بی رودربایستی! درباره ی سندروم Pms

پی ام اسِ تگرگ گونه!
پی ام اسِ تگرگ گونه!

نمیدانم چند دقیقه
اما جلوی آینه ماتم برده بود ...
چشمانم زل زده بود به هیبت نمایان در آینه
لباسی که هفته ی پیش خریده بودم زیپش بالا نمی رفت
موهای سفید کنار شقیقه ام توی ذوق میزد
دندان هایم انگار بد ترکیب شده بود
تبخالِ کَنه طوری هم گوشه ی لبم جا خوش کرده بود!!!

چقدر همه چیز چندش آور شده است
انگار هیچ چیز دلچسب نیست
روتختی ای که ماه پیش با کلی ذوق و علاقه گرفته بود داشت حالم رو بهم میزد...
اصلا چرا خریدمش؟
چون نیاز داشتم!
ولی طرح و رنگ ش خیلی بی خود است...
چرا موقع خریدش دقت نکردم!
با وسواس تمام انتخابش کردم خیلی هم دوستش داشتم،
اما صبح که از خواب بیدار شدم؛ دیدم دیگر دوستش ندارم.
روتختی که خوب است؛
بیدار که شدم دیدم هیچ چیز را دوست ندارم.
تازه؛ حالم از همه چیز هم بهم میخورد ...
دلم میخواست میشد همه چیز را میانداختم دور و جدیدش را جایگزین میکردم.

به نظرم همه چیز خیلی اعصاب خرد کن بود.
خانه مان
اسباب و اثاثیه
خودم
حتی شیرین زبانی های دخترک


میخواهم راجع به سندروم "پی ام اس" بنویسم.
اما نه از دید علمی و بُعد بیولوژیک و چه و چه
آنها را اگر خواستید گوگل کنید یا در ویکی پدیا بخوانید!

میدانی؟ حالا با توجه با گستردگی اینترنت و شبکه های مجازی اطلاعات راجع به همه چیز در دسترس است و همه، چه زن چه مرد میتوانند درباره ی هرچیز که نمیدانند یا میخواهند بیشتر بدانند پُر شوند.

من میخواهم از زبان یک زن درباره ی یک مسئله ی کاملا "طبیعی" و "آزار دهنده" و به جرات میگویم "درک نشده" حرف بزنم.

از این دست مسائلی است که ما میدانیمش ولی یادمان میرود.
حتی خود ما خانمها

یادمان میرود که هست؛ بعد میاییم این مسئله طبیعی را ربط ش میدهیم به چیزهای بی ربط دیگر ...
مثلا طرح روتختی
پر حرفی فرزند
موهای سفید روی کله مان
یا حتی مدل بینی مان

تا قبل از این رخداد با رنگ و مدل موی سرمان هیچ مشکلی نداریم.
میتوانیم راحت ورجه وورجه کنیم.
با فرزندمان شعر بخوانیم و برقصیم.
خانه مان با وجود اسباب بازی های پراکنده و بهم ریختگی جای زیبا و دوست داشتی است و
حتی بوی تخم مرغ آنقدرها هم غیر قابل تحمل نیست.

کاش یکی بالای سر ما بود و هی یادمان میانداخت که این حالت گذراست ...

پیر و جوان هم ندارد
خانه دار و کارمند نمیشناسد
کاری هم ندارد که تو زندگی شلوغی داری یا خلوت
بچه داری یا نه

مثلا نمیاید بگوید خب فلانی این ماه مشکل مالی دارد پس به سراغش نمیروم.
یا بهمانی آنفولانزا گرفته بگذار بهش مرخصی بدهم.
یا آن یکی؛ این هفته درگیر مراسم عقدکنانش است، بیخودی مشکلاتش را دو چندان نکنم.

سندروم پی ام اس هم جزو "چیزهای بد طبیعی" ست.

البته از این بابت که در این زمانه تا حدودی شناخته شده است، درک میشود و کمی جا افتاده است خوشحالم.

اینکه دیگر آدم اُمی ای نمیبینم که زن دچار این سندروم را "جن زده" بنامد، آرامم میکنند.

با اینکه در همه ی مقاله های علمی نوشته تعداد کمی از زن ها دچار چنین سندرومی هستند ، اما من معتقدم همه ی خانم ها چنین حالاتی را تجربه میکنند ...

والبته با قاعدگی و مسائل مربوط به آن فرق دارد.

شب میخوابی صبح برمیخیزی و میبینی یک سری علایم جسمی و روحی و نشانه های عاطفی آمده خِر آدم را چسبیده
آدم را دچار یاس فلسفی کرده
غیر وسواسی ها را وسواسی، و وسواسی ها را وسواسی تر کرده
مغموم کرده
جوری که انگار با همه ی حس های خوشایند روزگار بیگانه شده ای!!
همه چیز انگار بوی ضُخم میدهد ...
و همه ی صداها سرسام آور است
و خدا نکند در شب بخواهی رانندگی کنی ... چراغ ترمز ماشین جلویی مثله نیزه در چشمت فرو میرود ...

شب میخوابی و صبح بلند میشوی میبینی لباس دیروزی ات اندازه ت نمیشود از بس پف کرده و ورم کرده ای ...
انگار موهایت حالت همیشگی اش را ندارد حتی وقتی پدر خودت را با سشوار و اتو در میاوری ...

پدیده ی عجیب و آزار دهنده ای است ولی گذراست.

هر کسی هم، آن را نمیشناسد ... آنهایی هم که میشناسندش، خیلی دیر متوجه ش حضورش میشوند.

مثلا خودِ من وقتی این حالت گذرا، در من جریان دارد متوجه ش نیستم، به عالم و آدم گیر میدهم و هر چیز کوچکی را بهانه میکنم و مقصر میدانم برای حال بدم.
و زمین و زمان را بهم میدوزم اگر احیانا پوست تخمه یا چیزی شبیه ش موقع راه رفتن زیر پایم برود...

وقتی عبور میکند و میرود پی کارش تازه یادم میفتد که ای دل غافل ...
دلیل این همه ناخوشایندی هایم همان سندروم نامریی وحیله گر بوده!
وگرنه یک عدد پوست تخمه روی فرش که قابل این همه کج خلقی را ندارد.

بدی اش این است که مثل قاتلی حرفه ای بدون رد پایی میاید و قتلِ خوشنودی را رقم میزند.

مثل سردرد یا سرماخوردگی نیست که تا آمد بفهمی ، قرصی، دارویی یا جوشانده ای به خورد خودت بدهی ... و منتظر بشینی تا خوب شود ...
یا حداقل اگر هم خوب نشد به خودت وعده بدهی که بهتر میشود.
منظورم این است که دوره ی نقاهت ندارد ...
در یک لحظه با شدت وارد میشود و چند روز بعد در یک لحظه با همان شدت تمام میشود ...

مثل تگرگ ...
بله شبیه تگرگ است!

خلاصه که میخواهم بگویم
به اعتقاد بعضی ها حرف زدن در باره ی چنین مسائلی برای خانمها سخت است و گاهی عیب، آنها میگویند که شخصی است و باید خصوصی بماند، خیلی ها هم فکر میکنند فقط خودشان این مشکل را دارد و بعضی ها هم از ترس به سخره گرفته شدن است که درباره ش سکوت میکنند.

اما من معتقدم حرف زدن درباره این دست مسائل عیب که نیست بلکه لازم و البته واجب است.
خانم و آقا هم ندارد ... تاهل و تجرد ندارد!

این مسائل چیزی نیست که بتوانیم سرسری از کنارش بگذریم و نا دیده اش بگیریم، یا رویش سر پوش بگذاریم.
آبله مرغان یا سرخک نیست که واکسن داشته باشد و یا یک بار برای همیشه پاگیرش بشویم و تمام شود.

حتی میخواهم بگویم در خانواده مشکل یک نفر نیست که بخواهد به تنهایی با آن کلنجار برود!

من علاوه بر فردیت ام، نقش های دیگری هم دارم.
همسر هستم
مادر هستم
خواهر هستم

و ...
مدتی است که به خودم یاد دادم؛ در زمان بارش این تگرگ یا هر رخداد طبیعی و غیر طبیعیِ دیگری؛ از اهالیِ حوالی ام کمک بطلبم.

کمک؛ نه برای خوب شدن فقط برای درک شدن!

و سعی نمیکنم با این حس های ناخوشایند طبیعی ماسک زن مهربان و فداکار و مادر مقدس و کارمند نمونه!! را به چهره بزنم و خودم را بکُشم تا فعالیت روزانه ام را به نحو احسنت انجام بدهم.

من میخواهم درباره همه ی چیزهای بدِ طبیعی حرف بزنم، میدانی؟! حرف زدن درباره ی این حس هایِ ناخوشایند و آزار دهنده خودش به نوعی تسکین و حلّال است.

آفت رودربایستی را در خود و زندگیم بکُشم و این چنین چیزهای بد طبیعی زندگی مان را کمرنگ کنم.

بدون ترس
بدون خجالت
بدون ماسک
زندگی روال تر میشود.