راستش رو بخواین، همیشه به خودم افتخار میکردم که زبان انگلیسیم از بقیه بهتره. توی دانشگاه شاگرد اول بودم، فیلمها رو بدون زیرنویس میدیدم، حتی خودم چند سالی بود که به بچهها زبان درس میدادم. وقتی قرار شد مهاجرت کنم، یکی از چیزهایی که اصلاً نگرانش نبودم، همین زبان بود. با خودم میگفتم: «اگه چیزی بلد نباشم، حداقل زبون رو که بلدم!» اما واقعیت خیلی زود نشونم داد که بلد بودن توی کتاب فرق داره با بلد بودن توی زندگی واقعی.
روز اولی که وارد فرودگاه شدم، برخورد کارمند مهاجرت باهام یه شوک کوچیک بود. اون تند حرف میزد، لهجهاش با چیزی که توی کلاس یاد داده بودم زمین تا آسمون فرق داشت و من... فقط لبخند میزدم و سعی میکردم حدس بزنم چی میگه! بعد که وارد زندگی روزمره شدم، تازه فهمیدم مکالمههای واقعی پر از اصطلاحاتیه که نه توی کتاب هست، نه توی سریال. از صف نونوایی گرفته تا مصاحبههای کاری، همهچی یه جور غریب و پرچالش بود.
اون روزا برای من مثل یه آینه بودن. زبانی که فکر میکردم خوب بلدم، فقط یه شروع بود. کمکم یاد گرفتم گوش دادن، اشتباه کردن، و دوباره تلاش کردن خودش یه بخش بزرگ از یادگیریه. حالا که چند سال گذشته، هنوزم بعضی روزا کلمه کم میارم یا جمله رو اشتباه میگم. ولی فرقش اینه که دیگه نمیترسم. چون فهمیدم زبان فقط کلمه و گرامر نیست، زبون یعنی ارتباط؛ یعنی شجاعت حرف زدن حتی وقتی کامل نیستی.

همه چیز با یک حس عجیب شروع شد؛ نه غم، نه شادی... بیشتر شبیه گیجی بود. توی فرودگاه وقتی دیدم همه با سرعت و بیوقفه حرف میزنن، یه لحظه حس کردم زبونی که سالها خونده بودم، یه جور رمز و رازه که هنوز کامل برام رمزگشایی نشده. یه خانم میخواست کمکم کنه چمدونم رو از دستگاه بردارم، ولی وقتی گفت: “You alright there, love?”، نه تنها معنی جمله رو نفهمیدم، بلکه نمیدونستم قراره جواب بدم یا تشکر کنم یا فقط لبخند بزنم! اون لحظه، کوچیکترین دیالوگ میتونست یه چالش کامل باشه.
روزهای اول پر بودن از موقعیتهایی که من رو از دنیای امن کلاسهام پرت میکردن بیرون. از خرید کردن توی سوپرمارکت گرفته تا پرسیدن مسیر، همه چیز یه امتحان واقعی بود. وقتی برای اولین بار سوار اتوبوس شدم و راننده چیزی گفت که حتی یه کلمهش رو نفهمیدم، فقط یه لبخند زورکی زدم و رفتم عقب. اون لحظه، حس بیزبونی رو با تمام وجودم درک کردم؛ چیزی که هیچوقت توی ایران تجربهاش نکرده بودم.
اما چیزی که برام جالب بود، این بود که کمکم ذهنم شروع کرد به شنیدن متفاوت. صدای آدمها دیگه مثل نویز نبود، کلمههایی که بارها توی کتابها دیده بودم، کمکم از بین مکالمهها بیرون میاومدن. فهمیدم اون چند هفتهی اول، فقط باید گوش بدم، نگاه کنم و از اشتباه کردن نترسم. و عجیبترین چیز این بود که همون اشتباهها، قویترین درسهام شدن.
اولین باری که زبان رو توی دنیای واقعی تجربه کردم، مثل قدم گذاشتن توی یه دنیای کاملاً جدید و ناشناخته بود. کلاسهای زبان و کتابهای درسی هر چقدر هم که کامل باشن، هرگز نمیتونن من رو برای مکالمههای سریع، لهجههای مختلف و اصطلاحاتی که همه جا استفاده میشدن آماده کنن. یادمه یه بار توی کافیشاپ سفارش میدادم و بارِ چندم بود که میخواستم بگم “یک قهوه لاته لطفاً”، اما بارista یه سوال پیچیده پرسید و من وسط جمله فقط خندیدم و گفتم «اوه، ببخشید، من تازهام!» این لحظه بهم نشون داد که بلد بودن لغت و دستور زبان، کافی نیست؛ باید یاد بگیری چطور راحت و بدون ترس اشتباه کنی.
دنیای واقعی زبان یعنی صدها صدا و لهجه که همهشون یه جور خاص حرف میزنن. توی کلاس فقط یه لهجه رو شنیده بودم، اما اینجا هر کسی یه جور صحبت میکرد و این باعث شد بارها و بارها خودم رو مجبور کنم بیشتر گوش بدم و از قالبهای راحت خارج شم. اولین برخورد با این واقعیت شاید سخت و ترسناک بود، اما بعد از مدتی فهمیدم که اینجا، یادگیری یعنی زندگی کردن در زبان، نه فقط خواندن و نوشتن. این تجربه باعث شد بفهمم که زبان یه ابزار زندهست و باید باهاش زندگی کرد، حتی با همهی اشتباهات و چالشهاش.
وقتی زبان رو توی کلاس یاد میگرفتم، همه چیز مرتب و قانونمند بود؛ قواعد گرامری دقیق، جملات درست و لغات رسمی که توی کتابها میدیدم. فکر میکردم همینها کافیه تا توی هر مکالمهای بدرخشم. اما وقتی وارد دنیای واقعی شدم، تازه فهمیدم زبان روزمره چقدر با چیزی که یاد گرفته بودم فرق داره. مردم اینجا کوتاه صحبت میکنن، از اصطلاحات عامیانه استفاده میکنن و حتی گاهی جملات رو نصفه میگن. مثلاً توی کلاس هیچوقت نشنیده بودم که به جای “I am going to” بگن “Gonna” یا “What’s up?” به جای “How are you?”. این تفاوتها باعث شد اولش حسابی گیج بشم.
بعد از یه مدت متوجه شدم که باید خودم رو با این زبان زنده و پرجنبوجوش وفق بدم. فهمیدم زبان فقط قواعد نیست؛ باید یاد بگیری چطور توی لحظه، با توجه به موقعیت، کلمات رو طوری به کار ببری که بقیه بتونن راحت ارتباط بگیرن. زبان روزمره یعنی انعطاف، بازی با کلمات و گاهی حتی حذف قسمتهایی که توی کتابها مهم بودن. این تجربه باعث شد بفهمم معلم بودن یعنی فقط بلد بودن کتاب، بلکه توانایی زنده کردن زبان توی دل زندگی واقعی.
وقتی تازه وارد کشور جدید شدم، شوک فرهنگی مثل یه موج بزرگ بهم خورد. فکر میکردم فقط زبان برام چالش خواهد بود، اما فهمیدم که خیلی چیزهای دیگه هم هست که باید یاد بگیرم؛ عادتهای روزمره مردم، رفتارها، و حتی طرز فکرشون. مثلاً توی کشور خودمون وقتی میخوای از کسی کمک بخوای، معمولاً مستقیم درخواست میکنیم، اما اینجا مردم خیلی غیرمستقیم و با احترام خیلی زیادی حرف میزنن و انتظار دارن زبان بدن و لحن هم هماهنگ باشه. اون روزها گاهی فکر میکردم دارم توی یه فیلم بازی میکنم که هیچ سناریوی قبلی ندارم.
