باهاش کنار اومدم. خواستن توانستن نیست.
ولی دلیل نمیشه که نخوایم.
دلیل نمیشه که خواستههامون رو بیان نکنیم.
دلیل نمیشه از برآورده نشدنشون، ناراحت نشیم.
قبلاً فکر میکردم کورم. الان میدونم میتونم ببینم ولی چیزی برای دیدن وجود نداره جز سیاهی. تفاوتش چیه؟ نمیدونم. صداهای تو مغزم که دارن جیغ میزنن نمیذارن درست فکر کنم.
همیشه میگه "صدات خیلی بلنده"، "چرا همیشه داد میزنی؟" یا "ولومو بده پایین." ولی بعد خودم صدای خودمو بین صدای های توی مغزم نمیشنوم.
خستمه. خستمه از انقدر پررنگ و پرهیاهو بودن.
خستهم چون میدونم اگه انقدر بزرگ و توچشم نباشم، هیچکس منو نمیبینه.
البته، الانم زیاد فرقی نمیکنه. میبینن ولی نگاه نمیکنن. میشنون ولی گوش نمیکنن.
احساس میکنم دیوارم. هیچکس بهش دقت نمیکنه.
اول به عنوان یک مانع از کنارش رد میشی بعدش فقط یه عادته.
من فقط یک عادتم.
شاید اگه.
شاید.
اگه.
اگه این اتفاق نمیافتاد.
اگه اونطور نمیشد.
اگه امروز هشتشنبه بود.
اگه محل زندگیم.
اگه محل تحصیلم.
اگه خانوادهام.
اگه همهچیز راجعبه من متفاوت بود.
اگه یه آدم دیگه میبودم و اثری از پرستش وجود نداشت.
شاید.
فقط شاید، همهچیز بهتر میشد.
مشکل اصلی این نیست که "خواستن توانستن نیست."
مشکل اینه که چیزی برای خواستن ندارم.
یک کار هم نیست که توی زندگیم انجام داده باشم چون که میخواستم.
پرسید: "منظورت چیه؟"
من قبلا بهش گفته بودم که منظورم چیه.
اما اون نمیفهمه من چی میگم.
یک کار هم نیست که توی زندگیم انجام داده باشم چون که میخواستم.
یک کار هم نیست که توی زندگیم _درست_ انجام داده باشم.
یک کار هم نیست که توی _کل زندگیم_ انجام داده باشم.
یک کار هم نیست که توی زندگیم انجام داده باشم چون که _من_ میخواستم.
یک کار هم نیست که توی زندگیم _انجام داده باشم_ چون که میخواستم.
میدونید چی جالبه؟
هیچی.
خیلی وقته هیچی جالب نیست.
خیلی وقته سقف اتاق جذابیتشو از دست داده.
و خیلی وقته رنگ و روی دیوارا رفته.
خیلی وقته که برچسب هام دارن کنده میشن.
خیلی وقته که حرف های روی کیبوردم دارن محو میشن.
بین من و شما و بقیه، ارزششو نداشت.
ارزششو نداشت که خودمو به اینجا برسونم.
به اینجایی که هیچ علاقه ای بهش ندارم.
ارزششو نداشت که خودمو به اینجا برسونم فقط برای اینکه وقتی رسیدم بفهمم جای من اینجا نیست.
شاید بعد تمام تلاش هام، حقم بود که به اینجا برسم.
ولی بین من و افرادی که واقعا میخواستن که اینجا باشن، اونا حقشون بود.
چطوری با نویسنده هماهنگ کنم که کارکترمو از داستان حذف کنه؟
هشدار؛ مراقب فاصلهی بین همهچی و هیچی باشید.

بعضی وقتا دلم میخواد به بعضیا بگم "خدا گاوتون نکنه."
ولی چه فایده، اونا همینطوریش هم گاو هستن.
منم به خدا اعتقاد ندارم.
از احساسات داشتن خسته شدم.
یادم نمیاد همچین اطلاعاتی توی قراردادم بوده باشه.
البته که کلا قراردادی که بهم قبل تولد دادن رو یادم نمیاد.
یادم نمیاد امضاش کرده باشم یا به زندگی کردن رضایت داده باشم.
اگر همچین قراردادی بوده و رضایت دادم، حماقت خودم بوده.
هیچوقت "شرایط و ضوابط" اول سایت ها و نرم افزار ها رو نمیخونم.
عقلمو از دست دادم. به همراه خیلی چیزای دیگه.
دوست دارم ادا در بیارم که عقلم تنها چیزیه که از دست دادم.
اما اون "به همراه خیلی چیزای دیگه" نمیذاره وجودشو فراموش کنم.
البته حق هم داره.
چطوری میخوای با یه خراش کاغذ، دست قطع شده ت رو فراموش کنی؟
نمیتونی. همونطور که نمیتونی قدردان یک قایق باشی وقتی قایق داره غرق میشه.

"I write short stories because I am one. I wish I was a novel."
من داستانهای کوتاه مینویسم چون خودم یک داستان کوتاهم. ای کاش یک رمان میبودم.
The first to die at the end, Adam Silvera