خاطرات سفر به روسیه (روز ششم: سنت پترزبورگ با دوچرخه)

روز ششم سفرم به روسیه است، شب قبلش از اونجایی که پل‌های شهر سنت پترزبورگ رو میدن بالا و رفت و آمد به قسمت های مختلف سخت میشه، برنگشتم خونه لوبا و موندم هاستل الگا که اهل شهرهای شرقی تر روسیه بود و برای عروسی دیگو اومده بود و روزی که رفتیم پیترگوف باهم دوست شدیم.

خلاصه صبح بیدار شدیم و از الگا پرسیدم برنامه اش چیه که گفت میخواد شهر رو با دوچرخه بگرده، و من هم از اونجایی که کلاً هیچ برنامه‌ای برای سفرم نداشتم گفتم منم میام. :)

یه اپلیکیشن داشتن برای اجاره دوچرخه که تقریباً مثل بیدود خودمون بود اما فقط باید توی ایستگاه ها تحویل می‌دادی دوچرخه رو. برنامه رو نصب کردم و از اونجایی که کارت بانکی میخواست برای پرداخت زحمتش با الگا بود و من نقدی هزینه اش رو بهش دادم.

لپ تاپ یک روس استارتاپی :)
لپ تاپ یک روس استارتاپی :)

الگا توی یه استارتاپ روسی کار می‌کرد و کارش رو خیلی دوست داشت و با هیجان ازش تعریف میکرد. البته من دقیق متوجه نمی‌شدم چی میگه چون زبانش خیلی خوب نبود و من هم نمی‌خواستم آنقدر سوال بپرسم و بگم تکرار کنه که هر دومون خسته بشیم. حالا مسأله مرگ و زندگی مثل اینکه صبحونه کجا بخوریم که نبود. ?

شبش ازونجایی که من کاملاً بی برنامه اومده بودم هیچ لباس و وسیله شخصی همراهم نبود. و الگا تی شرتش رو بهم داد که مال محل کارش بود و‌ همون‌طور که مشاهده میکنید اسم استارتاپشون روش نوشته شده اما من نمی‌تونم بخونم و جستجو کنم ببینم کارشون در چه موردی بود. یه وقت فکر نکنید تنبلی می‌کنم و با اینکه کیبرد روسی دارم باز جستجو نمی‌کنم ها، نه! میخوام مرموز نشون بدم کارش رو. :)

تی‌شرت محل کار الگا
تی‌شرت محل کار الگا

من یه دوش گرفتم و حاضر شدیم که بریم و من به این نکته توجه کردم که چقدر من زود آماده میشم! چون الگا دوش گرفت، موهاش رو سشوار کشید، آرایش کرد و لباس مناسب برای دوچرخه‌سواری، نه ببخشید عکاسی پوشید و یکم ایمیل های کاریش رو چک کرد و گفت که چون مدیر تیمشون هست باید از همه چی در ارتباط باشه و بچه های تیمش باهاش در ارتباط بودن در سفرش.

و من در همه این مدت فقط موهام رو در حدی خشک کردم که آبش نچکه روی لباسم و منتظر بودم که الگا حاضر بشه و تو این فاصله هم مامانم زنگ زد و تماس تصویری داشتیم و از من داشت می‌پرسید این ماشین ظرفشویی ات چطوری کار می‌کنه؟ و من دستورالعمل های لازم رو دادم و حال و احوال کردیم. دیگه آماده رفتن شدیم. من پیشنهاد دادم بریم رستوران روسی ترموک و از اونجایی که الگا هم اهل سنت پترزبورگ نبود خیلی شهر رو نمی‌شناخت، جستجو کردیم و دیدیم یه ترموک ده دقیقه ای باهامون فاصله داره و کنار یکی از ایستگاه های دوچرخه است. پس خوشحال و شاد و خندان به سمت ترموک رفتیم که متوجه شدم الگا با نقشه خیلی راحت کار نمی‌کنه و کار تور لیدری من از اونجا رسماً شروع شد. :) اینکه توی روسیه راهنمای یه دختر روس باشی هم در نوع خودش جالبه.

با الگا در رستوران روسی ترموک
با الگا در رستوران روسی ترموک

دلم میخواست پنکیک روسی (بلینی) بگیرم اما این بار با یه محتویات جدید. که خب منو روسی بود و ترجمه‌های الگا هم نتونست کمکم کنه، و من هم گیر داده بودم که حتماً یه مدل جدیدش رو امتحان کنم که خدارو شکر وقتی نوبتمون شد، کسی که سفارش می‌گرفت انگلیسی بلد بود و اهل دل بود. گفت چه چیزهایی رو تاحالا تست کردی؟ و من بهش گفتم و یه پنکیک جدید بهم پیشنهاد داد، گفت به من اعتماد داری؟ گفتم آره. گفت اگه دوست نداشتی پس بده. :) خلاصه که دیدم آقای اهل دلی است گفتم یه نوشیدنی روسی هم میخوام، البته بهش گفتم که توی یه شعبه دیگه ترموک یه چایی روسی خوردم که اسمش رو یادم نیست و اونو میخوام، ولی بهم گفت نه یه چای میوه ای مخصوص روسی بهت پیشنهاد میدم. اعتماد کن. خلاصه من هم اعتماد کردم و اینجانب از اعتماد خود پشیمان نیستم. خیلی خوب بود، هم چای که با یه سری توت های روسی بود و هم بلینی که توش مرغ و گوجه و کاهو و این چیزا داشت و خیلی خوشمزه بود.


