خاطرات سفر به روسیه (روز هفتم: سنت‌پترزبورگ غیر توریستی)

یک هفته‌ای از سفرم می‌گذره و هر چی دوستام از من درباره جاهای توریستی روسیه می‌پرسن و می‌گن عکس بفرست، من نا امیدشون می‌کنم. خیلی از جاهایی که می‌گن رو حتی اسمش رو هم نشنیدم. حتی یکی از دوستام می‌خواست نایب الزیاره‌اش باشم و کنار قبر داستایوفسکی یه سلفی بگیرم و چند بار سنگ بزنم روی سنگ قبرش که با جمله «من تا حالا کتاب‌های این دوستمون رو نخوندم»، مکالمه پایان گرفت. نه اینکه کلا اهل ادبیات روس نباشم‌ها، نه! یه چند تا از نمایشنامه‌های چخوف رو اتفاقی خوندم.

خلاصه که هر بار دوستان و اعضای خانواده‌ام که دنبال فرهنگ و تاریخ مورد علاقه‌اشون از روسیه بودن، با دیدن عکس و فیلم‌های من توی دلشون می‌گفتن معلوم نیست رفته روسیه چیکار! حتی موزه هرمیتاژ رو هم ندیده. حتی یه بار برادرم گفت:

این عکس‌ها چیه می‌فرستی! اینا که همش از در و دیوار خونه مردمه! من باید برم، بهت یاد بدم چطوری باید از فضا عکس گرفت!

طفلک راست می‌گفت، از روزی که رفته بودم همش از یه سری غذای خونگی و در یخچال و دوستام (که هیچ منظره خاصی توش معلوم نبود) عکس فرستاده بودم. راستش یکی از استرس‌هام این بود که در حین سفرم دوستم دیگو که دیگه همه درز و دورزهای روسیه رو می‌شناخت درباره یه جای تاریخی مهم حرف بزنه و من حتی اسمش رو هم نشنیده باشم. اما وقتی هر دو نفری که باهم صحبت می‌کنن زبان مادریشون انگلیسی نیست، خیلی راحت می‌شه گفت: «آهان منظورت این بود؟ من با یه تلفظ دیگه میخوندم

آیا ترس از ضایع شدن در مقابل دوستان جهت نشناختن جاهای توریستی روسیه و نداشتن عکس‌های شناخته شده و معروف از سنت‌پترزبورگ بر من غلبه کرد و من در ادامه متنبه شدم و مانند یک توریست رفتار کردم؟

خیر!


در یخچال گرافی
در یخچال گرافی


گوشی رو برداشتم و به دنبال دوست جدید گشتم که باز بدون هدف توی خیابون‌ها راه برم و هیچ کاری نکنم. این بار با یه دختر هم سن و سال خودم به اسم داریا، قرار گذاشتم که از تیمارستان اومده بود. منظورم اینه که به عنوان روانشناس توی آسایشگاه روانی کار می‌کرد و نزدیک ناهار از محل کارش اومده بود که من رو ببینه. اولین کاری که کردیم این بود که با هم رفتیم آزمایشگاه. برای اینکه تست میزان روانی بودن از من بگیره که ببینه مشکل من چیه که این همه راه اومدم روسیه بعد جای اینکه جاهای توریستی برم، میرم درمانگاه و آزمایشگاه و از در یخچال عکس می‌گیرم! ولی چون اون قسمت وقت ناهار بود، نامرد فقط جواب آزمایش خون خودش رو گرفت.

وارد ساختمون آزمایشگاه شدیم و در حالی که داریا معذرت خواهی می‌کرد که وقت با ارزش من رو گرفته و به جای اینکه شهر زیبای سنت‌پترزبورگ رو نشونم بده اومدیم توی یه محیط خسته مثل آزمایشگاه، من چشمهام از هیجان برق می‌زد و درباره سیستم بیمه‌اشون می‌پرسیدم و اینکه راضی هستند از خدمات پزشکیشون یا نه. خداروشکر از سیستم پزشکی و هزینه‌های درمان و بیمه‌اشون راضی بودن و من خیالم راحت شد. البته منشی نبود و یه خانمی می‌رفت همش از این اتاق به اون اتاق و جواب داریا رو درست نمی‌داد، تا اینکه بعد از نیم ساعت داریا تونست یه جا خفتش کنه و جواب آزمایشش رو بگیره.