زبان هم که جای خودش بود! لهجهها و اصطلاحات محلی گاهی اونقدر سریع و پیچیده بود که حتی نمیتونستم بفهمم طرف داره درباره چی حرف میزنه. یه بار وسط یک مکالمه دوستانه، به اصطلاحی اشاره کردم که توی کتابها نبود و همه فقط بهم نگاه کردن! اون لحظه حس کردم چقدر چیزها رو از دست دادم چون فقط زبان رسمی رو بلد بودم، نه زبان واقعی مردم اینجا. این شوک باعث شد به جای ناامیدی، با انگیزهتر بشم و به خودم قول بدم که از این به بعد با تمام وجود گوش بدم و یاد بگیرم.
با گذشت زمان، فهمیدم که این شوکها نه فقط یک چالش، بلکه فرصتی بزرگ هستن. فرصت دیدن دنیا از زاویهای جدید، یادگیری رفتارهای فرهنگی و البته رشد زبان واقعی. حالا میفهمم که زبان فقط کلمه نیست؛ زبان یعنی فهمیدن مردم، درک تفاوتها و احترام به اونها. این تجربه من رو قویتر و صبورتر کرد و بهم یاد داد که هیچ وقت یادگیری واقعی تموم نمیشه.
با اینکه سالها زبان خوانده بودم و حتی معلم زبان بودم، خیلی زود فهمیدم که بلد بودن قواعد و لغات همیشه کافی نیست. وقتی وارد محیط واقعی شدم، دیدم زبان فقط یاد گرفتن کلمات و گرامر نیست؛ زبان یعنی فهمیدن موقعیت، درک منظور پشت کلمات و توانایی واکنش سریع در مکالمات واقعی. خیلی وقتها طرف مقابل با سرعت صحبت میکرد، لهجه داشت یا اصطلاحاتی به کار میبرد که توی کتابها اصلاً نبود. اینجا بود که فهمیدم زبان بلد بودن یعنی شروع یک مسیر بلند، نه پایانش.
همچنین یاد گرفتم بلد بودن زبان، به تنهایی نمیتواند حس اعتماد به نفس ایجاد کند. بارها شده توی جمعی بودم که زبان رو بلد بودم ولی نمیتوانستم درست احساساتم رو منتقل کنم یا جو مناسب حرف زدن رو درک کنم. این موضوع باعث شد بیشتر روی مهارتهای ارتباطی و شنیداری کار کنم و بفهمم زبان یعنی نه فقط گفتن، بلکه شنیدن و فهمیدن عمیق. به همین خاطر، همیشه میگویم بلد بودن زبان یک مرحله است، اما زندگی کردن با زبان، هدف نهایی.

وقتی وارد محیط جدید شدم، خیلی زود فهمیدم که فقط بلد بودن لغات و گرامر کافی نیست؛ لهجهها و نحوه بیان آدمها یه دنیای جداست. بعضی وقتها حتی وقتی جملهها رو درست میفهمیدم، لهجهی تند یا نحوه تلفظ خاص باعث میشد گیج بشم. یادمه یه بار با یه دوست جدید صحبت میکردم و کلمهای رو که فکر میکردم میدونم، به شکل دیگهای گفت که کلاً معنی جمله رو تغییر داد! اینجاست که فهمیدم لهجهها یه جزء جداییناپذیر از زبان واقعی هستن که باید بهشون عادت کنم.
اصطلاحات و زبان بدن هم نقش خیلی بزرگی داشتن. گاهی یه اصطلاح عامیانه باعث میشد کامل گیج بشم و از خودم بپرسم «واقعاً این یعنی چی؟» و زبان بدن هم کمک میکرد که حدس بزنم طرف چه احساسی داره یا منظورش چی هست. مثلاً یه نگاه یا حرکت دست کوچیک میتونست کلی معنی اضافه کنه به حرفها. این تجربه به من یاد داد که زبان فقط حرف زدن نیست، بلکه فهمیدن رفتار و نشانههای غیرکلامیه که باعث میشه ارتباط واقعی شکل بگیره.
