خاطرات سفر به روسیه (روز چهارم:سنت پترزبورگ(عروسی))

همون‌طور که در خاطرات روزهای قبل(روز اول، روز دوم، روز سوم) گفتم، برای یه عروسی دعوت شدم روسیه و یه سفر دو هفته ای رو برنامه ریزی کردم که هم برم عروسی و هم سفر. داماد از شیلی و عروس از روسیه بود، البته بذارید قبل از اینکه از عروسی بگم از صبح تا ظهر روز عروسی بگم که آزاد بودم و رفتم بازم خیابون هارو گشتم.
این دفعه با یه دوست جدید به اسم اسوتلانا، بعد از خوردن صبحانه خونه لوبا رفتم سمت مترو و یه ایستگاه مترو قرار گذاشتم با اسوتلانا، برای پیدا کردن هم دیگه هم عکس فرستادیم، که مثلاً چی پوشیدیم و چه شکلی هستیم. به همین خاطر راحت هم دیگه رو پیدا کردیم. (اندر مزایای تکنولوژی)

خیابون های سنت پترزبورگ
خیابون های سنت پترزبورگ


اسوتلانا تقریباً هم سن خودم بود، یعنی ۲۹ ساله. پرسید دوست داری کجا بریم بگردیم و من چون هیچ ایده ای نداشتم دیروزش کجاها رفتم و جاهای پیشنهادی که اون میگه کجاست گفتم هر جا تو بگی برای من خوبه و فقط دوست دارم با هم گپ بزنیم و ترجیح میدم جاهای غیر توریستی تر سنت پترزبورگ رو ببینم.
خلاصه راه افتادیم در خیابون هایی که زیاد توریستی نبودن چرخیدیم و کلی حرف زدیم.
رفتیم توی یه پارکی و کنار یه دریاچه نشستیم. اسوتلانا چند سالی بود که ازدواج کرده بود و الان با همسرش قصد داشتن برای کار مهاجرت کنند به انگلیس. برای همین داشت انگلیسی میخوند و سرکار نمی‌رفت و بیشتر وقتش رو روی زبان و پیدا کردن کار توی انگلیس گذاشته بود.

جاهای کمتر توریستی :)
جاهای کمتر توریستی :)


با همسرش میرفتن کتابخونه و کار میکردن. برای همین وسط هفته در طول روز تونسته بود بیاد من رو ببینه. اسوتلانا از روسیه راضی نبود و می‌گفت توی روسیه پروپوگاندا زیاد هست و دولت همش مردم رو میترسونه و همش میگن ما دشمن داریم و کل زندگی بر این اساس می‌چرخه. معتقد بود که پوتین الان قدرت داره و همه زیر دست هاش توی کل کشور و توی حیطه های مختلف قدرت دارن و همه منابع دست اوناست‌. برای همین کسی نمیتونه اصلا بیاد بالا که با پوتین بخواد رقابت کنه. چون حتی اگر هم بیاد قدرتش همه جای کشور پراکنده شده و طرفدارانش اجازه تغییر نمی‌دن.
توی مسیر یه سالن تیاتری رو نشونم داد و گفت اینجا برای پوتین اجرای اختصاصی میرن البته کسی نمیدونه من چون یه دوستی دارم که اینجا کار می‌کنه بهم گفته. خلاصه، یه نکته جالب دیگه در صحبت هام با اسوتلانا داشتیم در مورد رنگ مو و کلا ظاهر خانم ها بود. من اون موقع موهام کوتاه بود و یه تیکه از موهام رو با تیغ زده بودم. بهم گفت شوهرت مشکلی نداره با اینکه موهات این شکلیه؟ گفتم نه اتفاقاً دوست داره، اما اگر دوست نداشته باشه هم معمولاً ما استقلال داریم در انتخاب هامون و نوع پوشش و غیره. موهاش قرمز رنگ بود، گفت موهام رو قرمز کردم اما شوهرم خیلی بدش میاد، گفت من جرات نمیکنم موهام رو هر مدلی میخوام درست کنم. و خب برام جالب بود، انگار فکر میکردم دیگه چنین مردهایی وجود ندارن. شاید چون هفت سالی هست که با کسی هستم که واقعاً ذهنش باز هست و من کاملاً استقلال دارم. خلاصه اینکه کلا دخترهای روسی که موهاشون رو رنگ کرده بودن خیلی زیاد بودن. یه سری ها هم رنگ های فانتزی داشتن، مثل سبز و بنفش و صورتی. اسوتلانا گفت یه سال پیش خیلی مد شده بود و دختر و پسر همش موهاشون رو رنگی رنگی میکردن.
بعد از پارک یکم خیابون هارو گشتیم و من بهش پیشنهاد دادم بریم ترموک، همون رستوران روسی مورد علاقه من. اونجا یه چای خوشمزه خوردیم که اسمش رو نفهمیدم اما با دسر روسی که اسمش سیرنیکی بود خیلی چسبید.

