تحولات پس از آتشبس ایران و آمریکا نشان میدهد که بحران، هرچند از مرحله درگیری مستقیم فاصله گرفته، اما به پایان نرسیده است. جنگ اکنون شکل پیچیدهتری پیدا کرده است؛ مرحلهای که در آن دیپلماسی، تهدید نظامی و فشار اقتصادی همزمان عمل میکنند و دو پرونده اصلی، یعنی تنگه هرمز و اورانیوم غنیشده، به محورهای اصلی امتیازگیری راهبردی تبدیل شدهاند.
در این وضعیت، بحران دیگر فقط در قالب «جنگ ایران و آمریکا» قابل توضیح نیست. آنچه شکل گرفته، معادلهای چندلایه و چندطرفه است؛ معادلهای که در آن ایران میکوشد هزینه فشار آمریکا را افزایش دهد و آمریکا تلاش میکند با ترکیبی از تحریم، تهدید نظامی و مذاکره مرحلهای، بحران را به توافقی قابل کنترل و قابل عرضه سیاسی تبدیل کند.
در کنار این دو بازیگر اصلی، سایر طرفها نیز بر مسیر بحران اثر میگذارند: اسرائیل از توافق ناقص نگران است، کشورهای خلیج فارس از تبدیل شدن به میدان درگیری هراس دارند، چین و روسیه میان حفظ موازنه و نگرانی از بیثباتی انرژی حرکت میکنند، و پاکستان میکوشد جایگاه خود را بهعنوان یکی از مسیرهای اصلی انتقال پیام و میانجیگری تثبیت کند.
در یک نگاه
مسیر بحران: عبور از جنگ مستقیم به چانهزنی راهبردی
اهرمهای ایران: اورانیوم غنیشده و تنگه هرمز
ابزارهای آمریکا: تحریم و تهدید نظامی
گرههای اختلاف: سرنوشت اورانیوم، آزادی عبور و ترتیب امتیازدهی
شکل توافق محتمل: محدود، مرحلهای و شکننده
بازیگران اثرگذار: اسرائیل، کشورهای خلیج فارس، چین، روسیه و پاکستان
در نخستین روزهای پس از آتشبس، پرسش اصلی این بود که آیا بحران واقعا وارد مسیر صلح شده یا فقط شکل آن تغییر کرده است. گزارشهای اولیه نشان میدادند که آمریکا تلاش دارد پرونده هستهای ایران را دوباره به مرکز مذاکرات بازگرداند. از نگاه واشنگتن، آتشبس بدون مهار برنامه هستهای ایران بیشتر یک توقف موقت بود تا راهحلی پایدار.
اسرائیل در همین مرحله نگاه سختگیرانهتری داشت. از نگاه تلآویو، اگر ایران بتواند پس از پایان درگیری برنامه هستهای خود را بازسازی کند یا از سر بگیرد، حملات نظامی قبلی حتی در صورت موفقیت تاکتیکی، از نظر راهبردی کافی نخواهد بود. و حتی میتوان را نوعی شکست نامید. گزارش اکسیوس درباره تماس دشوار ترامپ و نتانیاهو نیز همین اختلاف دیدگاه را نشان میداد.
همزمان، هزینههای ادامه جنگ برای آمریکا آشکارتر شد. آسیبپذیری پایگاههای منطقهای، فشار بر متحدان، افزایش هزینههای نظامی و نگرانی درباره قیمت انرژی، واشنگتن را میان دو مسیر دشوار قرار داد: ادامه فشار نظامی برای گرفتن امتیاز بیشتر، یا حرکت به سمت مذاکره برای جلوگیری از فرسایش طولانیتر.
در چنین فضایی، بحران بهتدریج از رویارویی نظامی مستقیم فاصله گرفت و به مرحلهای تازه وارد شد؛ مرحلهای که در آن پرونده هستهای دوباره به مرکز مذاکرات بازگشت و در ادامه، تنگه هرمز و اورانیوم غنیشده به دو محور اصلی اختلاف تبدیل شدند.

این نمودار نشان میدهد که مرکز ثقل بحران از میدان نظامی به سمت امتیازگیری راهبردی بر سر دو محور اصلی، یعنی اورانیوم غنیشده و تنگه هرمز، منتقل شده است.
