بیخوابی! بیخوابی دارد دیوانه ام میکند. کاش کمی خواب به این چشم ها بیاید.انگار شبهارا روز احاطه کرده باشد و روز هارا شب. ناجور نمیتوانم به خواب روم. آرزوی خوابی عمیق را بر دل گذاشته ام. افکارم پریشان و حالم به قدری کثافت و چرکین است که نمیتوانم حتی از خود بگویم.سرشار از کینه و بغض و خوابم. آه بیخوابی امانم را برید .غرق در افکار امروز و خاطرات گذشته ام ؛ در تصمیم های فردا و افسوس های گذشته ام؛ در رویاهای بی انتها و گذشتهی تاریکم. افکار گذشته مرا عقب میکشند و من در این جاذبه ی نحس بد جوری باخته ام. حتی کلافگی را میتوانم از پشت این کلمه ها ببینم. شاید پریدن از پنجره یا خوردن قرصهایی آلوده به سم بتواند خواب را نسیبم کنند. در این سیاهی شب چهره ی درمانده خود را در آینه ی پر از لک رو به رویم میبینم. به خود میپیچم و با خود ناله میکنم. روز ها من را نژادی آرام قلم داد میکنند و شب ها خود میدانم که چه دراکولای بی افساری هستم! شب هارا به غمگینی شعر های فروغ صبح میکنم و فردا را با چهره ای در هم شب. این چرخه ی ننگ بار زندگی حالم را بهم میریزد. میخواهم تمام آنچه تا کنون آزارم میداد را بالا بیاورم اما همان ته دلم جا خوش کرده اند. البته رویش را کمی علف و بوته های هرز پوشانده است و زیرش پر از لجن و کثافت و تباهیست. این تباهی به ظاهرِ رنگ پریده و لاغرم هم نفوذ کرده است. زیر چشم سیاه و عضلاتی درهم که جان ندارند کمی بخندند. بیخوابی دارد دیوانه ام میکند. کاش کسی مرا درک کند که از بیخوابی چنین در امده ام. اینجا تنها و بی فردا ،خواب هم دارد با من میجنگد. حتی خواب هم من را تنها گذاشته است... خیالش را فردا میکنم.گاهی از خود میپرسم که چرا خدا من را در این لجنزار به حال خود ول کرده است. چرا نگاهی نمی اندازد. تا کی درون ویرانم را پنهان نگاه دارم تا نکند کسی آگاه شود از حال زار من؟! درحالی که خود رنجهای بی پایانم را بر شانه های لاغرم کول کردم و این کوه سخت را بالا رفتم. حال مردمان پست و بیرحم دهان کثیفشان را باز میکنند و حرفهایی به دور از عقل را روانه ی آن گودال کینه دوز میکنند. کاش خدا میتوانست آن دهان هارا بدوزد. کاش کسی فرصت حرف زدن نداشت. حداقل هنگام نوشتن کمی فکر میکرد و بعد مینوشت. مثل من که شبهارا به بیخوابی فکر میکنم . شب هارا به چشمان او فکر میکنم.شب هارا به خوشبختی او فکر میکنم...


