد در دل مردم جان می‌گیرد. روشنگری دارد کم‌کم راهش را به کوچه و بازار باز می‌کند و تبدیل به فریاد مردم می‌شود... در این اپیزود، می‌خواهیم برویم دنبال این آتش. از کافه‌های پُرشور و سالن‌های ادبی تا انقلاب‌هایی که دنیا را زیر و رو کردند.

کانال ارتباطی ایده‌ها: کافه‌ها و سالن‌های ادبی

روشنگری‌ای که تا اینجای قصه با هم شناختیم، خب فقط یک جنبش فکری نبود که بخواهد لابلای کتاب‌ها و نوشته‌های فیلسوف‌ها خاک بخورد و گُم بشود. نه، موجی بود که از دل نشریه‌ها و محافل روشنفکری کم‌کم زد بیرون و ریخت در زندگی روزمرۀ آدم‌های عادی. در کافه‌ها، میدان‌های شلوغ، سالن‌های ادبی... ریشه دواند و آرام‌آرام تبدیل شد به یک انقلاب فرهنگی واقعی. دیگر فقط فیلسوف‌ها و نویسنده‌ها نبودند که دور هم جمع می‌شدند برای گپ‌وگفت و انتقال افکار؛ دانشمندها بودند، سیاستمدارها بودند، اما مردم کوچه‌بازار هم بودند که می‌آمدند وسط این گود و دربارۀ ایده‌های تازه‌ای که داشت دنیا را تکان می‌داد، بحث می‌کردند و نظر می‌دادند.

کافه‌ها: دانشگاه مردمی

در قرن هجدهم، کافه‌ها شدند یکی از جاهای کلیدی که ایده‌های روشنگری در آن پَر و بال می‌گرفت و از همان‌جا پخش می‌شد در سطح اروپا. در شهرهایی مثل پاریس و لندن، کافه هم جایی بود که ملت می‌آمدند در آن قهوه می‌خوردند، خستگی در می‌کردند؛ هم پاتوقی شده بود برای بحث‌های داغ و گفت‌وگوهای پُرشور. دیگر حتی کسانی که تا دیروز فقط دنبال نان شبشان بودند و کاری به دنیای بیرون نداشتند هم می‌‌آمدند در کافه‌ها و از سیاست و اوضاع مملکت بگیر تا علم و فلسفه و چیزهای دیگر وسط جمع نطق می‌کردند.

این کافه‌ها انگاری یک جور "دانشگاه مردمی" بود که لازم نبود حتماً درس‌خوانده یا جزو اشراف باشی تا بتوانی پایت را بگذاری در آن. هر کسی که می‌خواست، می‌توانست بیاید، یک گوشه‌اش بنشیند، یک فنجان قهوه سفارش دهد و در هوایی که پُر از فکرهای تازه بود تنفس کند. یک روز ممکن بود یکی بی‌هوا پاشود بپرسد "چرا باید هرچه پادشاه می‌گوید قانون باشه؟"، بعد یک بحث حسابی راه بیفتد و تا شب کش پیدا کند. یا یک روز دیگر یکی یک آهی بکشد که «بابا این مالیات‌ها نفسمونو گرفت، چرا منِ کارگر باید دنگمو بدم، ولی اون اشراف‌زادۀ فلان‌فلان‌شده هیچی؟» بعد بحث برود سمت این‌که اصلاً حق چیست و عدالت چیست؟ توی همین گپ و گفت‌ها بود که کم‌کم ایده‌های بزرگ از کتاب‌های سنگین بیرون می‌آمد و در زندگی روزمرۀ مردم جایش را پیدا می‌کرد.

سالن‌های ادبی: محافل روشنفکری زنانه

اما غیر از این کافه‌ها، یک جای دیگر هم بود که گفت‌وگوها در آن در یک سطح دیگری، یک لِوِل بالاتری جریان داشت؛ آن هم سالن‌های ادبی بود. سالن‌های ادبی پاتوق روشنفکران و هنرمندان و نویسنده‌ها بود؛ جایی که ایده‌ها را می‌گذاشتند وسط و با هم وَرز می‌دادند تا یک چیز نو از تویش در بیاید. تفاوت اصلی سالن‌های ادبی با کافه‌ها این بود که این سالن‌ها بیشتر رنگ‌وبوی زنانه داشتند و شاید یک جورهایی جواب زن‌های آن دوره به دنیای غالباً مردانۀ کافه‌ها بودند. مدیریت این جمع‌ها با زن‌هایی بود که به آن‌ها می‌گفتند سالن‌دار؛ میزبان‌هایی که البته فقط کارشان این نبود برای مهمان‌ها چای و قهوه بیاورند، نه، با زیرکی و مدیریتی که داشتند بحث‌ها را هدایت می‌کردند و عملاً مجلس‌گردان بزرگ‌ترین گفت‌وگوها بودند... هنر این زن‌ها این بود که می‌توانستند انسجام گفت‌وگوها را حفظ کنند و حرف‌ها را حول موضوع‌های جدی و مهم بچرخانند تا از مسیر اصلی منحرف نشود. بسیاری از ایده‌های بزرگی که بعداً دنیا را تکان داد، در همین سالن‌ها جوانه زد و قد کشید.

یکی از معروف‌ترین این سالن‌‌دارها، زنی بود به اسم مادام ژوفرن (Madame Geoffrin). ماری تِرِز ژوفرن زنی بود باهوش، تأثیرگذار که کیلومترها فاصله داشت با زن‌های اشراف‌زادۀ پُرافاده و گوشه‌نشین آن روزگار... خانه‌اش در پاریس، قلب تپندۀ فکر و فرهنگ زمانه شده بود؛ جایی که غول‌هایی مثل ولتر و دیدرو و روسو دور هم جمع می‌شدند و دنیا را با ایده‌هایشان قلقلک می‌دادند... در شرایطی که برای این جمع‌ها سخت بود در محافل رسمی، زیر چشم عوامل پادشاهی مطلقه دور هم بنشینند و آزاد حرف بزنند، ژوفرَن میزبان این دورهمی‌ها می‌شد و وزن پاریس را در یک گوشۀ‌ شهر سنگین‌تر می‌کرد... مادام ژوفرن شخصاً حامی بزرگ این جماعت هم بود. بسیاری از فیلسوف‌ها و هنرمندانی که پایشان به سالنش می‌رسید، دستشان تنگ بود و نمی‌توانستند از پس خرج زندگی و کارهایشان بربیایند. ژوفرن با دست‌ودلبازی، بی‌منت و بی‌آنکه بخواهد چیزی را به رُخ کسی بکشد، هوایشان را داشت و کمکشان می‌کرد. همین مدیریت و بزرگ‌منشی باعث شد این زن را یکی از ستون‌هایی بدانند که خیمۀ‌ روشنگری به آن متکی است...

این داستان البته فقط به ژوفرن ختم نمی‌شد. کلی زن دیگر در شهرهای بزرگ اروپا، از پاریس و لندن گرفته تا خیلی جاهای دیگر، سالن‌های خودشان را راه انداخته بودند و روشنفکران و هنرمندان را دور هم جمع می‌کردند. این سالن‌ها برای زن‌های آن دوره یک فرصت طلایی بود تا از چارچوب‌های تنگ و قدیمی بزنند بیرون و در دنیای فکر و فرهنگ زمانۀ خودشان یک نقش جدی پیدا کنند. اینجا دیگر لازم نبود فقط تماشاچی باشند، می‌توانستند خودی نشان دهند و با صدای بلند بگویند ما هم هستیم.


زنان پیشگام در روشنگری

نقش زن‌ها در روشنگری خیلی بیشتر از چرخاندن سالن‌های ادبی و مدیریت جمع‌های روشنفکری بود. بسیاری از همین زن‌ها خودشان اهل قلم بودند، فیلسوف بودند، در دنیای علم و فلسفه برای خودشان جایگاهی داشتند و آثاری به وجود آوردند که هنوز هم در تاریخ علم و اندیشه اسم و رسمشان پابرجاست.

امیلی دو شاتله (Émilie du Châtelet)

یکی از سرشناس‌ترین این زن‌ها، گابریل اِمیلی دو شاتله (Gabrielle Émilie Le Tonnelier de Breteuil) بود؛ یک زن اشرافی فرانسوی که بین سال‌های ۱۷۰۶ تا ۱۷۴۹ زندگی کرد و واقعاً در زمان خودش کارهای کارستان کرد.