داریا دوست جدید
داریا دوست جدید


بعد از آزمایشگاه پیاده شهر رو قدم زدیم. از جلوی یه خونه قدیمی رد شدیم که دم درش دو تا آقای مصری مجسمه ایستاده بودن. کل معماری خونه مصری بود و فقط دو تا ساختمون توی اون کوچه بود که ترجیح داده بودن به جای آپارتمان‌های شبیه به هم شوروی، یکم با فرهنگ مصری تمایز ایجاد کنن. رفتیم داخل حیاط و داریا پنجره اتاق بچگیش رو توی اون ساختمون بهم نشون داد و هر دو آرزو داشتیم کاش الان توی این خونه زندگی می‌کردن، که من می‌تونستم داخل خونه رو ببینم و اون می‌تونست باز توی حیاط بازی کنه و خطراتش رو دوباره زندگی کنه.

خونه کودکی داریا
خونه کودکی داریا


وقتی توی کودکی داریا پرسه می‌زدیم، رسیدیم به یه پارکی که می‌گفت اونجا بازی می‌کرده، در حالی که تنها می‌رفته و می‌اومده. برای خودش هم سوال بود که چطور مامانش جرات می‌کرده تنها بفرستتش پارک. در حالی که حتی ساعت هم نداشته که بدونه چه ساعتی از شبانه روز هست و کی باید برگرده خونه. اونم با وضعیت خورشید سنت پترزبورگ که چند ماه از سال، هوا تازه ده شب شروع می‌کنه به تاریک شدن. الان پدر و مادرها جرأت ندارن بچه‌اشون رو حتی توی خونه تنها بذارن. حالا نمی‌دونم قبلاً امن‌تر بود؟ یا قبلاً اخبار رو کمتر می‌دیدیم و نترس‌تر بودیم.
اگه داریا مثل من باشه با میزان گرسنگی می‌تونسته ساعت رو حدس بزنه، من اگه جاش بودم هر وقت گرسنه‌ام می‌شد می‌رفتم خونه، و چون زود به زود گرسنه می‌شم، خطر دیر برگشتن خونه تهدیدم نمی‌کرد. ساعت گرسنگی‌ام زنگ زد و از داریا خواستم یه رستوران خوب با غذای خاص و ترجیحا روسی بهم پیشنهاد بده که بریم. تابلوی کافه رستوران رو که دیدیم، یه طبقه رفتیم پایین و وارد فضای تاریک کافه شدیم و جز صدای من و داریا فقط صدای آهنگ رستوران شنیده می‌شد. منو رو نگاه کردم و به کمک عکس و داریا یه نوشیدنی با توت‌های وحشی و یه سوپ ماهی و یه پیتزای سیب‌زمینی اشتراکی سفارش دادیم.

حسی که با خوردن پیتزای سیب‌زمینی داشتم مثل این بود که نون لواش رو بذاری لای نون بربری و بخوری. کربوهیدرات در کربوهیدراتی بود برای خودش، اما خب به نسبت پولی که داده بودیم، سیر کننده خوبی بود. سوپ ماهی با اینکه اسمش بوی ضخم توی مشام آدم میاره، خیلی خوشمزه بود و بعد از اون سوپ ماهی هم رفت جز غذاهایی که ترس نداره آدم سفارش بده.

در حالی که گوشیم رو به شارژ زده بودم و گپ می‌زدیم و وقت‌کشی می‌کردیم که بلکه درصدی به شارژ گوشیم بیشتر اضافه بشه، داریا موزیک‌های رستوران رو زیر لب زمزمه می‌کرد و به اصطلاح قر تو کمرش فراوون بود. اینجور مواقع سریع از طرف مقابل می‌خوام که موزیک‌های خوب بهم معرفی کنه و به این مسئله پی بردم که داریا یه رقاص حرفه‌ای هست و قبلا توی آمریکای جنوبی معلم رقص بچه‌ها بوده. اونجا بود که فهمیدم چرا انقدر خوب انگلیسی صحبت می‌کنه. همون شب با دوستاش قرار رقص داشتن و من خیلی دوست داشتم می‌رفتم اما یه مورد جذاب دیگه برام پیش اومد که ترجیح دادم اون رو برم.

سوپ ماهی
سوپ ماهی


بعد از ناهار گشتی در تاریخ نوجوانی داریا زدیم. بحث به مذهب و اعتقادات رسید(البته توصیه‌ام اینه که با خارجی‌ها زیاد وارد اینطور بحث‌ها نشین، چون خیلی‌ها اعتقادات رو مثل مسواک خیلی شخصی می‌دونن). بهم گفت که احساس خوبی نداره به مذهب چون خاطره اولین حضورش توی کلیسا و صحبت با پدر روحانی خیلی صدای پیانو و لبخند پدر به همراه نداشته. توی نوجوانی یکی از دوستای صمیمیش فوت می‌کنه و چون نمی‌دونسته این غم رو چطور تسکین بده، می‌ره کلیسا و می‌خواسته برای آرامش روح دوستش دعا کنه که با این سوال که آیا دوستش مسیحی بوده یا نه مواجه می‌شه. در مورد دین دوستش نمی‌دونسته و برای همین بهش می‌گن اگر مسیحی نبوده نمیتونی اینجا براش دعا کنی. گیج و سردرگم میاد بیرون و همش این سوال توی ذهنش بوده که: چه فرقی می‌کنه، اون هم به هر حال یه انسان هست! این مسئله باعث می‌شه که سوال‌های بیش‌تری بپرسه و تحقیق کنه.

دیگه خیلی فرصت نشد در تاریخ معاصر داریا گشت بزنیم چون فرنچسکا، دختر ایتالیایی جذابی که شب عروسی دیگو باهاش آشنا شده بودم بهم پیام داد و قرار شد از اونجا برم که ببینمش. شب عروسی ، فرنچسکا دو تا میز با ما فاصله داشت. یادم نیست چی شد که رفتم پیششون و شروع کردیم با هم خندیدن. من می‌گفتم وای تو چقدر باحالی دختر و اون به من می‌گفت نه تو خیلی باحالی و بعد هی غر می‌زدیم که چرا نمی‌رقصن توی این عروسی؟ چرا هوا تاریک نمی‌شه؟ چرا انقدر آهنگ کم می‌ذارن؟ و نیم ساعت سر یه لیوانی که شکست خندیدیم و یه سلفی گرفتیم و در شلوغی عروسی شماره هم رو گرفتیم و عکس فرستادیم، به این امید که تا من سنت‌پترزبورگ هستم یه روز هم دیگه رو ببینیم.

لیوان شکسته و دوستی جدید
لیوان شکسته و دوستی جدید


لوکیشنی که برام فرستاده بود رو دنبال کردم و با مترو رفتم نزدیکای نقطه سرسبزی که روی نقشه می‌دیدم. با خودم گفتم حتما باید پارک قشنگی باشه. حدودا نیم ساعت پیاده راه بود تا اونجا. هر چی نزدیک‌تر می‌شدم فضا سرسبزتر و خلوت‌تر می‌شد. وارد فضای سبز رنگ شدم، هیچ کس نبود و یه راه خاکی باریکی بود که حدس زدم باید اونجارو دنبال کنم. دیگه کم کم داشتم نا امید می‌شدم از پیدا کردن فرنچسکا، چون هنوز پیامم رو که گفته بودم من نزدیکم رو ندیده بود. وسطای جاده خاکی بودم که دیدم یه ریل قطار رد شده که روی ریل رو چمن گرفته بود و به نظر می‌رسید سال‌هاست قطاری از ازش رد نشده. کم کم داشتم راه برگشت رو در پیش می‌گرفتم که دیدم فرنچسکا از دور «پرستو کنان» اومد سمتم.


با یه لبخند سعی کردم به روی خودم نیارم که ترسیدم و رفتم سمت فرنچسکا و بالاخره دو دختر باحال هم دیگه رو دیدن. ادامه مسیر رو رفتیم که به دوستای فرنچسکا برسیم. کم کم دیدم دارم سعی می‌کنم طبق عادت پا روی قبرها نذارم! بله، ما داشتیم توی یه قبرستون جنگلی قدم می‌زدیم، البته نه قبرستونی که داستایوفسکی توش بود، بلکه یه قبرستون محلی و عادی بود. هفت هشت تا پسر و دختر جوون روی صندلی‌های کنار یکی از قبرها نشسته بودن و نوبتی گیتار می‌زدن. یه بطری نوشیدنی غیر مجاز هم دستشون بود که دست به دست می‌کردن و از صدای ساز لذت می‌بردن. به همه سلام کردم و بعدا فهمیدم که فقط سه نفر از اون‌ها جز دوست‌های فرنچسکا بودن. در هر صورت سلام سلامتی میاره.

قبرستان جنگلی
قبرستان جنگلی


کم کم از بقیه جدا شدیم و با هم کنار مرده‌ها گپ زدیم. فرنچسکا با من انگلیسی حرف می‌زد و با دوستاش روسی. یکی از دخترها چهره شرقی داشت و روم نمی‌شد ازش بپرسم کجاییه. آخه اون هم روسی حرف می‌زد و کلا گیج شده بودم که کی به کیه. تا اینکه فرنچسکا توضیح داد که چون رشته دانشگاهیش زبان‌ بوده، علاوه بر انگلیسی، روسی و فرانسوی رو یاد گرفته و وقتی برای دوره زبان روسی اومده روسیه، با دوست پسرش که همراهمون بود و انگلیسی بلد نبود آشنا شده و الان به خاطر عروسی دیگو از ایتالیا اومده بود سنت‌پترزبورگ. دو تا دوست دیگه‌اش هم روس بودن، و اون دختر شرقی، نسل دوم مهاجری بود که از کشور کره اومده بودن شرقی ترین نقطه روسیه، و الان دیگه خودش رو روس می‌دونست، نه کره‌ای.

