خاطرات سفر به روسیه (روز هشتم جزیره کاتلین)

روز هشتم سفرم به روسیه در سنت پترزبورگ آغاز شد، از خونه دوست‌های جدیدم و همراه با صبح بخیر گفتن به گربه جان که شب رو روی پای من خوابیده بود. صبح قرار بود با لوبا و میلا بریم جزیره کاتلین که حدوداً یک ساعت فاصله داشت از خونه لوبا. صبح از خونه دوستام راه افتادم و حدوداً چهل دقیقه پیاده رفتم تا به خونه لوبا برسم چون مسیر مترو خور نداشت.

لوبا و میلا و لباس‌های دریایی :)
لوبا و میلا و لباس‌های دریایی :)

رسیدم خونه میلا، لباس هام رو عوض کردم و با ماشین شاسی بلند لوبا راه افتادیم سمت جزیره(ماشینش رو پدر دخترش داده بود بهش که بتونه دخترش رو راحت هر جا میخواد ببره). بعد از یک ساعتی به جزیره رسیدیم و لوبا و میلا رفتن توی یه فروشگاه که انواع لباس‌ها و شلوارک و چیزهای تزیینی داشت که راه راه آبی و سفید بود(شاید هم راه راه سفید و آبی). جفتشون از این تی‌شرت‌های راه راه خریدن و ازشون پرسیدم چرا همش از این مدلها میفروشن اینجا؟ گفت اینا مثل لباس نیروی دریایی هست و معمولا وقتی میخوان برن لب دریا و کنار آب از این لباس‌ها می‌پوشن. نمی‌دونم فقط من نمی‌دونستم یا شما هم نمیدونستید، اما حالا دونستیم. :)

پیک نیک به سبک روسی
پیک نیک به سبک روسی

جزیره بسیار آروم و خلوت بود، به خصوص که آخر هفته هم نبود و آدم‌های زیادی اونجا نبودن. رفتیم دنبال جایی برای نشستن و یه فضای سرسبزی پیدا کردیم و بساط پیک نیک روسی‌ رو پهن کردیم. لوبا کلی میوه و چای و شیرینی آورده بود، باهم خوردیم و کلی عکس انداختیم. میلا من رو دید که با آرامش و لبخند روی چمن‌ها دراز کشیدم و صفا می‌کنم. ازم پرسید توی ایران خوشحالی؟ من هیچ، من نگاه! شاید داستان اینکه چی شد مهاجرت کردم یه روز بگم براتون.


خلیج فنلاند
خلیج فنلاند

بعد از خوردن خوراکی‌‌هامون و چای روسی رفتیم کنار آب و از منظره خلیج فنلاند لذت بردیم و من به این فکر کردم که این مرزها چی هستند؟ مرزهایی که شاید کم‌تر از پانصد سال باشه که شکل گرفته و آدم‌هارو محدود کرده و میتونن به یه انسان اجازه نده هر جای کره‌ زمین که میخواد راه بره. و البته به این هم فکر میکردم که کاش میشد با قایق برم فنلاند و از اون ور سفرم رو ادامه بدم و یه جهانگرد واقعی بشم که میخواد دنیا رو با آدم‌هاش ببینه و فرهنگ‌های مختلف رو تجربه کنه و غذاهای مختلف رو مزه کنه و با اینا دنیاش رو از شهر و کشور خودش گسترش بده!

بعد از این فکرهای فلسفی رفتیم به سمت ماشین که برگردیم خونه، یه کلیسا رو توی مسیر دیدیم و سوار ماشین شدیم. من داشتم توی مسیر فکر می‌کردم کی سنت پترزبورگ رو ترک کنم و برم کازان. راستش قبل رفتنم و در هفته اول سفر راجع به اینکه کدوم شهرهارو ببینم با دوست‌های روسی‌ام صحبت کرده بودم. قصد داشتم شهرهای بین سنت پترزبورگ تا مسکو رو در راه برگشت ببینم شهر به شهر به مسکو برسم. چون پرواز رفت و برگشتم از مسکو بود. اما وقتی از دیگو(دامادی که به خاطرش اومدم روسیه) پرسیدم پیشنهاد کرد برم کازان. و من هم از اونجایی که خیلی دوست ندارم برنامه خاصی برای سفرم داشته باشم و دیگو رو به عنوان کسی که دو سالی هست در سفر است و کلی کشور رو دیده قبول داشتم، تصمیم گرفتم برم کازان. فقط در این حد میدونستم که کازان شهری هست که هم مسلمان دارد و هم مسیحی و اینا خوش و خرم در کنار هم زندگی می‌کنند. برای همین برام جذاب بود ببینم.

کلیسا!
کلیسا!

ساعت قطارهارو قبلا چک کرده بودم، حدودا ساعت 4 عصر بلیت بود و من فکر میکردم قرار نیست برسم به قطار چون میخواستیم بریم جزیره و حدس میزدم بعد از ظهر برگردیم. اما وقتی توی مسیر دیدم ساعت 1 است گفتم وقت می‌کنم برم و اینجوری می‌تونستم یک روز بیشتر برای گشتن شهرهای دیگه داشته باشم و دیگه سنت پترزبورگ واقعا بس بود. برای همین به لوبا و میلا گفتم و من رو سریع رسوندن خونه و من وسایل‌هام رو جمع کردم و میلا برام اینترنتی بلیت قطار رو گرفت و لوبا برای توی راهم خوراکی گذاشت و من رو تا مترو رسوندن و سفر من به کازان یهو شروع شد.

قطار سنت پترزبورگ به کازان
قطار سنت پترزبورگ به کازان

با لوبا و میلا که خیلی بهم لطف داشتن در سنت‌پترزبورگ خداحافظی کردم و رفتم سمت ایستگاه قطار. برای خودم یکم میوه و خوراکی خریدم چون سفر طولانی در پیش داشتم. 23 ساعت راه بود تا کازان و اصلا دلم نمیخواست بدون خوراکی باشم در طول سفر. بیرون قطار مامورهای قطار شامل خانم و آقا ایستاده بودند، بعضی هاشون کلاه های روسی سرشون بود. بلیت و کارت شناسایی رو چک می‌کردند و در حالی که باد ریزی می‌آمد، سکوتی برقرار بود و حسم در اون لحظه مثل فیلم بود.

سوار قطار شدم. دومین بار بود که در روسیه سوار قطار می‌شدم. قطارهاشون مثل قطارهای ما بود اما کوپه ها بدون دیوار، انگار قطار اتوبوسی و کوپه‌ای ما رو با هم ترکیب کرده باشی. این بار بلیت من طبقه بالا بود، اما من طبقه بالا سختم بود چون معمولا در طول سفر می‌رم و میام و حوصله‌ام سر می‌ره اگه بخوام همش روی صندلی باشم یا دراز بکشم. از اونجایی که شانس خوبی داشتم یکی ازچهار تخت طبقه پایین خالی بود و من هم روی تخت های پایین جاگیر شدم. روی هر صندلی ملحفه و روبالشی و حوله بود و بسیار تمیز و مرتب. خیلی هیجان داشتم، چون قرار بود یک روز کامل (منهای یک ساعت) توی قطار باشم.

راستی یکی از جاهایی که می‌تونید در سفر شب بمونید و در هزینه اقامت صرفه‌جویی کنید قطار هست. که هم مطمئن هست، هم میتونید دراز بکشید و مثل اتوبوس صندلی سخت نداره، هم دستشویی داره و نگران دستشویی نیستید. من کلا هیچ هزینه‌ای برای اقامتم توی این سفر دو هفته‌ای نکردم.

همسفر من
همسفر من

یکی از کارهایی که توی قطار کردم این بود که نشستم و سفرنامه ام رو نوشتم. روز اول و دوم و سوم سفرنامه‌ام رو توی قطار و روی گوشی نوشتم. البته اون موقع هنوز به این سبک نبود، داشتم یک سری نت برمی‌داشتم که یادم نره چی می‌خوام بنویسم. از اونجایی که پریز برق هم بود مشکل شارژ نداشتم و بعضی جاها اینترنت هم داشتم.

مسیر خیلی سرسبز و قشنگ بود. یه دختری همسن و سال خودم طبقه بالا و یه دختر هم سن و سال دیگه رو به روم بود. تو کل مسیر همش فکر می‌کردم که باهاشون سر حرف رو باز کنم و دوست بشم. اما خب اون روح درونگرام می‌ترسید سر حرف رو باز کنه و همش می‌گفتم کاش اونا بیان سر صحبت رو باز کنن. که خب باز نکردن. :)

دم هر واگن یه سماور بزرگ آب جوش بود و چای و خوراکی می‌فروختن، من خوراکی‌هاش رو دوست نداشتم چون اکثرا شکر داشت. اما یه دونه از این نودل ها داشتن که گرفتم و آب جوش ریختم و خیلی خوشم اومد. لوبا چای کیسه ای و دمنوش کیسه‌ای هم بهم داده بود و هر از گاهی برای خودم چای می‌ریختم و مثل فیلم‌ها از پنجره بیرون رو نگاه میکردم و در افکار خودم غرق میشدم. شب شد و تقریبا زود خوابیدم چون خیلی کار خاصی نداشتم بکنم.


خوراکی های داخل قطار
خوراکی های داخل قطار

و اینگونه روز هشتم در قطار و هیجان انگیز به پایان رسید.

روز هفتم: سنت پترزبورگ غیر توریستی

روز نهم: کازان