ویرگول
ورودثبت نام
پرنیان صدری
پرنیان صدری? دانشجوی ارشد ترم آخر زبان انگلیسی | ✍️ مطالبی که باعث می شود سرعت یادگیری زبان شما چند برابر شود با شما به اشتراک می گذارم.
پرنیان صدری
پرنیان صدری
خواندن ۱۰ دقیقه·۶ ماه پیش

از کلاس زبان تا اتاق مصاحبه: تجربه من از تحصیل تا کار در خارج از کشور

سال‌ها پیش، وقتی برای اولین‌بار در یک کلاس زبان انگلیسی نشستم، هیچ‌وقت تصور نمی‌کردم روزی زبان دومم تبدیل به یکی از مهم‌ترین ابزارهای زندگی‌ام شود. در آن زمان فقط می‌خواستم بتوانم فیلم‌ها را بدون زیرنویس ببینم یا آهنگ‌ها را بهتر بفهمم، اما رفته‌رفته علاقه‌م به زبان بیشتر شد و مسیر زندگی‌ام شکل تازه‌ای گرفت. تدریس زبان برایم شد فرصتی برای رشد، ارتباط با آدم‌های متفاوت و ساختن اعتمادبه‌نفسی که هیچ کلاس دیگری به من نداده بود.

وقتی تصمیم به مهاجرت گرفتم، تازه فهمیدم که چقدر زبان بلد بودن، فقط بلد بودن لغات یا گرامر نیست. باید می‌تونستم خودم رو در یک مصاحبه کاری معرفی کنم، انگیزه‌هامو توضیح بدم و از پس شرایط واقعی بربیام. اون لحظه‌ای که وارد اتاق مصاحبه شدم، همه‌ی سال‌های یادگیری زبان، کلاس‌های فشرده، تدریس و تمرین جلوی چشمم رژه رفت. همون‌ها بودن که باعث شدن با اعتمادبه‌نفس صحبت کنم و اولین موقعیت شغلیم رو در یک کشور جدید به دست بیارم.

از کلاس زبان تا اتاق مصاحبه
از کلاس زبان تا اتاق مصاحبه

مقدمه: وقتی زبان فراتر از یک مهارت بود

وقتی برای اولین‌بار اسم کلاس زبان را شنیدم، فکر می‌کردم قرار است فقط یک مهارت یاد بگیرم؛ مثل رانندگی یا آشپزی. چیزی که بلد بودنش خوب است، ولی نبودنش هم چندان مسئله‌ای نیست. اما خیلی زود فهمیدم که زبان، فقط مجموعه‌ای از کلمات و قواعد نیست. برای من، زبان پلی شد بین خواسته‌هام و واقعیتی که دلم می‌خواست توش زندگی کنم.

هر بار که یک جمله سخت رو بدون مکث می‌گفتم یا یک متن طولانی رو می‌خوندم و می‌فهمیدم، حس می‌کردم یک قدم به نسخه‌ای از خودم نزدیک‌تر شدم که اعتمادبه‌نفس بیشتری داره. کم‌کم زبان شد راه ارتباط من با دنیای بزرگ‌تر، با آدم‌هایی که هیچ‌وقت تو کتاب‌های مدرسه اسمشون نیومده بود. از همون‌جا بود که فهمیدم دارم چیزی فراتر از یک مهارت یاد می‌گیرم؛ انگار زبان داشت منو برای زندگی‌ای آماده می‌کرد که هنوز خودم هم دقیق نمی‌دونستم قراره چی باشه.

حالا که به عقب نگاه می‌کنم، می‌فهمم زبان برای من مثل چراغی بود که تو مسیر تاریک و ناشناخته مهاجرت و کار در یک کشور دیگه، جلو پام رو روشن کرد. چیزی که شاید برای خیلی‌ها یک مهارت ساده به نظر برسه، برای من تبدیل شد به نقطه شروع یک زندگی جدید.

کلاس‌های زبان، جایی برای رشد نه فقط یادگیری

اولین‌بار که وارد کلاس زبان شدم، تنها چیزی که همراه داشتم یک کتاب و چند تا خودکار رنگی بود؛ اما نمی‌دونستم قراره با چیزهایی خیلی فراتر از لغت و گرامر روبه‌رو بشم. فکر می‌کردم معلم زبان کسیه که فقط ساختارها رو یاد می‌ده و نمره می‌ده، ولی خیلی زود فهمیدم کلاس زبان جاییه که می‌تونی درباره‌ی خودت صحبت کنی، شنیده بشی و اشتباه کنی بدون اینکه قضاوت شی.

کم‌کم شروع کردم به درگیر شدن با محیط کلاس. تمرین‌های گروهی، بازی‌های کلامی، ارائه‌ها و حتی اشتباه‌هایی که جلوی بقیه می‌کردم، همه‌شون بخشی از رشد من بودن. کلاس زبان به من یاد داد که صدای خودم رو پیدا کنم، تو جمع حرف بزنم، و مهم‌تر از همه، خودم رو باور کنم. اون فضا برام شد جایی که توش یاد گرفتم اشتباه کردن نه‌تنها عیب نیست، بلکه بخشی از یادگیریه.

وقتی خودم شروع به تدریس کردم، بیشتر به عمق این فضا پی بردم. دیدن پیشرفت شاگردهام، شنیدن دغدغه‌هاشون، و کمک به اینکه بتونن خودشونو راحت‌تر بیان کنن، تجربه‌ای بود که باعث شد خودم هم رشد کنم. تدریس برام فقط انتقال دانش نبود؛ یه مسیر مشترک یادگیری بود که همزمان خودم هم باهاش بزرگ‌تر می‌شدم.

الان که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌فهمم کلاس‌های زبان فقط در و دیوار و تخته وایت‌برد نبودن. برام مثل آزمایشگاهی بودن برای تمرین زندگی واقعی؛ جایی که یاد گرفتم شنونده خوبی باشم، صبور باشم، ارتباط برقرار کنم و حتی وقتی از در کلاس بیرون می‌اومدم، حس کنم یک پله به خودِ بهترم نزدیک‌تر شدم.

اولین جرقه‌های مهاجرت: چرا تصمیم گرفتم برم؟

تصمیم به مهاجرت یه‌شبه تو ذهنم شکل نگرفت. یه حس عمیق و آروم بود که کم‌کم توی ذهنم ریشه دواند؛ از همون روزهایی که کلاس زبان برام شد پنجره‌ای به دنیایی بزرگ‌تر. هر بار که با زبان‌آموزها درباره‌ی سفر یا فرهنگ کشورهای دیگه حرف می‌زدم، یا وقتی مقاله‌ای از یک دانشگاه خارجی می‌خوندم، یه نقطه روشن تو ذهنم پررنگ‌تر می‌شد: شاید جایی اون بیرون، زندگی‌ای هست که بیشتر شبیه رویاهای منه.

اون چیزی که بیشتر از همه منو به فکر فرو برد، محدودیت‌هایی بود که توی مسیر رشدم حس می‌کردم. نه اینکه اینجا هیچی نداشته باشم، ولی یه سقفی بود که انگار دیگه نمی‌تونستم ازش رد شم. احساس می‌کردم تو موقعیتی گیر افتادم که نه می‌تونم بیشتر یاد بگیرم، نه بیشتر تجربه کنم. دلم می‌خواست بدونم اگه مرزها نبودن، من می‌تونستم تا کجا پیش برم؟

شروع کردم به تحقیق‌کردن، خوندن درباره‌ی فرصت‌های تحصیلی، شرایط زندگی در کشورهای مختلف، و اینکه اصلاً مهاجرت فقط یه تصمیم هیجانی نیست. با آدم‌هایی حرف زدم که رفته بودن، با چالش‌هاشون آشنا شدم، و فهمیدم که سختی داره، ولی اون حس رشد دوباره، ارزشش رو داره. مهم‌تر از همه، زبانی که سال‌ها براش وقت گذاشته بودم، حالا داشت به ابزار واقعی تبدیل می‌شد.