با ورود بحران به مرحله تازه، تنگه هرمز دیگر فقط یک گذرگاه دریایی نبود؛ بلکه به یکی از محورهای اصلی فشار راهبردی و امتیازگیری سیاسی تبدیل شد. ایران با انتشار نقشهها، طرح ادعای کنترل و هشدار به امارات، تلاش کرد موضوع هرمز را از سطح یک مسیر حملونقل دریایی فراتر ببرد و این پیام را برجسته کند که ثبات انرژی در خلیج فارس بدون در نظر گرفتن جایگاه تهران بهسادگی قابل تضمین نیست.
اهمیت هرمز در این معادله فقط به عبور نفت خام محدود نمیشود. هر اختلال یا حتی افزایش نااطمینانی در این تنگه میتواند بر صادرات نفت، گاز طبیعی مایع، سوخت جت، بیمه دریایی، مسیرهای کشتیرانی و انتظارات تورمی اثر بگذارد. به همین دلیل، بحران هرمز ظرفیت آن را دارد که از یک تنش منطقهای به مسئلهای با پیامدهای جهانی تبدیل شود.
در همین دوره، گزارشهایی درباره اختلال در عبور کشتیها، افزایش نرخ بیمه و تلاش آمریکا برای تأمین امنیت مسیرهای دریایی منتشر شد. به گزارش رویترز، ترامپ عملیات کمک به کشتیهای گرفتار در تنگه هرمز را مطرح کرده بود، اما بعدتر با اشاره به پیشرفت احتمالی مذاکرات، بخشی از این تلاشهای دریایی متوقف شد. همین رفتوبرگشت نشان میداد که هرمز همزمان در دو سطح عمل میکند: میدان فشار امنیتی و ابزار اثرگذاری بر روند مذاکره.
در این نقطه، یک واقعیت راهبردی روشنتر شد: ایران برای اثرگذاری بر اقتصاد جهانی الزاما نیازی به بستن کامل هرمز ندارد. کافی است عبور از این مسیر را پرهزینهتر، نامطمئنتر و وابستهتر به هماهنگی سیاسی کند. افزایش نرخ بیمه، کاهش اعتماد شرکتهای کشتیرانی، تغییر مسیرهای حملونقل و نگرانی پالایشگاهها میتواند فشاری ایجاد کند که از نظر اقتصادی به یک انسداد نسبی نزدیک میشود، بیآنکه تهران مستقیما وارد پرریسکترین سناریو شود.
از این منظر، هرمز برای ایران فقط یک گذرگاه دریایی نیست؛ اهرمی راهبردی برای انتقال هزینه بحران از سطح منطقهای به بازارهای جهانی است.
در این مرحله، پرسش اصلی بحران از «چه کسی ضربه میزند؟» به «چه کسی بیشتر دوام میآورد؟» تغییر کرد. اگر ایران بتواند در برابر محاصره، فشار نفتی، تهدید نظامی و محدودیتهای اقتصادی مقاومت کند، راهبرد فشار سریع آمریکا بخشی از کارایی خود را از دست میدهد. در چنین وضعیتی، بحران به مسیر فرسایشی وارد میشود؛ مسیری که فقط برای ایران هزینهساز نیست، بلکه برای آمریکا نیز هزینه نظامی، انرژی، سیاسی و دیپلماتیک ایجاد میکند.
ایران در همین مقطع تلاش کرد نشان دهد که توان موشکی، پهپادی و هستهای خود را بهطور کامل از دست نداده است. همزمان، تهران کوشید مسیر بحران را از یک تقابل دوجانبه با آمریکا خارج کند و با فعال کردن مسیرهایی مانند چین، روسیه، پاکستان و عمان، دامنه بازیگران و میانجیهای اثرگذار را گسترش دهد.
این تغییر از منظر راهبردی اهمیت زیادی دارد. هرچه تعداد بازیگران و مسیرهای میانجیگری بیشتر شود، آمریکا سختتر میتواند بحران را فقط با دو ابزار «تحریم و حمله» مدیریت کند. در چنین شرایطی، تقابل مستقیم ایران و آمریکا به شبکهای پیچیدهتر از فشارها، پیامها، واسطهها و امتیازهای محدود تبدیل میشود.
در همین چارچوب، نقش پاکستان پررنگتر شد. گزارشها نشان میدادند که اسلامآباد تلاش دارد مسیر گفتوگو میان تهران و واشنگتن را باز نگه دارد و در موضوعاتی مانند آتشبس، بازگشایی هرمز و آغاز مذاکرات هستهای نقش انتقال پیام ایفا کند. رویترز نیز در گزارشهای میانی ماه می به نقش پاکستان در انتقال پیشنهادهای ایران و تلاش برای حفظ مسیر مذاکرات اشاره کرده بود.
اگر این نقش تثبیت شود، پاکستان میتواند از یک بازیگر حاشیهای به یکی از مسیرهای مهم مدیریت بحران تبدیل شود؛ مسیری که برای ایران امکان خروج از فشار کاملا دوجانبه با آمریکا را فراهم میکند و برای واشنگتن نیز کانالی کنترلشده برای ادامه مذاکره باقی میگذارد.

در این مرحله، بحران از چارچوب جنگ و آتشبس فراتر رفت و به پرسشی راهبردیتر رسید: پس از پایان درگیری، چه قدرتی میتواند قواعد امنیتی خلیج فارس را تعریف و اجرا کند؟ پاسخ به این پرسش، فقط به ایران و آمریکا محدود نمیشود؛ بلکه آینده امنیت انرژی، آزادی ناوبری و جایگاه کشورهای خلیج فارس را نیز تحت تأثیر قرار میدهد.
ایران تلاش کرد از جایگاه یک بازیگر صرفا واکنشی فاصله بگیرد و نقش رسمیتری برای خود در معادله امنیتی تنگه هرمز تعریف کند. طرحهایی مانند گسترش تعریف جغرافیایی تنگه، ایجاد منطقه دریایی تحت کنترل، هماهنگی اجباری برای عبور کشتیها و حتی ایده دریافت عوارض دائمی، همگی در همین چارچوب معنا پیدا میکنند.
گزارشهای منتشرشده درباره تلاش ایران برای ایجاد نوعی سازوکار عوارض یا کنترل عبور از هرمز، با واکنش شدید آمریکا روبهرو شد. بر اساس گزارش نیویورک پست، مارکو روبیو، وزیر خارجه آمریکا، چنین سازوکاری را غیرقابل قبول دانست و نسبت به پیامدهای آن هشدار داد.
از نگاه تهران، امنیت خلیج فارس نباید صرفا با محوریت آمریکا و متحدانش تعریف شود. پیام ایران این است که اگر مسیرهای اقتصادی و انرژی آن محدود شود، تهران نیز میتواند درباره امنیت مسیرهای انرژی جهانی نقش فعالتری مطالبه کند. همین نقطه، هسته اصلی اختلاف در مرحله پس از آتشبس است: آیا هرمز همچنان ذیل نظم امنیتی مورد حمایت آمریکا مدیریت میشود، یا ایران میتواند سهم رسمیتری در قواعد عبور و امنیت انرژی پیدا کند؟
در مقابل، آمریکا و متحدان منطقهای آن نمیخواهند ایران به کنترل یکجانبه یا قاعدهگذاری مستقل در هرمز نزدیک شود. از نگاه واشنگتن، پذیرش چنین وضعیتی میتواند آزادی ناوبری را تضعیف کند و به ایران امکان دهد در بحرانهای بعدی، دوباره از مسیر انرژی جهانی برای فشار سیاسی استفاده کند.
کشورهای خلیج فارس نیز در موقعیتی دشوار قرار گرفتهاند. امارات، عربستان، کویت و قطر از یک سو به حمایت امنیتی آمریکا نیاز دارند، اما از سوی دیگر میدانند که تبدیل شدن به سکوی عملیات علیه ایران میتواند زیرساختهای انرژی و شهرهای آنها را در معرض تهدید قرار دهد.
به همین دلیل، در کنار اقدامات دفاعی و امنیتی، ایدههایی مانند پیمان عدمتجاوز منطقهای نیز مطرح شد. این وضعیت نشان میدهد که کشورهای خلیج فارس هم به بازدارندگی نیاز دارند و هم میخواهند از چرخه جنگ دائمی فاصله بگیرند. در نتیجه، بحران پس از آتشبس فقط مسئله توقف درگیری نیست؛ بلکه آزمونی برای بازتعریف نظم امنیتی خلیج فارس است.
در این مرحله، طرحها و چارچوبهای مختلفی برای رسیدن به توافق مطرح شده است، اما نقطه مشترک بیشتر آنها مدیریت تدریجی بحران است: تثبیت آتشبس، کاهش ریسک در هرمز، محدود شدن بخشی از فشارهای اقتصادی و بازگشت پرونده هستهای به مسیر مذاکره.
پرونده هستهای همچنان در مرکز اختلاف قرار دارد. آمریکا بر تعلیق یا محدودسازی بخشی از فعالیتهای هستهای و تعیین تکلیف اورانیوم غنیشده تأکید دارد. ایران نیز آزادسازی تدریجی داراییهای بلوکهشده، کاهش بخشی از تحریمها و پذیرش نقش خود در معادله امنیتی هرمز را بخشی از مسیر توافق میداند.
با این حال، مسئله اصلی فقط محتوای توافق نیست؛ ترتیب اجرای تعهدات اهمیت بیشتری دارد. ایران میخواهد ابتدا پایان جنگ تثبیت شود، بخشی از تحریمها کاهش پیدا کند و بخشی از داراییهای بلوکهشده آزاد شود. در مقابل، آمریکا میخواهد پیش از هر امتیاز اقتصادی جدی، تعهدات هستهای قابل راستیآزمایی دریافت کند و سپس امتیازها را بهصورت مرحلهای آزاد سازد.
همین اختلاف، بحران را در وضعیت بیاعتمادی متقابل نگه میدارد. ایران نگران است که اگر زودتر درباره اورانیوم یا نقش خود در هرمز عقبنشینی کند، آمریکا رفع تحریمها و آزادسازی داراییها را بهطور کامل اجرا نکند. آمریکا نیز نگران است که اگر زودتر تحریمها را کاهش دهد، ایران در مراحل بعدی درباره برنامه هستهای یا امنیت هرمز امتیاز کافی ندهد.
به همین دلیل، توافق محتمل بیش از آنکه به یک توافق نهایی و فراگیر شباهت داشته باشد، به سازوکاری مرحلهای، مشروط، قابل راستیآزمایی و قابل بازگشت نزدیک است. چنین سازوکاری میتواند به هر طرف امکان دهد بخشی از روایت پیروزی خود را حفظ کند، اما الزاما به معنای حل کامل اختلافات بنیادین نیست.
در همین فضا، اکسیوس و رویترز گزارش دادند که آمریکا و ایران به یک یادداشت تفاهم یکصفحهای برای پایان جنگ و آغاز دورهای تازه از مذاکرات نزدیک شدهاند اما با این حال، اختلاف بر سر برنامه هستهای، نقش هرمز و ترتیب امتیازدهی همچنان حلنشده باقی مانده است.
در این مقطع، بحران به یکی از حساسترین نقاط خود میرسد. آمریکا از یک سو بر ادامه مسیر مذاکره تأکید دارد و از سوی دیگر، گزینه فشار نظامی را همچنان حفظ میکند. در چنین فضایی، روشن شدن وضعیت اورانیوم غنیشده ایران به یکی از شروط اصلی واشنگتن برای پیشبرد توافق تبدیل میشود.
به گزارش رویترز، ترامپ تأکید کرده بود که ایالات متحده باید کنترل اورانیوم غنیشده ایران را در دستور کار قرار دهد و مانع باقی ماندن آن در اختیار تهران شود. این موضع نشان میدهد که از نگاه واشنگتن، آتشبس بدون مهار پرونده هستهای نمیتواند به توافقی پایدار تبدیل شود.
