کمی غریبه گانه

2 دقیقه تا کلاسم باقی بود و من مایل ها از اونجا دور بودم؛ سرعت حرکت ماشین زیاد نبود، چندباری به این فکر کردم که شاید اگه پیاده برم زودتر برسم اما میدونستم که حقیقت نداشت. پس به جای فکر کردن به کلاس که صددرصد دیر میشد به خیابون نگاه کردم؛ توی پیاده رو دو پسر جوان تقریبا بیست ساله از جلوی سوپر مارکت رد میشدن متوجه نشدم که رفتن داخلش یا نه. یک ماشین دویست شش نقره ای سعی داشت از ترافیک کمابیش جاری بیاد بیرون و پارک کنه. یک ماشین سفید جلوم بود، کنار پلاکس یک اسکلت بود که توی دهنش یک شاخه گل رز داشت. یک خانم چادری با دختر کوچکش از بین دوتا ماشین گذشت، دختر موهاش یاط یود و پیراهن آبی پوشیده بود. مثل اینکه قفل ترافیک باز شد و ماشین ها حرکت کردن. یک مرد نسبتا مسن میخواست از خیابون رد بشه اما بدشانسیش رو کرده بود، منم بدون توجه بهش به سرعت ازش گذشتم.




میخواست از ترافیک عبور کند اما مثل اینکه بد شانسی اش رو کرده بود؛ ماشین ها یکی پس از دیگری از او میگذشتند و ذره ای اهمیت به او نمیدادند. هرطور که شد راهش را از میان ماشین ها باز کرد و به داروخانه رفت. داروخانه شلوغ بود. اگر کارش ضروری نبود حتما حالا منصرف میشد اما با اینکه جای سوزن انداختن هم نبود، خودش را با تنه زدن به این و آن به میز پذیرش رساند.سپس منتظر زن جوان ماند تا به فرد پست میز که نوار بهداشتی اش را در نایلون مشکی گذاشته بود شکایت کند و نوار بهداشتی را در نایلون ساده ای تحویل بگیرد. سپس با چندبار صدا کردن زن پشت میز به او لیست دارو های فرزندش را روی میز گذاشت اما زن به او توجهی نشان نداد و به فرد کنارش جا برای صحبت داد و بعد از آنکه کِرِم پوست فرد کنار او را داد، لیست را برداشت و چند دارو را باسرعت روی میز گذاشت و به مرد اطلاع داد که باقی دارو های داخل لیست موجود نیست. وقتی مرد از او راجب داروخانه ای که انها را داشته باشد پرسید زن با پرخاشگری از او خواست تا آنجا را ترک کند و جواب سوالش را نداد. مرد هم ناچار نایلون را برداشت و در صندوق ته مانده ی پولش را صرف دارو ها کرد.




سرم مثل چی درد میکنه و این مردک از من آدرس داروخونه میخواد، لامصب من که جی پی اس نیستم! صدای ساعت زنگ دار گوشیمو شنیدم، شیفتم تموم شده ولی هنوز کسی برای گرفتن شیفت نیومده دلم میخواد کله ی این دختره رو بکنم، همیشه دیر میاد و به بقیه پشیزی اهمیت نمیده واقعا شعورشو میرسونه. داشتم نق میزدم که دست ثریا رو ی شونه ام رو حس کردم، میذاشت من برم و خودش به مشتریا میرسید تا اون بیاد؛ این دختر گل بود. عوض کردن لباسم طول کشید و من مثل سگ خسته بودم، فقط دلم میخواست از این داروخونه ی لعنتی گم شم بیرون. از در که بیرون اومدم هوای تازه خورد تو صورتم، یه نفس کشیدم و راه افتادم به سمت ماشینم که یه پسر نوجوون دوان دوان بهم تنه زد و رد شد. حتی یه عذرخواهی خشک و خالی هم نکرد! ادب و تربیت این ملت کجا رفته؟