امیلی دو شاتله یکی از تیزهوش‌ترین ذهن‌های علمی اروپا بود. در ریاضیات و فیزیک و فلسفه نابغه بود؛ با اینکه زن بودن در آن روزها یعنی روبه‌رو شدن با کلی در و دیوار و محدودیت اضافه، این سدها را یکی‌یکی شکست و پا گذاشت به دنیایی که تا آن موقع تقریباً تمامش دست مردها بود. امیلی در یک دوره‌ای همکاری تنگاتنگی با ولتر بزرگ هم داشت... آن‌ها چه از نظر فکری، چه در زندگی شخصی خیلی به هم نزدیک بودند و سال‌ها مستقل یا در کنار هم روی موضوعات مختلف علمی و فلسفی کار می‌کردند. امیلی در خانه‌ای که با ولتر زندگی می‌کرد، یک اتاق را تبدیل کرده بود به آزمایشگاه؛ آنجا روی موضوع‌های مختلف فیزیک و ریاضی مثل ماهیت آتش یا انرژی جنبشی آزمایش می‌کردند. آن‌ها حتی جایزه‌هایی که گاهی از مسابقه‌های علمی می‌بردند را خرج خرید کتاب و تجهیزات آزمایشگاهی می‌کردند.

شاهکار بزرگ امیلی دو شاتله، ترجمه و تفسیر کتاب معروف نیوتن بود؛ همان «اصول ریاضیاتی فلسفۀ طبیعی» که اصلش به زبان لاتین نوشته شده بود و اپیزود اول روشنگری را اگر خاطرتان باشد در یکی از کافه‌های پاریس، دور همین کتاب شروع کردیم. ترجمۀ امیلی از کتاب نیوتن فقط یک برگردان ساده نبود؛ امیلی با دانش و دقت خودش، نظریه‌های پیچیدۀ نیوتن را باز کرد، توضیح داد و جوری بیانشان کرد که هر خواننده‌ای می‌توانست از محتوای کتاب سر در بیاورد. کلی نکته و تفسیر علمی هم به آن اضافه کرد، از جمله بحث دربارۀ انرژی و حرکت، که بعدها در فیزیک خیلی مهم شد... حتی بعضی از ایرادات نیوتن را هم با استناد به پژوهش‌های جدیدتر زمان خودش اصلاح کرد. ترجمۀ امیلی دو شاتله از «اصول ریاضیاتی فلسفۀ طبیعی» هنوز هم یکی از بهترین و کامل‌ترین ترجمه‌هایی است که از این کتاب وجود دارد و دانشمندهای بزرگ بعدی هم از آن استفاده کردند.

جدا از این ترجمه، امیلی کتاب هم نوشت... کتاب «بنیادهای فیزیک» که در آن دربارۀ اصول دانش و وجود خدا و ماده و نیروهای طبیعت و کلی موضوع دیگر بحث کرده بود... اما شاید مهم‌ترین نکته این باشد که امیلی و زن‌هایی مثل امیلی فقط با حضورشان در علم و فلسفه، راه را برای زن‌های نسل‌های بعد باز کردند. در دورانی که حتی بسیاری از فیلسوف‌های بزرگ‌ مثل ژان ژاک روسو، ته‌ دلشان با برابری زن‌ و مرد مشکل داشتند و فکر می‌کردند جای اصلی زن در خانه است و اجرای نقش سنتی همسری و مادری، امیلی با کار و زندگی خودش نشان داد که زن‌ها هم می‌توانند در علم و اندیشه سَری در سَرها داشته باشند و دنیا را تکان بدهند. نشان دادند که محدودیت‌های آن زمان، قانون ازلی‌ابدی نیست و می‌توانند برای حقوق و آزادی خودشان بجنگند و صدای تازه‌ای به دنیا اضافه کنند.

مری ولستونکرافت (Mary Wollstonecraft)

بعد از این راه باز می‌شود برای یکی از جسورترین و تأثیرگذارترین زن‌های عصر روشنگری: مری ولستونکرافت؛ زنی که با کتاب معروفش، «احقاق حقوق زنان» (A Vindication of the Rights of Woman)، یکی از اولین کسانی بود که آمد که گفت خب چند قرن گفتیم خندیدیم، دیگر تعارف بس است، زنان شریف دوشادوش مردان و مادر در خانه همچون زن در سنگر نبرد و این دری‌وری‌ها را بگذارید کنار می‌خواهیم جدی دربارۀ برابری جنسیتی و حقوق زن‌ها حرف بزنیم!

مری ولستونکرافت در سال ۱۷۵۹ در یک خانوادۀ فقیر انگلیسی به دنیا آمد. زندگی از همان اول، روی خوشی نداشت که نشانش بدهد. پدرش یک آدم تندخو و الکلی بود که حسابی اهل بیت را اذیت می‌کرد، مری هم خیلی زود مجبور شد دست به کار بشود و خودش بار زندگی را به دوش بکشد. همین سختی‌ها اما از مری زن قوی و مستقلی ساخت که اهل تسلیم نیست... از آن‌هایی نیست که خودش را ول دهد به دست تقدیر، بگوید حالا قسمت ما هم این بود دیگر؛ نه، نگاه می‌کرد ببیند فرق بین خودش و آنی که شرایطش ازش بهتر است چیست؟ فرق زندگی من و مردهایی که در این یکی دو قرن، انگار فهمشان از جهان نگاهشان به زندگی را عوض کرده چیست؟ دنبال جواب بود. خب بله پول هست، پیشینۀ خانوادگی هست، طبقه هست... اما خب یک چیزی خیلی به نظرش مهم‌تر رسید: انگار یک چراغ در ذهنش روشن شده بود که اگر قرار است حال زن‌ها بهتر شود، کلیدش در آموزش است.

آموزش، گفتیم برای زن‌ها یک چیز لوکس و دور از دسترس بود. زن‌ها را اگر چیزی هم یادشان می‌دادند یک مشت چیزهای سطحی بود که همان به‌درد کار خانه بخورد؛ اما مری قصد داشت این بازی را عوض کند... رفت لندن و آنجا خودش را جا کرد لابلای مجامع روشنفکری، خواند، با آن‌ها معاشرت کرد و یواش‌یواش توانست فکرهایش را به آن‌ها هم بگوید و از آن مهم‌تر روی کاغذ بیاوردشان. مری ولستونکرافت با مقاله و کتاب‌هایی که نوشت، توانست خیلی زود صدایش را به یک صدای ماندگار در روشنگری تبدیل کند و بشود جزو کسانی که وقتی حرف می‌زند، گوش‌ها تیز می‌شود ببینند چه می‌گوید.

در سال ۱۷۹۲، مری کتاب «احقاق حقوق زنان» را منتشر کرد که مثل یک سطل آب یخ بود که روی سر خیلی از مردم پاشیده شد تا از خواب بیدار شوند... مری در این کتاب، با یک زبان تند و بدون‌ملاحظه‌کاری چند تا سؤال ساده ولی بی‌جواب را از مردهای زمانه‌اش پرسیده بود: این‌که چرا ما زن‌ها نباید مثل بقیه حق آموزش درست و حسابی داشته باشیم؟ چرا آن‌قدر باید دنبال جایگاهمان در جامعه بدویم؟ بعد استدلال کرده بود بیشتر بدبختی‌های زن‌ها از این است که نه آموزش درست می‌بینند، نه فرصت برابر با مردها دارند که خودشان را نشان بدهند.

مری می‌گفت ای ملت، خانه‌داری یا مادری خوب است، شریف است، ولی تنها نقش‌هایی نیستند که یک زن می‌تواند در جامعه‌اش بپذیرد... زن قبل از هر چیزی انسان است، با همۀ حق و حقوقی که هر آدم مستقلی باید داشته باشد. مسئولیتِ این تلاش برای برابری را هم می‌سپرد دست خودِ زن‌ها؛ که خب ما هم نباید بنشینیم غُر بزنیم که آی کو حقوقمان، باید پاشیم، سختی‌هایش را هم بکشیم، این توانایی برابر را نشان بدهیم...

مری در کتابش با صراحت به فیلسوف‌هایی مثل روسو هم که زن را یک موجود صرفاً احساسی و وابسته به مرد می‌دانستند تاخت. نوشت جامعه با نگه داشتن زن‌ها در نقش «برده‌های خانگی» دارد بزرگ‌ترین سرمایۀ خودش را هدر می‌دهد... اگر زن‌ها آموزش ببینند و مستقل شوند، کل جامعه پیشرفت می‌کند. جملۀ معروفش این بود: «من نمی‌خوام زن‌ها قدرتی بر مردها داشته باشن؛ می‌خوام بر خودشون قدرت داشته باشن.»

زندگی مری آینۀ همان شجاعتی بود که از آن حرف می‌زد. اعتقادش را زندگی می‌کرد و تا آخرش هم با چارچوب‌های بسته‌ای که برایش درست کرده بودند کنار نیامد. مری با نقدهای شدیدش از نقش‌های سنتی و محدودکنندۀ زن‌ها، راه را برای بحث‌های مدرن دربارۀ حقوق زنان و استقلال اقتصادی و حضور اجتماعی باز کرد. ایده‌هایش بعدها الهام‌بخش جنبش‌های بزرگی مثل حق رأی زنان، حقوق برابر در آموزش و کار، و حتی جنبش‌های فمینیستی قرن بیستم شد.

