توی کارگاه کوچیک پدربزرگ، ته حیاط خونهی آبتین و مهرنوش، یه ساعت دیواری قدیمی سالها بود از کار افتاده بود. یه بعدازظهر پاییزی، آبتین درش رو باز کرد و همهی چرخدندههاش رو، یکییکی، روی یه پارچهی کهنه چید. شش تیکه بودن؛ بعضی بزرگ و برنجی، بعضی کوچیک و نقرهای، بعضی با دندانههای ریز، بعضی با دندانههای درشتتر که زیر نور کمجون کارگاه برق میزدن.
آبتین به بچههاش که دور میز جمع شده بودن گفت: «نگاه کنید. هیچکدوم از این تیکهها خراب نیستن. همهشون سالمن. اما اگه یکی رو کنار چرخدندهی اشتباهی بذاری، یا اصلاً به هم نمیخورن، یا اگه بهزور بچرخونیشون، کل ساعت کند میشه و یه روز از کار میافته.»
مهرنوش از پشت پنجرهی نیمهباز آشپزخونه، نگاهی به چهار فرزندش انداخت. بامداد، پسر بزرگ؛ ماهیار، پسر وسط، برسام، آخرین فرزند؛ و آوینا، تنها دخترشون.
مهرنوش آروم گفت: «من همیشه دلم میخواد شما چهارتا مثل یه دست باشین.»
آبتین یکی از چرخدندهها رو برداشت، توی نور چرخوندش. «انگشتان یک دست هم که برابر نیستن، مهرنوش. شاید بچههای ما اینجوری باشند؛ هرکدوم یه اندازه، یه شکل.»
سالها گذشت. هر چهار فرزند بزرگ شدن؛ سهتاشون ازدواج کردن. آترین، همسر بامداد، خودش هم فرزند اول خانوادهش بود به همین دلیل خیلی از احساسات و نگرانی های بامداد نسبت به پدر و مادرش رو درک میکرد. نیلوفر، همسر برسام و هیراد، همسر آوینا.
بامداد و برسام، با اختلاف سنی نسبتاً زیادی که داشتن، هیچوقت رابطهشون شکل رقابت یا دعوای بچگانه نداشت. برعکس، بامداد همیشه یه نقش حمایتی و بزرگترانه براش داشت. یکی از خاطرههای محبوب خانواده این بود که بامداد، وقتی برسام هنوز کلاس اول بود، هر شب باهاش یه بازی رومیزی ساده میکرد تا برسام قبل خواب آروم بگیره. مهرنوش هنوز بعضی شبها با خنده تعریف میکرد: «بامداد اونقدر حوصله به خرج میداد که خودش خوابش میبرد وسط بازی، برسام کوچولو هم میخوابید کنارش تا صبح.» این خاطره، هرچند قدیمی، هنوز وقتی یادش میکردن، یه لبخند روی لب همه مینشوند؛ یادآور روزهایی که فاصلهی سنی، نه مانع، بلکه پلی بود بین اون دو نفر.
اما بامداد از همه بیشتر به پدر و مادر سر میزد. ماشین آبتین که خراب میشد، خودش میبردش تعمیرگاه، قرصهای مهرنوش، خودش میرفت داروخونه. خیلی وقتها از وقت زندگی و کار خودش میزد تا این کارها انجام بشه. آترین هیچوقت درِ گوش بامداد غر نمیزد، اما شبهایی بود که تنها پشت میز شام مینشست و به ساعت دیواری نگاه میکرد.
برسام، برعکس، مسئولیتی روی خودش حس نمیکرد. از نظر مالی نیازی هم نبود؛ آبتین و مهرنوش وضع خوبی داشتن، خودشون به بچهها کمک میکردن. برسام بیشتر تمرکزش روی افزایش درآمد و رتبهی شغلی خودش بود، برای آیندهای که داشت میساخت. اما از نظر عاطفی وقتی سمت خانوادهی پدری نمیذاشت؛ تعطیلات، دورهمیها، حتی زنگهای کوتاه و احوالپرسی را هم دریغ میکرد، بیشتر سمت خانوادهی نیلوفر میرفت.
یه بار، بامداد تصمیم گرفت خودش دست به کار بشه. فکر کرد شاید مشکل اینه که برسام و نیلوفر هیچوقت با بقیهی خانواده یه فضای راحت و بیدلیل نداشتن؛ همیشه دورهمیها یا مناسبت رسمی بود. پس یه شب پنجشنبه، بدون بهانهی خاصی، به برسام زنگ زد: «حوصله دارید بیایید خونهمون؟ چیز خاصی نیست، فقط یه شام ساده، آترین کباب درست میکنه.»
برسام قبول کرد، اما با یه مکث کوتاه که بامداد بعداً بارها بهش فکر کرد.
