من و سگَم!

من و سگَم
من و سگَم

مهمان داریم ... چه مهمانی!!

از همان مهمان هایی که بهشان میگوییم تو خودت صاحبخانه ای!!!!!!

چند روزی است در دلم جا خوش کرده و فربه تر میشود، حساب روزهای مهمان نوازیم از دستم در رفته ، عجیب است چون من همیشه حساب همه چیز را داشته ام ...
همه ی عدد ها در ذهنم حک میشود نه از آن حک شدن های روی یخ .. نه ... ذهنم انگار تکه فلزی سرد است که همه چیز به خصوص اعداد و ارقام رویش تراشیده میشود و میماند ...
همیشه هم همینطور بوده.
سگ سیاه افسردگی باز به سراغم آمده است ..‌. میخواهم خودم راقانع کنم و بگویم بی دعوت آمده است ولی از شما چه پنهان شک دارم!

قبلا فقط من بودم و اخلاق سگی ... الان منم و اخلاقِ سگی و سگِ سیاهِ دیگری که نه چندان کوچک است و نه چندان دوست داشتنی اما بی آزار!

راستی چرا روانشناسان نماد سگ سیاه را برای افسردگی انتخاب کرده اند؟ شاید چون خیلی با وفاست ... یکبار که به تو سر بزند و پذیرایش باشی ... حتی اگر زرنگ باشی و دَک ش کنی باز هم هر از چند گاهی دوباره و چند باره میاید، چون باهوش است و راهت را یاد میگیرد.

راست میگویند مثل سگ است.هم با وفاست و هم با نگاه های عاری از دروغش وقتی به چشمانت نگاه میکند دوست داری بی وقفه بهش زل بزنی، پلک هم نزنی.

حساب اینکه چندمین بار است که مهمان دلم شده، هم از دستم در رفته است‌.

دوستی همیشه میگوید تو احمقی که همه عدد ها و تاریخ ها و اسامی را از بَر میکنی ، نمیتوانم به او حالی کنم دست من نیست و ناخواسته حک میشود که پاک نمیشود ... کجاست ببیند من اینک دو تا رقم اساسی را به یاد ندارم ..‌‌.
چندمین بار و چندمین روز افسردگی !!!

نمیدانم چرا میگویند سگ سیاه چرا مثلا سگ قهوه ای یا سفید یا خال خالی نه ...
بگذریم ... داشتم میگفتم، چند روزی است چمبره زده و لمیده گوشه ی دلم و قصد خروج هم ندارد، راستش من هم حال و حوصله راهی کردنش را ندارم!
به تبعیت از او لم میدهم به یک سمتی که مهم هم نیست کجاست خواه کاناپه جلوی تلویزیون اغلب خاموش، خواه به صندلی پشت میز کارم یا روی تخت خواب و هیچ کاری نمیکنم ... هیچ چیز برایم جذاب نیست ... حتی وقتهایی هم که تشنه هستم نمیروم آب بخورم ...

یادم نیست آخرین باری که یک پرس غذای کامل خوردم کی بوده ... گرسنه نمیشوم ... بشوم هم حال ندارم چیزی بخورم، گرسنگی را هم از رو برده ام! دیگری خودی نشان نمیدهد.

دلم میخواهد نامه ی استعفا بنویسم و بگذارم جلوی رییسم
نمیدانم چرا !! همین طور بی دلیل.

دلم میخواهد از سر شب بخوابم تا لنگ ظهر و کسی هم کاری به کارم نداشته باشد.

دلم میخواهد زل بزنم به سقف و برای ترک روی دیوار گریه کنم.

همه میگویند افسردگی چیز خطرناکی است
اما من نه! من او را میشناسم ... افسردگی به نظرم چیز بدی نیست ... آدم را میبرد به همان تهِ تهِ تاریکی وجودش ..‌‌. آدم را بی آزار میکند ... بی تفاوت میکند به همه ی ملایمات و ناملایمات حوالی ش.
باعث میشود خودت را برداری بروی یک جای خلوت بنشینی و بی آنکه کاری کنی خسته شوی و نیازمند استراحت شوی.

نگران حرکت عقربه های ساعت ، نگران دیر شدن چیزی ، نگران آمدن یا نیامدن کسی و نگران هیچ تمام شدن و شروع شدنی نباشی.
افسردگی چیز خطرناکی نیست ولی تبعات خطرناکی دارد ...
تو را سرد میکند
بی حس میکند
و بی کار

البته برای من ای که انواع افسردگی های شناخته شده در جهان را تجربه کردم ، این سگ سیاه دیگر چیزی نیست که بخواهم از آن بترسم یا فرار کنم یا به خاطرش غصه بخورم.

میاید میماند و گاهی حالا حالا ها نمیرود ...
میدانم ممکن است بماند بزرگ و بزرگ تر بشود و سایه اش از سرم کم نشود، اما راستش را بخواهی آنقدرها هم مهم نیست ... بگذار بماند ... بگذار انقدر بزرگ شود ببینم ته ش چه میشود ... من، تمام نکردنِ تمام شدنی ها را هم قبلا تجربه کردم!

الان هم دلم میخواهد برای باطری تمام شده ی ساعت دیواری که آن بالا مانده و کسی به سراغش نمیرود، و موهای کوتاه شده ی آن شرلی در قسمت بیست و چندم که امشب پخش شد گریه کنم ...

میدانی جان دلم ... آدم که افسرده باشد ... مجبور است برای توجیه گریه هایش دلیل دست و پا کند ...!
دلیل گریه هم هر چه احمقانه تر .‌‌.. گریه شدید تر.