مری ولستونکرافت، امیلی دو شاتله، و مادام ژوفرن فقط سه نمونه از کسانی بودند که در غوغای روشنگری صدای زنان را به گوش جهان رساندند و در دنیای محدودیت‌های سفت‌وسخت، به‌عنوان متفکر و دانشمند و مدیر فرهنگی اسم و رسمی درآوردند تا نشان دهند زن‌ها فقط خوانندۀ تاریخ نیستند، سازنده‌اش هستند... این فهرست صد البته که خیلی پُر و پیمون‌تر از این‌هاست... پُر از اسم زن‌هایی که از پیله‌ای که جامعه دورشان تنیده بیرون زدند و اراده کردند تاریخ را جور دیگر بنویسند.


دایرةالمعارف دیدرو – نقطۀ اوج روشنگری

حالا که از سالن‌های ادبی و زن‌های برجستۀ روشنگری هم حرف زدیم، وقتش است برویم سراغ یک پروژۀ بزرگ که در بهترین زمان ممکن از راه رسید تا بسیاری از این ایده‌های سالن‌ها را یکجا جمع کند و تبدیل به یکی از انقلابی‌ترین پدیده‌های عصر روشنگری بشود... داریم از چه حرف می‌زنیم؟ قطعاً دایرةالمعارف دیدرو!

تا اینجای قصه، دیدیم فیلسوف‌هایی مثل ولتر و روسو فکرها و حرف‌هایشان را در کتاب‌ها می‌نوشتند؛ بعد این حرف‌ها در کافه‌ها و سالن‌های ادبی بر سر زبان‌ها می‌افتاد، بحث می‌شد، به گوش عوام می‌رسید و تبدیل به موضوع عمومی می‌شد؛ ولی دیگر وقتش بود تا دانش و فکر، از حصار جمع‌های نخبه‌پسند بیاید بیرون و پا بگذارد در خانۀ مردم عادی... اینجاست که پروژۀ عظیمی تعریف می‌شود تا بیاید تمام دانش بشر را جمع کند، با زبان ساده بازنویسی‌اش کند و بگذارد جلو دست همه... پروژه‌ای به اسم دایرةالمعارف که فقط یک کتاب نبود، کلیدی بود به قفل زندان دانش.

داستان دایرةالمعارف از یک کتاب‌فروشی ساده در پاریس شروع می‌شود. سال ۱۷۴۵ بود و آندره لو برتون (André Le Breton)، که یک ناشر فرانسوی بود تصمیم گرفته بود دایرةالمعارف انگلیسی سایکلوپدیا (Cyclopaedia) را به فرانسه ترجمه کند و بدهد دست ملت. ولی وقتی این ایده را با رفیقش دنی دیدرو (Denis Diderot) نویسنده و فیلسوف در میان گذاشت، قضیه کلاً شکل دیگری به خود گرفت.

دایرةالمعارف انگلیسی سایکلوپدیا بیشتر یک جور لغت‌نامۀ فنی بود... در آن پُر بود از توضیح ابزار، اصطلاحات علمی، کار صنایع و خلاصه هر چیزی که به علم و فن بیاید. مثلاً اگر دنبال این بودی که بدانی یک میخ‌کوب چطور کار می‌کند یا تلسکوپ یعنی چه، سایکلوپدیا جواب می‌داد. اما در آن خبری از بحث‌ دربارۀ جامعه و دین و آزادی یا قدرت نبود. دنی دیدرو آن موقع ۳۲ سالش بود... وقتی این کتاب را دید، یک لحظه ایستاد، بعد رو کرد به برتون که: «ببین، اگه قراره دایرةالمعارف درست کنیم، چرا فقط به این قانع باشیم؟ چرا فقط توضیح بدیم چیزها چی‌ان؟ چرا نیایم سؤال‌های گنده‌تری رو جواب بدیم؟ مثلاً چرا نگیم جامعه چطور باید باشه، آزادی یعنی چی، یا چرا باید به همه‌چیز شک کرد و دنبال دلیل گشت؟»

ناشر از ایدۀ دیدرو خوشش آمد... یک‌کم فکر کرد و قبول کرد که دیدرو آن کاری را بکند که صلاح می‌داند... دیدرو هم پاشد رفت سراغ رفیق ریاضیدانش، ژان لو رون دالامبر (Jean le Rond d’Alembert) و ماجرا را برایش تعریف کرد. دیدرو و دالامبر دوتایی شدند مغز متفکر پروژۀ دایرةالمعارف: دیدرو با آن شور و حال و خلاقیتش، و دالامبر هم با دقت و نظم علمی‌اش... بعدش بیشتر از ۱۶۰ نفر دیگر—از فیلسوف و دانشمند گرفته تا کارگر و صنعتگر—دور هم جمع کردند تا غول بزرگ دایرةالمعارف را تغذیه کنند... دیدرو در مقدمۀ مجموعه نوشت: «می‌خوایم دانشی که این‌ور اون‌ور زمین پراکنده‌اس رو جمع کنیم، یه نظم درست‌حسابی بهش بدیم و تحویل آدمای امروز و نسل‌های بعد بدیم.» هدفشان فقط جمع‌آوری اطلاعات نبود؛ می‌خواستند نگاه مردم را به دنیا عوض کنند، کاری کنند که آدم‌ها خودشان فکر کنند، سؤال بپرسند و دنبال دلیل باشند.

دیدرو واقعاً مرد مردم بود. عاشق این بود که با کارگرها و صنعتگرها ساعت‌ها بنشیند، با آن‌ها گپ بزند، خیره بشود به کارشان، ازشان یاد بگیرد؛ بعد بیاید چیزهایی که دیده را در دایرةالمعارفش بنویسد. یکی از رفیق‌هایش می‌گفت: «اگه دیدرو رو فقط از کتاباش بشناسی، انگار هیچی ازش نمی‌دونی. باید ببینیش چه‌جوری بحثش گل می‌ندازه، چشماش برق می‌زنه، با دستاش انگار داره دنیا رو نقاشی می‌کنه!»

دایرةالمعارف اولین کتابی شد که در آن هم به هنر و فلسفه پرداخت، هم به فوت‌وفن کارهای دستی و صنایع... در تصاویرش هم کارگرها و صنعتگرها را با احترام نشان می‌داد... اشراف را معمولاً یا نمی‌کشید یا با یک طعنه و طنزی تصویر می‌کرد.

دایرةالمعارف آخرش شد یک غول بزرگ واقعی: ۱۷ جلد متن، ۱۱ جلد تصویر، و بالای ۷۵,۰۰۰ مقاله! از علوم طبیعی و ریاضی گرفته تا فلسفه، هنر، و حتی فوت‌وفن کارهای دستی، همه‌چیز در آن پیدا می‌شد. اما چیزی که این کار را متفاوت کرد، فقط حجمش نبود؛ آن روحیۀ تند و تیز و انتقادی دیدرو و همکارانش بود که در مقاله‌ها موج می‌زد. مقاله‌هایی که ظاهرشان بی‌طرف بود، اما زیرپوستی حرف‌های بزرگی می‌زدند. مثلاً در مقالۀ «کوته‌فکری یا تعصب» به تعصب‌های مذهبی تاخته بودند، یا در مقالۀ «پادشاه» نوشته بودند: «پادشاهی که مردمش راضی نباشن فقط یه زورگوئه.» حتی در مقالۀ «آدم‌خوار» که علی‌الظاهر دربارۀ قبایل دوردست بدوی بود، یک‌هو می‌زدند به رفتار استعمارگرای اروپایی‌ها که «البته آدم‌خواری دو قسمه: یکی آدم‌خواری جسمی که تو بعضی از قبایل شایعه، یکی آدم‌خواری روحی که تو جامعه‌های متمدن هم هست.»

همان‌طور که شاید فکرش را بکنید، دایرةالمعارف خیلی زود برای خودش دردسر درست کرد. کلیسا و دولت فرانسه از گسترش این‌ سبک ادبیات می‌ترسیدند، چون می‌دانستند اگر این حرف‌ها پخش بشود، دیگر نمی‌شود مردم را ساکت کرد. کلیسای کاتولیک رسماً بیانیه داد که: “این کتاب یه انبار پر از اشتباهه که ذهنو خراب می‌کنه، دل رو سیاه می‌کنه، و ایمان آدما رو دود می‌کنه می‌فرسته هوا!” پاپ کلمنت سیزدهم (Pope Clement XIII) خودش دست به کار شد و دستور داد همه نسخه‌های دایرةالمعارف دیدرو را آتش بزنند. دولت فرانسه هم که از بی‌ثباتی می‌ترسید، چند باری دایرةالمعارف را توقیف کرد و سال ۱۷۵۹ رسماً مجوز چاپش را باطل کردند. دالامبر، رفیق و شریک دیدرو در پروژه هم که دیگر از فشارها خسته شده بود، همان موقع‌ها گفت دیگر بَسَمه و از پروژه کشید کنار. پس طبیعی بود که خیلی‌ها فکر کنند آخر خط دایرةالمعارف نزدیک است...

