من خوشبخت بودم...باران می بارید...

Photo by Alice Alinari on Unsplash
Photo by Alice Alinari on Unsplash


چشمانم را باز و چرخی به آن ها دادم

نگاهم سمت ساعت مقابلم چرخید

هفت و سی دقیقه ی صبح

در بدنم احساس خستگی و گرفتگی میکردم

بلند شدم و از پنجره به بیرون نگاه کردم

آسمان هم اخماهایش را در هم کشیده بود...هوا دلگیر بود و ابری......

ابر ها سایه های ناراحتی بر روشنایی شادی های دلم انداخته بودند.......

خانه در سکوت محض بود ......

به آشپز خانه رفتم...سماور را روشن کردم

دوباره سراغ پنجره رفتم و سایه ابرها......

هر چه بیشتر نگاه میکردم دلم بیشتر میگرفت..

در درون احساس درهم شکستگی میکردم

پنجره را باز کردم......هوا بوی صبح های سرد پاییز را می داد...خاطره های دور در ذهنم تداعی شد....

هوا سرد بود.....

دوس داشتم بیشتر بخوابم

ولی مجبور بودم جای گرم و نرمم را ترک و به مدرسه بروم......

حباب این خاطره در ذهنم ترکید......

هیچوقت خاطره ی خوشایندی نبود......

به اسمان نگاه کردم.....

و به یاد آوردم

دلشکستگی هایم را.....

دلتنگی هایم را

همه ی ناراحتی هایم را

به هوای تاریک و روشن نگاه کردم

سوز سردی می آمد...

امدن نم نم باران را از آسمان حس کردم

براستی که ابر رحمت میبارید...

بوی نم خاک در وجودم نشست

سایه ی ابرها تبدیل به مامنی امن برای احساساتم شد......

باران حس قشنگ عشق را در وجودم کاشت

باران از آسمان میبارید و حس های بد از وجود من..........

باران با خودش عشق و لبخند آورده بود..

دستم را از پنجره بیرون بردم....

صدای قلقل سماور به گوشم رسید

لذت خیسی نم باران در دستم به وجدم آورد

چشمانم را از خوشی بستم

من خوشبخت بودم.......باران می بارید