اولین شکستهای من توی یادگیری زبان واقعی وقتی اتفاق افتاد که تلاش میکردم توی جمعهای جدید حرف بزنم و جواب سؤالها رو درست بدم، ولی یا نمیتونستم کلمه درست رو پیدا کنم یا جملاتم به شکل عجیبی اشتباه درمیاومد. یادمه یه بار توی یه مهمونی وقتی خواستم داستانی تعریف کنم، جملههایم آنقدر درهم و ناواضح بود که همه با تعجب بهم نگاه کردن و من کلی احساس خجالت کردم. اون لحظه خیلی دوست داشتم برگردم عقب و بهتر آماده بشم، اما فهمیدم که اشتباه کردن بخش طبیعی و ضروری یادگیریه.
شکستهای زبانی من فقط توی حرف زدن نبود، بلکه توی فهمیدن لهجه و اصطلاحات محلی هم بود. چند بار توی محل کار یا کلاس، وقتی یکی حرف میزد، من اصلاً متوجه منظورش نمیشدم و مجبور میشدم چند بار سؤال بپرسم. اینجوری حس میکردم عقبم و بعضی وقتها دلم میخواست همه چیز سریعتر پیش بره. اما همین شکستها باعث شد بیشتر گوش بدم، تمرین کنم و بیشتر تلاش کنم تا زبان واقعی رو بهتر بفهمم.
با گذشت زمان فهمیدم که این شکستها در واقع بزرگترین درسهای زندگی من بودن. هر بار که اشتباه میکردم و دوباره تلاش میکردم، یه قدم نزدیکتر به هدفم میشدم. این تجربه بهم یاد داد که ترس از اشتباه نباید جلوی پیشرفت رو بگیره و اتفاقاً وقتی شکست میخوریم، یادگیری واقعی شروع میشه. الان دیگه هر شکست رو مثل یه معلم میبینم که بهم میگه «برو جلو، بهتر میشی.»
یکی از سختترین لحظات من اون بود که وسط یه جمع یا موقعیت، احساس کردم هیچکس نمیفهمه چی میگم. مثل وقتی که میخواستم سفارش غذا بدم و با لهجهای که فکر میکردم قابل فهمه، جملهمو گفتم، اما فقط یه نگاه گیجخورده و سکوت دریافت کردم. اون لحظه انگار از دنیای واقعی جدا شدم و حس کردم توی یه اتاق شیشهای هستم که هیچ راهی برای ارتباط وجود نداره. خجالت و ناامیدی اون موقعها گاهی باعث میشد بخوام تسلیم شم، اما همیشه یه جرقه توی ذهنم بود که میگفت این فقط یه مرحلهس و باید ادامه بدم.
یه بار دیگه توی محل کار، وقتی داشتم نظرمو میگفتم، بچهها و همکارانم به شدت تعجب کردن چون جملاتم از نظر گرامری درست نبود و اصطلاحاتی که به کار بردم براشون عجیب بود. اون حس «هیچکس نمیفهمه من چی میگم» خیلی سنگین بود، ولی یاد گرفتم این هم بخشی از مسیر یادگیریه. مهمتر از همه، فهمیدم که ارتباط فقط کلمهها نیست؛ لبخند زدن، زبان بدن و حتی شنیدن فعال میتونه در جاهایی که کلمات کافی نیستن، راهگشا باشه.
خیلی وقتها شده که توی مکالمهها اشتباهاتی کردم که واقعاً خجالتآور بودن، مثل وقتی که به جای گفتن «I’m full» (سیرم)، اشتباهی گفتم «I’m fool» (من احمقم)! همه به اون جمله خندیدن و من هم اولش کلی شرمنده شدم، اما بعدش فهمیدم این نوع اشتباهات جزء جداییناپذیر یادگیری زبان واقعی هستن. همین اشتباهها باعث شدن بدونم که باید بیشتر دقت کنم، ولی در عین حال ترسی از اشتباه کردن نداشته باشم.