ولی دیدرو کم نیاورد. گفت: “من قسم خوردم این کارو تموم کنم، حتی اگه مجبور شم تو زیرزمین خونه‌ام چاپش کنم!” رفت در مخفی‌کاری، شب تا صبح مقاله می‌نوشت و دست‌نوشته‌هایش را در خانۀ رفیق‌هایش قایم می‌کرد. بعد، با ناشرش یک نقشه کشید: به مشتری‌ها گفتند پروژه کنسل است متأسفانه، پولتان را هم پس می‌دهیم، ولی چراغ‌خاموش هم چاپ را ادامه دادند، هم نسخه‌های چاپ‌شده را در بسته‌های کوچک می‌فرستادند برای کسانی که سفارش داده بودند!

با همۀ این بدبختی‌ها، دایرةالمعارف سال ۱۷۷۲، بعد از ۲۱ سال از شروعش بالاخره کامل شد... این دفعه دیگر استقبال از آن غیرقابل مهار بود... خیلی سریع نزدیک ۲۵,۰۰۰ نسخه از آن فروش رفت—تیراژی که برای آن موقع خیلی عجیب بود، چون هر دست مجموعۀ کاملش اندازۀ حقوق یک سال یک کارگر ماهر قیمت داشت. خیلی از کسانی که جلوی مردم از دایرةالمعارف بَد می‌گفتند، یواشکی خودشان مشتری‌اش شدند تا عقب نمانند از این گنجینۀ دانش گردآوری‌شده که بی‌بروبرگرد زمین را تکان می‌داد! می‌گویند وقتی می‌آمدند خانۀ اشراف را بگردند، دایرةالمعارفش را سریع می‌چپاندند پشت کتاب‌های دعا و مذهبی!

موج دایرةالمعارف از فرانسه گذشت و نسخه‌های ترجمه‌شده و اقتباسی‌اش در ایتالیا، آلمان، سوئیس، و حتی روسیه دست به دست می‌شد. کاترین کبیر، امپراتریس روسیه، آن‌قدر از کار دیدرو خوشش آمده بود که دعوتش کرد سن‌پترزبورگ تا بیشتر باهاش حرف بزند. حتی کتاب‌خانۀ شخصی دیدرو را خرید تا ازش حمایت کند.

دایرةالمعارف اثرش عمیق و ماندگار بود: دانش را از چنگ کلیسا و دانشگاه‌ها کشید بیرون و ریخت در دامن مردم عادی. به همه نشان داد که سؤال پرسیدن چقدر لذت‌بخش است و ندانستن و کشف کردن چقدر می‌تواند معنی بدهد به چیزی که هستیم... دایرةالمعارف خواسته یا ناخواسته، عملاً به انقلاب فرانسه متصل شد. ایده‌های آزادی، برابری، و عدالت که در صفحه‌هایش بود، تبدیل به جریان زنده‌ای شد که کمتر از ۲۰ سال بعد خیابان‌های فرانسه را پُر کرد. رهبران انقلاب، مثل روبسپیر و کندورسه دایرةالمعارف را خط به خط خوانده بودند و ایده‌هایش را نفس کشیده بودند. شعار معروف انقلاب—“آزادی، برابری، برادری”—انگار که از دل مقاله‌های دیدرو درآمده بود. اعلامیۀ حقوق بشر و شهروند هم که اول انقلاب چاپ شد همین‌طور بود. در آن نوشته شده بود: “آدما آزاد به دنیا می‌آن و تو حقوق برابرن”—حرفی که ریشه‌هایش را به‌راحتی می‌شد لای سطرهای دایرةالمعارف دیدرو دید.

دایرةالمعارف جَدِ ویکی‌پدیای، پدربزرگ دیتابیس‌های غول‌پیکر این روزهاست: یک تلاش برای اینکه همۀ دانش بشر را جمع کند و در دسترس عموم قرار بدهد. این فکر که دانش باید آزاد باشد، میراث مستقیم دیدرو و تیمش است. دایرةالمعارف نقطۀ اوج روشنگری شد—جایی که همۀ فکرهای بزرگ این دوره جمع شدند. از آزادی‌خواهی مونتسکیو بگیر تا عقل‌گرایی کانت و شک‌گرایی هیوم، همه در این صفحه‌ها به‌هم رسیدند و راه دنیای امروزی را باز کردند. روشنگری با ایده‌های فردی شروع شد، در کافه‌ها و سالن‌ها جان گرفت، با دایرةالمعارف پخش شد و آخرش رسید به انقلاب‌هایی که دنیای مدرن را ساخت. این قصه، قصۀ قدرت فکر آدم‌هاست—قصه‌ای که هنوز هم دارد نوشته می‌شود.


انقلاب‌های سیاسی: از آمریکا تا فرانسه

در این مرحله از ماجرامان، می‌رسیم به بحث انقلاب‌های آمریکا و فرانسه؛ اما خب لازم است همین‌جا یک گوشه بنویسیم که ما قرار نیست اینجا جزئیات و بالاوپایین انقلاب‌ها را تعریف کنیم. قصۀ این دو انقلاب هر کدام یک دنیا حرف و ماجراست که اگر بخواهیم بازشان کنیم، خیلی از دل روشنگری می‌زند بیرون... قبل از من خیلی بهتر نوشته شده، گفته شده در چند تا از پادکست‌های دیگر فارسی، ما هم حالا اگر قرار شد، می‌توانیم بگذاریم یک وقت دیگر که مفصل برویم سراغشان. امروز اینجا می‌خواهیم نشان دهیم چطور ایده‌های روشنگری از توی کتاب و کافه و سالن بیرون آمد و تبدیل شد به شعارهایی که مردم برایشان جنگیدند و جان دادند.

انقلاب آمریکا و فرانسه دو تا از موج‌های بزرگی بودند که روشنگری به راه انداخت... هر کدامشان یک تکه از رویای روشنگری را در واقعیت پیاده کردند: آمریکا با دموکراسی و جدایی از بریتانیا، فرانسه هم با شعار «آزادی، برابری، برادری» و انقلاب علیه نظم قدیم.

انقلاب آمریکا: «مالیات بدون نمایندگی، زورگوییه»

وسط‌های قرن ۱۸، سیزده تا از مستعمره‌های بریتانیا در آمریکای شمالی بودند که داروندارشان دست لندن بود. این مستعمره‌ها که می‌شود گفت مثل ایالت‌های امروز بودند، عملاً گنج بریتانیا به حساب می‌آمدند: کشاورزی خوب، تجارت، چوب و منابعشان... بریتانیا ازشان پول بود پارو می‌کرد؛ حُسَنش هم به این بود که مستعمره بودند دیگر: بنابراین مردمش نه نماینده‌ای در پارلمان بریتانیا داشتند، نه صدایی در تصمیم‌گیری‌ها. مالیات عوضش تا دسته. بریتانیا بدون اینکه به این مردم فکر کند، شروع کرد به بستن مالیات‌های سنگین بهشان: مثلاً “قانون تَمبِر” (Stamp Act) گذاشتند برایشان: هر کاغذ رسمی، روزنامه، یا حتی یک دست ورق‌بازی که می‌رسید دست مردم آمریکا، باید مالیاتش را می‌دادند. مردم آمریکا را کارد می‌زدی خونشان درنمی‌آمد که آخه مؤمن ما خودمان غاصبیم، اینجا را از چنگ بومی‌ها درآوردیم، شما دیگر چی هستین که این‌طوری از ما می‌کَنید؟ خلاصه صدایشان درآمد که حق ندارین بدون رضایت جیبمونو خالی کنین! از همین‌جا یک شعار ساختند که می‌گفت: “مالیات بدون نمایندگی، زورگوییه” (No Taxation Without Representation). این حرف‌ها فقط هم به‌خاطر غَمِ نان نبود دیگر، فکرهای بزرگ‌تری پشتش خوابیده بود: این‌که مردم باید بتوانند خودشان سرنوشتشان را تعیین کنند؛ این‌که جان لاک و مونتسکیو گفته بودند حکومت باید بر اساس رضایت مردم باشد، وگرنه مردم حق دارند کله‌پایش کنند. ایده بود پشت نارضایتی‌هایشان...

بریتانیا که خیلی وقت نبود از جنگ‌های پرهزینه‌ای مثل جنگ هفت‌ساله با فرانسه بیرون آمده بود و خورده بود به کسری بودجه، مالیات قبلی‌ها را که برنداشت هیچ، مالیات “چای” را هم انداخت روی دوش مردم که پول بیشتری در بیاورد. همین ماجراها باعث شد در سال ۱۷۷۳، یک عده در بندر بوستون خودشان را شبیه سرخ‌پوست‌ها کردند، لباس بومی پوشیدند، ریختند در کشتی‌ها و چای بریتانیایی‌ها را خالی کردند در دریا. و همین اتفاق که بهش می‌گویند “مهمونی چای بوستون” (Boston Tea Party)— کلید جنگ استقلال آمریکا را زد.