کنار یکی از قبرها وایسادیم که عکس انیشتین روش بود. البته دانشمند نبود، یه خواننده معروف راک روسی بود و ازشون خواستم یکی از آهنگ‌هاش رو پخش کنن و کنار قبرش یه آهنگ راک روسی گوش دادم که هیچ ایده‌ای ندارم چی می‌گفت. فقط امیدوار بودم فحش نداده باشه. چند تا خواننده دیگه هم توی اون قبرستون بودن و برای همین بود که جوون‌ها میومدن اونجا و ساز می‌زدن. اگه دوستای فرنچسکا روس نبودن و من باهاشون آشنا نمی‌شدم، قطعا با جستجوی گوگل برای جاهای توریستی سنت پترزبورگ توی صفحه صد هزارم هم به این قبرستون نمی‌رسیدم.

کنار قبرها یادی هم از دوست عزیزمون دیگو کردیم و از اونجایی که فکر می‌کردیم خیلی باحالیم یه ویدیو از خودمون براش فرستادیم و ازش خواستیم که ما رو عروسیش در شیلی هم دعوت کنه. و امیدواریم که از نظر دیگو هم ما باحال باشیم.

راک استار روسی
راک استار روسی


هوا داشت کم کم تاریک می‌شد، ساعت حدودا ده شب بود. خوشحال از اینکه اولین ایرانی هستم که دوستای فرنچسکا باهاش مواجه شدن، براشون کلی از ایران گفتم. اونا هم در مورد زندگی در روسیه گفتند و معتقد بودن توی روسیه آزادی دارن با وجود پروپوگانداهایی که وجود داره، از زندگی در روسیه راضی هستند. تو راه برگشت از قبرستان تازه صحبت‌هامون گرم گرفته بود و دوست داشتم باز هم باهاشون صحبت کنم. مگه چند نفر توی دنیا هستند که از عکس گرفتن کنار سطل آشغال هم سوژه درست کنند و بخندن؟

عکسی کنار سطل آشغال
عکسی کنار سطل آشغال

وقتی مطمئن شدم که کلبه درویشی‌شون جا برای خواب من داره، باهاشون رفتم خونه دوستاشون. پسرها رفتند خرید و ما رفتیم داخل آپارتمانی که توی شهرک بزرگ اونجا کوچیک به نظر می‌رسید. روی خیلی از وسیله‌های داخل خونه نایلون بود و خونه بوی گچ تازه می‌داد. توی اتاق یه تخت بود که تنها جای مرتب خونه بود. یه میز بزرگ بود که کلی وسیله روش بود و خیلی از چیزها هنوز توی ساک بود. کنار دفتر و کتاب‌ها و لوازم شخصیشون چند تا بشقاب و قاشق بود و یه طرف دیگه اتاق یه ماهیتابه بود که معلوم بود برای تخم مرغ صبحه. سینک آشپزخونه هنوز وصل نشده بود و ظرف‌هارو باید توی حمام می‌شستن. خونه رو تازه دوستاش خریده بودن و داشتن کم کم تبدیل می‌کردن به جایی برای زندگی و من یاد زمانی افتادم که داشتیم وسایل خونمون رو توی تهران می‌فروختیم که بریم لبنان و تو شلوغی خونه دو تا مهمون برزیلی هم داشتم و ازشون برای جا به جا کردن وسیله‌ها کمک می‌گرفتم.

خیلی دوست داشتن در مورد ایران و زندگی جوون‌های ایرانی بدونن. تفاوت‌ها و شباهت‌های فرهنگی هر از گاهی متعجبمون می‌کرد. سعی کردم یکم روسی یاد بگیرم که موفق نبودم و یکم فارسی بهشون یاد دادم و نوشتم و وقتی دیدن من از راست به چپ می‌نویسم با چشم‌های گرد شده نگاه دست خطم می‌کردن. هر از گاهی گیتار می‌زدن و از آهنگ‌هایی که خودشون ساخته بودن رونمایی می‌کردن و شعرهارو برام معنی می‌کردن. من هم تنها آکوردی از گیتار که با ریتم شیش و هشت غمگین بلد بودم رو براشون زدم و سعی داشتم بگم این ریتم ایرانیه و اون هم سعی داشت آکورد شل و پل من رو اجرا کنه که متاسفانه ازمون گروه موسیقی بین‌المللی فاخری در نیومد.

نمای آپارتمانشون
نمای آپارتمانشون

همه این گپ و گفت‌ها در کنار گربه آقای ناراحت شکل گرفت. «آقای ناراحت با گربه خندان» اسمی بود که دوست آهنگساز فرنچسکا توی اینستاگرام روی خودش گذاشته بود. در تمام مدت گربه روی یه صندلی نشسته بود و به نظر می‌رسید داره به حرف‌های ما گوش می‌ده. گاهی گداری هم یکم کش و قوس میومد و دلبری می‌کرد. برای من که از رفتارهای پیش‌بینی نشده و لوس بازی گربه‌ها و پیچیدن به پر و پات خوشم نمیاد، این گربه، بسیار معقول و بزرگ‌تر از سنش بود و نیازی نبود که به بهونه‌ الکی برگردم خونه میزبان اصلیم(لوبا). به خصوص که چند سال پیش تجربه این رو داشتم که وقتی میخواستم خونه یکی از دوستام که گربه داره بخوابم، مجبور شد بین من و گربه، من رو انتخاب کنه و گربه رو بذاره در یه اتاقی که دستش به من نرسه، تا من بتونم با خیال راحت بخوابم. وقتی از احساسم نسبت به حیوانات گفتم، خیلی تعجب کردند. بهشون گفتم چون ما زیاد توی ایران حیوان خانگی نداریم، عادت نداریم به نحوه ارتباط با حیوان‌ها و توی دینمون سگ رو کثیف می‌دونیم و می‌گیم اگه به سگ دست بزنی نمی‌تونی عبادت کنی. و گوشه لب‌های آقای غمگین هی به سمت پایین‌تر کشیده می‌شد. تازه نگفتم که ما با شلنگ گربه‌هارو دنبال می‌کنیم و دمبشون رو آتیش می‌زنیم! فقط گفت چطور می‌تونید این موجود دوست داشتنی رو دوست نداشته باشید. و من فهمیدم که گروه موسیقی بین‌المللی داشتن خیلی سخته!

گربه آقای غمگین روی پتوی من
گربه آقای غمگین روی پتوی من


فرنچسکا صبح پرواز داشت به سمت ایتالیا و برای همین زودتر از پیش ما رفتن و ما فقط سعی کردیم با مطرح نکردن این موضوع که چه حسی داری که فردا از دوست پسرت جدا می‌شی نمک روی زخمش نپاشیم.

از زیر یه سری وسیله یه تخت فنری فلزی درآوردن و کنار تختشون دراز کشیدم و همین پتو رو کشیدم روی خودم، آقای ناراحت گفت: «اوکی هستی گربه‌ام رو بذارم روی پتوت؟» گفتم آره. فکر کردم می‌خواد گربه‌اش رو ببینم و لوس کنم و بره، اما گفت شب بخیر و چراغ‌هارو خاموش کرد و من موندم و یه گربه روی پام که باید تا صبح باهاش می‌خوابیدم. تا اونجایی که شناخت داشتم این گربه خیلی علاقه‌ای به تکون خوردن نداشت. منم با توجه به بحث‌هایی که داشتیم دیگه روم نمی‌شد بگم خوشم نمیاد از گربه. خلاصه که در کمال ناباوری تا صبح با این گربه خوشحال خوابیدم و اصلا استرس نداشتم. البته صبح که بیدار شدم سعی داشت یکم بیاد سمتم که بهش یادآوری کردم: «ببین! من از اون خانواده‌هاش نیستم»
صبح دوستام خواب بودن و من از اونجایی که با لوبا و میلا قرار داشتم با هم بریم به جزیره کاتلین، برای ۸ صبح ساعت گذاشته بودم و بدون خداحافظی رفتم. فقط توی اینستاگرام بهشون پیام دادم، خداحافظی کردم و ازشون تشکر کردم وتوی مسیر با لبخند روی لبم خاطرات خفن شب قبل رو مرور می‌کردم. و اینگونه روز هفتم را در کنار یه گربه جنتلمن و با دوستان جذاب و هنرمند به پایان رساندم.


روز ششم: سنت پترزبورگ با دوچرخه

روز هشتم: جزیره کاتلین


راستی اگه اهل پادکست گوش دادن هستین می‌تونین خاطرات روز اول سفرم رو اینجا بشنوید:

https://anchor.fm/parastoo-mirghafoori/episodes/ep-e8ceai