در این بیگانه خوی غرقم، معلق بین نخواستن و خواستن. کدام یک مرا از یاد میبرد؟ تلاشم آن است که این نمایش مضحک بیگانگی را ختم دهم. اما کدام یک مرا میخواهند؟ هیچکدام ؟ سرانجامی جز خلا و بی سرپرستی ندارم. شاید درستش این باشد که از این پایان تلخ، شروعی خوش نصیبم شود. شروعی که بازهم بوی پایان میدهد. در این دنیا هرچیزی که پایانش رسد خوش است. پس پایان من هم ممکن است خوش باشد. گرچه مهم هم نیست باید بگذریم.
روز هارا به فاک میدهم و شب هاهم با گریه غصهی روزهای به فاک رفته را میخورم. این چرخه ی نحس چیست که در آن گیر کردیم؟ آن روز ها جوانی ما بود پیرمرد. روز ها رفتند و سگ سرمای زمستان با ما ماند. ما حتی بهاری نخواهیم داشت . در این دی ماه خونین مانده ایم و حیران به اعماق سالها میرویم.