همان روزها یک کتاب کوچک ولی تأثیرگذار به اسم «عقل سلیم» (Common Sense) درآمده بود که خیلی پرفروش شد. نویسنده‌اش توماس پین (Thomas Paine)، یک‌سری از ایده‌های روشنگری را به زبان ساده و بی‌پرده جوری نوشته بود، جوری تفسیر کرده که معنی‌اش می‌شد بریتانیا دیگر حکومت مشروع و به‌دردبخوری برای مردم آمریکا نیست... نوشته بود حکومت اگر خوب باشد، یک شَرِ لازم است، اگر بد باشد، یک شَرِ غیرقابل‌تحمل. “عقل سلیم” چون با زبان کوچه‌بازار داشت حرفش را به مردم می‌زد، صغری کبرای فلسفی نمی‌چید، در چند ماه پخش شد در سرتاسر مستعمره‌ها و مردم را برای جدایی از بریتانیا آماده کرد.

تا این‌که در روز ۴ جولای ۱۷۷۶، بعد کلی ماجرا روز بزرگ امضای اعلامیۀ استقلال آمریکا از راه رسید تا آن ۱۳ مستعمره دیگر زیر سایۀ‌ بریتانیا نباشند. اعلامیۀ استقلال آمریکا یک بیانیۀ فلسفی بود که فکرهای روشنگری را آورد در دنیای واقعی. نویسندۀ اصلی‌اش توماس جفرسون (Thomas Jefferson) بود که در اپیزودهای قبلی چند باری گفتیم چقدر با کتاب‌های هر کدام از فیلسوف‌های روشنگری عشق می‌کرد. اعلامیه با یک جملۀ معروف شروع می‌شود: “ما این حقیقت رو بدیهی می‌دونیم که همه آدما برابر به دنیا می‌آن و خالقشون بهشون حقایی داده که نمی‌شه گرفتشون—حق‌هایی مثل زندگی، آزادی، و دنبال خوشبختی رفتن.” این حرف‌ها انگار از دل نوشته‌های جان لاک درآمده بود و حالا جفرسون کرده بودشان ستون انقلاب آمریکا.

اعلامیۀ استقلال می‌گفت قدرت حکومت از مردم می‌آید، نه از خدا یا تاج شاهی؛ و فقط وقتی قانونی است که مردم ازش راضی باشند—اگر نه، می‌توانند بیندازندش دور و یک چیز نو بسازند... جفرسون حتی در پیش‌نویس اعلامیه از برده‌داری هم حرف زده بود و بریتانیا را به‌خاطر برده‌داری در مستعمره‌ها سرزنش کرده بود. اما به‌خاطر فشار ایالت‌های جنوبی، آن بخش را حذف کردند آن موقع... که البته آن هم زمان خودش دوباره به آن برگشتند و شد یکی از چالش‌های بزرگ تاریخ آمریکا.

انقلاب آمریکا راه را برای یک سیستم جدید در این قاره باز کرد و نشان داد مردم می‌خواهند یک دموکراسی بسازند که ریشه‌اش در روشنگری است. بعدها این ایده‌ها در قانون اساسی و لایحۀ حقوق هم (Bill of Rights) محکم شد و پایۀ دموکراسی امروز آمریکا را ریخت. یکی از مهم‌ترین اصولی که در قانون اساسی آمریکا آمد تفکیک قوا بود؛ ایده‌ای که از مونتسکیو گرفته بودند: قدرت باید بین قانون‌گذارها، مجری‌ها، و قاضی‌ها تقسیم بشود که جا برای زورگویی کم بشود. این را در قانون اساسی عيناً آوردند و شد یک اصل بزرگ در دموکراسی آمریکایی.

موضوع دیگر تضمین حقوق مردم بود. قانون اساسی می‌گفت آزادی بیان، آزادی مذهب، و دادگاه عادلانه حق همه است. این را بعداً در لایحۀ حقوق محکم‌تر هم کردند و خُرده‌خُرده نَم‌نَم پایه‌های دموکراسی‌ را گذاشتند. آمریکا شد اولین کشوری که خیلی از ایده‌های روشنگری برای اولین بار به‌صورت عملی امتحان می‌شد: تفکیک قوا، حقوق بشر، انتخابات... و سر و صدای این ماجرا خب معلوم بود خیلی زود می‌رسد به گوش آن‌هایی که اصلاً خودشان و سرزمین‌شان را خاستگاه روشنگری می‌دانستند.... می‌رسد به گوش مردم فرانسه.... اما فرانسوی‌های بااحساس، فرانسوی‌های پُرشور، یک جور دیگر با همه‌چیز تا کردند... در فرانسه یک انقلاب خیلی بزرگ‌تر در راه بود.


انقلاب فرانسه: آتش بر نظم کهن

فرانسه وقتی رفت سراغ انقلاب، از نظر اوضاع اجتماعی و اقتصادی با آمریکا قبل از انقلابش زمین تا آسمان فرق داشت. در آمریکا، بحران بیشتر سر مالیات و نبودن نماینده در پارلمان بود؛ اما در فرانسه یک نظام طبقاتی قدیمی چنان مردم را زیر فشار نگه داشته بود که اصلاً ذات زندگی برایشان راه رفتن در میدان مین شده بود... یعنی لازم نبود حتماً قصد مبارزه داشته باشی تا قربانی این نظام بشوی، ممکن بود سَرِت تویِ لاک‌ترین آدم روی زمین هم باشی، با هیچ‌کس هم دعوا نداشته باشی ولی یک‌هو به خودت بیایی ببینی به‌خاطر فکرها و تصمیم‌های یک‌شبۀ حاکمان و اشراف بالای سرت زندگی‌ات منفجر شده... هم در آمریکا، هم در فرانسه فکرهای روشنگری در هر دو جا بود، ولی بحران‌های عمیق فرانسه این ایده‌ها را کرد یک جنبش متلاطم که آماده بود همه‌چیز را زیرورو کند.

فرانسه اواخر قرن ۱۸ سه تا طبقه داشت. یک نظام طبقاتی قدیمی که جامعه را سه تکه کرده بود: یک بخش کشیش‌ها و روحانی‌های کلیسا بودند؛ که تعدادشان کم بود، جیبشان پُر بود، زمین‌های در اختیارشان فراوان، مالیات هم نمی‌دادند و بهشت اُخروی را همین‌جا در دنیا برای خودشان ساخته بودند. یک گروه دیگر اشراف بودند؛ که این‌ها هم زمین‌های بزرگ داشتند، از مالیات معاف بودند، پست‌های مهم حکومتی سهم‌شان... خلاصه آن‌ها هم تکلیفشان روشن بود.

اما یک جمعیت قلیل ۹۸ درصدی هم بود که تقریباً مردم عادی در آن جا می‌گرفتند: از کشاورز و کارگر تا بازرگان و پزشک و روشنفکر. این‌ها مالیات می‌دادند، از حساب مالیات در رفته‌شان هم دوباره یک چیزهایی کم می‌شد، باز هم اگر آن‌قدری می‌ماند که آقایان راضی‌شان نبود، یک کم‌ دیگر هم از رویش برمی‌داشتند تا آخرش صَنّار سه‌شاهی نصیب خود بیچاره شود. بورژواها که قبلاً ماجرای به وجود آمدنشان را گفته بودیم هم توی همین طبقه از مردم فرانسه بودند... وضعشان به نسبتِ خیلی‌ها بهتر بود: تاجر و وکیل و پزشک و صاحب‌کارخانه بودند؛ ولی چون مثل باقی طبقۀ سومی‌ها با محدودیت‌های سیاسی و اقتصادی درگیر بودند، نارضایتی داشتند و صدایشان بلند بود.

حالا در این شرایط، در کاخ فرانسه چه خبر است؟ بعد از لویی پانزدهم، پادشاهی‌ رسیده بود به لویی شانزدهم... این بنده‌خدا آدم بدی نبود احتمالاً، اما جایش درست نبود؛ یعنی پادشاه افتضاحی بود؛ هیچی از کشورداریی نمی‌دانست... خرج و دخلش با هم نمی‌خواند: اقتصاد نابود، بدهی از جنگ‌های این‌ور و آن‌ور فراوان، خزانه خالی، در آن حال یک قحطی هم در دهۀ ۱۷۸۰ در فرانسه شروع شده بود که نان را داشت از دهان مردم دورتر می‌کرد از همیشه. ملتی هم که نان شب ندارد، دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد.

همۀ این‌ها، یعنی بحران جیب خالی و بی‌عدالتی و قحطی را جمع کنید با فکرهای روشنگری؛ با حرف‌های ولتر و روسو.... با مسئلۀ قرارداد اجتماعی... شده بود انبار سوختی که فقط یک چخماق می‌خواست بترکد.

مردم فشار آوردند، سر به طغیان گذاشتند؛ نارضایتی‌ها لویی را مجبور کرد مجمع طبقاتی فرانسه را، که مثلاً شورای تصمیم‌گیری طبقاتی بود، بعد از صد سال تعطیلی دوباره تشکیل بدهد: نماینده‌های هر سه طبقه را دعوت کرد بیایند؛ گفت یک جلسه می‌گذاریم صدای همه را می‌شنویم، این بحران را هم پشت سر می‌گذاریم ان‌شاءالله... ولی جلسه که شروع شد، همان اول ماجرا نماینده‌های طبقۀ سوم چیزی گفتند که لویی را غافلگیر کرد: در آمدند گفتند ما اومدیم که بگیم دیگه نمی‌خوایم قصه این‌جوری ادامه پیدا کنه... ما پادشاه نمی‌خوایم، چون خودمون نمایندۀ واقعی مردمیم. همان‌جا هم فی‌المجلس مجمع طبقاتی را تبدیل کردند به مجمع ملی و قدم اول انقلاب را برداشتند.