یه بار دیگه توی یه جمع دوستانه خواستم اصطلاحی بکار ببرم که فکر میکردم خیلی باکلاس و درست هست، اما همه بهم گفتن که اون اصطلاح توی این موقعیت اصلاً کاربرد نداره و بهتره اصلاً استفاده نشه! اون لحظه خیلی شرمنده شدم، اما همین تجربه بهم یاد داد که زبان فقط حفظ کردن لغات و قواعد نیست، بلکه شناخت موقعیت و فرهنگ پشت زبانه. این اشتباهها مثل یه معلم خوب بودن که با مهربونی بهم نشون دادن کجا باید بهتر بشم.
بعد از کلی دستوپا زدن توی مکالمات و موقعیتهایی که باعث خجالتم میشدن، تصمیم گرفتم دست به کار بشم و یه سری روشهایی رو امتحان کنم که بتونن واقعاً بهم کمک کنن. اولین کاری که کردم، این بود که دست از «بینقص بودن» برداشتم. بهجاش شروع کردم با بومیها حرف زدن، حتی اگه مطمئن نبودم جملهم درسته. یه جمله ناقص اما واقعی، خیلی بیشتر از یه جملهی کامل و گفتهنشده کمکم کرد تا پیشرفت کنم. کمکم اعتماد به نفسم برگشت.
یکی دیگه از کارهایی که خیلی مؤثر بود، دیدن فیلم و سریال با زیرنویس انگلیسی بود؛ اما این بار نه فقط برای لذت، بلکه برای یادگیری واقعی. دیالوگها رو چند بار میدیدم، اصطلاحها و لهجهها رو یادداشت میکردم و حتی با صدای بلند تکرار میکردم. همچنین، گوش دادن به پادکستهایی که دربارهی موضوعات روزمره یا فرهنگی بودن، کمکم کرد تا گوشم به زبان واقعی عادت کنه، نه فقط زبان کتابها. این روشها باعث شدن حس کنم دارم بخشی از زبان میشم، نه فقط یه یادگیرنده از بیرون.
در کنارش، یه عادت کوچیک ولی مهم رو هم وارد زندگیم کردم: هر روز پنج کلمه یا اصطلاح جدید یاد میگرفتم و سعی میکردم توی مکالمههای واقعی استفادهشون کنم. گاهی خندهدار درمیاومد، گاهی هم اشتباه میکردم، ولی نتیجهاش این بود که کمکم دایره واژگانم بزرگتر شد و مهمتر از اون، ترسم از اشتباه کردن کمتر. این راهکارها شاید ساده به نظر برسن، ولی برای من، پُلی بودن از زبان کتاب به زبان زندگی.
قبلاً فیلم و سریالهای خارجی رو فقط برای سرگرمی میدیدم، گاهی با زیرنویس فارسی، گاهی هم انگلیسی، اما هیچوقت با نگاه آموزشی بهشون نگاه نکرده بودم. بعد از مهاجرت و برخورد با زبان واقعی، دیدم یکی از بهترین منابع یادگیری، دقیقاً همین فیلمها هستن؛ فقط کافیه جور دیگهای ببینمشون. شروع کردم به تماشای سریالهایی که مکالمات روزمره داشتن، نه فقط به خاطر داستانشون، بلکه برای تمرین گوش دادن، یاد گرفتن اصطلاحات، و حتی تقلید لهجه. بارها یه صحنه رو متوقف میکردم، برمیگشتم عقب و جملهها رو با صدای بلند تکرار میکردم.
یهجورایی این تمرین تبدیل شد به بخشی از روتین روزانهم. انگار داشتم به جای حفظ کردن قواعد خشک، زبان رو زندگی میکردم. کمکم متوجه شدم بعضی جملهها بدون فکر از دهنم درمیرن، چون توی ناخودآگاهم نشسته بودن. حتی حرکات صورت، لحن صدا و زبان بدن بازیگرا باعث میشد بهتر بفهمم کی باید جدی حرف بزنم، کی شوخی کنم، و کی فقط گوش بدم. دیدن فیلم با این دقت، برای من شد یه کلاس زبان زنده، واقعی و پرانرژی.

اوایل وقتی میخواستم با افراد بومی صحبت کنم، انگار یه مانع نامرئی بینمون بود. دائم ذهنم درگیر این بود که «اگه اشتباه بگم چی؟»، «نکنه خجالتزده شم؟»، یا «اونا فکر میکنن من بلد نیستم؟» اما یه روز که توی پارک داشتم با یه خانم مسن انگلیسی دربارهی آبوهوا گپ میزدم، وقتی یه جمله رو اشتباه گفتم و خودم خندیدم، اون هم با لبخند گفت: "That was cute!" اون لحظه فهمیدم که مردم خیلی مهربونتر و صبورتر از اون چیزی هستن که توی ذهنم ساختم. از اون به بعد، تصمیم گرفتم اشتباه کنم، اما حرف بزنم.
شروع کردم توی موقعیتهای کوچیک، مثل خرید کردن، سؤال پرسیدن توی مترو یا گپهای کوتاه توی صف، با بومیها صحبت کردن. هر بار که حرف میزدم، حتی اگه اشتباه میکردم، احساس میکردم یه قدم از ترس فاصله گرفتم. این مکالمهها، حتی اگه کوتاه بودن، اعتماد به نفسم رو برمیگردوندن. فهمیدم تا وقتی از اشتباه کردن نترسم، یادگیری واقعی اتفاق میافته. حالا دیگه به خودم میگم: «حرف بزن، حتی اگه ناقص. چون سکوت، تو رو پیش نمیبره.»
وقتی فهمیدم فقط کلاس رفتن یا کتاب خوندن کافی نیست، شروع کردم دنبال ابزارهایی بگردم که توی زندگی واقعی به درد بخورن. یکی از اولین چیزهایی که کمکم کرد، اپلیکیشنهایی مثل HelloTalkو Tandemبودن که میتونستم با آدمهای بومی چت یا حتی تماس صوتی داشته باشم. اولش سخت بود، چون استرسم از اشتباه کردن بالا بود، ولی بعد از چند مکالمه ساده دیدم چقدر تأثیر داره وقتی با کسی صحبت میکنی که واقعاً اون زبان رو زندگی میکنه. این ابزارها نهتنها باعث شدن راحتتر حرف بزنم، بلکه اعتماد به نفسم رو هم ساختن.
از طرف دیگه، پادکستهایی مثل “The English We Speak” یا “Luke’s English Podcast” برام حکم کلاس خصوصی داشتن. توی مسیر رفتوآمد یا حتی موقع آشپزی، هدفون میذاشتم و گوش میدادم. چیزی که توی این منابع خیلی برام جذاب بود، استفاده از زبان واقعی، اصطلاحات روزمره و حتی توضیح تفاوتهای فرهنگی بود. کمکم گوشم عادت کرد به سرعت طبیعی مکالمه و دیگه لازم نبود جملهها رو توی ذهنم ترجمه کنم. شنیدنِ مداوم، باعث شد زبان وارد ناخودآگاهم بشه.
برای تمرین نوشتن هم از سایتهایی مثل LangCorrect استفاده میکردم. متنهام رو مینوشتم و افراد بومی برام اصلاحش میکردن. همین بازخورد گرفتن از کسی که زبان مادریش انگلیسیه، باعث شد با اشتباهاتم آشنا شم و یاد بگیرم چطور بهتر بنویسم. همهی این ابزارها کنار هم، برام مثل یه جعبهابزار نجاتبخش بودن؛ چون یادم دادن که یادگیری زبان فقط توی کلاس نیست، بلکه توی هر لحظهی زندگی ممکنه اتفاق بیفته، اگه بخوای و دنبالش بری.
وقتی دیدم زبان واقعی خیلی فراتر از کتاب و کلاسهای سنتیه، شروع کردم به امتحان کردن اپلیکیشنهای مختلف تا ببینم کدومشون واقعاً بهم کمک میکنن. یکی از اولین و مفیدترینها برای من Duolingoبود. شاید ساده و بازیطور به نظر برسه، ولی توی مسیر مهاجرت کمکم کرد تا روزانه یه مرور سریع از لغات و ساختارهای پایه داشته باشم. مخصوصاً وقتی خسته بودم یا حس مطالعه نداشتم، همین تمرینهای کوتاه باعث میشد از زبان فاصله نگیرم. اما وقتی به سطحی رسیدم که دنبال مکالمه واقعی بودم، سراغ Tandem و HelloTalk رفتم، جایی که تونستم با آدمهای بومی از کشورهای مختلف چت کنم و حتی تماس بگیرم.
تجربهی مکالمه با بومیها از طریق این اپها اولش استرسزا بود، اما خیلی زود فهمیدم که هیچکس منتظر انگلیسی بینقص من نیست. بیشترشون خوشحال بودن که دارم تلاش میکنم و حتی اشتباههام رو با حوصله تصحیح میکردن. یه اپ دیگه که خیلی دوستش داشتم، Anki بود برای مرور واژگان با فلشکارت. واژههایی که توی سریال یا مکالمههای روزمره میشنیدم رو واردش میکردم و هر روز مرور میکردم. این اپلیکیشنها واقعاً باعث شدن یادگیری زبان برام زنده، قابل لمس و مستمر بشه، نه یه پروژهی خشک و سنگین.
بعد از مدتی متوجه شدم که یادگیری زبان فقط محدود به اپلیکیشنها یا کلاس نیست. دنیایی از محتوا توی پادکستها، یوتیوب و حتی اینستاگرام وجود داره که واقعاً میتونه کمک کنه زبان رو عمیقتر و کاربردیتر یاد بگیری. مثلاً من عاشق پادکستهای کوتاه مثل “The English We Speak” از BBC شدم که توی زمانهای مرده، مثل مسیر رفتوآمد، گوش میدادم. این پادکستها پر بودن از اصطلاحات روزمره و کاربردی که واقعاً توی مکالمههای واقعی به دردم میخوردن. یواشیواش، گوشم به زبان طبیعی و لهجههای مختلف عادت کرد.
یوتیوب هم برای من شد یه کلاس زبان با تنوع بینهایت. از ویدیوهای آموزشی کانالهایی مثل English with Lucy یا Rachel’s English گرفته تا ولاگهای روزمرهی آدمهای بومی، همهشون کمک کردن زبان رو توی زندگی واقعی ببینم. حتی پیجهای آموزشی توی اینستاگرام یا تیکتاک، که روزی یکی دو تا نکته کوچیک آموزش میدادن، بخشی از روتین روزانهم شدن. کمکم فهمیدم که وقتی با زبان احاطه بشی — توی گوشی، هدفون، حتی اسکرول کردنهای شبانه — مغزت ناخودآگاه شروع میکنه به یادگیری، بدون اینکه حس کنی داری درس میخونی.
هرچقدر هم که احساس کنم توی زبان پیشرفت کردم، همیشه یه حس تازهای دارم که میگه این مسیر هنوز تموم نشده. زبان یه دنیای بیپایانه و هر روز چیز جدیدی برای یادگیری وجود داره. حتی حالا که توی محیط بومی زندگی میکنم و با آدمها راحتتر ارتباط میگیرم، باز هم بعضی وقتها با اصطلاحات یا لهجههای جدید مواجه میشم که مجبورم دوباره به خودم یادآوری کنم که یادگیری یه روند مادامالعمره.
