خلاصه کوتاهی بر داستان مردی به نام اوه

"مردی به نام اوه" نام رمانی اثر "فردریک بکمن" نویسنده سوئدی است که ترجمه آن به انگلیسی را انتشارات سایمون شوستر چاپ و منتشر کرده است.

این کتاب در سال 2012 در سوئد منتشر شد که همان سال بیش از 600 هزار نسخه از آن فروش رفت.

این کتاب در حال حاضر به بیش از 30 زبان ترجمه شده، رتبه اول پرفروش‌های سوئد و نیویورک تایمز را از آن خود کرده و رتبه 1 پر فروش ترین رمان آمازون در سال 2016 را نیز مال خود کرد. ترجمه فارسی رمان نیز در ایران منتشر شده است.

فیلم برگرفته از کتاب با همین نام در 2016 در سینماهای جهان اکران شد که کاندیدای جایزه اسکار بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان شد که جایزه را به فروشنده اصغر فرهادی واگذار کرد.

خواندن این رمان به تمام افراد مسن و یا افرادی که عزیز از دست رفته دارند به شدت توصیه می شود.رمانی که ارزش زندگی را نشان می دهد.


اوه پیرمرد 59 ساله ای ترسناک ، سختگیر و در عین حال بی نهایت صادق است که در محله ای ساکت در خانه ای مرتب به تنهایی زندگی می کند.

او در راه آهن سوئد مشغول به کار است، فردی دست به آچار است و یکی از طرفداران اصلی خودرو های ساب است و دشمنی دیرینه ای با خودرو های دیگر به خصوص وولو وBMW دارد.

اوه مثل هر روز صبح زود از خواب بیدار می شود، در محله دوری میزند، در ورودی محل را نگاهی می اندازد تا مطمئن شود بسته است و از ورود خودرو ها به محله جلوگیری می کند(طبق قانونی که اوه خود در زمانی که ریاست محله را بر عهده داشت تصویب کرده بود ورود هرگونه وسایل موتوری به محله ممنوع است)، در های گاراژ ها را چک میکند تا از قفل بودن آن ها مطمئن شود و تمام خودرو هایی که در محله پارک شده اند را نگاه می کند تا ببیند چه کسانی روی خطوط پارک کرده اند تا به آن ها تذکر دهد و اگر خودرو اضافه به پارکینگ آورده اند به صورت خشن با آنها برخورد کند.

بعد از تمام شدن کارش در محل سوار خودرو ساب خود می شود تا به محل کار خود برود وطبق معمول قبل از آن به قبر همسر خود سونیا میرود تا چند کلمه ای با او درد و دل کند.

سونیا آنطور که از تاریخ روی قبر مشخص است کمتر از 1 سال است که از دنیا رفته.

اوه بعد از مدتی از سر قبر همسرش بلند می شود تا قبل از آنکه دیر شود خود را به محل کارش برساند.

وقتی به محل کارش می شود مشغول به کار می شود. چیزی از شروع کارش نگذشته بود که مدیر از او می خواهد به دفتر او برود.

زمانی که وارد دفتر مدیریت می شود کدیر از او می خواهد تا بنشیند. بعد از اینکه اوه نشست مدیر شروع به صحبت کرد.

او به اوه توضیح داد که شرکت درگیر رکود است و مجبور است برای جلوگیری از تعطیل شدن شرکت چند نفر از کارگران را تعدیل کند و اوه به علت کهولت سن یکی از انتخاب های آنهاست.

اوه خیلی راحت این موضوع را پذیرفت و از مدیر اجازه خواست تا وسایلش را جمع کند. این رفتار اوه مدیر را بسیار متعجب کرد چون او با توجه به شناختی که از اوه داشت خود را برای واکنشی سخت از طرف اوه آماده کرده بود ولی از طرفی از اینکه اوه اینقدر راحت با قضیه کنار آمد بسیار خوشحال شد.

اوه پس از اینکه وسایلش را جمع کرد و پشت ماشین گذاشت سوار ماشین شد و دوباره به سر قبر همسرش سونیا رفت.

شروع به صحبت کرد: سونیا اگه بدونی چقدر دلتنگتم، امروز احتمالا بتونم خودمو بهت برسونم.

بعد از این حرف بلند شد و به سمت خانه حرکت کرد. وقتی به خانه رسید لباسی رسمی به تن کرد.

طنابی از قلابی که به سقف پیچ شده بود آویخت و آن را گره زد. بالای چهارپایه رفت و طناب را دور گردنش انداخت.