چند هفته بعد، ۱۴ جولای ۱۷۸۹، یک اتفاقی افتاد که شد نماد انقلاب: سقوط باستیل (Bastille). باستیل یک زندان قدیمی بود در پاریس، که هم زندانی‌های سیاسی در آن بودند هم غیرسیاسی... ولی بار نمادینش این بود که انگار نشانۀ تخت پادشاهی بود که روی گُردۀ مردم سنگینی می‌کرد... آن روز مردم پاریس، که از شایعۀ سرکوب نیروهای سلطنتی می‌ترسیدند، خودجوش یا غیرخودجوش رفتند سمت زندان باستیل، محاصره‌اش کردند، واردش شدند و زندانی‌هایش را آزاد کردند. زندانی‌ها که از باستیل به سمت پاریس روانه می‌شدند، انگار این مردم نجات‌دهنده‌هایشان را از زندان درآورده‌اند؛ خوشحال، پُرانگیزه... در روستاها، کشاورزها قصرهای اشراف را آتش زدند و کاغذهای مالکیت را دود کردند... از آن‌ور اشراف هم که جنگ را مغلوبه می‌دیدند یا دَر رفتند یا یک سوراخ‌موشی پیدا کردند در آن قایم شدند. مجمع ملی هم دست به کار شد و یک بیانیه به اسم اعلامیه حقوق بشر و شهروند تصویب کرد که سرفصل‌هایش از روشنگری و اعلامیۀ آمریکا خط گرفته بود... ولی برعکس آمریکا، در فرانسه این تازه اول ماجرا بود.

اسب سرکش انقلاب را انگار نمی‌شد مهار کرد. سال ۱۷۹۱، مجمع ملی یک قانون اساسی نوشت که فرانسه را کرد حکومت مشروطه—یعنی لویی هنوز پادشاه مانده بود، ولی قدرتش کم شده بود و مردم هم صاحب یک‌سری حقوق شدند... لویی چاره‌ای نداشت جز این‌که اطاعت کند؛ گفت چشم... ولی ما دیگر می‌دانیم انقلاب که شروع می‌شود به چشم و گوش راضی نمی‌شود: پاریسی‌ها هنوز از پادشاه و اشراف کینه به دل داشتند و آن تلافی‌ای که دلشان را خنک می‌کرد سر سلطنت خالی نکرده بودند.

آن‌طرف قصه یک اتفاق دیگر هم افتاد که ماجرا را پیچیده‌تر کرد: اشراف و سلطنت‌طلب‌هایی که از انقلاب فرار کرده بودند، رفتند سراغ دربار اتریش و پروس و ازشان خواستند به فرانسه حمله کنند تا Make France Great Again. پادشاه اتریش، خواهرش ماری آنتوانت، زن لویی و ملکۀ فرانسه بود؛ دلش با فرانسۀ پادشاهی بود اصلاً؛ پروس اما از آن‌ور دنبال فرصت بود که قدرت خودش را در اروپا بیشتر کند. خلاصه دو تا کشور، یعنی اتریش و پروس با هم متحد شدند و اعلام جنگ کردند تا انقلاب فرانسه را تا هنوز درست پا نگرفته خفه کنند و نگذارند این آتش به بقیۀ اروپا برسد. ارتش اتریش و پروس فکر می‌کردند با یک راه‌پیمایی تا پاریس، مردم فرانسه حساب کار دستشان می‌آید و غلاف می‌کنند؛ خبر نداشتند این ملتِ جان‌به‌لب‌رسیده با این چیزها میدان را خالی نمی‌کنند. ارتش انقلابی فرانسه، که خیلی‌هایشان حتی یونیفرم درست و حسابی هم نداشتند، جلوی لشکر حرفه‌ای اروپایی ایستاد و در چند تا نبرد نشان داد که این انقلاب فقط یک شعار نیست، یک نیروی واقعی پشتش است. جنگ با اتریش و پروس، انقلاب را رادیکال‌تر کرد؛ چون حالا دیگر بحث فقط اصلاحات نبود، ماجرای بقا و دفاع از انقلاب بود... آگوست ۱۷۹۲، مردم پاریس به کاخ تویلِری (Tuileries)—خانۀ پادشاه—حمله کردند و لویی را کَت‌بسته آوردند بیرون.

چند ماه بعد، ژانویه ۱۷۹۳ هم دادگاه انقلاب لویی را به جرم خیانت محاکمه کرد و گردنش را داد زیر ماشین اعدام محبوب آن زمان، گیوتین. اعدام لویی خط بزرگی بود که روی پادشاهی کشیده شد تا حکومت فرانسه جمهوری بشود... ولی این جمهوری هم تا بخواهد روی آرامش ببیند، باید از تونل‌های وحشتی می‌گذشت و آدم‌های بیشتری را از مدار خارج می‌کرد: دوران وحشت فرانسه به راه افتاد.

از ۱۷۹۳ هزاران نفر به جرم مخالفت، خیانت یا وفاداری کمتر از حد مطلوب به انقلاب زیر تیغ گیوتین رفتند. کمیته نجات ملی به رهبری ماکسیمیلیان روبسپیر (Maximilien Robespierre)، انقلابی تندرو، فرمان اختیار این دوره را در دستش گرفته بود و با شعار «نجات انقلاب به هر قیمتی» ماشین اعدام به راه انداخت. روبسپیر زور و خشونت را تنها دوای درد حفظ انقلاب می‌دید. می‌گفت: “ترور، یه جور عدالت سریع و بی‌تعارفه.” گیوتین شد نماد آن روزها. در این مدت حدود ۳۰۰ هزار نفر بازداشت شدند و نزدیک ۴۰ هزار نفر، از اشراف و نزدیکان پادشاه بگیر تا یاران و انقلابی‌های قدیمی، خونشان نثار خالص‌سازی انقلاب شد.

ترس و بی‌اعتمادی همه‌جا را گرفته بود. دادگاه‌های انقلاب معمولاً بدون دادرسی درست، حکم اعدام می‌دادند؛ تا این‌که خود روبسپیر هم آخرین تیکۀ گوشت آشی شد که دستپخت خودش بود... جولای ۱۷۹۴، مردم که از اعدام‌های بی‌حساب و کتاب خسته شده بودند، روبسپیر را گرفتند و به زیر گیوتین سپردندش و این‌جوری دوران وحشتناک وحشت به پایان رسید.

بعد از روبسپیر، فرانسه دیگر آن کشور قدیمی نبود. سلطنت هوا شده بود، اشرافیت نابود، فکرهای آزادی و برابری—حداقل روی کاغذ تبدیل به قانون شده بودند. خیلی نگذشت که یک ژنرال جوان و باهوش انقلاب، به اسم ناپلئون بناپارت (Napoleon Bonaparte) که در جنگ‌های این چند سال خودی نشان داده بود، با یک کودتا قدرت را به دست گرفت و نفر اصلی سیاست فرانسه شد... ناپلئون یک‌سری اصلاحات اساسی کرد—مثل قانون مدنی ناپلئونی که هنوز هم در دنیا معروف است. ولی کم‌کم از روح انقلاب دور شد و خودش را امپراتور اعلام کرد. این دوره، که بهش می‌گویند دوران ناپلئونی، دیگر انقلاب نبود، ولی ریشه در خاک انقلاب داشت. ناپلئون فکرهای روشنگری را بُرد در سرتاسر اروپا و نشان داد این جریان فقط مال فرانسه نیست—یک موج جهانی است.

انقلاب آمریکا و فرانسه تاریخ‌ساز شدند و جرقۀ جنبش‌های آزادی‌خواهی را در دنیا زدند. فکرهای آزادی، برابری، و حقوق بشر که در اعلامیه‌های‌شان نوشته شده بود، شد قانون‌های جهانی. این حرف‌ها بعداً اروپا، آمریکای لاتین، و حتی آسیا را تکان داد. این انقلاب‌ها با وجود همۀ تعارض‌ها و تناقض‌هایش، یک امید بزرگ برای مردم جهان داشت... این‌که می‌شود قدرت را از دست زورگوها درآورد و آینده‌ را آن‌جوری ساخت که مردم می‌خواهند.

اقتصاد سیاسی نو: از فکر تا عمل

تا قبل از روشنگری، اقتصاد اروپا تقریباً کامل در دست دولت‌ها بود؛ دولت اقتصاد بود، اقتصاد هم دولت. یعنی چه؟ یعنی هرچه طلا و نقره در خزانۀ دولت بیشتر بود، مملکت هم قوی‌تر بود... این همان سیاستی بود که به آن می‌گویند مرکانتیلیسم (Mercantilism). سیاستی که می‌گفت: دولت باید همه‌چیز را کنترل کند. صادرات را تا می‌تواند زیاد کند، روی جنس خارجی تعرفه ببندد، جلوی واردات را تا جایی که می‌شود بگیرد که فلز و ارز از مملکت خارج نشود. خلاصه‌اش این‌که اعتقاد بر این بود پول و قدرت فقط با انبار کردن طلا و نقره در جیب شاه و خزانه‌داری درمی‌آید.

مرکانتیلیسم از قرن شانزدهم تا نیمۀ قرن ۱۸ سیاست اقتصادی رایج اروپا بود و حتی زمینه‌ساز استعمار و رقابت‌های تهاجمی بین دولت‌ها هم شد. در فرانسه این سیاست‌ها حتی قوی‌تر از انگلیس اجرا می‌شد: دولت سلطنتی بازرگان‌ها را به خودش نزدیک می‌کرد، به شرکت‌های بزرگ امتیاز می‌داد، صنایع را حمایت می‌کرد و سعی می‌کرد بر بازار داخلی احاطۀ کامل داشته باشد. اما همین کنترل شدید و حمایت از صنایع تجملی باعث شد کشاورزی فرانسه لطمه بخورد و تولیدات روستایی‌ها افت کند... بعضی از اقتصاددان‌های فرانسوی همان موقع هشدار دادند که این سیاست‌ها در بلندمدت به ضرر کشور تمام می‌شود و طلا و نقره به‌خودیِ خود ثروت واقعی نیست، چیزی که ارزش واقعی می‌سازد کالا و تولید است.

ظهور فیزیوکرات‌ها و آدام اسمیت

با آمدنِ روشنگری آدم‌هایی از راه رسیدند که به کُل اقتصاد، نگاه جدیدی داشتند. فیلسوف‌ها و اقتصاددان‌های قرن ۱۸ یکی از اولین کارهایی که کردند این بود که تصمیم گرفتند در همه‌چیز دخالت نکنند... گفتند که آقا یک دقیقه به همه‌چیز دست نزنیم، آن‌قدر به‌زور به سیاست‌ها خط‌ ندهیم... اقتصاد دنیا را اگر ول کنیم خودش راه خودش را پیدا می‌کند.

در فرانسه یک عده به اسم فیزیوکرات‌ها (Physiocrats) بودند که از همین زاویۀ روشنگری به اقتصاد نگاه می‌کردند و در واقع اولین کسانی بودند که زدند زیر میز مرکانتیلیسم. سردستشان یک آقایی بود به اسم فرانسوا کِنه (François Quesnay). کِنه و فیزیوکرات‌ها می‌گفتند اقتصاد مثل بدن آدم است؛ مثل یک موجود زنده است. در بدن اگر خون نچرخد آدم می‌میرد، همه‌چیز می‌خوابد. برای آن‌ها “خونِ اقتصاد” یعنی تولید کشاورزی—معتقد بودند فقط زمین واقعاً ثروت تازه می‌سازد. فقط زمین چیزی می‌سازد که واقعاً ارزش دارد—غذا، چوب، پارچه‌های خام. می‌گفتند صنعت و تجارت کارشان فقط این است که محصولات زمین را جابه‌جا کنند، یا شکلش را عوض ‌کنند؛ ولی کشاورزی از دل خاک ثروت درمی‌آورد. یک کشاورز که گندم می‌کارد، هم نان مردم را می‌دهد، هم به نانوا جنس می‌رساند، هم چرخ کارخانه‌های آرد را می‌چرخاند. این نوع نگاه به زندگی روزمرۀ آدم‌ها وصل بود—در آن روزها که بیشتر مردم اروپا روستایی بودند و نانشان از زمین درمی‌آمد، حرف فیزیوکرات‌ها منطقی به نظر می‌رسید.

یک “جدول اقتصادی” فیزیوکرات‌ها ساختند که برای اولین بار اقتصاد را مثل یک سیستم نشان می‌داد—انگار یک چرخه بود که ثروت در آن در جریان است... نشان می‌داد کشاورز جنس تولید می‌کند، تاجر می‌فروشد، کارخانه‌دار می‌سازد، و پول بینشان در گردش است... اقتصاد یک چیز زنده است... مهم‌ترین شعار این فیزیوکرات‌ها هم همان چیزی است که به زبان دیگری آقا عباس قادری برایمان گفتند: هرچه می‌خواهد بشود بشود.... می‌گفتند: "بگذارید بشود، بگذارید برود" (Laissez-faire, laissez-passer). یعنی دولت تا می‌تواند کمتر دخالت کند، بازار خودش راهش را پیدا می‌کند. اگر زمین خوب کار کند، نان ارزان‌تر می‌شود، بازارها پُر می‌شود، روستاها هم جان می‌گیرند؛ همه حالشان خوب می‌شود.

مدتی بعد از فیزیوکرات‌ها، آدام اسمیت اسکاتلندی هم آمد که خیلی از این ایده‌ها را نظام‌مند کرد. اسمیت برخلاف فیزیوکرات‌ها که زمین را منبع اصلی ثروت می‌دانستند، معتقد بود ثروت واقعی از کار و تولید همۀ آدم‌ها به دست می‌آید: هر چیزی که ساخته و فروخته بشود و به دست مردم برسد، همان ثروت واقعی است...

اسمیت می‌گفت اقتصاد سالم یعنی کار و تولید و خرید و فروش آزاد، وگرنه با انبار کردن پول که راه به جایی نمی‌شود بُرد. در کتاب معروفش «ثروت ملل» نوشت دولت اگر عقب بکشد و فقط امنیت و قانون را نگه دارد، اقتصاد نیازی به دخالت بیشتر ندارد... در این کتاب، ایدۀ دست نامرئی بازار را هم مطرح کرد. می‌گفت هر کسی قطعاً در بازار دنبال نفع خودش است. نانوا صبح تا شب نان می‌پزد که پول دربیاورد، ولی همین که نانش را می‌فروشد، هم خودش عایدی دارد، هم شکم مردم سیر می‌شود. «وقتی آدما دنبال سود خودشونن، انگار یه دست نامرئی هدایتشون می‌کنه که در نهایت به نفع همه کار می‌کنه.»

روی تاریک آزادی اقتصادی

ایده‌های اسمیت و فیزیوکرات‌ها کم‌کم راه خودش را در عمل باز کرد. بریتانیا از اواخر قرن ۱۸ کم‌کم تعرفه‌هایش را برداشت، راه تجارت باز شد و موتور انقلاب صنعتی را روشن کرد... کارخانه‌ها رشد کردند، شهرها بزرگ شدند و جنس ارزان‌تر وارد زندگی مردم شد. به کارخانه‌دارها و تاجرها اجازه دادند هر چقدر می‌توانند تولید کنند و بفروشند... کارخانه پشت کارخانه بود که مثل قارج سبز می‌شد و جنس‌های انگلیسی رفت در قفسۀ همۀ مغازه‌های اروپا: از پارچه‌های منچستری بگیر تا آهن‌آلات بیرمنگام... زندگی روزمره تغییر شکل پیدا کرد، دیگر فقط اشراف لباس درست‌حسابی تنشان نبود؛ یک سطح متوسطی از زندگی سهم تقریباً اکثر مردم شده بود.

اما، این خیلی هم مهم است، این آزادی اقتصادی یک روی تاریک هم داشت: کارگرهای فقیر، بچه‌هایی که در معدن و کارخانه‌ها آن‌قدر کار می‌کردند که بعضاً جان می‌دادند، آلودگی شهرها که به‌یک‌باره خیلی خیلی بیشتر از جهان غیرصنعتیِ پیش از آن شد... این‌ها چیزهایی بود که اسمیت یا ندیده بود یا رسیدنش را جدی نمی‌گرفت؛ ولی خب در هر صورت این هم یک تغییر بزرگ بود که جهان را داشت آمادۀ روزگار مدرن می‌کرد.

آدام اسمیت اقتصاد را کرد یک علم جدا. تا قبل از این اقتصاد یک گوشه از سیاست یا فلسفه بود، ولی کاری که اسمیت کرد این بود که با یک نگاه دقیق به بازار و کار و خرید و فروش، پایه‌های اقتصاد امروزی را گذاشت و اقتصاد را تبدیل به یک علم مستقل کرد. اقتصاد مدرن و حتی جهانی‌سازی امروز ریشه در همان فکرها دارد: همین امروز که جنس‌های چینی با دو تا کلیک از هر جای دنیا پایش را به خانه‌هایمان باز می‌کند، این‌ها ردپای آدام اسمیت و تفکراتش در اقتصاد است.


