خاطرات سفر به روسیه (روز سوم: سنت پترزبورگ)

امروز روز سوم سفرم به روسیه رو میخوام تعریف کنم، پروازم از تهران به مسکو بود، شب اول رو مسکو موندم و شب دوم رو در قطار مسکو به سنت پترزبورگ بودم. از اونجایی که خسته بودم کل مسیر رو خوابیدم و چیز زیادی از مسیر یادم نیست و صبح که بیدار شدم اکثرا همه خواب بودن توی قطار. مثل قطارهای ما کوپه ای نبود و همه در واقع توی سالن اصلی میخوابیدن.

قطار مسکو به سنت پترزبورگ
قطار مسکو به سنت پترزبورگ

صبح رسیدم به راه آهن سنت پترزبورگ، قبل از اینکه برم از همه شنیده بودم که سنت پترزبورگ خیلی قشنگه و وقتی بری دیگه مسکو به چشمت نمیاد. با این تصور سفر رو شروع کردم. با دوستم دیگو در یک پاساژی که نزدیک به راه آهن بود قرار گذاشتم . حالا دیگو کیه؟ دیگو در واقع دلیل رفتن من به روسیه بود. یک سال پیش یک مهمانی رو از شیلی میزبان شدم که همون دیگو باشه. دیگو سه سال توی کشورش کار کرده بود و پول جمع کرده بود و یک سال و نیم توی سفر بود و کلی کشورهای دنیا رو گشته بود. و من توی سفر یک ماهش به ایران در تهران میزبانش بودم و باهم دوست شدیم و تهران گردی کردیم. چند ماه بعد خبر داد بهم که داره با یه دختر روس که توی سفر دو ماه اش به روسیه باهاش آشنا شده بود ازدواج می‌کنه و قرار هست توی سنت پترزبورگ عروسی بگیرن.

آقای داماد از شیلی :)
آقای داماد از شیلی :)

من و ابراهیم(همسرم) رو به عروسی دعوت کرد و چون ابراهیم بیروت بود اون موقع و نمیتونست بیاد قرار شد تنها برم. و خب اولین سفر تنهایی زندگیم شروع شد. دیگو رو در پاساژ دیدم و خیلی خیلی خوشحال شدم. سال قبل وقتی دیگو سنت پترزبورگ بود توی سفرش یک میزبانی داشت که قرار شد میزبان من هم باشه. فقط مسیله اینجا بود که میزبان انگلیسی بلد نبود اما خب خدا پدر گوگل ترنسلیت رو بیامرزه. با هم رفتیم سمت خونه میزبان یعنی لوبا، لوبا یه خانم حدودا چهل ساله بود که با دختر ده ساله اش تنها زندگی میکرد. دوست مشترک لوبا و دیگو هم وقتی رسیدیم اونجا بود، یعنی میلا که چون انگلیسی و روسی بلد بود مترجم ما هم بود. :)

دیگو و لوبا میزبانم در سنت پترزبورگ
دیگو و لوبا میزبانم در سنت پترزبورگ

لوبا یه هنرمنده که نقاشی می‌کنه با گواش و رنگ روغن و به صورت داوطلبانه به بچه ها و سالمندان نقاشی یاد میده. خونه میلا خیلی خوش رنگ و قشنگ بود. پر از نقاشی های خودش و دخترش. همیشه لبخند داشت و با اینکه انگلیسی نمیدونست احساس میکردم خیلی وقته می‌شناسمش. با هم ناهار خوردیم و دیگو که استرس عروسی رو داشت رفت.

نقاشی های لوبا هدیه به من :)
نقاشی های لوبا هدیه به من :)

قرار شد با میلا بریم مرکز شهر و باهم بگیردیم و شهر رو به من نشون بده. میلا هم یه مسافر با کوله پشتی بود. یه دختر بیست ساله داشت و چند سالی بود که در حال سفر بود به خصوص سمت آمریکا و آمریکای جنوبی. اون روز که می‌خواستیم بریم بگردیم قرار شد با یکی از دوستهای دیگو که اهل شیلی بود قرار بذاریم و‌سه تایی بگردیم. با دنی، دوست دیگو قرار گذاشتیم و سنت پترزبورگ گردی بعد از اومدن دنی رسماً شروع شد.

سنت پترزبورگ زیبا
سنت پترزبورگ زیبا

مرکز شهر رو پیاده گشتیم و کلی ساختمان های جذاب و کلیسا و موزه دیدیم. البته خب من اسم هارو زیاد یادم نمی‌مونه باید نگاه کنم و بگم و شاید در ویرایش های جدید اضافه کنم اسم یه سری جاهای که رفتم رو :). چیزی که روز اول توجهم رو لب کرد این بود که سنت پترزبورگ خیلی توریستی تر از مسکو بود و پر از آدمایی بود که خدمات تور می‌فروختند و لباس محلی پوشیده بودن و اگه میخواستی باهاشون عکس بگیری پول می‌گرفتند. یا کسایی که نقاشی می‌کشیدن و می‌فروختند. و خب خیابون های معروف خیلی خیلی شلوغ بود و پر از آدم.

ترافیک آدم ها
ترافیک آدم ها

به خصوص که وقتی من رسیدم هوا هم عالی بود و میگفتن برای سنت پترزبورگ اینکه این زمان گرم بشه خیلی عجیبه. و خب آنقدر آفتابی و خوب بود که لباس های گرمی که برای سرمای معروف روسیه برداشته بودم استفاده نشد. شب ها سرد میشد اما در حد یه ژاکت جواب میداد. و خب زمانی که من اونجا بودم به اصطلاح شب های روشن بود و هوا تا ساعت ۱۱ شب روشن بود. تقریباً از ده هوا رو به تاریکی می‌رفت. این یه خوبی داشت اینکه تا هر وقت میخواستی راحت می‌گشتیم و یه بدی اینکه ساعت از دستم در می‌رفت و خیلی وقتها انتظار نداشتم ساعت ده شب باشه.

کی میدونه ساعت چنده؟
کی میدونه ساعت چنده؟

بین گشتن ها یه سر دیگو رو کنار هرمیتاژ دیدیم که دنبال کارهای عروسی بود و خیلی استرس داشت و البته کوکاکولا به دست، ایران هم که بود همیشه کوکاکولا به دست بود. :) دنی هم دانشگاهی دیگو بود و الان با دوست پسرش توی مجارستان زندگی میکرد و البته خیلی خوشحال نبود اونجا چون از لحاظ فرهنگی خیلی متفاوت بود با شیلی و حس میکرد خیلی بی روحه همه چی اونجا و بوداپست شهر افراد مسن بود.

موزه هرمیتاژ یا ارمیتاژ
موزه هرمیتاژ یا ارمیتاژ

بعد از کلی گشتن میلا ما رو‌ برد به یه رستوران روسی زنجیره ای به اسم ترموک که من عاشقش شدم. چون هم ارزون بود و هم خوشمزه و هم اینکه غذاها و دسرهای روسی داشت. از اونجایی که ترجیح میدم هر جا هستم غذای همونجا رو بخورم، این رستوران برام خیلی جذاب بود. بلینی و بورش(یه نوع سوپ با چغندر) و پلمنی سفارش دادیم و با دنی شر کردیم. معمولاً روس هایی که من باهاش آشنا شدم اوکی بودن با اشتراکی غذا خوردن. البته دنی روس نبود اما یادم افتاد بگم. :)

غذاهای روسی
غذاهای روسی

از اونجایی که میلا کوله گرد بود می دونست کجا ما رو ببره که دوست داشته باشیم. هم ارزون بود، هم تنوع داشت و هم غذای محلی داشت. اگه میشد دلم میخواست هر روز برم ترموک، البته که بارها رفتم اما نه برای همه وعده ها :)

رستوران زنجیره ای ترموک
رستوران زنجیره ای ترموک

بعد از اون برگشتیم خونه لوبا و من یه خواب خیلی خوب داشتم. و اینگونه روز سوم به پایان رسید و روز چهارم روز موعود عروسی است که براتون تعریف خواهم کرد. :)

نمونه دیگر قشنگی های سنت پترزبورگ
نمونه دیگر قشنگی های سنت پترزبورگ


روز دوم: مسکو

روز چهارم: سنت پترزبورگ(عروسی)