جا داره بگم که اخیرا دیدم اسوتلانا رفته انگلیس :)

چای و سیرنیکی در رستوران ترموک
چای و سیرنیکی در رستوران ترموک


خلاصه از اسوتلانا خداحافظی کردم و رفتم به سمت خونه لوبا که حاضر بشم برای عروسی. لوبا و میلا هم عروسی دعوت بودند برای همین همه قرار بود با هم بریم. عروسی ساعت ۴:۳۰ عصر بود و خب روس ها که به زمان خیلی پایبند هستند ساعت ۲ میلا بهم زنگ زد و گفت ۲:۳۰ اینجا باش که حاضر بشیم و باهم بریم. من یکم طول کشید برسم اما خب از اونجایی که خیلی سریع آماده میشم به موقع آماده بودم.
با خودم لباس مناسب عروسی و کفش آورده بودم، با اینکه با کوله سفر می‌کردم و نمی‌خواستم کوله ام سنگین بشه اما خب چون نمی‌دونستم عروسی به چه سبکی هست ترجیح دادم مرتب و شیک برم عروسی. فقط عروس گفته بود که باید لباس های روشن بپوشیم. مشکی نپوشیم، سفید هم نپوشیم. خدارو شکر من یه لباس صورتی گل گلی داشتم که پوشیدم و رفتم.
از اونجایی که خارج مثل ما خیلی آرایش نمیکنن و قبل عروسی ساعت ها نمیرم آرایشگاه میلا و لوبا و دخترش هم توی خونه با یه لباس ساده و آرایش ساده آماده شدن و همه باهم با تاکسی به سمت عروسی رفتم.
اول رفتیم یه جایی که نمی‌دونم دقیقاً بهش چی میگن اما مثل محضر خونه ما بود. البته خب ساختمون شیک و اتاق شیکی داشت. همه دم در تقریباً نیم ساعتی معطل بودیم و بهمون بگن میتونیم داخل بشیم. بیرون که منتظر بودیم با خانواده داماد و عروس آشنا شدم. از خانواده داماد مادرش اومده بود که فقط اسپانیایی بلد بود و خواهرش که انگلیسی هم بلد بود. پدرش نتونسته بود بیاد. از خانواده عروس هم خب طبیعتاً همه بودن چون عروس روس بود. البته با خانواده عروس زیاد صحبتی نداشتم چون به جز عروس هیچ کدوم انگلیسی بلد نبودن.

 عکاسی در پارک
عکاسی در پارک


اونجا هم میلا(دوست کوله گردم) که هم روسی بلد بود و هم انگلیسی نقش مترجم رو داشت. یه نفر اومد راهنمایی کنه بریم داخل اما به زبان روسی و ما همه هم دیگه رو نگاه میکردیم تا اینکه میلا ترجمه کرد و بعد خواهر داماد اسپانیایی به مادرش گفت تا همه فهمیدیم باید بریم داخل. خیلی جالب بود به زبان های مختلف صحبت میشد و خیلی جاها باید از طریق زبان بدن متوجه می‌شدیم باید چیکار کنیم.
داخل یه سری صندلی برای نشستن بود جای عروس و داماد جلو بود و عاقد که یه خانم شیک و بامزه روس بود وایساده بود. عروس و داماد با هم وارد جایگاهشون شدن و ما دست زدیم و خانم عاقد شروع کرد با صدای ملیحی که انگار برای بچه ها داره لالایی میخونه روسی یه چیزایی گفت که من فقط اسم عروس و داماد رو از بین حرفاش می‌فهمیدم.
بعدش عروس و داماد بله گفتند و با قوانین روسیه زن و شوهر اعلام شدند. مهمون هایی که گل خریده بودند رفتن گل هارو دادن به عروس و داماد و عکاس در نهایت یه عکس دست جمعی گرفت. وقتی میخواستیم از در خارج بشیم بهمون برنج و گلبرگ دادن و گفتن برنج رو روی پای عروس و داماد بریزیم و گلبرگ رو روی سرشون، تاکید کردند که برعکسش رو عمل نکنیم :) خلاصه که مراسم نقل ریزون ما رو هم داشتن. فقط حیف روبل نریختن جمع کنیم.

برنج و گلبرگ ریزون
برنج و گلبرگ ریزون


از اونجا پیاده رفتیم پارک رو به رو و کلی عکس گرفتی و برای من عجیب بود که با لباس های عروسی پیاده رفتیم پارک :) بعد همه سوار یه اتوبوس بزرگ شدیم که اجاره کرده بودن و رفتیم سمت تالار عروسی. میزها همه چیده شده بود و کلی خوراکی و نوشیدنی روش بود، روی میزها اسم هامون نوشته شده بود و هر کسی می‌رفت جایی که از قبل مشخص شده بود می نشست و میزی که من بودم میلا، لوبا و دخترش و دنی هم بودن. برای ه کسی یه نوشته شخصی نوشته بودن عروس و داماد. و دیگو برای من نوشته بود که پرستو بالاخره اومدی، خوشحالم که تونستی بیای و جای ابراهیم(همسرم) خالیه، و خوشحاله از اینکه با ما در سفرش در ایران آشنا شد.

میزهای مهمان ها
میزهای مهمان ها


منتشر عروس و داماد موندیم و اومدن و دست و جیغ و هورا و بعد مراسم نوشیدنی های غیر مجاز برگزار شد و لیوان هارو پر کردن و به مهمون ها تعارف کردن. و مراسم عروسی رسماً شروع شد‌.
بعد عروس رفت کنار پروژکتور و اسلاید گذاشت، من گفتم آخ آخ اینجا هم باید درس گوش بدم :) که شروع کرد عکس تک تک مهموناش رو گذاشت و در موردشون نوشته بود. توی هر اسلاید در مورد هر مهمون می‌گفت، معرفیش میکرد و می‌گفت مثلاً اگه دوستیم چطور آشنا شدیم و چه خاطراتی داشتیم و در نهایت تشکر میکرد که اومدن. توجه به این نکته هم ضروری هست که به زبان روسی میگفت، بعد به زبان انگلیسی می‌گفت، بعد یه مترجم که مجری طور هم بود( و دوست داماد) به اسپانیایی ترجمه میکرد. و فکر کنید که مثلاً بیست تا اسلاید که هر کدوم به سه زبان گفته میشه و چقدر طول می‌کشه ?
بعدش تازه نوبت دیگو شد و این فرایند تکرار شد، فقط داماد خیلی کوتاه تر معرفی میکرد و به نسبت زود تموم شد. و من هم خوشحال از اینکه عکس دست جمعیمون رو که وقتی دیگو تهران بود با هم رفته بودیم دم یه آبشار گرفتیم رو در اسلایدها دیدم :)

