هر چند هیچ وقت شعر را بصورت جدی دنبال نکردم ولی علاقه ای شدید از عمق روحم به شعر دارم، این علاقه در قالبی که کتب ادبیات دبیرستان شکل دادند باقی مونده ولی حس درک زیبایی شعر فراتر از اون قالب رفته.
تو دوران سربازی یک افسر وظیفه هم خدمتم بود از یکی از شهر های اطراف شیراز (اسم خودش و شهرش یادم نیست)، خیلی خوش ذوق و اهل شعر بود. هشت کتاب سهراب سپهری را داشت و مواقع بیکاری کتاب را ازش امانت می گرفتم و می خوندم.
اهل کاشانم من
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن ذوقی
و خدایی که در این نزدیکی است
........
از این به بعد شعر هایی را که خوندم و دوست داشتم را هم اینجا میزارم تا شاید شما هم لذت ببرید.
"آخر بازی" عنوان یکی از شعر های احمد شاملو است.
عاشقان
سرشکسته گذشتند،
شرمسارِ ترانههای بیهنگامِ خویش.
و کوچهها
بیزمزمه ماند و صدای پا.
سربازان
شکسته گذشتند،
خسته
بر اسبانِ تشریح،
و لَتّههای بیرنگِ غروری
نگونسار
بر نیزههایشان.
□
تو را چه سود
فخر به فلک بَر
فروختن
هنگامی که
هر غبارِ راهِ لعنتشده نفرینَت میکند.
تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاسها
به داس سخن گفتهای.
آنجا که قدم برنهاده باشی
گیاه
از رُستن تن میزند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را
هرگز
باور نداشتی.
□
فغان! که سرگذشتِ ما
سرودِ بیاعتقادِ سربازانِ تو بود
که از فتحِ قلعهی روسبیان
بازمیآمدند.
باش تا نفرینِ دوزخ از تو چه سازد،
که مادرانِ سیاهپوش
ــ داغدارانِ زیباترین فرزندانِ آفتاب و باد ــ
هنوز از سجادهها
سر برنگرفتهاند!
۲۶ دیِ ۱۳۵۷
لندن