کاش میشد

کاش میشد لحظه را زندگی کرد

کاش میشد درین لحظه مرد

کاش میشد به خش خش برگهای پاییزی پیوست

با صدای شرشر آب یکی شد

با آبی آسمان هم آغوشی کرد

با سبزی درختان کاج زنده بود

با نم نم باران خوبی ها را بارید

مثل چشمه در دل کوه،درون مرگ زندگی کرد

کاش میشد هم بود و هم نبودن

کاش میشد در لحظه زندگی کرد و مرد

کاش میشد برف سرد زمستان مرگ را

با خورشید گرم زندگی آب کرد

کاش میشد دردِ دلِ آدم ها را

مرهمی همچون عشق دوا میکرد

چون بالِ پرواز پروانه ها

میشد عاشق گل بود و زندگی کرد

کاش گل از کوتاهی عمر پروانه نمی رنجید

هنگامی که بال های پروانه در خیال گل رنگ میگرفت

در همان آن پروانه تولد دیگر میافت

همچو قفنوس در دل مرگ متولد میگشت

کاش میشد در دل مرگ زندگی کرد

از شیون جیرجیرک نهراسید

و با کبوتر بال پرواز گشود

چون گلی که می روید در دل سنگ

درون سختی ها متولد شد و زندگی کرد