
بیشرف کسی نیست که کار بد میکند؛بیشرفی یک ناسزا نیست. وضعیتی است که فرد ظرفیت انسان بودن را از دست داده (نوعی مرگ روانی) و انرژی روانیاش به سوی دیگری جریان ندارد، پس یا بیتفاوت است، یا تابع قدرت، یا بردهی ایدئولوژی.
این همان روانیست که برای حفظ خودش همه چیز را قربانی میکند حتی حقیقت را، حتی جان آدمها را و تمام توان روانیاش خرج دفاع از موجودیت خودش، ترسهای خودش، نفعهای خودش، تصویر خودش و امنیت خودش میشود.
این فرد نمیتواند بیرون را ببیند، چون هر میزان توجه به دیگری مثل یک سوراخ در کیسهی روانیاش است و میترسد تمام شود.
مثل آبی که به دریا نمیریزد و تبدیل به مرداب میشود.در واقع «بیشرفی» حالتی است که فرد برای محافظت از بودنِ بیزحمتش، حاضر است «شدنِ انسانی» را قربانی کند.
یک سازوکار دفاعی بیمارگونه که فرد برای اینکه در برابر درد، مسئولیت یا حقیقت نایستد، شروع میکند به توجیهسازی، تحریف، انکار.
نه برای اینکه نفهمد، برای اینکه نخواهد بفهمد چون فهمیدن، هزینه دارد.
پس بیشرفی یعنی: «حقیقت را میبینم، اما برای راحتی خودم، انکار میکنم.»
این روان سوگ را نمیفهمند، نه چون دل ندارند، بلکه چون روانش وارد حالت حفاظت از تصویر خود شده.
تویی که درگیر سوگ هستی و اشک میریزی به خاطر همین شرف باید به خودت افتخار کنی، چون ذهنی که میتواند مرگ دیگری را نگه دارد، ذهنی که میتواند بگوید «این درد مال من هم هست»، یک ذهن معمولی نیست.
این غم، یعنی مسیر انسانی که هنوز میتواند نور یک غریبه را بفهمد، هنوز از رنج دیگری نمیگذرد.
پس اگر این روزها خم شدهای، گریه میکنی، نمیتوانی تمرکز کنی، فکر و ذکرت کسانیست که دیگر نیستند؛ این ضعف نیست. این میراث شرف است.
و تو، دقیقاً به همین دلیل، باید به خودت افتخار کنی.
بهقلم دکترسارا اکبرزاده در کانال تلگرامی t.me/@Hrman11