گاهی اوقات فکر میکنم شاید یکی از جذابیتهای زبان همین باشه؛ اینکه هیچوقت حس نمیکنی کاملاً همهچیز رو بلدی و همیشه جای رشد و بهتر شدن هست. این موضوع باعث میشه به جای اینکه از زبان خسته بشم، هر روز با انگیزهتر از دیروز بهش نگاه کنم و بخوام بیشتر بشنوم، بیشتر صحبت کنم و بیشتر بفهمم. واقعاً زبان یه مسیر زندگیه، نه فقط یه مهارت.
پس من همچنان در حال یادگیریام، با همهی چالشها و شیرینیهاش. با هر اشتباه، هر گفتگوی کوچک، و هر فیلم یا کتابی که میبینم، بیشتر خودم رو توی این زبان مییابم. مسیر ممکنه سخت باشه، اما پر از تجربههای ارزشمنده که من رو قویتر و آگاهتر میکنه. و مهمتر از همه، این سفر هنوز برام تازه و پر از کشفهای هیجانانگیزه.
یادگیری زبان برای من هیچوقت متوقف نشده و حتی بعد از این همه سال، هر روز یه چیز جدید کشف میکنم. یکی از رازهای موفقیتم این بوده که یاد گرفتم زبان رو توی زندگی روزمرهام وارد کنم، نه اینکه فقط بهش به چشم یه درس نگاه کنم. مثلاً وقتی بیرون میرم، سعی میکنم به صدای مردم گوش بدم، عبارتی که میشنوم رو توی ذهنم تحلیل کنم و حتی بعضی وقتها با خودم تکرار کنم. این کار ساده باعث شده حتی توی شلوغترین روزها هم یه لحظه یادگیری داشته باشم.
علاوه بر این، سعی میکنم همیشه کنجکاو باشم و به جای ترسیدن از اشتباه، از اونها درس بگیرم. وقتی یه اصطلاح جدید میشنوم یا با یه لهجهای روبرو میشم که برام سختتره، به جای دلسرد شدن، به خودم میگم «اینجا فرصتیه برای رشد.» این نگرش کمک کرده هر روز انگیزهم برای یادگیری زبان بیشتر بشه و بدونم که هر قدم کوچیک، من رو یه پله بالاتر میبره. یادگیری برای من یه مسیر بیپایانه که هر روز با اشتیاق بیشتری طیاش میکنم.
هیچ کتاب یا کلاسی نمیتونه بهت یاد بده چطور وسط یه بازار شلوغ یا توی صف اداره، با لهجههای مختلف و سرعت حرف زدن متفاوت، دقیقاً بفهمی چی دارن میگن و خودت هم بتونی جواب بدی. این مهارتها رو فقط وقتی در مهاجرت زندگی میکنی به دست میاری. یاد گرفتم چطور بدون ترس از اشتباه، سریع واکنش نشون بدم، چطور از زبان بدن و حتی لحن صدا برای ارتباط بهتر استفاده کنم، و چطور توی موقعیتهای پیچیده فرهنگی، خودم رو وفق بدم.
علاوه بر این، مهارت مدیریت استرس و انعطافپذیری زبان در مهاجرت یه چیز دیگهس. وقتی به زبانی صحبت میکنی که مادری نیست، بارها ممکنه احساس ناکافی بودن یا سردرگمی داشته باشی، اما همین موقعها یاد میگیری چطور صبور باشی، به خودت فرصت بدی و از هر تجربه حتی سخت، یه درس برداری. این مهارتها نه تنها توی زبان، بلکه توی زندگی روزمره و روابطت با آدمها هم به شدت کمکم کردند و باعث شدن احساس قدرت و استقلال بیشتری داشته باشم.