اون شب گذشت، اما نه اونجوری که بامداد امیدوار بود. نیلوفر بیشترش رو گوشیش رو نگاه میکرد، مؤدب بود ولی دور. برسام هم انگار زودتر از همیشه به فکر رفتن بود. بامداد سعی کرد بحث رو باز کنه، از قدیما گفت، از همون شببازیهای کودکیشون. برسام لبخند زد، اما یه لبخند کوتاه، بیادامه.
بامداد دست برنداشت. چند هفته بعد دوباره دعوتشون کرد، اینبار برای تولد آترین. باز اومدن، باز همون فاصلهی مؤدبانه. بار سوم، یه پیشنهاد سفر کوتاه آخر هفته داد؛ برسام گفت باید با نیلوفر هماهنگ کنه، بعد دیگه خبری نشد.
یه شب، بعد از اینکه برسام و نیلوفر زودتر از همیشه یه دورهمی رو ترک کردن، آترین به بامداد گفت: «چرا اینقدر خودتو خسته میکنی؟» بامداد اولش جواب نداد. بعد آروم گفت: «چون دلم میخواد جمع گرمی داشته باشیم، نه فقط چند نفری که هر از گاهی سر یه سفره میشینن.»
اما کمکم یه چیزی توی خودش سنگین شد. یه بار، بعد از یه دعوت دیگه که برسام با یه بهانهی نیمهجدی ردش کرد -«این آخر هفته با خانوادهی نیلوفر برنامه داریم»- بامداد نشست، تنها، توی ماشین جلوی خونه، و از خودش پرسید: دارم چیکار میکنم؟
«مهرنوش گفت نمیفهمم آبتین. چرا هرچی بیشتر تلاش میکنم اینا رو کنار هم نگه دارم، بیشتر از هم فاصله میگیرن؟»
آبتین یکی از چرخدندهها رو برداشت، بین انگشتهاش چرخوندش، صدای ریز فلز به فلز توی سکوت سالن پیچید. «شاید چون داریم اشتباه تلاش میکنیم. فکر میکنیم اگه به اندازهی کافی دورشون بگردیم، اگه به اندازهی کافی اصرار کنیم، یه روز مثل قدیما میشن. ولی اونا دیگه بچه نیستن که توی یه اتاق بازی کنن، مهرنوش. هرکدوم یه آدمی شدن؛ با یه زندگی، یه شکل، یه سرعت.»
مهرنوش نگاهش روی چرخدندهها موند. «یعنی ولشون کنیم؟»
«نه» آبتین آروم سرش رو تکون داد. «ول کردن یعنی دیگه اهمیت ندیم. من میگم برعکس؛ اهمیت بدیم، اما نه به شکلی که مجبورشون کنیم به اندازهای به هم نزدیک بشن که خودشون انتخابش نکردن. بامداد خودش، بیآنکه ما بگیم، هر هفته میاد، وقت میذاره. حتی خودش سعی کرد به برسام نزدیکتر بشه، بارها دعوتش کرد، ولی وقتی دید داره خودشو تحمیل میکنه، عاقلانه کنار کشید. این یعنی فهمید فرقِ محبتکردن با فشارآوردن چیه.»
مهرنوش برای چند لحظه ساکت موند، بعد صداش لرزید: «میترسم اگه ول کنیم، از هم دور بشن. از هم بپاشن.»
آبتین دستش رو گذاشت روی دست مهرنوش، آروم، همونطور که سالها عادتش بود. «یه چرخدنده حتما نباید کنار یه چرخدندهی دیگه بچرخه ولی میتونه توی همون ساعت باشه؛ فقط جای دیگه، با نقش دیگه. انگشتان یه دست برابر نیستن مهرنوش، ولی همهشون با هم یه دست رو کامل میکنن. مهم این نیست که همهی تیکهها دقیقاً یهجوری به هم بچسبن. مهم اینه که خودِ ساعت، در کل، کار کنه.»
مهرنوش نفس عمیقی کشید، برای اولین بار بعد از مدتها یه سبکی عجیب توی سینهش حس کرد؛ نه چون مشکل حل شده بود، بلکه بالاخره قبول کرده بود که حلکردنش کار او نیست. سرش رو گذاشت روی شونهی آبتین.
طی این سالها، آبتین بارها درِ ساعت رو باز کرده بود. توی کارگاه، شبهای تنهایی، چرخدندهها رو اینور و اونور چیده بود، امتحان کرده بود، اما هیچوقت جفتوجور نشده بود. یهجایی همیشه گیر میکرد؛ یه تیکه که به هیچکدوم از بقیه نمیخورد، انگار جایی نداشت که واقعاً بهش تعلق داشته باشه. کمکم قابش رو میبست، چرخدندهها رو برمیگردوند توی پارچهی کهنه، میذاشتش کنار، و میرفت سراغ کارهای دیگه. هربار که اینکارو میکرد، یه چیزی توی دلش سنگینتر میشد؛ انگار ساعت هم داشت مثل بچههاش، آرومآروم ازش دور میشد.
متوجه شده بود که نیلوفر یه دنیای دیگه برای برسام ساخته؛ گرم، بیدردسر، پر از مناسبتهای شاد. کنار اون، دعوتهای بامداد، هرقدر هم صمیمانه، انگار یه تکلیف اضافه بودن، چیزی که باید «رد» میشد یا با بیمیلی «قبول» میشد. برسام به طور معمول رد نمیکرد، ولی هیچوقت هم با اشتیاق نمیاومد؛ سعی میکرد حاضر باشه، مثل امضای زیر یه برگهی اداری.
بامداد از اون شب، پیش خودش، یه تصمیم گرفت. دیگه دعوت نکرد، دیگه اصرار نکرد. نه از سر قهر،
از سر یه فهم تلخ
نمیشه کسی رو به رابطهای کشوند که خودش براش جای گرمتری داره. اگه یه روز برسام خودش میخواست نزدیکتر بشه، در باز بود. اما تا اونوقت، بامداد تصمیم گرفت انرژیش رو جای دیگهای بذاره؛ جایی که واقعاً بهش نیاز بود.
آوینا، اگه به خودش بود، دختر آروم و گرمی بود؛ سعی میکرد بین همه پل بزنه. اما هیراد، در خفا، هر از گاهی یه چیزی میگفت که ته دلش رو میلرزوند: «چرا تو باید همیشه عقب بمونی؟ برادرات هرکدوم یهجور خودشونو نشون دادن، تو هم باید یه کاری کنی.» این حرفها کمکم توی ذهن آوینا ریشه دووند؛ یه رقابتی که خودش هم نمیدونست از کجا اومده.
سالگرد ازدواج آبتین و مهرنوش بود؛ سیوپنج سال. مهرنوش از هفتهی قبل توی خونه تدارک غذا رو دیده بود، پردههای سالن رو عوض کرده بود. آبتین هم همون چرخدندههای قدیمی رو از کارگاه آورده بود، تمیزشون کرده بود؛ اما اینبار، برخلاف همهی سالهای قبل، یه چیزی توی سرش روشن شده بود، یه بینشی که هنوز خودش هم کامل باورش نداشت.
بامداد و آترین زودتر از همه رسیدن، آستین بالا زدن، میز رو چیدن. ماهیار از صبح به رفت و آمد بود برای خرید. برسام و نیلوفر یه ساعت دیرتر رسیدن، با دستهگلی که نیلوفر خودش انتخاب کرده بود. آوینا و هیراد هم اومدن؛ اما از همون لحظهی ورود، یه سایهی تنش روی صورت آوینا نشسته بود که مهرنوش دید و بهروی خودش نیاورد.
شام که تموم شد، آبتین بلند شد، چرخدندهی بزرگتر رو از جیب کتش درآورد، نگه داشت جلوی نور چراغ سالن. «این ساعت سالها خراب بود. امروز صبح بالاخره فهمیدم این تیکهها باید کجا برن.»
مهرنوش لبخند زد، زیر لب گفت: «کاش آدما هم همینجوری بودن.»
ماهیار، انگار منتظر یه بهانه بود، گفت: «آدما هم همینجورین مامان، فقط بعضیا حاضر نیستن جاشونو پیدا کنن.» نگاهش، بیآنکه اسمی ببره، رفت سمت برسام.
برسام حس کرد تیکهست. «چیه؟ چیزی میخوای بگی؟»
«نه، فقط یه چیزی گفتم دیگه» ماهیار شونه بالا انداخت و ادامه داد «بعضیا فکر میکنن چون یه گوشهی دیگهای دارن میچرخن، دیگه لازم نیست اینجا هم بچرخن.»
نیلوفر دستش رو گذاشت روی دست برسام، سعی کرد آروم کنه فضا رو: «ماهیار جان، شرایط هرکسی فرق داره.»
آوینا، که هنوز صدای هیراد توی سرش بود، ناگهان وارد بحث شد، جوری که خودش هم بعداً نفهمید چرا: «راستش رو بخوایید، منم خسته شدم از اینکه همیشه من باید هماهنگ کنم، پیام بدم، دلجویی کنم. انگار وظیفهی منه که همه رو کنار هم نگه دارم.»
بامداد سعی کرد جمعش کنه: «بچهها، امشب شب این حرفها نیست...»
اما برسام دیگه کوتاه نیومد. «تو همیشه همینو میگی بامداد. هر وقت بحث جدی میشه، تو میخوای زود جمعش کنی، از چی فرار میکنی؟»
آترین، که تا اون لحظه ساکت بود، اینبار نتونست ساکت بمونه. صداش آروم بود ولی سرد و محکم: «فرار نمیکنه. اون اغلب روزهای هفته میاد اینجا، برای پدر و مادرش. شاید بعضیا باید کمتر حرف بزنن، بیشتر باشن.»
سکوت سنگینی روی میز افتاد. صدای ظرفها هم قطع شد. آبتین، که هنوز چرخدنده رو توی مشتش داشت، فقط گفت: «بسه.»
نگاهی به بچههاش انداخت، بعد به چرخدندهی توی دستش. «امروز صبح یه چیزی یاد گرفتم. بعضی از این تیکهها رو هرچقدر فشار بدم، به هم نمیخورن. مجبور شدم قبول کنم که بعضیاشون کنار هم جا نمیگیرن، نه چون خراب بودن، چون جاشون اونجا نبود.» مکث کرد. «شاید ما هم باید همینو یاد بگیریم.»
کمکم مهمونی به آخر رسید. برسام و نیلوفر زودتر خداحافظی کردن، ماهیار هم رفت توی اتاقش. فقط بامداد و آترین موندن، و آوینا که هیراد رو جلوتر فرستاده بود بره، خودش موند کمک کنه.
سهتایی، بیآنکه حرفی بینشون رد و بدل بشه، شروع کردن به جمع و جور کردن. آترین ظرفها رو میشست، آوینا خشکشون میکرد و میچید توی کابینت، بامداد میز رو جمع میکرد، صندلیها رو سرجاشون میذاشت. صدای آب و برخورد بشقابها توی سکوت آشپزخونه، تنها صدای باقیمونده از اون شب پرحرف بود.
یه لحظه، آوینا دست از کار کشید، حوله رو گذاشت روی شونهش، و بیمقدمه گفت: «ببخشید بابت چیزی که گفتم.» آترین برگشت نگاهش کرد. بامداد از پشت میز، بدون اینکه سرش رو بلند کنه، آروم گفت: «چیزی نبود که ببخشیم. حرف دلت بود.» آوینا لبخندی زد که یهکم میلرزید، و برای اولین بار توی اون شب، نفس راحتی کشید.
مهرنوش از دم در آشپزخونه نگاهشون کرد، دلش گرم شد از این سکوت آروم، بعد رفت پیش آبتین توی سالن.
نشستن روی مبل، وسط بشقابهای نیمهجمعشدهی سالن و همون چرخدندههایی که هنوز روی میز کوچیک کنار مبل پخش بودن. نور چراغ مطالعه، زرد و کمجون، روی صورت هردوشون افتاده بود. مهرنوش دستش رو گذاشت روی پیشونیش، خستهتر از همیشه، اما وقتی نگاهش به دستهای آبتین افتاد که آروم آروم چرخدندهها رو یکییکی برمیداشت، یه چیزی توی دلش نرم شد؛ همون امیدی که فکر میکرد سالهاست گمش کرده.
آبتین نفس عمیقی کشید. دستهاش، پیر و کمی میلرزید، اما مطمئن. آخرین چرخدنده را با دقت سر جایش گذاشت و قاب ساعت را بست. چند لحظه با تردید به آن خیره ماند؛ انگار منتظر بود خودش دربارهی سرنوشتش تصمیم بگیرد، و زیر لب گفت: «هرچی بشه، من تلاشتمو کردم.»
ساعت را آرام روی طاقچهی کنار پنجره گذاشت. سکوت کوتاهی اتاق را فرا گرفت؛ سکوتی که انگار تمام خانه، تمام آن شب، نفسش را نگه داشته بود. ناگهان، عقربهی ثانیهشمار تکانی خورد.
تیک...
تاک...
صدای آرام و منظم ساعت در فضای خانه پیچید. از آشپزخونه، صدای آب قطع شد؛ آترین و آوینا و بامداد، هر سه، بیآنکه حرفی بزنن، سرشون رو به سمت سالن چرخوندن. مهرنوش دست آبتین را محکمتر فشرد، چشمهاش پر از اشکی شد که نمیخواست بریزد.
آبتین لبخند کمرنگی زد. شاید ساعت کاملاً بینقص نبود، شاید هنوز ردِ تعمیر روی آن دیده میشد، اما دوباره جان گرفته بود و زمان را پیش میبرد.
تیکتاک آرامشبخش آن، سکوت خانه را پر میکرد؛ گویی بعضی چیزها لازم نیست کامل باشند تا دوباره ارزشمند شوند. و در آن خانه، زیر نور کمجون چراغ مطالعه، پنج نفری که مانده بودند، برای چند دقیقه، فقط به تیکتاک گوش دادند؛ نه به این فکر که چقدر از هم دورند، بلکه به اینکه، هرکدام در جای خودشان، هنوز همان ساعت را کامل میکنند.
.
.
.
.
.
شاید هنوز ردِ تعمیر روی آن دیده میشد، اما دوبارمیکنند.