در نهایت، تصمیمم بر اساس یک خواسته درونی بود: اینکه بتونم خودم رو در یک محیط تازه، با چالش‌های واقعی محک بزنم. مهاجرت برای من فرار نبود؛ یه حرکت آگاهانه بود به سمت تجربه‌ای که می‌دونستم آسون نیست، ولی می‌تونه زندگی‌مو از ریشه تغییر بده. و شاید مهم‌ترین چیزی که اون موقع همراهم بود، باارزش‌ترین دارایی‌م بود: زبان.

از مدرک تا واقعیت: تحصیل در خارج از کشور

وقتی بالاخره پذیرش گرفتم و برای تحصیل راهی خارج از کشور شدم، فکر می‌کردم حالا دیگه بیشتر مسیر رو طی کردم. مدرکم، زبانم، و انگیزه‌ام همراهم بود، ولی چیزی که هنوز درک نکرده بودم، واقعیت‌های ریز و درشتی بود که هیچ‌جا درباره‌ش حرفی نمی‌زنن. از تفاوت سیستم آموزشی گرفته تا شیوه‌ی برقراری ارتباط با استادها، همه‌چیز برایم تازگی داشت. اولش احساس غریبی می‌کردم، ولی خیلی زود یاد گرفتم خودم رو با محیط وفق بدم.

یکی از بزرگ‌ترین چالش‌هام این بود که فقط بلد بودن زبان کافی نبود؛ باید بلد می‌بودم توی کلاس سؤال بپرسم، نظرم رو واضح بیان کنم، و توی پروژه‌های گروهی مشارکت داشته باشم. خیلی از همکلاسی‌هام تجربه‌ی کار یا تحصیل بین‌المللی داشتن و من باید خودم رو به سطح اون‌ها می‌رسوندم. با همه‌ی استرسم، همون مهارت‌هایی که سال‌ها توی کلاس زبان تمرین کرده بودم – مثل ارائه دادن، بحث کردن، و شنیدن فعال – کمکم کردن از پسش بربیام.

تحصیل در خارج از کشور، برای من فقط گرفتن مدرک نبود. بیشتر شبیه یک بازتعریف از خودم بود، اینکه بفهمم توی یه محیط کاملاً جدید، می‌تونم جای خودم رو پیدا کنم، با آدم‌ها ارتباط بسازم و از اشتباهاتم نترسم. هر روز یک درس جدید بود – نه فقط از استادها، بلکه از خود زندگی. تجربه‌ای که بهم نشون داد مدرک شاید یه برگ کاغذ باشه، ولی پشتش یه دنیا یادگیری و رشد شخصی خوابیده.

اتاق مصاحبه: زبانی که نجاتم داد

هیچ‌وقت لحظه‌ای رو که برای اولین‌بار وارد اتاق مصاحبه شدم، فراموش نمی‌کنم. قلبم تند می‌زد، کف دست‌هام عرق کرده بود، و ذهنم پر از سؤال‌های احتمالی بود که ممکن بود بپرسن. با اینکه کلی تمرین کرده بودم، باز هم ترس از این‌که نکنه درست متوجه نشن یا بد جواب بدم، همراهم بود. اما همون لحظه که مصاحبه‌کننده با لبخند گفت: “Tell me a little about yourself”، یه چیزی درونم روشن شد؛ انگار همه‌ی اون سال‌هایی که زبان خونده بودم، منتظر همین لحظه بودن.

شروع کردم به حرف‌زدن. با تردید، ولی با اطمینان از اینکه بلدم. به‌جای اینکه سعی کنم جمله‌های سخت و پیچیده بگم، سعی کردم صادق باشم، خودم باشم، و مهم‌تر از همه، واضح صحبت کنم. مصاحبه یه‌جورهایی شبیه ارائه‌هایی بود که تو کلاس زبان تمرین کرده بودم؛ باید تمرکز می‌کردم، اعتمادبه‌نفس نشون می‌دادم و در لحظه فکر می‌کردم.

