
فرود، پسرِ سیاوش بود. سیاوش به ناحق کشته شد و ایرانیانِ سوگوار میخواستند که به کینخواهی به جنگِ افراسیاب بروند.کیخسرو، برادر ناتنیِ فرود که هرگز او را ندیده بود، به سپهدارْ طوس گوشزد کرد:
"برای رفتن به جنگ، سپاهت را از مسیرِ بیابان ببر، از همان راهِ سختتر. به هیچروی از مسیرِ قلعهٔ کلات، از آن راهِ هموارتر، مگذر؛ که فرود و جریره، مادرش، آنجایند؛ نباید که آزاری ببینند."
برادر به من نیز ماننده بود جوان بود و همسال و فرخنده بود
کنون در کلات است با مادر است جهانجوی با فرّ و با لشکر است
طوس، خودپسند و تندخو بود؛ این اندرز را به گوش نگرفت:
ولیکن سپهبد خردمند نیست سر و مغزِ او از درِ پند نیست
و سپاه را به همان راهی برد که نباید میبرد.
از آنسو، در قلعه، جریره، مادرِ فرود،
جریره همان مادرِ کودکِ ارجمند جریره سَرِ بانوانِ بلند
جریره زنی بود مامِ فرود ز بهرِ سیاوش دلش پُر ز دود
او از این خبر خشنود بود، از این دادخواهی و لشکرکشی؛از اینکه سپاهِ ایران به پادشاهیِ کیخسرو در راهاند، امیدها بافت و خیالها. پس پسرش را به کینخواهی برانگیخت، به پیوستن به سپاهِ برادر، و گمانش این بود که هرچه پیش آید، خوش آید!
برادَرْت گر کینه جوید همی روانِ سیاوش بشوید همی
گر او کینه جوید همی از نیا تو را کینه زیباتر و کیمیا
برت را به خِفتانِ رومی بپوش برو دل پُر از جوش و سر پُر خروش
به پیشِ سپاهِ برادر برو تو کینخواهِ نو باش و او شاهِ نو
اما همهچیز دیگرگون شد و بخت واژگون.
جنگ درگرفت و فرود در برابرِ ایرانیان قرار گرفت و پسرِ طوس و دامادِ طوس به دستِ فرود کشته شدند، و کینکشی از افراسیاب به کینکشی از فرود بدل شد؛ یعنی پسرِ سیاوش شهید.
غرورِ فرمانده، بیمِ خیانت، و خونِ نخستین که بر زمین ریخت، رشتهٔ امید را برید. آنکه میخواست همپیمان باشد، هماورد شد؛ و آنکه باید دستِ برادر را بگیرد، تیغ بر او کشید. اینگونه بود که یک سوءظنِ کوچک، به جنگی بزرگ بدل شد و فرزندِ سیاوش در میانِ سپاهِ خویشان، غریبانه فرو افتاد.
جریره نیمهشب بیدار شد، سراسیمه به بسترِ پسرش رفت:
بدو گفت بیدار گرد ای پسر که ما را بد آمد ز اختر به سر
سراسر همه کوه پُر دشمن است درِ دژ پُر از نیزه و جوشن است
راستی چه شد که لشکرِ برادر دشمن شد؟چه شد که سپاه چنین به بیراهه رفت؟ او که قرار بود به پیکارِ افراسیابِ تورانی برود، چرا به جنگِ پورِ سیاوش رفت؟
فرود از دژِ سپید بیرون آمد. همراهانش تکبهتک در نبردی خونبار فرو افتادند و سرانجام بیژن دو پای اسبِ فرود را زد و رهام دست فرود را از تنش جدا کرد!
ای سوگ، ای درد، ای فغان، که ایرانی با ایرانی چه کرد! این چه کینخواهی از دشمن بود که به کینکشی از دوست، از برادر کشید!

فرود، اسبِ مرده را جا گذاشت و تنِ بیدستش را به دژِ سپید کشانید.مادر، تنِ خونینِ فرزندش را دید؛ همگان آن تنِ شرحهشرحه را دیدند.فرود هنوز زنده بود که آیینِ سوگ برپا شد.