چزاره بِکاریا: عدالت و انسانیت

در قرن هجدهم، در دورانی که هنوز گردن زدن و شکنجه در اروپا قانون بود، یک آقایی آمد با یک رساله‌ای در دستش به اسم «جرایم و مجازات‌ها» (On Crimes and Punishments) که حرفش این بود آن‌قدر ما جان کندیم، در عرصه‌های مختلف آمدیم جلو، وقتش است حالا یک قدم جدید هم برای اجرای عدالت برداریم. اسم این آقا بود چزاره بِکاریا (Cesare Beccaria). ایتالیایی، از اسمش معلوم است. بکاریا می‌گفت عدالت باید با عقل و منطق همراه باشد نه دل‌خوری و انتقام. چیزی که ما به اسم مجازات روی مجرم پیاده می‌کنیم هدفش باید اصلاح آدم باشد، این‌جوری که الان هست انگار می‌گوییم طرف یک غلطی کرده، حالا ما تلافی می‌کنیم دهنش را سرویس می‌کنیم.

بر سر همین هم اصلی‌ترین مخالفتش را بکاریا گذاشت روی مبارزه با اعدام: می‌گفت اعدام نه عادلانه است، نه جلوی جرم را می‌گیرد؛ شما به‌جای این‌که ریشۀ جرم را بخواهی بزنی، با اعدام فقط خون بیشتری می‌ریزی و خشونت را جاودانه می‌کنی. البته شکنجه هم چیزی غیر از این نیست: آدم را مجبور می‌کند به دروغ‌گویی، بلکه درد کمتری متحمل شود... عدالت از نظر بکاریا یعنی مجازات به‌اندازۀ جرم، نه بیشتر. این طرز نگاه افرادی مثل بکاریا هم باعث شد کم‌کم فکرها به عوض کردن قانون برسد؛ قوانین شکنجه و اعدام در موردشان بازنگری شد، که هنوز هم دارد می‌شود و موضوع تمام‌شده‌ای نیست؛ ولی در کل بکاریا با قلمش سعی کرد نشان بدهد که عدالت باید رنگ آدمیت داشته باشد، قانون باید به عقل احترام بگذارد. این را هم گفتم تعریف کنم برایتان، خوب بود بدانیم.

میراث روشنگری: جهانی شدن ایده‌ها

خب دیگر، کم‌کم جمع این قصه را... روشنگری شاید در اروپا جرقه‌اش خورد، ولی مثل آتش در باد، سریع پخش شد و مرزهای جغرافیایی را پشت سر گذاشت. فکر آزادی، عقل‌گرایی، و حقوق بشر، از پاریس و لندن بیرون زدند و به گوشه‌کنار دنیا رسیدند.

در آمریکای لاتین، این فکرها با فرانسیسکو د میراندا و سیمون بولیوار جان گرفت... میراندا جزو کسانی بود که ولتر را از نزدیک دیده بود، می‌شناخت و در پاریس هم با انقلابی‌ها گپ‌وگفت داشت... آمریکا و فرانسه‌ای را دیده بود که از استعمار و سلطنت مطلقه فرار کرده بودند و هیچی بیشتر از این‌که بتواند سایۀ سنگین اسپانیایی‌ها را از سر خودشان در ونزوئلا هم باز کند و دنیای آزادتری بسازد نمی‌خواست... نوبت به سیمون بولیوار که رسید، بولیوار که لقب “آزادکننده” را به او دادند، انقلاب‌های استقلال‌طلبانه علیه اسپانیایی‌ها به اوج رسید. بولیوار هم با خواندن ولتر و روسو، جنگیدن برای رسیدن به آزادی را درست‌ترین راه می‌دید.

در امپراتوری عثمانی، ایده‌های روشنگری با اصلاحات تنظیمات (Tanzimat) خودش را نشان داد. مصطفی رشید پاشا (Mustafa Reşid Paşa)، یکی از مهم‌ترین اصلاح‌طلب‌های عثمانی پای این اصلاحات نشست تا سیستم عثمانی را مدرن کند. قانون را از دست سنت درآورد، مدرسه‌ها را از روحانیت گرفت و آموزش را با عقل و علم گره زد... در هند، مبارزه با سنت‌های خشنی مثل خودسوزی بیوه‌ها و تلاش برای آموزش و برابری رنگ و بوی روشنگری گرفت.

حتی در ایران، هرچند روشنگری به شکل مستقیم وارد نشد، اما ایده‌هایی مثل آزادی، قانون، آموزش مدرن و نقد قدرت، بعدها الهام‌بخش روشنفکرها و جنبش‌های فکری شد. از اواخر قاجار تا جنبش مشروطه و بعدتر، بسیاری از روزنامه‌نگارها و نویسنده‌ها با ترجمه و نقل آثار متفکران غربی، سعی کردند مفاهیم تازه‌ای مثل حقوق شهروندی و قانون اساسی و آزادی بیان را وارد ادبیات سیاسی ایران کنند. شاید مسیرش متفاوت بود، اما ردپای روشنگری در فکر و فرهنگ ما هم به این شکل دیده می‌شود.

این فکرها کُل دنیا را گرفت. روشنگری با پیام آزادی و عدالت، سعی کرد به مردم همه‌جا امید بدهد که فرای چارچوب‌هایی که برایشان تعریف می‌کنند، فرصت این را به خودشان بدهند که یک بار هم با چشم خودشان به قصه نگاه کنند، شاید دنیایی که خودشان می‌سازند، دنیای لزوماً بدتری نباشد.

روشنگری یک حرکت بود که به آدم قرن ۱۷ و ۱۸ای که پشتش خالی شده بود از دلگرمی کلیسا و جواب‌های فوری ایدئولوژیک برای سؤال‌هایش، دوباره اعتماد به نفس داد... بهش جرأت فکر کردن و شک کردن و ساختن داد. از کانت یاد گرفت که مواجهه با دانستن هم آمادگی و جربزه می‌خواهد و ایستادن جلوی دیگرانی که می‌خواهند چیزی را بهت غالب کنند کار آسانی نیست. اما ثمره‌اش شد این‌که امروز بعضی از اصول را انگار نمی‌توانیم زیر سؤال ببریم؛ این‌که قدرت از رأی مردم باید بیاید، یا این‌که هر کسی تریبونی داشته باشد برای خودش، شبکۀ اجتماعی‌ای داشته باشد که در آن حرفش را بتواند بزند و فکر کند که حقش است بدون نگرانی ابراز عقیده بزند، این‌ها میراث روشنگری است. کانت می‌گفت: «جرأت کن که بدانی!» و این جرأت همان چیزی بود که راه را برای دنیای مدرن باز کرد.

اما این قصه فقط قصۀ امید و پیشرفت نیست. روشنگری از همان دوران منتقدهای بزرگی برای خودش پیدا کرد. رمانتیک‌ها مثل ویلیام وردزورث (William Wordsworth)، می‌گفتند این همه عقل‌گرایی احساسات آدمیزاد را خشک می‌کند. می‌گفتند روشنگری با این فرمول و منطق‌هایی که برای خودش سوار کرده، شعر و عشق را از یاد بشر برده. عده‌ای هم بودند که بگویند اساساً روشنگری یک ایدۀ اروپایی است که نمی‌شود یک نسخه دانستش که برای همه دنیا بپیچیم. حتی بعضی منتقدان می‌‌گویند که روشنگری، با همۀ شعارهای آزادی و برابری‌خواهی‌اش، گاهی دست‌مایۀ استعمار و سلطه شده و همین دوران، شروع موج استعمارگری اروپا بوده.

امروز با همۀ‌ پیشرفت و چالش‌ها هنوز اصول روشنگری زنده‌اند... عقل و علم برایمان از همیشه مهم‌تر شده انگار... عقل و علمی که امروز بیشتر از همیشه واقفیم همیشه به نتیجۀ درستی هم نمی‌رسد، ولی حُسَنش به این است که می‌دانیم قرار هم نیست چشم‌بسته به حرف‌هایش گوش بدهیم و می‌توانیم به مخلوقات عقل و علم هم به دیدۀ شک نگاه کنیم... زمینی که دارد از دود و پلاستیک خفه می‌شود، چالش‌های زیست‌محیطی، نابرابری‌های اجتماعی و اقتصادی که در بعضی از سطوح حتی بیشتر از قبل هم شده، پوپولیسم و مردمی که گول شلوغ‌بازی‌های انتخاباتی را می‌خورند، این‌ها همه یعنی قطار روشنگری هنوز خیلی مانده تا به مقصد برسد... یعنی بشر هنوز راه درازی در پیش دارد تا واقعاً به جهان روشن متصل بشود.

روشنگری هم نقطۀ پایان یک عصر بود هم نقطۀ‌ شروع یک عصر جدید... از پاریس تا کاراکاس تا تهران، از قلم ولتر تا قوانین امروز، روشنگری یک چراغ دستمان داد. دنیا هنوز پُر از تاریکی است، اما مهم این است که این چراغ هنوز روشن است و امروز دست ماست. حالا این ماییم که باید این فانوس را نگه داریم و جلویمان را روشن‌تر کنیم.

paragraphpodcast.ir

حقوق بشرحقوق زناناروپاتاریخپادکست
۵
۳
پادکست پاراگراف
پادکست پاراگراف
پادکست پاراگراف، نسخۀ خواندنی | وب‌سایت: https://paragraphpodcast.ir
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید