در مسیر تغییر

خیلی وقتها از خودم می‌پرسم، واقعا توی این همه سال مدرسه چی به ما یاد دادن؟ اینکه دیکته‌امون خوب باشه، فرمول ریاضی حل کنیم، شعر حفظ کنیم، یه سری قواعد و قانون یاد بگیریم، هر چی کتاب میگه رو حفظ کنیم و توی مطالب درس چرا نیاریم و وقتی ازمون پرسیدن چرا این حرف رو میزنی بگیم خانوم معلم یا اقا معلممون گفته، یا تو کتاب این نوشته شده.

بدون اینکه بهمون تفکر انتقادی یاد بدن، نحوه استدلال کردن یاد بدن، نحوه دیالوگ برقرار کردن یا حتی شناخت حواس و ویژگی های خودمون! بهمون گفتن این کار رو بکن و این کار رو نکن! یاد نگرفتیم سوال بپرسیم، تحقیق کنیم، منابع مختلف رو بررسی کنیم، گوش کنیم و تمرین کنیم و یاد بگیریم.

کارگاه کار مشارکتی
کارگاه کار مشارکتی

یاد گرفتن این مسائل برای من حدودا از مقطع فوق لیسانس شروع شد! شاید باورتون نشه، اما حقیقت داره. داستان از اون وقتی شروع شد که یه ستاد موسوی در دانشگاه علم و فرهنگ بود که ما باهاش روش تحقیق داشتیم. و حداقل تا ۵ جلسه داشت به ما راجع به منطق و استدلال میگفت. راجع به پارادایم ها گفت و دنیای من شروع به تغییر کرد.

تقریبا همون موقع ها بود که من پیش مشاور روانشناس رفتن رو شروع کردم و کشف پرستو و دنیا رسما برام شروع شد. توی جلسات مشاوره تازه با مفاهیمی مثل نیازها و خواسته های خودم مواجه شدم، من همیشه یاد گرفته بودم برای دیگران زندگی کنم، آدم خوبی باشم و این خوب بودن گاهی با قربانی کردن نیازهای خودم همراه بود که این قربانی کردن یهو منجر به انفجار من میشد و باعث میشد یا قاطی کنم، یا آدم‌هارو ا زندگیم حذف کنم. به یه جایی رسیدم که دیدم دیگه هیچ کس دور و برم نیست و روی هر کسی یه ایرادی گذاشتم و رهاش کردم. یه بار یکی از مشاورهام بهم یه کتاب معرفی کرد به اسم «بهره گیری مثبت از خشم» که شاید این دومین تلنگر بعد از دکتر موسوی برای من در زندگی بود.

فهمیدم خشم میتونه با قاطعیت خودش رو نشون بده. و اگه از نیازهای خودت بدونی میتونی میتونی توی خواسته ها ونیازهات قاطعیت داشته باشی، و به ادم ها مستقیم این رو بگی تا منجر به عصبانی شدن و خشن برخورد کردن یا حذف کردن آدم‌ها و منفعل برخورد کردن نشه. یه مسئله مهم دیگه توی این کتاب بحث مثلث های ارتباطی بود و اینکه به شدت باید ازش دوری کنی. با هر کسی مشکل داری با همون آدم حرف بزن و پای کسی رو وسط نکش!

سومین تلنگرم، بحث گفت و گوی سالم بود که مشاورم مطرح کرد، گفت و گو یه آدابی داره، اول و مهم تر از همه اینه که وقتی یه مسئله ای داری و میخوای با یک نفر مطرح کنی از ضمیر «من» استفاده کن. چرا که با گفتن «تو» طرف مقابل میر در حالت دفاعی و دیگه شاید به حرفت گوش نده و اون هم بخواد تو رو محکوم کنه. دوم اینکه شرایط رو توصیف کنید و برداشت و حس خودتون رو بگید، از اتفاقی که افتاده حرف بزنید و بگردید دنبال اینکه واقعا چی ناراحتتون کرده و طرف مقابل رو محکوم نکنید. بعد هم مطمئن شید که طرف مقابل متوجه شده که شما چی گفتی و هر دو درک مشترکی از موضوع دارید و در نهایت از اینکه حرف شمارو گوش کرده ازش تشکر کنید.

عجیبه نه؟ تاحالا تو مدرسه کسی اینارو به شما گفته بود؟ اینکه اگه از دست دوستتون ناراحت شدید چی کار کنید؟ یا بهمون گفتن که اگه زدنت بزن، اگه ناراحت شدی لوسی، یا حق نداری رو حرف بزرگ تر حرف بزنی! حق نداری ضعف هات رو نشون بدی، یا وقتی ناراحتی بیای به بزرگتر بگی که زورش بیشتره و بره دعوا و بدون شنیدن موضوع از شما دفاع کنه!

چهارمین تلنگرم وقتی بود که نرگس رفت در یک مهدکودک مربی شد و اونجا با رویکرد انسان گرا و رفتار بدون خشونت با بچه ها کار میکنن، و هر روز میومد و چیزهایی که یاد میگرفت و نحوه برخورد با بچه ها و اینکه چه چیزهایی بهشون میگم در مواقع مختلف بهم گفت. اینکه حواس رو بشناسن و بگن چه چیزی واقعا ازیتشون میکنه. اینکه وقتی بچه ای کار خطرناک میکنه بهش نگن بچه بد! چون اون واقعا بد نیست در واقع مربی نگران هست که آسیبی به بچه برسه.

تلنگر پنجم، برمیگرده به همین عکسی که میبینید. یعنی کارگاه کار مشارکتی که این دفعه نگاه من رو در کار و شغلم تغییر داد. این دفعه با مفاهیمی مثل کنار گذاشتن اموخته ها، خفه شدن و گوش کردن، در آغوش گرفتن خطاها، معکوس کردن جریان یادگیری، نگاه کردن همه جانبه و غیره اشنا شدم. شاید نقطه تلاقی این کارگاه با تغییرات شخصی که داشتم تجربه میکردم همین گوش کردن آدمها بود و کنار گذاشتن آموخته ها قبلی، در روابط شخصی این مسئله به این معنی هست که قضاوت نکنم و بیشتر گوش بدم تا اینکه حرف بزنم و در روابط کاری اینکه فکر نکنم متخصص هستم و من میدونم چی خوبه و چی بد! من باید به حرف کارفرما، مشتری، جامعه محلی و غیره گوش بدم. و به ادم ها اعتماد داشته باشم که ادم ها از پس کارها بر میان! برای من خیلی وقتها سخته که یه کار رو بسپارم به کسی، فکر میکنم اونجور که من دلم میخواد انجام نمیدن. در حالی که بعد این کارگاه فهمیدم کی میگه اینجوری که من میگم لزوما بهتره!

خلاصه جونم براتون بگه در مسیر تغییرم، و خوشحالم که دارم این مسائل رو تجربه میکنم. اما خیلی سخته. با ضمیر اول شخص حرف زدن، بدون قضاوت نگاه کردن، خفه شدن و گوش کردن و سپردن کار به بقیه! و الان من با این همه تلنگر هنوز این شکلی! :) ببینید قبلا دیگه چی بودم :)

خوشحال میشم شما هم از تلنگرهاتون به من بگید، شاید تلنگر شما تلنگر ششم من بشه...