به محض اینکه خواست چهارپایه را از زیر پایش کنار بزند صدایی از داخل کوچه شنید. سریعا از چهارپایه پایین آمد و خود را به کوچه رساند. وقتی به کوچه رسید ماشینی را در کوچه دید و از این بابت فوق العاده عصبی شد. به سمت آنها رفت و بلند فریاد زد رانندگی در این محله ممنوع است. زنی که بیرون ماشین بود و در حال فرمان دادن به همسرش بود گفت: من که رانندگی نمی کنم! و ادامه داد: شما باید همسایه ما باشید، من پروانه هستم و این هم همسرم پاتریک است، از دیدن شما خوشحالم.

پروانه یک فرد ایرانی بود که با پاتریک که فردی اصالتا سوئدی بود ازدواج کرده بود و حاصل این ازدواج 2 دختر بود و پروانه یک بار دیگر باردار بود.

در همین حین تام با خودرو به صندوق پستی خانه اوه برخورد کرد. اوه در همین لحظه با فریاد گفت: از ماشین پیاده شو دست و پا چلفتی!

تام سریعا از خودرو پیاده شد و به اوه اجازه داد تا خودش این کار را انجام دهد.

اوه خودرو را پارک کرد و با عصبانیت و بدون توجه به تشکر های پروانه و پاتریک به خانه برگشت.

وقتی دوباره بالای چهار پایه رفت دختر کوچک پروانه به سمت خانه اوه آمد و سرش را به شیشه خانه او زد تا داخل را نگاه کند. اوه سریعا طناب را جمع کرد و در دل با خود گفت: نخیر مثل اینکه امروز نمی توان کار را تمام کرد.

شب بعد بخاطر سر و صدا هایی که از خانه همسایه جدید می آمد اصلا نتوانست راحت بخوابد.

صبح طبق روال روزانه کار هایش در محله انجام داد و سوار خودرو اش شد و سر قبر همسرش رفت.

اوه شروع به صحبت کرد: دیگه امیدوارم فردا بتونم ببینمت. نمی دونی جدیدا دنیا چه شکلی شده! مردا سر کار نمیرن، مردم به غذاشون زعفرون میزنن، مرغ رو با برنج می خورن. جای عحیبی شده. در همین حال در کنار قبر همسرش دراز کشید.

بعد از مدتی بلند شد و به سمت خانه به راه افتاد. وقتی به خانه رسید لباسش را عوض کرد، طناب را به سقف آویخت، روی چهارپایه رفت، طناب را به دور گردنش انداخت و چهارپایه را کنار زد.

می گویند که مغز انسان در حین مرگ سریعتر کار می کند، برای او هم همینطور بود. در همین حین به زمان مرگ مادرش، نحوه بزرگ شدنش توسط پدرش و نحوه مرگ پدرش که در زمان تصادف با قطار اتفاق افتاده بود. پدرش هم مثل او در راه آهن کار می کرد، همه افرادی که پدر اوه را می شناختند او را انسانی صادق می دانستند و بعضی او را از صادق ترین افردی که در زندگی دیده اند بر می شمردند.

در همین حین طناب دور گردنش پاره شد و او بر روی کمر به زمین افتاد. همین طور که روی زمین بود و به طناب نگاه می کرد با خود فکر می کرد که: دیگه انسان ها امروزه عرضه ی ساخت طناب هم ندارن.

اوه از حیوانات هم متنفر بود اما چند وقتی بود که سر و کله ی گربه ای پشمالو در محل پیدا شده بود که توانسته بود دل سخت اوه را نرم تر کند تا جایی که او چند باری از آن گربه در برابر یکی از همسایگان که سگ داشت و از گربه متنفر بود دفاع کند.

چند وقتی هم بود که یک ماشین سفید از یکی از شرکت های خصوصی که قراردادی با شهرداری داشت که مربوط به خدمات به معلولین بود بدون توجه به قوانین محله در آنجا تردد می کرد که اوه نتوانسته بود جلو او را بگیرد.

این ماشین برای رسیدگی به وضع رونه که یکی از قدیمی ترین همسایه های محله بود که در زمانی که اوه ریاست محله را برعهده داشت او نایب رییس محله بود و در گذشته روابط بسیار صمیمانه ای با اوه داشت به آن محل آمده بود.

وظیفه ی آنها این بود که وضع زندگی رونه و توان نگه داری همسرش از او را بررسی کنند و در صورتی که وضعیت او مطلوب نیست و همسرش توان نگه داری از او را ندارد او را به خانه سالمندان ببرند تا تحت مراقبت های ویژه باشد.

این شرکت به زور سالمندان کم توان را با خود می برد و بابت نگه داری از آنها از دولت هزینه دریافت می کرد ولی به علت تقلبی که در این زمینه انجام میداد هیچگاه به اندازه مبلغ دریافتی برای سالمندان خرج نمی کرد و از طرفی آنها را محسور می کرد.

اوه برای قطع رابطه با رونه دو دلیل اصلی داشت: یکی این که رونه وولو سوار می شد که مهم ترین دلیل بود و دوم اینکه رونه چندین سال پیش علیه اوه در هیئت رییسه محله رای داده بود و او را از ریاست محله کنار زده بود و اوه هنوز کینه ی آن را به دل داشت.

آخرین باری که رفته بود تا با رونه آشتی کند ماشین جدید رونه که یک BMW اسپرت بود را دیده بود و کاملا قید او را زده بود.رونه چند سالی بود که به صورت کامل فلج شده بود.


اوه بعد از ناکامی در تلاش های قبلی اش برای خودکشی تصمیم گرفت از روشی دیگر استفاده کند. از خانه بیرون رفت تا شلنگی که چند وقت پیش به همسر رونه قرض داده بود را پس بگیرد که در همین حین پروانه او را دید.

به او سلام کرد و احوال اوه را پرسید اما طبق معمول جوابی نشنید سپس از اوه خواست تا نردبانش را برای مدتی به آنها قرض بدهد. اوه در کمال بی میلی قبول کرد تا مدتی نردبان را به آنها بدهد.


بعد از اینکه نردبان را به پروانه داد به سمت خانه ی رونه به راه افتاد. بعد از اینکه شلنگ را از همسر رونه گرفت به سمت گاراژ به راه افتاد. یک سر شلنگ را به اگزوز ساب وصل کرد و سر دیگر آن را داخل ماشین گذاشت.

سپس خود هم داخل خودرو نشست و خودرو را روشن کرد و شروع به کشیدن نفس های عمیق کرد.


در همین زمان دوباره شروع به فکر کردن کرد. زمانی که در محل کار پدرش به علت صداقتی که از پدرش آموخته بود استخدام شد، زمانی که خانه پدریش را از چنگش در آوردند

و او بدون هیچ دارایی ای آواره شد، زمانی که با همسرش سونیا آشنا شد، روزی که سونیا او را مجبور به ادامه تحصیل کرده بود و زمانی که او از سونیا در خواست ازدواج کرده بود و او پذیرفته بود.


در همین حین که او در حال فکر کردن به گذشته بود صدای کوبیدن به در گاراژ بلند شد. اوه سرفه کنان از خودرو اش پیاده شد و زمانی که در گاراژ را باز کرد با پروانه رو به رو شد که دماغش را در حالی که از آن خون می رفت گرفته. در گاراژ به صورت او خورده بود!

در همان حال که دماغش را گرفته بود به اوه گفت که باید کن و بچه ها را به بیمارستان ببری. پاتریک از بالای نردبان به پایین افتاده و او را با آمبولانس به بیمارستان برده اند.

اوه در حالی که به خاطر خراب شدن نقشه خودکشی اش توسط پروانه بسیار عصبانی بود گفت:مگه خودت رانندگی بلد نیستی؟

پروانه فریاد زد: اگر بلد بودم که سراغ تو نمیومدم و منتت رو بکشم

اوه که از فریاد پروانه حسابی جا خورده بود قبول کرد که آنها را به بیمارستان ببرد و در زمانی که پروانه برای عیادت تام می رود از بچه ها نگه داری کند تا او برگردد.

بعد از اینکه پروانه از عیادت پاتریک بازگشت از اوه خواست تا در ازای پرداخت هزینه ی بنزین به او رانندگی یاد دهد ولی اوه در ابتدا قبول نکرد و با بد خلقی گفت: من نمی تونم به افراد دست و پا چلفتی رانندگی یاد بدم.

بعد از مدتی وقتی که دید پروانه در حال تمرین با آئودی یکی از همسایه هاست بسیار ناراحت شد و بعد از مدتی به در خانه پروانه رفت و به او گفت حاضر است با ساب به او رانندگی یاد دهد و نمی تواند بپذیرد که تا ساب هست کسی با خودرو دیگری رانندگی بیاموزد.

او به قدری روی ماشین خود حساس بود که در زمانی که قرار بود فرد دیگری سوار خودرواش شود زیر او روزنامه پهن می کرد!

بعد از چند جلسه ای کار با پروانه او را آماده امتحان رانندگی کرد. تنها چیزی که برای گواهینامه گرفتن پروانه باقی مانده بود امتحان رانندگی بود. او برای اینکه بتواند با پاتریک به جلسه امتحان برود از اوه خواست تا از دختر هایش مراقبت کند و اوه که در چند جلسه ای که دختر های پروانه را دیده بود از آنها بدش نیامده بود قبول کرد.

چند مدتی که با همسایه های جدیدش آشنا شده بود زندگی اش دگرگون شده بود و زندگی کسالت بارش دوباره رنگ و بو پیدا کرده بود به حدی که در زمانی که تصمیم گرفت با اسلحه که مطمئن ترین راه است به زندگی خود پایان دهد نتوانست این کار را انجام دهد.

بعد از مدتی پروانه، اوه را مجبور کرد تا گربه ای را که چند وقتی بود در محل پرسه می زد در خانه نگه دارد. این هم در تغییر زندگی اوه بی تاثیر نبود.

اوه بعد از مدت ها کنجکاوی پروانه در مورد سونیا که به علت شنیدن اسم او و ممانعت اوه برای پاسخ دادن به سوالات او به وجود آمده بود تصمیم گرفت تمام ماجرا را برای او توضیح دهد.

او از آغاز ماجرا گفت، زمانی که سونیا به او گفت که باردار است. بعد از مدتی اوه و سونیا تصمیم گرفتند که برای گذراندن تعطیلات به یک سفر خارج از کشور بروند. تصمیم بر این شد که مقصدشان اسپانیا باشد.

وقتی که می خواستند درمورد چگونگی سفر با سونیا تصمیم بگیرند او اصرار داشت که با اتوبوس سفر کنند چون اینگونه رمانتیک تر است اما اوه که اصلا درکی از رمانتیک بودن نداشت مصر بود تا با ساب سفر کنند ولی بلاخره سونیا توانست او را راضی کند.

در مسیر برگشت بودند که اتوبوس تصادف کرد و سونیا در این تصادف دچار جراحات سختی شد.

جنین درون شکمش سقط شد، توان باروریش از بین رفت و از کمر قطع نخاع شد. ولی این هیچوقت باعث این نشد تا او از هدفش یعنی معلمی دست بکشد و در آخر توانست به عنوان معام در مدرسه ای استخدام شود و برای سال ها به عنوان معلم نمونه انتخاب شد. او 6 ماه قبل بر اثر سرطان از دنیا رفته بود و اوه از دوری او بسیار بیتاب و دلتنگ او بود.

یکی از مهمترین جملاتی که روی اوه تاثیری عمیق داشت این جمله پروانه بود که هیچ کس نمی تواند به تنهایی در این دنیا کارش را پیش ببرد، همه ما به هم نیازمندیم و به بودن هم محتاجیم حتی تو اوه!

او توانست با کمک همسایگان رونه را در محله نگه دارد و مانع از بردن او بدون خواست خود رونه و خانواده اش شد و به همین خاطر در محله محبوبیت زیادی پیدا کرد.

اوه فهمید که باید اصول و نحوه زندگی سونیا را در زندگی اش داشته باشد تا بتواند جای خالی او را پر کند نه اینکه به دنبال کشتن خودش باشد تا از این وضعیت راحت شود.

حالا دیگر خانواده پروانه 6 نفر شده و اوه هم عضوی از خانواده ی او شده و بچه ها اوه را پدربزرگ صدا می زنند. فرزند سوم آنها نیز به دنیا آمده و اوه به مانند نوه نداشته اش از او نگه داری می کند و با او بازی می کند.

او برای کریسمس هم برای همه بچه ها کادو خرید. حال دیگر برای اینکه آنها را سوار ساب کند زیر آنها روزنامه نمی اندازد و با آنها بیرون می رود. او دیگر زمان خالی کمتری دارد و جای خالی همسرش را هم کمتر حس می کند و به همین علت کمتر به قبر سونیا سر می زند و زندگی شادتری دارد.

چند روز بعد در زمستانی سرد او در حالی که در تختش خوابیده بود و گربه اش را در آغوش گرفته بود در خواب و در آرامش کامل جان سپرد و با خاطری آسوده و با افرادی که او را به نیکی یاد کنند جان سپرد و مراسم خاک سپاری او با حضور تمام همسایگان (در صورتی که او در 7-8 ماه پیش هیچ دوست و آشنایی نداشت که حاضر باشد برای مراسم تدفین او حضور یابد) انجام شد.

قوانینی که او وضع و نگه داری کرد پس از مرگ او نیز همچنان در محل پا برجاست.