مویهها بر هوا شد و موها کنده شد، خاکها بر سر ریخته شد و دلها ریخت.زنان ناخن بر روی کشیدند، بند از گیسوان گشودند، موها بریدند، بر سر زدند، بر سینه نیز.
سووشونی دیگر، نه برای سیاوش، که برای پورِ سیاوش.
جریره که پسرش را اینگونه سیاهبخت و خونینتن دید، خشم و اندوه و درماندگیاش را به ویرانیِ خودخواسته بدل کرد.جریره همهچیز را درید، همهچیز را شکست، همهجا را آتش زد و همهٔ گنجهایش را در آتش سوزاند.تیغی برداشت و به اسطبل رفت و شکمِ اسبانِ خود را درید.
خدمتکاران و پرستاران و یارانش همه بر بامِ دژ رفتند و خود را به پایین افکندند.جریره در پایان، خودش را به کنارِ فرزندش کشید و خنجرش را در شکمِ خود فرو برد.
پرستندگان بر سرِ دژ شدند همه خویشتن بر زمین بر زدند
یکی آتشی خود جریره فروخت همه گنجها را به آتش بسوخت
یکی تیغ بگرفت زانپس به دست در ِخانه تازیاِسپان ببست
شکمْشان بِدّرید و بُبْرید پی همی ریخت از دیده خوناب و خوی
بیامد به بالینِ فرخْ فرود یکی دشنه با او چو آبِ کبود
دو رخ را به رویِ پسر برنهاد شکم بردرید و برش جان بداد
همه دژ سراسر برافروخته همه خان و مان کنده و سوخته
فرود، فرزندِ همهٔ ما بود؛ نباید اینگونه میشد، اما شد!شومیِ سرنوشت و خوشبینیِ باور و خطای راهبینی و بدخواهیِ طوسها ما را به اینجا کشید.
اینک در این روزگارِ سیاه، در قلعهای ویران همگی سوگواریم؛اما نباید که جریره شویم،نباید که خنجر برداریم،نباید از اسبانِ خود، از زندگیِ خود، از باشندگانِ دژِ تاریک خود کینکشی کنیم.
دادخواهی به دشمنکشی رسید، دشمنکشی به برادرکشی،اما نباید برادرکشی به خویشتنکشی نیز بکشد.
اینک یک ملت جریره شدهاند با خنجری رو به خود،با بغضی که نمیشکفد، منفجر میشود و میسوزاند خود را و دژِ سپید را.
جریره جان، ای مامِ فرود، ای مادرِ همهٔ نیکان،دشنه ات را زمین بگذار، دست از کشتنِ خویش بردار، دست از ویرانیِ خویش، تاریخ، تو را خواهد خواند، خودت را زیباتر بنویس…
بهقلم عرفان نظرآهاری در کانال تلگرامی t.me/@erfannazarahari
شاهنامه؛ سوگنامه فرود و جریره
پ.ن:
اختلافِ فرود و طوس نه از کینه آغاز شد و نه از دشمنی؛ از بدگمانی و شتاب و غروری برخاست که راهِ شناخت را بست. فرود بر بلندای دژ ایستاده بود با دلِ گرمِ پیوستن به سپاهِ برادر، و طوس از پایین مینگریست با چشمی که به جایِ نشانههای خویشاوندی، سایهٔ تهدید میدید. سخنها به نرمی گفته نشد و پیامها به درستی شنیده نشد.
غرورِ فرمانده، بیمِ خیانت، و خونِ نخستین که بر زمین ریخت، رشتهٔ امید را برید. آنکه میخواست همپیمان باشد، هماورد شد؛ و آنکه باید دستِ برادر را بگیرد، تیغ بر او کشید. اینگونه بود که یک سوءظنِ کوچک، به جنگی بزرگ بدل شد و فرزندِ سیاوش در میانِ سپاهِ خویشان، غریبانه فرو افتاد.