بلینی یا همون پنکیک روسی
بلینی یا همون پنکیک روسی

اینجا بود که مراسم سلفی و عکس گرفتن ما شروع شد، یه سلفی گرفتم و دیدم که الگا هم اهل عکس گرفتن هست. چون خیلی از خارجی ها اهل عکس نیستن و حوصله اشون سر میره. یا میگن یه عکس گرفتیم دیگه بسه. یا مثلاً از غذا چرا آدم باید عکس بگیره؟ یا وقتی میری بیرون باید از محیط عکس بگیری نه خودت. خلاصه که الگا هم مثل خودمون اهل دل بود. بعد صبحانه رفتیم در جستجوی دوچرخه، ایستگاه نزدیک رستوران زده بود توی برنامه که دو تا دوچرخه داره و ما هم دوان دوان رفتیم که از دست ندیم دوچرخه هارو.

به دوچرخه ها رسیدیم و بعد کلی کلنجار رفتن تونستیم قفلش رو باز کنیم.

مسیری که مشخص کرده بود بریم این بود، دوچرخه سواری رو شروع کردیم و تقریباً به ترتیب جاها رو می‌رفتیم. من با نقشه پیدا می‌کردم و می‌گفتم باید کجا بریم. برای بار سوم از جاهای توریستی سنت پترزبورگ رد شدم، این بار با دوچرخه. دوچرخه رو تو یه سری ایستگاه ها تحویل می‌دادیم چون مثلاً زیر نیم ساعت رایگان بود، خیلی جاها ا عجله می‌رفتیم اما تهش هم نمیرسیدیم. :)

اکثراً از پیاده روها می‌رفتیم. یه جاهایی هم دیگه رو گم می‌کردیم و دوباره پیدا میکردیم. هر جا وایمیستادیم کلی عکس می‌گرفتیم و من متوجه شدم که چقدر الگا خوش عکسه و من بد عکس. بهش گفتم، گفت من یه مدت مدل بودم، اگه میخوای بهت چند تا مدل یاد بدم که عکس های تو هم خوب شه. خیلی تلاشش رو کرد انصافاً، اما خب بعد ۲۹ سال، تغییر فرم بدن و لبخند یکم سخته، حداقل با یه روز تمرین نمیشه بهش رسید. :)

الگا و دوچرخه امون :)
الگا و دوچرخه امون :)

حدوداً پنج ساعتی با دوچرخه چرخیدیم، توی مسیر یه جا یکی از دوستای دیگو رو دیدیم. بعد دیگو پیام داد و گفت که شب برای شام میخوان برن جزیره هلند جدید با دوستاشون که از سیبری اومده بودن و چند تا دوست دیگه. من و الگا هم دوچرخه ها رو به یکی از ایستگاه ها تحویل دادیم و رفتیم سمت جزیره.

کنار این مسجد نشستیم
کنار این مسجد نشستیم

توی جزیره اول دوستای اهل سیبری رو دیدیم و باهم نشستیم گپ زدیم. یه زن و شوهر جوون بودن که یه دختر کوچولوی بانمک داشتن. اینا هم توی سفر دیگو به سیبری میزبان دیگو بودن. خانمه قبلاً مدل بوده. کلا دخترهای روس همه یا مدل هستند یا فقط خوشگلن. :) بگذریم، خیلی صمیمی بودن و در مورد ایران دوست داشتن بدونن و میگفتن دوست دارن یه بار بیان ایران. چون کلا خیلی اهل سفر بودن. همونجا که نشسته بودیم یکی دیگه از دوستهای دیگه دیگو رو دیدیم که با یه دختری قرار گذاشته بود. سلام و احوالپرسی کردیم و فهمیدیم که دوست های مجرد دیگو از وقتی اومدن روسیه همینجوری دارن با دخترهای روس توی تیندر(برنامه دوست یابی) قرار میذارن و حسابی وقتشون پر بود، برای همین زیاد با ما نمیومدن بیرون :)

دوستانی از سیبری
دوستانی از سیبری

دیگه همه جمع شدن و رفتیم برای شام. جایی که رفتیم این مثل فود کورت بود. غذاهای کشورهای مختلف رو‌ داشت و هر کی هر چی میخواست می‌گرفت میومد و باهم می‌خوردیم. اکثراً از رستوران گرجی غذا گرفتن و من فقط یه نوشیدنی گرفتم، چون میل نداشتم و نمی‌دونم چرا شب یهو دلم گرفت و یکم بی انرژی بودم. شب حدوداً ساعت یازده گفتم دیگه من میرم چون می‌ترسیدم باز پل هارو باز کنن و من بمونم و حوضم. :) و خب همه تصمیم داشتن بیان و با هم پیاده رفتیم تا مترو و یکی از دوستای النا مسیرش با من یکی بود و یک ایستگاه با هم فاصله داشتیم. تا آنجا کلی باهم گپ زدیم و فهمیدم اون هم اهل سفر هست و تازه از سفر برگشته و خونه دوستش زندگی می‌کنه. به ایستگاه رسیدیم و حدوداً ساعت دوازده شب پیاده بیست دقیقه ای رفتم تا به خونه لوبا(میزبانم) برسم که دو روز بود ندیده بودمش.

قبل از اینکه برم بهش گفتم دیر میرسم، اشکال نداره؟ گفت نه زنگ بزن در رو باز میکنم. و بیچاره رو بیدار کردم و رفتم خونه و دو روز پر هیجان رو به پایان رسوندم. :)

روز پنجم: پیترگوف

روز هفتم: سنت پترزبورگ غیر توریستی