در سوی مقابل، ایران میکوشد موضوع تنگه هرمز را از سطح یک تهدید مقطعی فراتر ببرد و جایگاه خود را در معادله امنیتی این مسیر تثبیت کند. مسئله برای تهران فقط باز یا بسته بودن تنگه نیست، بلکه این است که آیا ایران میتواند در قواعد عبور، امنیت کشتیرانی و ترتیبات آینده خلیج فارس سهم رسمیتری داشته باشد یا نه.
به این ترتیب، مسیر بحران در نهایت به دو محور اصلی گره میخورد: نخست، وضعیت اورانیوم غنیشده ایران؛ اینکه این ذخایر در اختیار تهران باقی بماند، کاهش یابد، به خارج منتقل شود یا تحت نظارت شدیدتر قرار گیرد. دوم، آزادی عبور در هرمز و جایگاه ایران در تنظیم قواعد امنیتی آن؛ اینکه تهران صرفا یکی از طرفهای اثرگذار در امنیت این مسیر باشد یا نقشی رسمیتر در مدیریت آن پیدا کند.
گاردین نیز در گزارش ۲۲ می نوشت که مذاکرات برای بازگشایی هرمز و پایان جنگ به مرحله حساسی رسیده است. بر اساس این گزارش، اختلاف بر سر عوارض، کنترل عبور، تحریمها، داراییهای بلوکهشده و موضوع هستهای همچنان پابرجاست.
برای روشنتر شدن توازن فشار در این مرحله، میتوان اهرمهای اصلی بحران را در کنار هم دید: اورانیوم غنیشده، تنگه هرمز، تحریمها، داراییهای بلوکهشده و تهدید نظامی.


این جدول نشان میدهد که قدرت هر اهرم به واکنش طرف مقابل وابسته است؛ اورانیوم، هرمز، تحریم، داراییهای بلوکهشده و تهدید نظامی زمانی اثرگذار میشوند که در کنار یک مسیر قابل مدیریت برای امتیازدهی و کنترل بحران قرار گیرند.
در این مرحله، مسئله فقط ادامه مذاکره یا توقف درگیری نیست؛ مسئله اصلی این است که هر طرف چگونه اهرمهای خود را تا لحظه توافق حفظ کند. ایران میخواهد نشان دهد که بدون کاهش تحریمها و پذیرش نقش آن در معادله امنیتی هرمز، مسیر توافق هستهای نیز دشوار خواهد ماند. در مقابل، آمریکا تأکید دارد که تا زمانی که وضعیت اورانیوم غنیشده ایران شفاف و قابل کنترل نشود و آزادی عبور در هرمز تضمین نگردد، فشار اقتصادی و تهدید نظامی کاهش نخواهد یافت.
در چنین وضعیتی، هیچیک از دو طرف نمیخواهد نخستین بازیگری باشد که اهرم اصلی خود را کنار میگذارد. ایران نگران از دست دادن ابزارهای فشار خود پیش از دریافت امتیاز اقتصادی است و آمریکا نیز نگران است که کاهش زودهنگام فشار، بدون دریافت تعهدات قابل راستیآزمایی، توان امتیازگیری آن را کاهش دهد.
برای فهم بهتر مسیرهای احتمالی بحران، میتوان تصمیمهای ایران و آمریکا را در قالب یک ماتریس ساده توضیح داد. یک محور این ماتریس، میزان انعطاف ایران در پرونده هستهای و هرمز است؛ محور دیگر، انتخاب آمریکا میان امتیازدهی محدود یا ادامه فشار.
در این چارچوب، کمهزینهترین مسیر برای دو طرف، ترکیبی از انعطاف محدود ایران و امتیازدهی محدود آمریکا است. در این حالت، ایران بخشی از نگرانیهای آمریکا درباره برنامه هستهای و هرمز را مدیریت میکند و آمریکا نیز بخشی از فشار اقتصادی یا سیاسی را کاهش میدهد. این مسیر نه به معنای عقبنشینی کامل ایران است و نه به معنای کنار گذاشتن کامل فشار از سوی آمریکا؛ بلکه نوعی توافق محدود برای کنترل بحران است.
در مقابل، اگر ایران انعطاف نشان ندهد و آمریکا نیز فشار را افزایش دهد، احتمال بازگشت تنش بالا میرود. اگر یکی از دو طرف زودتر از دیگری امتیاز بدهد، توازن بحران به زیان همان طرف تغییر میکند و بیاعتمادی عمیقتر میشود. به همین دلیل، مسیر محتمل نه جنگ کامل است و نه صلح کامل؛ بلکه توافقی محدود، مرحلهای و قابل راستیآزمایی است که هزینه جنگ را کاهش میدهد، اما همه اختلافات بنیادین را یکباره حل نمیکند.

این ماتریس نشان میدهد که محتملترین مسیر، ترکیب «انعطاف محدود ایران» و «امتیازدهی محدود آمریکا» است؛ مسیری که بحران را کنترل میکند، اما الزاما به پایان کامل آن منجر نمیشود.
در صورت شکلگیری توافق، انتظار یک حلوفصل جامع و فوری واقعبینانه نیست. مسیر محتمل، از چند گام محدود و پیوسته عبور میکند؛ گامهایی که هدف اصلی آنها کاهش خطر بازگشت جنگ، کنترل تنش در هرمز و بازگرداندن پرونده هستهای به مسیری قابل مدیریت است.
نخستین گام، تثبیت آتشبس و جلوگیری از بازگشت درگیری مستقیم است. پس از آن، کاهش ریسک در تنگه هرمز اهمیت پیدا میکند؛ زیرا بدون آرامتر شدن مسیرهای انرژی، هیچ توافقی از نظر منطقهای و اقتصادی پایدار نخواهد بود. در مرحله بعد، نظارت بیشتر بر فعالیتهای هستهای ایران و آزادسازی محدود بخشی از داراییهای بلوکهشده میتواند بهعنوان دو اقدام متقابل مطرح شود.
در ادامه، وضعیت اورانیوم غنیشده باید بهصورت مرحلهای روشن شود؛ اینکه بخشی از ذخایر کاهش یابد، تحت نظارت شدیدتر قرار گیرد، یا در چارچوبی مورد توافق مدیریت شود. در گام نهایی، بحران میتواند از سطح توافق دوجانبه ایران و آمریکا فراتر رود و به گفتوگو درباره امنیت خلیج فارس، آزادی عبور و نقش بازیگران منطقهای کشیده شود.

این نمودار مسیر احتمالی توافق را از تثبیت آتشبس و کاهش ریسک در هرمز تا نظارت هستهای، آزادسازی محدود داراییها، روشن شدن وضعیت اورانیوم و گفتوگو درباره چارچوب امنیتی خلیج فارس نشان میدهد.
مسیر بحران پس از آتشبس همچنان باز و چندشاخه است. هیچیک از سناریوهای پیشرو به معنای حل کامل اختلافات نیست، اما هرکدام میتواند آینده روابط ایران و آمریکا، وضعیت هرمز و امنیت خلیج فارس را در مسیر متفاوتی قرار دهد.
محتملترین مسیر، شکلگیری توافقی محدود است. در این سناریو، جنگ متوقف میماند، عبور از هرمز آرامتر میشود، بخشی از داراییهای ایران آزاد میشود و پرونده هستهای وارد مرحله تازهای از مذاکره و نظارت میشود.
این مسیر برای هیچیک از طرفها پیروزی کامل نیست، اما میتواند هزینههای فوری بحران را کاهش دهد. آمریکا آن را نشانهای از کنترل بحران معرفی میکند، ایران بر کاهش فشار اقتصادی تأکید میکند، و کشورهای خلیج فارس فرصت کوتاهی برای فاصله گرفتن از خطر جنگ پیدا میکنند.
اگر اختلاف بر سر اورانیوم یا آزادی عبور در هرمز حلنشده باقی بماند، احتمال بازگشت حمله محدود افزایش مییابد. چنین حملهای احتمالا با هدف نمایش جدیت واشنگتن انجام میشود، نه آغاز یک جنگ تمامعیار.
اما ریسک این مسیر بالاست. ایران میتواند پاسخ را در هرمز، عراق، امارات یا از مسیر تغییر سطح فعالیتهای هستهای دنبال کند. در این حالت، بحران دوباره از مسیر مذاکره فاصله میگیرد و وارد چرخه اقدام، پاسخ و افزایش هزینههای منطقهای میشود.