وقتی بحث رسید به تجربه کاری و مهارت‌های ارتباطی، تازه فهمیدم که چقدر تدریس زبان به من کمک کرده؛ نه فقط در حرف‌زدن، بلکه در مدیریت گفتگو، توضیح دادن منطقی، و حفظ آرامش. حتی وقتی ازم خواستن مثال واقعی بیارم از یه موقعیت سخت کاری، تونستم دقیق و روشن پاسخ بدم. انگار زبان دیگه فقط ابزار نبود، شده بود همراهی که کنارم ایستاده و کمکم می‌کرد خودم رو نشون بدم.

وقتی مصاحبه تموم شد و از اتاق بیرون اومدم، فارغ از نتیجه، احساس غرور می‌کردم. برای اولین‌بار به‌جای اینکه زبان باعث ترس یا اضطرابم بشه، تبدیل شده بود به نقطه قوتم. اون لحظه، زبانی که با کلی تلاش به دست آورده بودم، نه‌تنها نجاتم داد، بلکه در رو به سمت یک دنیای جدید برای من باز کرد.

از تدریس تا همکاری بین‌المللی: مسیر شغلی بعد از مهاجرت

بعد از مصاحبه و شروع به کار، تازه وارد مرحله‌ای شدم که همه چیزش با چیزی که قبلاً تجربه کرده بودم فرق داشت. محیط کاری چندملیتی، همکارهایی از فرهنگ‌ها و زبان‌های مختلف، و جلسه‌هایی که گاهی با اصطلاحات تخصصی و سرعت بالا پیش می‌رفت. اوایل حس می‌کردم یه تازه‌وارد خجالتی‌ام، ولی خیلی زود فهمیدم که مهارت‌های زبانی و تدریس، بزرگ‌ترین برگ برنده‌من هستن.

سال‌ها تدریس زبان باعث شده بود یاد بگیرم چطور با مخاطب‌های مختلف ارتباط برقرار کنم، چطور چیزی رو ساده و دقیق توضیح بدم و مهم‌تر از همه، چطور گوش بدم. حالا توی جلسات کاری، دقیقاً از همون مهارت‌ها استفاده می‌کردم؛ چه در نوشتن ایمیل‌های رسمی، چه در ارائه پروژه، چه حتی در مدیریت اختلاف‌نظرها. حس می‌کردم تدریس مثل یه تمرین طولانی‌مدت بوده برای کاری که امروز انجام می‌دم.

با گذشت زمان، فرصت‌هایی برای همکاری‌های بین‌المللی هم برام پیش اومد؛ از پروژه‌هایی که باید با تیم‌هایی در کشورهای دیگه پیش می‌بردم تا ورکشاپ‌هایی که نقش برگزارکننده یا تسهیل‌گر داشتم. حالا دیگه زبان فقط پلی برای مهاجرت نبود، بلکه ابزاری شده بود برای ساختن ارتباط‌هایی فراتر از مرزها. این‌بار نه‌فقط به‌عنوان یک معلم، بلکه به‌عنوان یک همکار بین‌المللی که حرف برای گفتن داره.

توصیه‌هایی برای کسانی که در این مسیر هستند

اگر بخوام صادقانه بگم، مسیر مهاجرت و پیدا کردن کار در یک کشور دیگه، نه آسونه و نه بدون چالش. ولی چیزی که همیشه کمکم کرده این بوده که از همون اول بدونم چرا این مسیر رو شروع کردم. اگه هنوز تو مرحله‌ی یادگیری زبان هستی یا تازه به فکر مهاجرت افتادی، اولین توصیه‌م اینه که بدونی هدفت فقط گرفتن مدرک زبان نباشه؛ یاد بگیر که با زبان زندگی کنی، نه فقط امتحان بدی.

