کارل مارکس و نظریات اساسی او در جهان امروز (قسمت اول)

بیشتر مردم موافق هستند که ما باید به نوعی سیستم اقتصادی خود را بهبود بخشیم. این امر با استفاده بیش از حد سیاره ما را تهدید می کند ، ما را با تبلیغات نامربوط به ناکجا آباد می برد ، مردم را گرسنه و بدون مراقبت های بهداشتی می گذارد و جنگ های غیرضروری را ایجاد و آغاز می کند. با این حال ، ما نیز اغلب علاقه داریم ایده های معروف ترین و بلند پرواز ترین منتقد آن ، کارل مارکس را رد کنیم. این خیلی تعجب آور نیست. در عمل ، از ایده های سیاسی و اقتصادی او برای طراحی اقتصادهای برنامه ریزی شده فاجعه آمیز (با نقش های مخرب) و دیکتاتوری های زننده استفاده شده است. صادقانه بگویم ، راه حل هایی که مارکس برای بیماریهای دنیا پیشنهاد کرده است ، اکنون کمی فروتنانه به نظر می رسد. او فکر کرد ما باید ملک خصوصی را ملغی کنیم. نباید به مردم اجازه داده شود که چیزهایی را در اختیار داشته باشند. در لحظات مشخص می توان همدردی کرد. اما مثل این است که بخواهید شایعات را ممنوع کنید یا تماشای تلویزیون را ممنوع کنید. او معتقد بود با
این رفتارهای خودخواهانه انسان به جنگ می رود. و ماركس معتقد بود كه جهان توسط دیكتاتوری پرولتاریا استثمار می شود و افراد که فاقد سرمایه اند برای اینکه این افراد به اهداف خود دست یابند زیر پای آنها له می شوند. که البته در جهان امروزه با وجود نهاد های بین المللی این گونه رفتار ها کمتر دیده می شود. همین هم در عمل خود را نشان داده به شکلی که احزاب آشکارا مارکسیستی در انتخابات عمومی انگلیس در سال 2010 ، از میان تقریباً 40 میلیون رأیدهنده ، تنها 1685 رای کسب کردند.

با این وجود ، ما نباید مارکس را خیلی سریع رد کنیم. ما باید او را به عنوان راهنمایی ببینیم که در تشخیص بیماری های سرمایه داری به ما کمک می کند تا به سمت آینده امیدوارکننده تری حرکت کنیم.

کارل مارکس در سال 1818 در تریر آلمان متولد شد. پدربزرگ مارکس یک خاخام بود (رهبر دینی یهودیت) ، اما خانواده وی هنگامی که کارل شش سال داشت به منظور مسیحی سازی جامعه آلمان به دین مسیحیت گرویدند. در دانشگاه بن ، کارل بدهی های زیادی به بار آورد ، به دلیل مستی و مختل کردن صلح زندانی شد و او همچنین می خواست منتقد درام شود. پدر مارکس با نارضایتی او را به دانشگاه جدی تر برلین فرستاد ، جایی که به گروهی از فلاسفه معروف به هگلی های جوان پیوست که نسبت به اقتصاد و سیاست مدرن بسیار تردید داشتند.

عکس کارل مارکس در دوران جوانی
عکس کارل مارکس در دوران جوانی

به زودی مارکس با حزب سوسیال آشنا شد ، گروه کوچکی از روشنفکران که طرفدار سرنگونی نظام طبقاتی و از بین بردن مالکیت خصوصی بودند. در آن زمان او به عنوان روزنامه نگار کار می کرد و مخفیانه با یک زن جوان ثروتمند ، به نام جنی فون وستفالن وارد رابطه شد و با او ازدواج کرد. این زوج جوان به دلیل فعالیت سیاسی خود مجبور به فرار از آلمان شدند و سرانجام در لندن مستقر شدند.

کارل مارکس به همراه همسرش جنی فون وستفالن
کارل مارکس به همراه همسرش جنی فون وستفالن

مارکس تعداد زیادی کتاب و مقاله نوشت ، که بعضی از آنها به کمک دوستش فردریش انگلس بود. برخی از مهمترین آنها عبارتند از: نقد فلسفه هگل (1843) ، خانواده مقدس (1845) ، پایان نامه های فوئرباخ (1845) ، نسخه های خطی اقتصادی و فلسفی سال 1844(1844) ، ایدئولوژی آلمانی (1845) ، مانیفست کمونیست (1848) ، و سرمایه (1867-1767).

بیشتر اوقات ، مارکس در مورد سرمایه داری و نوع اقتصادی که بر جهان غرب حاکم است نوشت. برخی از مشکلاتی که وی به آن ها پرداخت را در قسمت پایین می بینیم:

یک: کار مدرن "بیگانه" است

یكی از بزرگترین بینش های ماركس كه در یك كتاب اولیه معروف به دستنوشته های سال 1844 ارائه شده است ، این است كه اثر می تواند یكی از بزرگترین شادی های ما باشد.

برای تحقق در کار ، مارکس نوشت که کارگران باید "خود را در اشیایی که ایجاد کرده اند ببینند". در بهترین حالت ، نیروی کار فرصتی را برای ما فراهم می کند تا آنچه را که در درون ما وجود دارد را خارج کنیم (بیایید بگوییم ، خلاقیت ، سخت گیری ، منطق و هرچه که درون ماست) ، و به آن فرم پایدار و ماندگار در نوعی شیء یا خدمات مستقل از خود دهیم. کار ما باید - اگر کارها به درستی پیش رفت - کمی بهتر از آنچه روزانه انجام می دهیم باشد ، زیرا این امر به ما امکان تمرکز و تقطیر بهترین قسمت های خود را می دهد.

به شخصی که صندلی درون تصویر زیر را ساخته است فکر کنید: ساده ، نیرومند ، صادقانه و زیبا است. در صورتی که ممکن است سازنده آن همیشه به این شکل نبوده باشد: گاهی اوقات ممکن است او دچار ناامیدی ، افسردگی و فاقد اعتماد به نفس باشد. با این وجود صندلی یادبودی از شخصیت های او است. مارکس فکر می کند این کار ایده آل است. اما وی همچنین مشاهده كرد كه چگونه در دنیای مدرن ، مشاغل كمتر و كمتر این ویژگی را دارند كه به ما این اجازه را می دهند تا در كارهایی كه انجام می دهیم بهترین های خود را ببینیم.

یکی از مشکلات کار مدرن این است که فوق العاده تخصصی است. این را از نظر می گوییم که افراد عناوین شغلی بسیار عجیب و غریب دارند: متخصص فن آوری بسته بندی ، افسر پخش نوشیدنی ، تکنسین بهداشت معده و معمار اطلاعات. این مشاغل سالها آموزش را برای تسلط لازم می طلبد ، و این باعث می شود اقتصاد مدرن بسیار کارآمد باشد ، اما ما در شرایطی به سر می بریم که به ندرت ممکن است برای ماهیت واقعی فرد در آنچه انجام می دهد اجازه بروز یافتن وجود داشته باشد.

از نظر مارکس ، همه ما در درون کلیات هستیم. ما متولد نشده ایم که فقط یک کار انجام دهیم. این صرفاً اقتصادی است که برای رسیدن به آرزو ها و حتی نیاز های روزانه خود ، ما را تحت فشار قرار می دهد که خود را فدای یک رشته کنیم و ما را (به تعبیر مارکس) "افسرده روحی و جسمی" و "به صورت یک طرفه وابسته به وضعیت یک دستگاه" کند. در دست نوشته های سال 1844 ، مارکس برای اولین بار استدلال کرد که کار مدرن منجر به "بیگانگی" می شود.

ما در درون خود به مراتب چندین برابر بزرگتر از آنچه که اقتصاد مدرن اجازه می دهد هستیم: در زیر نمای بیرونی آرام حسابدار ممکن است کسی قرار داشته باشد که بتواند در باغبانی بسیار موفقتر و موثر تر باشد. بسیاری از شاعران ممکن است بخواهند چند سال در صنعت کار کنند.

مارکس پتانسیلهای متعدد ما را در اولویت قرار می دهد. تخصص ممکن است یک ضرورت اقتصادی باشد اما می تواند یک خیانت انسانی بزرگ نیز باشد.

مارکس همچنین می خواهد به ما کمک کند تا کارهایی را پیدا کنیم که معنادارتر باشد. مارکس می گوید ، کار از یکی از این دو روش معنی دار است. یا به طور مستقیم به کارگر کمک می کند تا رنج شخص دیگری را کاهش دهد و یا به روش ملموس به آنها کمک کند تا لذت دیگران را افزایش دهند. به نظر می رسد تعداد بسیار کمی کار مانند پزشک بودن یا یک ستاره اپرا با این نظر کاملاً مطابقت دارد.

اما غالباً افراد شغل خود را ترک می کنند و می گویند: من نتوانستم دلیلی را برای کار در شغل خود پیدا کنم. وقتی کار بی معنی می شود ، رنج می بریم حتی اگر حقوق و دستمزد مناسب یا حتی بالا باشد. مارکس اولین طرح پاسخی مه انجام می دهد در مورد چگونگی اصلاح اقتصاد است. ما به یک سیستم اقتصادی نیاز داریم که به بیشتر ما امکان می دهد رنج را کاهش دهیم یا باعث افزایش لذت شویم. می خواهیم درعمق وجودمان احساس کنیم که به مردم کمک می کنیم. ما باید احساس کنیم که نیازهای اصلی را برطرف می کنیم و نه فقط خواسته های تصادفی را.

مارکس از مشاغل زیادی آگاه بود که فرد درآمد کسب می کند ، اما نمی تواند انرژی های خود را در "جایی" جمع آوری کند و خود را در آن به نمایش بگذارند. هوش و مهارت آنها از بین می رود. آنها نمی توانند به چیزی اشاره کنند و بگویند: "من این کار را کردم ، این من هستم". این می تواند افرادی را که انجام کارهایی ظاهراً پر زرق و برق را بر عهده دارند - یک خواننده خبر یا یک مدل در شو های لباس - را تحت تأثیر قرار دهد که حتی در ضاهر هیجان انگیز است. اما با گذشت این سالها ، چیزی به آن ها افزوده نمی شود. تلاش آنها خود را در جایی بروز نمی دهد. یک هدف بلند مدت وجود ندارد که کارشان به سمت آن سوق داده شود. بعد از چند سال ، آنها به سادگی متوقف می شوند. این برعکس یک معمار است که ممکن است پنج سال در یک پروژه بزرگ کار کند - اما همه میلیون ها جزئیات ، که ممکن است خودشان آزاردهنده یا ناامید کننده باشد ، در نهایت به یک دستاورد کلی و کامل می انجامد. و هرکسی که بخشی از این پروژه دخیل باشد ، در حس خوشحالی رسیدن به هدف شرکت می کند. تلاش آنها لازم است تا چیزی خارق العاده را به وجود آورد. و آنها این را می دانند.


ادامه این مقاله را می توانید در اینجا مشاهده کنید.

با دنبال کردن صفحه باعث دلگرمی ما باشید