سناریوی دیگر، رسیدن آمریکا و ایران به توافقی است که اسرائیل آن را ناکافی بداند. در چنین وضعیتی، تلآویو ممکن است فشار سیاسی بر واشنگتن را افزایش دهد یا گزینههای عملیاتی مستقل را همچنان حفظ کند.
این سناریو توافق را از درون آسیبپذیر میکند. حتی اگر تهران و واشنگتن به چارچوبی محدود برسند، مخالفت اسرائیل میتواند فضای سیاسی توافق را متزلزل کند و احتمال بازگشت تنش را بالا نگه دارد.
در این سناریو، ایران از ادعای کنترل یکجانبه عقب مینشیند، اما در یک سازوکار منطقهای با نقشآفرینی عمان، قطر یا دیگر میانجیها جایگاهی رسمیتر پیدا میکند. چنین مدلی برای ایران قابل قبولتر از عقبنشینی کامل است و برای آمریکا نیز کمهزینهتر از پذیرش قاعدهگذاری یکجانبه تهران.
اگر این مسیر شکل بگیرد، تمرکز بحران از تقابل مستقیم ایران و آمریکا به سمت مدیریت منطقهای امنیت عبور و انرژی حرکت میکند. این سناریو اختلافات بنیادین را حل نمیکند، اما میتواند ریسک برخورد مستقیم را کاهش دهد و فضای بیشتری برای مذاکرات بعدی ایجاد کند.

تحولات پس از آتشبس نشان میدهد که بحران ایران و آمریکا از مرحله درگیری مستقیم فاصله گرفته، اما به وضعیت پایدار نرسیده است. جنگ مستقیم جای خود را به ترکیبی از فشار اقتصادی، تهدید نظامی، مدیریت اهرمها و تلاش برای ساختن روایت سیاسی داده است. در این وضعیت، هیچیک از طرفها به پیروزی کامل نرسیدهاند: آمریکا هنوز نتوانسته پرونده هستهای و مسیرهای انرژی را بهطور کامل مهار کند، و ایران نیز بدون پرداخت هزینه، جایگاه مطلوب خود را در معادله منطقهای تثبیت نکرده است.
دو مسئله همچنان در مرکز بحران قرار دارد: اورانیوم غنیشده و تنگه هرمز. ایران این دو را بهعنوان اهرمهای اصلی حفظ موقعیت و امتیازگیری راهبردی نگه میدارد. آمریکا در مقابل، میکوشد همین اهرمها را محدود کند تا آتشبس را به توافقی قابل ارائه از نظر سیاسی و امنیتی تبدیل کند. تا زمانی که وضعیت اورانیوم، آزادی عبور در هرمز و تضمینهای امنیتی خلیج فارس روشن نشود، هر توافقی با خطر بازگشت تنش همراه خواهد بود.
در چنین شرایطی، محتملترین مسیر نه جنگ کامل است و نه صلح کامل. مسیر واقعبینانهتر، توافقی محدود، مرحلهای و شکننده است؛ توافقی که هزینه جنگ را کاهش میدهد و به هر طرف امکان میدهد بخشی از روایت پیروزی خود را حفظ کند، اما همه اختلافات بنیادین را حل نمیکند. ایران ممکن است بخشی از فشار در هرمز را کاهش دهد، اما تلاش خواهد کرد جایگاه خود را در امنیت تنگه حفظ کند. آمریکا نیز ممکن است بخشی از فشار اقتصادی را تعدیل کند، اما بعید است تحریمها را یکباره و کامل کنار بگذارد.
بنابراین، بحران پس از آتشبس را میتوان در یک معادله خلاصه کرد: ایران با تکیه بر اورانیوم و هرمز، موقعیت خود را در مذاکرات تقویت میکند؛ آمریکا با تحریم و تهدید نظامی فشار وارد میکند؛ و سایر بازیگران میکوشند هزینه بازگشت جنگ را مدیریت کنند. تا زمانی که این سه گره — اورانیوم، هرمز و تضمینهای امنیتی خلیج فارس — باز نشود، هر توافقی بیش از آنکه پایان بحران باشد، بیشتر به یک توقف موقت در مسیر بحران شباهت خواهد داشت.