ویرگول
ورودثبت نام
پریاندیل
پریاندیل
پریاندیل
پریاندیل
خواندن ۴ دقیقه·۱ روز پیش

هرچند کند. هرچند دیر.

پرده اول:

یه سری دفتر دارم که جور حافظه‌م رو می‌کشن. نوت گوشی هم هست، ولی من نوشتن رو بیشتر می‌پسندم. بخشی از افکار و حرف‌هام حین تایپ کردن از بین می‌رن؛ چیزی که موقع قلم دست گرفتن و نوشتن، برعکسش رخ می‌ده. حتی یه جاهایی قلم جلوتر از خودم پیش می‌ره و ازش جا می‌مونم. نمی‌دونم علتش عادتیه که از کودکی شکل گرفته یا اون ارتباطیه که جسم با قلم و کاغذ برقرار می‌کنه؛ چیزی که هرگز با هیچ ابزار الکترونیکی نتونستم پیداش کنم.
توی همه‌ی این دفترها چند صفحه هست که هیچ جای سفیدی توشون پیدا نمی‌کنی. تمام صفحه پر شده از عبارات و کلماتی که بعضاً بارها پشت سر هم تکرار شدن. یه گوشه امضام رو تمرین کردم و جای دیگه اسم کسی رو تکرار. جای دیگه مشخصه تلفنم زنگ خورده و آدرسی رو خیلی بدخط و تلگرافی یادداشت کردم و بعد، وقتی تلفن رو قطع کردم، برای اینکه بتونم اون خطوط کج‌ومعوج رو بازخوانی کنم، مرتب و آراسته متن رو بازنویسی کردم.
صفحه‌ی شلوغی که هیچ چیزی ازش قابل تشخیص نیست و پشت این شلوغی و حرافی، هیچ پیامی برات نداره. مثل وقتایی که پشت چراغ قرمز شروع می‌کنم به حرف زدن با خودم. همیشه هم با خودم نیست؛ گاهی با بغلی‌ای که نیست حرف می‌زنم. همین‌طور پشت سر هم واژه‌ها رو ادا می‌کنم تا یه جایی به خودم میام و می‌بینم یک صفحه‌ی عریض و طویل رو سیاه کردم و هیچ نگفتم. 


پرده دوم:

برای اینکه بتوانم مانیتور بزرگ‌تری داشته باشم، نزدیک به دو سال صبر کردم و بعدتر، برای اینکه یکی دیگر کنارش بیاید، دو سال دیگر. اینجا برای داشتن چنین چیزهایی باید کمی صبر کنی تا آن را به ارث ببری. اقلاً برای ما افرادی که از طریق عادی وارد اینجا می‌شویم، شرایط همین بوده است. هنگام ورود و شروع به کار، یک مانیتور کوچک، موس و کیبوردی رنگ‌ورورفته که اگر خوش‌شانس باشی هنوز به تق‌وتوق نیفتاده‌اند، به همراه میزی که چون کسی قبل از تو آن را نخواسته و احتمالا کلید یکی از کشوهایش هم گم شده، به تو می‌رسد.
حرفم غر نیست، فقط دارم رویه کار را می‌گویم. وگرنه الان همه‌چیز دارم. یک مجموعه کامل از تجهیزات مناسب با شرح شغلی و فعالیتی که برایش حقوق می‌گیرم. میزی که از بزرگی، گوشه‌ای از آن وقف گلدان‌هایم شده. مانیتورهایی که به‌خوبی کنار هم ست می‌شوند، موس و کیبوردی که از فرط بی‌صدایی دعای خیر همکارانم را توشه راهم کرده و چندین هارد و فلش موروثی با حجم‌های مختلف. کلی وسیله ریز و درشت دیگر هم هست که فرصت یاد کردن ازشان نیست. برگردیم به یکی از همان فلش‌ها.
مهم‌ترین میراث من در این واحد یکی از همین فلش‌هاست. تمام گزارش‌های این شش سال. از پیش‌نویس و اصلاحیه‌ها گرفته تا نسخه نهایی و مستندات ضمیمه، همگی در پوشه‌های مشخص و مجزا از هم ذخیره شده‌اند. داشبوردهایی که خودم هستند. جداول و نمودارهایی که کارشان این بود با زدن یک دکمه، کار چندین ساعت و بعضاً چند روزت را با دقتی بیشتر از یک انسان حواس‌پرت و خسته، در چند ثانیه انجام دهند.
میراثی که می‌دانم قرار است خاک بخورد. دکمه‌ها کار می‌کنند، محاسبات همچنان دقیق‌اند، نمودارها چشم‌نواز؛ اما وقتی دچار زمان شوی و کسی نباشد که دستی به سر و رویت بکشد، بودنت گران‌تر از نبودنت می‌شود.
تا یک هفته دیگر، من هم یکی از صاحبان قبلی این میز خواهم بود. روزی هم این فلش پاک می‌شود تا جا برای فصل جدید سریالی باز شود. 


پرده سوم:

«حالا هرچی می‌خوای بکش رو کاغذ. سوراخش می‌کنه، روش خراش می‌اندازه، ولی چیزی قرار نیست بنویسه؛ خودکاری که توش جوهر نیست. خودم رو عرض می‌کنم.»
این نقل مستقیمی‌ست از کسی که می‌شناسیم. قطعاً شناخت ما از او یکسان نیست. بعضی کم‌وبیش با او معاشرت داشتیم یا در دنیای مجازی برای هم قلب و لایک زده‌ایم و بعضی، نسبت به گروه قبلی، بیشتر با او در ارتباط بودیم و کمی هم فرصت زیستن با او را پیدا کردیم.
قطعاً چه از دسته‌ی اول باشیم و چه از گروه‌های بعدی که بیشتر او را می‌شناسند، خیلی با او در مورد عبارتی که از وی نقل کردم موافق نیستیم. اما همه‌ی ما دقیقاً بر اساس میزان شناختی که از او داریم، باورپذیر می‌دانیم که او چنین حرفی زده و این کلام، بسیار از زبانش آشناست.
خضوعی که واقعی نبود. بیشتر تلاشی بود برای پنهان کردن غرورش. یک پیش‌دستی برای اینکه فرصت را از دیگران بگیرد و خودش حد و اندازه‌ی انتقادهایی که به سمتش می‌آید را تعیین کند. گمانش این بود که اگر گهگاهی به خودش سقلمه‌ای بزند، دل دیگران را خوش می‌کند که کافی‌ست؛ مخصوصاً آن‌هایی که خودشان هرگز جرئت چنین جسارتی را نداشتند.
او بسیار هوشمندانه، برای رضایت همین دسته از افراد، گاهی فقط در گفتار به خودش سخت می‌گرفت. وگرنه آن گروه دیگر باکی نداشتند و بعضاً جلوی روی خودش هم او را به باد مذمت می‌گرفتند. آن‌هایی که اتفاقاً او بیشتر دوستشان داشت. آن‌هایی که دلش می‌خواست با آن‌ها مخالفت کند تا گروه اول برایش شاخ نشوند، اما از میان حرف‌هایشان دنبال اصلاح خودش بود. هرچند کند. هرچند دیر.
آن‌ها که در خلوت خودش دلش برایشان تنگ می‌شد و دقیقاً همان‌هایی بودند که مجال زیستن با او را پیدا کردند و او نیز در کنارشان زیست. آن‌هایی که به سختی می‌توان از افعال جمع برای خطاب قرار دادنشان استفاده کرد.




دنیای مجازیشروع کار
۰
۰
پریاندیل
پریاندیل
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید