لطفا طلبکار باشید.

سرپل ذهاب... خیابان راه کربلا.. سه راه قصرشیرین(محلی که تاکسی های خطی، مسافران قصر شیرین را پیدا میکردند!)

کفش‌هایم را تازه خریده بودم... کفش فوتبال! کفش زمین چمن! مدرسه میرفتم با این کفش! من هیچ نمی‌فهمیدم... می‌دانی؟ هیچ نمی‌فهمیدم.. نمیدانستم وجود دارم.. و خوشا به حال آن روزهایم.. حباب زندگیم آنقدر کوچک بود که دست و پایم از آن زده بود بیرون.. کله ام حتی، ولی تا زیر دماغم! میدانستم آدمهایی در زندگیم هستند که باید هر کاری از من می‌خواهند، در کمترین زمان و بهترین شکل برایشان انجام دهم.. استفاده میشدم.. اصلا برای چه ساخته شده بودم؟ خب طبیعیست.. آدرس را اول گفتم! اگر فکری برای ساختن من و امثالم باشد، تنها، نیروی کمکی بودن است! نیروی پشتیبانی، عصای دست، انبر دست، اصلا خود دست! دست راست، چپ! اسمش مهم نیست.. ما برای کمک آمده ایم. اگر کمک نکنیم، به دردی نمیخوریم پس. اگر هم کمک کنیم، چیزی نمیشویم. تمام عمرمان می‌شود انتظار برای جواب کمک! البته که همه میگفتند کمک باید بدون چشم داشت باشد.. با این حال دیگر انتظاری هم نداریم.. پس فقط کمک.. فقط مهربانی.. فردی بود همسن من، هم بازیم.. مرا میزد و من چون از دید اطرافیانم عاقل بودم! نباید پاسخش میدادم، نباید میزدم زیرِ زیرش، من با ادب بودم، عاقل بودم، مهربان بودم، عزیز بودم، باید بدانی که مثل سگ از اینها بودن متنفرم! گفتن اینها برای این است که بدانم، من میتوانستم مطالبه گر باشم! از زندگیم طلب کنم آنچه لیاقتش را دارم. اما بلدش نبودم! نمیدانستم میشود بود! همیشه بدهکار بودم و هیچوقت طلبی از کسی نداشتم. ما اصلا درست نفهمیده ایم زندگی چیست! اینقدر خودتان را خر نکنید!

اراجیفم بابت جملات بعدیست:

به فرزندانتان طلب کردن را بیاموزید. نترسید که از شما چیزی هم بخواهند! اگر می‌ترسید، کسی را نسازید لطفا.. ولله که شما را نخواهد بخشید..