باید چیز های زیادی را طی کنیم!

بعضی وقتها فقط باید چیز های زیادی را طی کنیم.
بعضی وقتها فقط باید چیز های زیادی را طی کنیم.


بعضی چیزها هستند با اینکه خیلی شبیه به هم اند در عین حال خیلی هم با هم متفاوت اند.

امروز حسی رو تجربه میکنم که برایم تازه است.

حسی که مزه اش شبیه حسِ انتظار است ولی با انتظار فرق میکند ... از همان چیزایی ست که من نمیتوانم توضیحش بدهم و در واقع کلمه ای برا توصیف ش ندارم، و گاهی حرف زدن درباره شان خیلی سخته ...

مثلا من هیچ وقت نمیتوانم فرق بینِ مزه ی دست انبو و گرمگ و ملون و این چیزها را برای کسی یا حتی خودم توضیح بدهم، آدم تا خودش مزه نکند نمیفهمد ...

درسته که با هم فرق دارند ... ولی شباهت هایشان خیلی بیشتر است ...

یا حتی فرق بین استرس و اضطراب را!!
این ها را هم باید تجربه شان کنی تا تفاوتشان رو بفهمیم ...

حسی که امروز داشتم هم این چنین بود، شبیه انتظار و بلاتکلیفی ... ولی خب تفاوت هم داشت ...نه انتظار بود نه بلا تکلیفی ...

دست و پنجه نرم کردن با انتظار را بلدم ، یعنی یاد گرفتم!
میدانم
حس انتظار حسی تلخی ست که در یک نقطه سریعا با یک چیزی تمام میشود.
و بلاتکلیفی جور خاصی گَس و نُنُر است و زمانی که بی محلی ات را میبیند خودش بارش را میبندد.

انتظار با دینگ اس ام اس گوشی یا صدای تلفن یا زنگ در خانه و یا رنگی شدن تیک پیام های در صف مانده واتساپ و حتی با ظاهر شدن نقطه های قرمز رنگی روی صفحه ی اینستاگرام ...
یکباره پودر میشود میپاشد و از بین میرود ...
به کجا نمیدانم اما میرود.
مثلِ قاصدک ... قاصدکی که منتظر یک فوت ناقابل است.

از وقتی بیدار شدم همه ش با خودم میگفتم اگر الان تلفن زنگ بنوازد و با کسی که منتظرش بودم حرف بزنم حالم خوب میشود ...


یا اگر واتساپ را باز کنم و آن جفت تیک های طوسی، سبز شده باشند خیالم راحت میشود ...

بعدتر به خودم نهیب زدم اگر اس ام اس واریز پول وام به حساب رو ببینم دیگه حتما آرام میشوم ...

حتی چندین نقطه ی قرمز که این روزا دلگرمی برای خیلی ها تو اینستا گرامِ برایم ظاهر شد.

همه ی اینها در اندک مدتی اتفاق افتاد ...
تلفن زنگ خورد
تیک ها سبز شدند
اس ام اس آمد
اما من همچنان حس ناخوشایندی داشتم ...

نمیدانم اسم این حس حمله ور شده به درونم را چه باید بگذارم، شاید هم اسم دارد ولی برای من ناشناخته است ...
یک جورهایی برایم سخت و چندش آور است.

چیزی به ذهنم نمیرسد مگر اینکه این هم جزو "چیزهایِ بدِ طبیعی" باشد!

دلم میخواهد با او کلنجار بروم و از میدان به دَرش کنم اما چطور و چگونه اش را نمیدانم.

اوف که چقدر چیز در زندگی هست که باید یاد بگیرم.

نمیدانم حریف بدقلقی است یا نه
جنگمان جنگ داغی میشود یا از همان بحث های نرم است.
باید با سلاح به سراغش بروم یا با روی خوش ...

راستش من در حال حاضر سلاحی جز دستمال گردگیری و کتاب ندارم ...
روی خوشَم هم که میدانم نمیاید!!

میروم کمی "غرور و تعصب" بخوانم و سرَم گرمِ خاله زنک بازی های الیزابت و دوشیزه بینگلی شود ... و کمی هم از آقای دارسی یاد بگیرم، شاید فقط او میتواند به من بگوید در این میدان چگونه باید برقصم !!!