جا عروس دامادی
جا عروس دامادی


من طبق عادت عروسی های خودمون هی منتظر بودن که آهنگ و بزن و برقص شروع بشه، اما گویا برنامه های دیگه داشتن. بعد از معرفی یه بازی داشتن. دو تا تخته وایت بورد و کلی ماژیک آوردن و گفتن یه تخته وایت بورد برای دخترها و یه تخته برای پسرها و نوبتی هر کسی یه تیکه از نقاشی رو بکشه. موضوع نقاشی چی بود؟ پنج سال آینده زندگی دیگو و النا :)
هر کسی یه تیکه میکشید و نوبت نفر بعدی میشد تا اینکه مجری گفت نقاشی هارو نشون بدیم. خیلی جالب بود. توی هر دوتا تصویر شش تا بچه بود چون قبلش وقتی پدر عروس صحبت میکرد گفت آرزوی شش تا بچه می‌کنه براشون :) راستی یادم رفت بگم که یه تیکه هم خانواده صحبت کردن و آرزو کردن برای این دو گل نوشکفته.
من یکی از چیزهایی که توی نقاشی کشیدم کوه بود، چون قرار بود بعد ازدواج برن شیلی زندگی کنند و شیلی کوهستانی هست و دیگو عاشق کوهنوردی.
بعد از اون یه مسابقه رقص گذاشتن که فقط پسرها و بچه ها توش میتونستن شرکت کنن، و دختر لوبا که خیلی خوب بلد بود برقصه یه سری حرکت انجام میداد که پسرها باید مثلش رو انجام میدادن و در نهایت به کسی که انتخاب میکرد جایزه میدادن. حالا جایزه چی بود؟ یه تابلوی بزرگ روی چوب که لوبا درست کرده بود. خلاصه یکی از پسرها برنده شد و جایزه گرفت :)

توی تالار یه قسمتی رو یه سماور و فنجون های چای روسی چیده بودن و دوستام به من گفتن که باهاش عکس بگیرم، یه نوع بیسکوییت روسی هم داشتن که باهاش گردنبند درست میکردن معمولاً. همه این بند و بساط رو مادر عروس هدیه داده بود به مادر داماد و خانواده داماد به این فکر میکردم که سیزده کیلو سماور و مخلفاتش رو چطوری ببرن تا شیلی :)

سماور روسی
سماور روسی


فرهنگ سماور از روسیه اومده و اسمش هم روسی همون سماور هست که ما استفاده می‌کنیم.
بعد این برنامه ها عروس و داماد رقصیدن، عروس وسط مراسم لباسش رو عوض کرد و جای لباس سفیدش یه لباس قرمز پوشید. برای داماد یه آهنگ اسپانیایی خوند و بعد کم کم مراسم رقص شروع شد. فکر کنم ساعت ۱۰ شب بود. یکم رقص روسی بهمون یاد دادن و گفتن باید روسی برقصید. خلاصه که همش هی برنامه داشتن، نمیذاشتن بی هدف برقصی :)
آخرش هم که موقع پرتاب دسته گل عروس بود و گرفتنش توسط دخترهای مجرد، اما سبکش فرق داشت جای اینکه پرتاب کنند دسته گل رو به چندتا ربان وصل کرده بودن و همه با هم می‌کشیدن و فقط یه زبان به دسته گل وصل بود و هر کسی که اون ربان دستش بود دسته گل برای اون میشد. دسته گل به نمی رسید و ما هنوز منتظر شنیدن خبر عروسیش هستیم. :)
عروسی کم کم تموم شد و خیلی ها رفتن خونه، از جمله من. اما قرار بود برای مهمون های خارجی یه تور قایق سواری در شب بذارن و بالا رفتن پل های سنت پترزبورگ رو ببینن و به ادامه جشن و پایکوبی بپردازند.
نکته جالب این عروسی برای من این بود که کلی آدم با فرهنگ مختلف و از کشورهای مختلف اومده بودن، چون دیگو یک سال و نیم سفر رفته بود به کلی کشور و کلی دوست در کشورهای مختلف پیدا کرده بود.
مهمون ها از روسیه، شیلی، ایتالیا، ایران(من) و مجارستان بودند. و این تنوع فرهنگی خیلی جالب بود.
اینم از عروسی دیگو و النا :)

روز سوم: سنت پترزبورگ

روز پنجم: پیترگوف