-"ماشین روشن نمیشه."
رد و بدل شدن نگاه من و مامان همراه با صدای خستهی شجریان بود که میخواند: چرا رفتی؟ چرا؟ من بیقرارم...
آهنگ را قطع کردم. ندا سرش را بالا آورد. از ماشین پیاده شدم. صدای سکوت میآمد. در بیابانی پوشیده از خار و به رنگ زرد. به این فکر کردم که این چه تضادیست که سکوت هم صدا دارد؟
ندا از روی نقشه موقعیت حدودی را پیدا کرد. بعد از تماس با امداد خودرو، قرار شد ۳ ساعت دیگر به ما برسند تا مشکل ماشین را حل کنند.
بابا اصرار داشت مشکل ماشین, ربطی به آقای اصغری که ماشین را از او خریده بودیم, ندارد. مامان با نگاه, نظر منفی خود را اعلام کرد. کتابم را برداشتم و سعی کردم در گرمای ۴۰ درجه و وسط بیابانی خالی از هر گونهی جانوری، سرنوشت اسکارلت پر شور و شوق را بفهمم.
بر باد رفته رمان محبوب مامان بود. در این گرما صبرش لبریز شد: "من از اول هم به اصغری اطمینان نداشتم! معلوم شد که چرا بهمون تحفیف داده. اصلا جدا از این مسئله، آمدن به این سفر جادهای درست نبود!"
بابا با ناراحتیای که سعی داشت بروز ندهد، همزمان با چک کردن دوباره و دوبارهی موتور ماشین گفت: "سفر یعنی سفر جادهای! بدون رانندگی انگار مسافرت نرفتی."
احتمالا بعد از این جمله مامان ادامه میداد که چرا وقتی فقط ۴ روز تعطیل داریم، ۲ روز در راه سرگردان جادههای بیابانی باشیم و از این مدل صحبتها.
اسکارلت از روی عصبانیت و ناراحتی ازدواج کرد.
ندا با دست بیرون پنجره را نشان داد: "اونجا رو ببین! کلی درخت! و آب! وسط بیابون، باورت میشه؟"
سرم را بالا آوردم و با بیحوصلگی مخصوص خواهران بزرگتر پاسخ دادم: "اینجا هیچی نیست. فقط سرابه."
بابا هنوز سعی میکرد با انواع روشهای مختلف، ماشین را تعمیر کند. مامان خسته شد و داخل ماشین نشست.
آفتاب کمکم این بیابان برهوت را ترک کرد. امداد خودرو هنوز نیامده بود. ندا جیغ زد: "چندتا موجود اونجاست، دارن به سمت ما میان!!"
میخواستم ادامهی کتابم را بخوانم و اصلا حوصلهی توهمهای یک بچهی هفت ساله را نداشتم.
-"میخوان ما رو برای همیشه نگه دارن. باید کاری کنیم. میرم پیش بابا."

اسکارلت تازه بیوه شده بود. از پنجره ندا را دیدم که با دست، دوردست را به بابا نشان میداد. مامان خواب بود. رنگ آسمان به تیرگی میزد. سعی کردم تمرکز کنم و حرفهای ندا از قبیل اینکه "قراره بیان و یک نفر از ما رو به عنوان گروگان همیشه پیش خودشون نگه دارند." توجهی نکنم.
ندا از ترس گریه کرد: "راست میگم بابا. خودش گفت. گفت باید انتخاب کنیم که کی گروگان باشه وگرنه همه تا همیشه اینجا گیر میکنیم و نمیتونیم زندگی کنیم."
اسکارلت تصمیم گرفته بود برای محافظت از مزرعهی تارا هر کاری انجام دهد.
بابا خندید، بلند رو به سرابی که ندا با دست نشان میداد فریاد زد:"اگه قراره یک نفر گروگان باشه، اون منم! بذارید خانوادهی من از اینجا برن"
-"اما اگه تو بری، ما سه نفره چیکار کنیم؟"
بابا خندید:"زندگی، قراره من گروگان باشم تا شما بتونید زندگی کنید." ندا را بغل کرد و داخل ماشین آورد.
ملانی مرده بود. کتاب را کنار گذاشتم، از دست نویسنده عصبانی بودم.
امداد خودرو رسید. آن روز نه من، نه بابا و نه امداد خودرو، هیچکدام نفهمیدیم مشکل ماشین چه بود و چرا حرکت نمیکرد.
-"ماشین روشن نمیشه."
به ماشین آلبالویی رنگی که بابا با تخفیف از آقای اصغری خریده بود، نگاه کردم. ۴ ماهی میشد که کسی سوار این ماشین نشده بود.
ندا ادامه داد:"یک جا خونده بودم که حیوانهای خونگی اونقدر به صاحبشون وابسته میشند که بعد از مرگ صاحب، ممکنه اونا هم زود از بین برند."
دستی به ماشین کشید، "شاید برای همین، دیگه روشن نمیشه. حالا چیکار کنیم؟"
یاد این افتادم که بعد از مرگ ملانی، کتاب را تمام نکردم. به ندا گفتم: "زندگی"