میدویدم تا شاید قبل رفتنش به او برسم؛ میدانستم ناممکن است ولی باید تلاش خودم را میکردم. او هم اگر بود تلاش خودش را میکرد، مگرنه؟ بغض گلویم را گرفت، او اگر ذره ای هم به من اهمیت میداد که اکنون، نه من درحال دویدن برای رسیده به او بودم نه او در حال ترک کردن. به زنی برخورد کردم، اگر در هر موقعیت دیگری بود هنوز دو ثانیه نگذشته زن غرق سیل معذرت خواهی ها بود اما اینبار اگر دهانم را باز میکردم بغضم بد، میشکست و من ساده تسلیم میشدم، پس فقط به راهم ادامه دادم تمام توان پاهایم را به کار بستم، از کنار سوپر مارکت کوچکی گذر کردم. فقط چند خیابان مانده بود و این هرلحظه امیدوار ترم میکرد و اگر تلنگری میخوردم و می افتادم آنقدر با سرعت آن را رد میکردم که خودم هم تعجب میکردم. قطرات عرق را حس میکردم. صدای پیام گوشی ام را شنیدم. با دیدن پیام ایستادم و اشک بود که از چشمانم جاری میشد.
"داش، تموم شد. رفت"



پسری نوجوان که دوان از او میگذشت ناگهان ایستاد و باعث شد که مرد به او برخورد کند، مرد جلوی او آمد تا معذرت خواهی کند اما پسرک انگاری اصلا در این دنیا سیر نمیکرد. اشک مانند رود از چشمانش جاری بود و به گوشی اش زل زده بود. مرد فقط از او گذشت تا به مسائلش رسیدگی کند و به سمت فست فودی آخر خیابان رفت. اکنون ساعت 2 ظهر بود و برای او که همیشه ساعت 12 ناهارش را خورده بود خیلی دیر بود. گشنگی داشت زنده زنده میخوردش. بوی پیتزا از 3 متری مشخص بود و داخل آن، آنقدر بو های خوشمزه ای بود که آب دهان را راه می انداخت. مرد از پیشخوان یک همبرگر دوبل سفارش داد و در انتظار آن روی صندلی ای نشست؛ صدای خنده های دختر و پسر میز کناری برایش اعصاب نگذاشته بود.




خنده های عصبی هر دو کاملا آشکارا جو را متشنج کرده بود و پاهای پسر همواره اضطراب او را نشان می داد؛ دختر تمام شب قبل، به این لحظات فکر کرده بود، قرار بود اول یکی دو کلمه صحبت کنند بعم هم غذا، دهان جفتشان را مشغول کند اما در فکر هایش نمیدید که این فست فودی ناشناس این همه مشتری داشته باشد و انقدر سفارش ها دیر برسند. پسر، از طرف دیگر به کلی موضوع برای صحبت فکر کرده بود اما لحظه ای که دختر را دید ناگهان فهمید که دیگر جز یک صفحه ی سفید خالی چیزی نبود و وقتی دختر به سمت دتشویی رفت، احساس شکست میکرد. در این بین دختر روبه روی روشویی ایستاده بود و تلاش می کرد تا روی خوشی نیان دهد، هرچقدر از پسر خوشش می آمد اما حالش خراب تر از این ها بود. دختری از توالت خارج شد و دست هایش را شست. نیم نگاهی به دختر انداخت و رژ لب بادمجانی اش را باز کرد.




سعی میکرد بخنده؟ هه! از تو آینه بر اندازش کردم و رژ لبمو پررنگ کردم، بعد در حالی که درشو میبستم بهش نیشخند زدم و گفتم "نیاز نیست خوشحال باشی تا بخندی فقط کافیه اونقد ناراحت باشی که گریه نکنی" رژمو انداختم تو کیفم و بدون توجه به نگاهش از اونجا بیرون اومدم. دلم میخواست پورشه ی سیاه دم در رو نادیده بگیرم، انگار که اصلا وجود نداره، دلم میخواست این کارو ول کنم و مثل بقیه یه زندگی نرمال داشته باشم ولی مهلت اجاره خونه دو روز دیگه می رسید و من هیچی تو کارتم نداشتم. پس مثل دخترای خوب وارد ماشین شدم و گذاشتم یکبار دیگه روحم از بدنم جدا شه و جسمم در اختیار مرد قرار بگیره...



20 تومن دارم میشه یکم همدردی بدید لطفا ؟

خیلی مهربون به نظر می رسید، خوش قیافه تر از اونه که بشه گفت قاتله، اما ظاهر میتونه گول زننده باشه. اگه به ظاهر باشه، تد باندی هم شبیه کری گرانته!

دختری در قطار اثر پائولا هاوکینز / صفحه 148