ویرگول
ورودثبت نام
مُسافِر
مُسافِریا لثارات الخامنه‌ای
مُسافِر
مُسافِر
خواندن ۲ دقیقه·۱۰ روز پیش

ادامه

...
...

«می‌دونی چیه؟»

یه نفس عمیق می‌کشم.

«مهم نیست دیگه.»

این جمله رو آروم به خودم می‌گم.

انگار باید تمرینش کنم.

مثل وقتی که یاد می‌گیری بگی «نه».

به شب‌هایی فکر می‌کنم که به سرم می‌زد دیگه هیچی درست نمی‌شه.

به آدم‌هایی که قرار بود همیشه باشن، ولی رفتن. سر بزنگاه.

قلبم یه کم تیر می‌کشه.

هنوز بعضی خاطره‌ها مثل روز اول تازه‌ان.

اما…

«مهم نیست دیگه.»

نه اینکه دروغ بگم و بگم درد نداره.

داره.

ولی دیگه نمی‌خوام توش زندگی کنم.

پل‌هایی که سوختن، خب سوختن.

قرار نیست برگردم خاکسترشونو کنار بزنم ببینم چی مونده.

هیچ وقت فکر نمی‌کردم بتونم تا سرحد مرگ از یکی ناراحت باشم ولی هنوز ته دلم دوستش داشته باشم.

«مهم نیست دیگه.»

این بار که می‌گمش، حس نمی‌کنم دارم از چیزی فرار می‌کنم.

حس می‌کنم دارم سبک می‌شم.

حس می‌کنم بین کلمه‌ها یه خونه دارم.

هر وقت گم می‌شم، می‌رم لای کتابام قایم می‌شم.

اون‌جا دوباره خودمو پیدا می‌کنم.

اون‌جا بیا منو پیدا کن.

بعضی چیزها قرار نیست حل بشن.

فقط باید از کنارشون رد شی.

حالا دارم عوض می‌شم؟ نمی‌دونم. شاید هم واقعاً نمی‌خوام بدونم.

نمی‌دونم تهِ جاده کجاست.

نمی‌دونم قراره به کجا برسم.

ولی حس می‌کنم مسیر، خودش هدایتم می‌کنه.

یه جور اعتمادِ جدید به خودم و به برنامهٔ خدا پیدا کردم.

قبلاً فکر می‌کردم باید همه‌چیز رو کنترل کنم، همه‌چیز رو بفهمم.

ولی الان با مغز استخونم می‌دونم که بعضی چیزها از کنترلِ من خارجن.

و پذیرشِ همین خارج بودن، خودش یه جور قدرته.

یه وقتایی هنوز صداهایی از گذشته می‌پیچه تو گوشم.

یه حرفِ تلخ، یه نگاهِ سرد، یه فرصتِ از دست رفته...

ولی این بار، اون صداها دیگه نمی‌تونن من رو زمین‌گیر کنن.

انگار یه سپرِ نامرئی دورِ خودم کشیده بودم.

نه. یه دژ دورم بود. خودمم تمام مسلح و جوشن پوش.

با خیالات می‌جنگیدم.

ولی اخیراً فکر می‌کنم زخمام خوب شدن.

وقتشه جوشنمو در بیارم؟

«وقتشه سلاح‌هاتو زمین بذاری پری‌چهر!»

به خودم می‌گم.

بعضی فصلا قرار نیست به بهار برسن،

حتی اگه تموم زمستون رو با دست‌های یخ‌زده منتظر بهار مونده باشی.

و من منتظر موندم.

زیاد.

به اندازه‌ی تمام شبایی که چراغ اتاقم روشن بود

با چشم‌های نیمه‌خواب

از سقف سؤال می‌پرسیدم

و جواب‌ها یکی‌یکی از پشتِ پلک‌هام فرار می‌کردن.

خیلی چیزا رو با اسمِ «عادت» نگه داشته بودم.

آدم‌هایی رو که فقط به خاطر آشنا بودنشون توی دلم جا داده بودم.

خاطره‌هایی رو که فقط چون قدیمی بودن، محترم می‌دونستم.

رنج‌هایی رو که فقط چون طولانی شده بودن، جدی می‌گرفتم.

اما حالا نه.

دیگه مهم نیست.

درموردش غمگین نیستم.

می‌خوام بیشتر از اینکه فکر کنم بقیه راجع به من چی فکر می‌کنن،

فکر کنم نظر خودم درموردشون چیه؟

نظر خدا چی؟

بینِ «مقبول موندن» و «لِه شدن» می‌خوام فرق بذارم.

از این نمی‌ترسم که تنها بشم‌.

تنهایی من رو با خودم آشناتر می‌کنه

و دوست‌تر

یه تنهایی مقدس نیاز دارم برای خوب شدن جای زخمام

بعد برمی‌گردم سمت کسایی که امن بودن برام با یه آغوش، یه لبخند، یه هی من هواتو دارم.

هی خدا

می‌بینی منو؟

وسط این همه شلوغی؟

از این می‌ترسم که دوباره

به چیزی دل ببندم

که فقط بلده ازم تغذیه کنه

نه اینکه باهام رشد کنه.

از این می‌ترسم که توی شلوغی،

خودم رو،

تو رو گم کنم.

این‌ها همه مستأجرن.

صاحب خونه خودتی خدا.

«ادامه بده.»

به خودم می‌گم.

من بازم ادامه میدم.

از سرِ احترام.

احترام به این‌که تا اینجا اومدم.

احترام به نسخه‌ای از خودم

که توی تاریکی،

فقط با یه نخِ نازکِ نور زنده موند.

«من هنوز اینجام»

و خیلی چیزا اهمیتی ندارن دیگه.

چون جای خودشون رو دادن

به چیزای مهم‌تر

خیلی مهم‌تر.

...♡⁩

ادامهمهمخدالبخند
۲۸
۱۷
مُسافِر
مُسافِر
یا لثارات الخامنه‌ای
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید