خدا رو شکر ویرگولیم

و بله! من دوباره شروع به نوشتن می‌کنم!

ولی نه تا این حد عصبانی!
ولی نه تا این حد عصبانی!

مدت خیلی زیادی از زمان دبیرستان سعی می‌کردم نوشته هام رو فقط برای خودم نگه دارم و یه چیز کاملاً شخصی باشه، همینطور هم بود تا یک سال پیش؛ سالی که تصمیم گرفتم دیگه ننویسم.

همیشه میگن نوشتن خاطرات روزمره با ارزشه و در آینده می‌خونیدش و شاد و شنگول می‌شید اما همیشه که اوضاع بر وفق مراد نمی‌چرخه، همیشه که عزیزجون قرمه سبزی درست نمی‌کنه برا ظهر جمعه، همیشه که بارون نم‌نم نمیاد صبح یک پنجشنبه‌ی پاییزی، همیشه که نوتلا نمی‌خری، همیشه کسایی که باید باشن نیستن که...

به همین دلایل مثل همه‌ی آدم‌های روی زمین چرخ روزگار به اون زاویه و سرعتی که ما می‌خواستیم نچرخید و افتاد و آسیاب رو شکست. اینجور مواقع باید از خودت فاصله بگیری، از کارایی که می‌کنی، جاهایی که میری، چیزایی که گوش می‌کنی و حتی نوشتن!

نوشتن روزهای بد مثل یه بمب خنثی نشده می‌مونه که وقتی بعد از گذر ایام می‌بینیش و می‌خوای بخونیش، یهو هزارپیچ سیم‌های رنگی‌ میاد تو دستت که ازشون سر در نمیاری و چاره‌ای جز منفجر شدن کنار اون بمب نیست...

بعد از انفجار می‌شی هزار و یک تکه، پودر سوختگی بچه، دومینوی ریخته شده کف زمین، جِنگای تا سقف رفته که با یه اشتباه پخش زمین شده، بادکنکی که تو بزرگترین اندازش تو صورتت میترکه، حاکمی که دست آخر پَرکُت شده. حالا باید همه زورت رو بزنی تا خودت رو جمع کنی. جمع میشه، ولی مگه میشه همونی که بود؟ عمراً!

پس وقتی باد اونجوری که می‌خوای نمی‌وزه ننویس! ننویس که بعداً دوباره سقوط نکنی! من رفتم این راه رو، تهش هیچی نی!

الان که این نوشته رو می‌خونید لابد به این فکر می‌کنید که خب پس برا چی داری می‌نویسی یارو :/

خب من الان خوبم دوست عزیز، وقتی خوبم می‌نویسم، تو هم بنویس، همه بنویسیم

:)



از حق نگذریم ویرگول خیلی خوبه! سعی می‌کنم همه‌ی نوشته‌هام توی ویرگول باشه از این به بعد