قبلا گفته بودم کنکوریم و چندوقته با دوستام میرم کتابخونه برای اینکه تو سکوت بتونم درس بخونم ازونجایی ک خونه با صدای دو تا فندوق (برادرزاده هام) و صدای اخبار بابا و صدای ظرفای مامان و غرغرای آجی پره و منم ک تمرکزم صفررر خلاصه اره داشتم میگفتم خیر سرم گفتم برم کتابخونه اونجا بخونم ک انقد دراما داره نهایتا یساعت بتونم درس بخونم ؛ پر از دختر و پسرای رو مخ و وحشتناک و اتفاقای عجیب (چندتا ادم بامزه هم داره البته مثلا یکیش خودم قربون خودم بشم)
مثلا خیلی رندوم ی مرد مریض اومد تو کتابخونه و یه کار وحشتناک کرد ک حتا روم نمیشه بنویسم :) اصلا دلم نمیخواد راجبش بنویسم انقد ک حال بهم زن بود و ترسناک فقط امیدوارم ادمای مثل اون همه از رو زمین نیست و نابود شن.
اه عصابم خورد شد بگذریم تو کتابخونه ی دختره هست خیلی پیکمیه یکی از همین روزا خودمو از دستش خفه میکنم🧘🏻♀️ پسراشم ک همه کثیفن رندوم ی روز نشسته بودیم همه دور هم تو کوچه بغل کتابخونه ی اقای از همسایه ها چون هوا گرم بود برامون ی کلمن پر یخ و شربت اورد (:irani core)بعد خلاصه یکی از پسرا صورت یکی از دوستاشو گرفت و یخ از دهن خودش پرت کرد تو دهن اون !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! یاد اوری این خاطره گریه آوره😭😭😭😭😭😭 البته از کتابخونه ای ک از کتاباش به عنوان دستگیره برای برداشتن ظرف غذا استفاده میکنن نباید انتظار بیشتری داشت :)))
دوست جدیدم پیدا کردم و طبق معمول کراشم زدم اصلا نمیشه من جایی باشم و کراش نزنم حالا فعلا اسمشو نمیدونم باید تحقیقات محلی خود را آغاز کنم فعلا برم وسایلامو اماده کنم صبح برم کتابخونه فردا طاها قراره هنگ درامشو بیاره و خوشحالمم (منِ بعدا ک داری اینو میخونی تروخدا هنگ درام خریده باش دیگه چقد صبر کنم آه)
پ.ن: جدیدا بعضی صبحا یوگا کار میکنم خیلی حال میده امیدوارم منِ بزرگترم ادامه بده
خلاصه خیلی آدم جالبیم خدا حفظم کنه💅🏻