کلیدر | کتابی که من را در خود غرق کرد.

محمد دولت آبادی
محمد دولت آبادی

از وقتی این کتاب را تمام کرده ام، تصمیم دارم درباره اش بنویسم و هیچ کلمه ای در ذهنم برای نوشتن پیدا نمی شود، تنها چیزی که دارم حس تحسینِ عمیقِ قلبی ام نسبت به نویسنده داستان است، پس بیخیال ذهنم شدم و از همان حس برایتان میگویم. شما اطلاعات و خلاصه کتاب را در هر سایتی می توانید پیدا کنید من اینجا از تجربه خودم می گویم.



آشنایی با کلیدر

اول می خواهم ماجرای آشنایی من با کتاب کلیدر را برایتان بگویم، به کتابخانه رفته بودم و به خودم قول داده بودم که این بار دیگر فقط کتاب درسی به امانت می گیرم و کتاب های داستانی و روانشناسی می توانند تا بعد از امتحانات صبر کنند.کتاب های مورد نظرم را در دست گرفته و در حال رفتن به سوی کارمند کتابخانه بودم تا امانتم را ثبت کند، اما نگاهم حوالی قسمت کتاب های "ادبیات" پرسه می زد و گویی عزیزی را آن جا گم کرده بودم. خانم کتابدارِ دوست داشتنی را دیدم، لبخندی به پهنای صورت برایش زدم و سلام کردم، سلامم را جواب داد و گفت "دنبال کتاب خوب میگردی؟بیا بیا یکی بهت معرفی کنم ازش لذت ببری، چیه این کتاب های درسی" با این حرفش آخرین مقاومت های درونی ام درهم شکست و با خود گفتم "سه چهارم زمانم را کتاب درسی میخوانم و یک چهارم دیگر بماند برای بقیه" دنبال خانم کتابدار راه افتادم و او در قسمتی که کتاب نویسندگان ایرانی را نگه می دارند ایستاد و کتابی را بیرون کشید و به دستم داد، گفت "این کتاب عالیه، فوق العاده س، مطمئنم خوشت میاد" لبخند زنان کتاب را نگاه میکردم که ادامه داد "ده جلد است، این جلد اول آن است" با رنگ پریده و چشم هایی که از تعجب گرد شده بود پرسیدم "ده جلد؟؟؟!!!!!" گفت "ارزشش رو داره" و رفت تا محل نگهداری کتاب های مهندسی عمران را به پسرکی نشان بدهد.من ماندم و کلیدر در دستم، امتحانات دانشگاه و کارهای دیگرم، هنوز هیچ حسی نسبت به کتابی که در دستم بود نداشتم، اما میخواستم بدانم خانم کتابدار با آن شور و ذوق از چه چیزی حرف می زند؟ علاقه م برای خواندن کتاب به نگرانی ام برای درس های دانشگاهی ام چربید و من دو جلد کتاب در کیف، به سمت خانه میرفتم.

به وقت خواندن

شروع به خواندن کتاب کردن همانا و غرق شدن در آن همانا، حتی دفتر یادداشت کوچک و خودکاری را که برای یادداشت بریده هایی از کتاب کنار دستم گذاشته بودم فراموش کردم و فکر کردم "اگر بخواهم یادداشت کنم باید کل کتاب را یادداشت کنم" بیخیال آن شدم و همراه با مارال و نگرانی هایش با قره آت به سوی کلیدر تاختم،به میان چادرهای ایل رفتم و با آن ها زندگی کردم، با شادی هایشان شاد و با ناراحتی هایشان غمگین شدم. دولت آبادی بزرگ با قلمش شخصیت ها را مینوشت، به تصویر میکشید و آن ها را زنده می کرد.

شخصیت پردازی او غیر قابل وصف است، شخصیت ها را توصیف میکند، به تارو پود آن ها می پردازد و جز جز آن ها را برای خواننده روشن می کند، گویی هر کدام از شخصیت ها بخشی از وجود خواننده است. امید گل محمد، عشق مارال، نگرانی مادرانه بلقیس، خوشگذرانی و بی باکی خان عمو، سبکسری شیرو، بد طینتی قدیر ، و مظلومیت و در انتها شهامت زیور همه بخش بسیار کوچکی از شخصیت پردازی عظیم این کتاب هستند.برای هر کدام ازین شخصیت ها باید مقاله ای نوشت و آنها را جداگانه بررسی کرد.

همچنان که غرق در کتاب، تند تند و بدون وقفه آن را مطالعه می کردم نگران تمام شدن آن نیز بودم، من در مدت کوتاهی که از خواندن آن می گذشت به تک تک شخصیت های آن خو گرفته بودم، اصلا به زندگی کردن در کنار آن ها و بودن در بطن ماجراهای کتاب عادت کرده بودم.در این بین با عجله با کتابخانه در رفت و آمد بودم برای به امانت گرفتن جلد جدید، امتحانات و کارهای دیگر م هم می توانستند در صف انتظار بمانند تا شاید سراغی از آن ها گرفتم.

با اینکه ماه ها از خواندن کلیدرِ عزیز می گذرد اما هنوز تک تک شخصیت های کتاب در من زنده هستند و این دلیلی نمی تواند داشته باشد بجز قلم توانای نویسنده.این نوشته عاجز تر از آن است که بتواند کلیدر را آنگونه که باید و شاید به خواننده بشناساند، من فقط توانستم جز کوچکی از احساسی را که این کتاب به من هدیه کرد به قلم آورم.

جمع بندی و پایان

کلیدر بهترین کتابی است که تاکنون مطالعه کرده ام، در نقدهای این کتاب دیده ام که طولانی بودن و ده جلدی بودن آن را نقطه ضعف آن دانسته اند، اما من میگویم کاش طولانی تر بود، کاش هیچوقت تمام نمی شد، کاش هیچوقت مجبور نمی شدم از دنیای کتاب به بیرون پرت شوم، در عجبم از کسانی که گفته بودند یک جلد بیشتر را نتوانستند بخوانند، این کتاب من را در خود غرق کرد و حتی بعد از تمام شدن، در آن دست و پا می زدم. به قول یکی از کاربران ویرگول، خوش به حال شما که این کتاب را نخوانده اید و می توانید برای بار اول بخوانید.

پایان کلیدر تلخ ترین و بهترین پایان ممکن بود، بغضم در زمان خواندن پایان داستان سنگین تر از آن بود که بتوانم گریه کنم، شاید من هم مارال بودم در داغ عشق گل محمد، شاید بلقیس بودم و مرگ فرزندانم را به چشم دیده بودم یا شاید نه، من همان گل محمد بودم.

اگر شما هم این کتاب را خوانده اید، نظر خود را با من به اشتراک بگذارید.