منِ هیچ کاره!

گوشی را پرت میکنم به طرفی، کتاب را میبندم ... دفتر روزانه ام باز میماند ...

زل میزنم به دیوار پنجره یا هر چیز دیگری که روبه رویم هست ...

بدون اینکه به چیزی فکر کنم به همه چیز فکر میکنم

به خودم می آیم میبینم ساعتی گذشته

کار عقب افتاده ای ندارم

حساب و کتاب نکرده ای نمانده

خانه مثل همیشه تمیز و مرتب است

تنها نشسته ام

راسشتش از صبح که چه عرض کنم ظهر به بعد جز راهی کردن ستاره ی طلایی خانه مان به سوی مهد کار دیگری نکردم ... یعنی نداشتم که بکنم

کتابهای خوانده نشدهام چه زود دارند ته میکشند ...

کارهای خانه چه سریع تمام میشوند ..‌.

چقدر زیاد در طول این هفته فیلم دیدم ...

یک جای کار میلنگد ...

و منِ رب النوعِ متوجه به جزییات را درگیر کرده!

مگر میشود منِ کارمندِ خانه دارِ بچه دار هیچ کاری برای انجام دادن نداشته باشم

خواب!! همه ش زیر سر این خوابِ لعنتی است ...

نمیاید اگر هم بیاید نمیماند ...

همان شبی سه چهار ساعت ش را هم دریغ کرده

جایش را داده به چیزهای دیگر ...

مثل کتاب

مثل فیلم

مثل بشور و بساب مضاعف

خمیر بازی و خانه سازی و خاله بازی با دخترک ...

کاش کارِ درست و حسابی ای داشتم تا انجام بدهم

کاش کارِ درست و حسابی ای بلد بودم که انجام بدهم

کاش هدف یا ایده ای داشتم تا این زمانِ رو به هدر رفتن را خرج ش میکردم

من هیچ کاره ام ، و حس میکنم بی مهارت ترین آدم روی کره ی زمینم ...

چقدر از خودم حرصم میگیرد ...

من کافی نیستم

من برای خودم کافی نیستم

برای همه اما نه ... برای همه ی آدم های حوالی ام لازم و بیشتر از کافی ام ...

اما پس خودم چه

کی وقتش میشود که برای خودم هم کسی شوم

من گاهی حتی گمان نمیکنم هستم ، چه برسد به اینکه کسی باشم

باید از یک جایی "برای خودم کسی بودن" را شروع کنم

اما کِی

کجا

و چگونه اش را نمیدانم ...

اصلا این را هم که من "کی هستم" را هم نمیدانم ...

اگه میدونی کی هستی چی هستی و چی میخوای قدر خودتو بدون ...

من جز زندگی کردن برای دیگران فعلا چیز دیگری ندارم!


پ ن ۱: یادم رفته بود درِ روان نویسم مورد علاقه ام را ببندم خشک شد!

پ ن ۲: من و سگ سیاه لمیده ایم زل زده ایم به لوستر و منتظریم چایمان کمی خنک شود و همچنان باهم غرولند میکنیم.