تمرین‌کردن توی موقعیت‌های واقعی خیلی مهمه. من سال‌ها توی کلاس زبان جمله ساختن رو تمرین می‌کردم، ولی اون چیزی که واقعاً کمکم کرد، حرف زدن با آدم‌های واقعی، نوشتن ایمیل، دیدن ویدیوهای کاری و تمرین ارائه‌دادن بود. پس اگه می‌خوای آماده‌ی یک مصاحبه یا محیط کاری بشی، از همین الان توی فضاهای واقعی‌تر تمرین کن. منتظر نباش تا "کاملاً آماده" باشی، چون اون روز ممکنه هیچ‌وقت نرسه.

نکته‌ی دیگه‌ای که یاد گرفتم اینه که زبان فقط بخشی از موفقیته. بله، خیلی مهمه، ولی چیزی که تو رو متمایز می‌کنه، شخصیتت، طرز فکرت و انعطافت در مواجهه با چالش‌هاست. من بارها جاهایی رد شدم یا اشتباه کردم، ولی چیزی که کمکم کرد ادامه بدم، این بود که بدونم اشتباه‌کردن جزو مسیر طبیعیه. خودت رو سرزنش نکن؛ از هر شکست یه درس بگیر.

و در نهایت، با خودت مهربون باش. این مسیر ممکنه طولانی و پر فراز و نشیب باشه، ولی هر قدمش داره تو رو به نسخه‌ی قوی‌تری از خودت تبدیل می‌کنه. باور کن که هر ساعتی که برای یادگیری زبان گذاشتی، هر بار که از منطقه امن خودت بیرون اومدی، داره جایی توی آینده‌ات رو می‌سازه. شاید ندونی کی، ولی اون روز می‌رسه. منم یه روز توی جای تو بودم.

جمع‌بندی: زبان، آغازگر تغییر بود

وقتی به عقب نگاه می‌کنم، متوجه می‌شم که همه چیز از همون کلاس زبان کوچیکی شروع شد که فقط با یک دفتر و چند تا خودکار رنگی واردش شدم. اون‌جا بود که ناخودآگاه، مسیر زندگیم عوض شد. یادگیری زبان برای من فقط یک مهارت نبود، بلکه تبدیل شد به جرقه‌ای که ذهنم رو باز کرد، نگاهم رو به دنیا تغییر داد و جسارتم رو برای خواستن چیزهای بیشتر بالا برد.

اگر زبان رو یاد نمی‌گرفتم، شاید هیچ‌وقت جرئت مهاجرت نمی‌کردم، وارد دانشگاهی تو کشور دیگه نمی‌شدم یا تو اتاق مصاحبه‌ای که همه‌چیزش برام ناآشنا بود، حرفی برای گفتن نداشتم. همه‌ی اون لحظه‌ها، تکه‌های یک پازل بودن که با صبر، تمرین و باور شکل گرفتن. و حالا که وسط این مسیر ایستادم، می‌فهمم که چقدر اون تلاش‌ها ارزشمند بودن.

زبان برای من فقط راه ارتباط نبود؛ شد نقطه شروع تغییری که همه‌چیز رو تحت‌تأثیر قرار داد. اگر الان می‌تونم توی یک محیط چندفرهنگی کار کنم، ارتباط‌های حرفه‌ای بسازم و حس کنم عضوی از یک دنیای بزرگ‌ترم، به‌خاطر همون تصمیمیه که سال‌ها پیش گرفتم: اینکه زبان یاد بگیرم، حتی وقتی هنوز دقیق نمی‌دونستم قراره کجا به دردم بخوره. حالا مطمئنم که ارزشش رو داشت.

شغلاستخدامزبان انگلیسیمهاجرتکسب و کار
۱۴
۳
پرنیان صدری
پرنیان صدری
? دانشجوی ارشد ترم آخر زبان انگلیسی | ✍️ مطالبی که باعث می شود سرعت یادگیری زبان شما چند برابر شود با شما به اشتراک می گذارم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید