دروغی مثل عرق سگی!

تلخیِ این دروغِ خواستنیِ دوست نداشتنی!
تلخیِ این دروغِ خواستنیِ دوست نداشتنی!

من آدم دروغ گویی ام ... تو چی؟؟؟
تا حالا به خودت دروغ گفتی؟؟

من همیشه تو چند تا مورد به خودم دروغ میگم و از خودم دروغ میشنوم.
واسه همینم میدونم که دروغ، گفتنش خیلی سخته و البته شنیدنش خیلی تلخه ...
راستش به همین خاطر هیچ وقتِ هیچ وقت به هیچ کس جز خودم دروغ نمیگم.

میدونی! من که میگم آدم فقط اجازه داره به خودش دروغ بگه.
چون فقط خود آدمِ که میتونه این فرصت رو به خودش بده تا ازش معذرت بخوای و تو رو ببخشه.
وقتی به دیگران دروغ میگی شاید هیچ وقت فرصت واسه بخشید شدن به خاطر تلخی ای که به خوردشون دادی رو پیدا نکنی.

آره داشتم میگفتم ...
تکراری ترین و شاید بزرگترین دروغی هم که به خودم میگم و خودمم به تلخی باورش میکنم، اینه که:

"من آدم قوی ای هستم"

اولش، حسش مثه خوردن یه شات عرق سگیِ بدون مزه ست ...
گزنده و تلخ ...

از اون دست تلخ هایی که دوسِشون نداری ولی میخوایشون!
میفهمی چی میگم ؟؟
اصلا ... شدی تا حالا!؟ که یه چیزی رو دوست نداشته باشی ولی بخوایش؟؟
دیدی وقتی شات اول و میخوری یه جوری تلخه که مزه ش از همه ی سلولای صورتت میخواد بپاشه بیرون؟
بعدش، شات دوم و سوم و چهارم دیگه اینطوریا نیست ...
بعدیها هم کلا دیگه حسابش جداست.
از یه جایی به بعد تلخیش بهت میچسبه ...
اصلا دیگه حس نمیشه ... سِر میشی ...
من الان اون طوری ام ...
تلخیِ این دروغِ خواستنیِ دوست نداشتنی رو حس نمیکنم ...
بهم چسبیده.
باورش کردم حتی اگه همیشه هم دروغ باشه!!!

"من آدم قوی ای هستم"

راستش یه وقتایی معلم مهربونه ی درونم بهم میگه: اصلا شاید دروغ نباشه و عینهو حقیقت باشه ... بهم میگه، تو جسارتِ اعتراف کردن و شهامتِ معذرت خواهی و عرضه ی بخشیدنِ خودتو داری ...
پس قوی هستی ...

"من قوی هستم" های تو شاید تلقین باشه ولی دروغ نیست.
بعدش اون شاگرد تخسه ی درونم بهش میگه، تلقینم یه جور دروغه دیگه شعر نگو!!

"یاد اون پیرمردی افتادم که یه روز با حال نزار اومد تو دارو خونه گفت سرم درد میکنه و شروع کرد به گریه کردن ... گفت بهم دارو بدید ... همکارا گفتن باید بری دکتر عموجان!

من یواشکی کشیدمش کنار و یه دونه قرص ویتامین سی با یه لیوان آب دادم بهش، گفتم حاجی به کسی نگی من این دارو رو بهت دادمااا ...ممنوعه ... نسخه میخواد! خارجیه ... بخور برو بخواب خوب میشی ...
فرداش اومد گفت دخترم خدا عمرت بده قرصه مثه آب رو آتیش بود!!"

نمیدونم خدا عمرت بده گفتنش دعای خیر بود یا ...

از تو چه پنهون خیلی دوس دارم یه وقتایی، یه جاهایی اصلا قوی نباشم ... کسی هم نباشه که به خوردم بده تو قوی هستی ...
یه وقتایی یه جاهایی دستامو به علامت تسلیم ببرم بالا و زانو بزنم و بگم: هِی رفیق کافیه، من دیگه نمیتونم ...

اما هر بار اینقدر مستِ همون جمله ام که عینه این بچه تخسا زبون درازی میکنم و میگم : هِی رفیق زدی ولی دردم نیومد ...

فکر میکنم قوی بودن همیشه خوب نیست، اما همیشه لازمه.

پ ن ۱ : هِی رفیق یعنی همون روزگار!
پ ن ۲ : دلم پر بود گفتم اینجا خالی ش کنم.