ویرگول
ورودثبت نام
Peyman Shouryabi // پیمان شوریابی
Peyman Shouryabi // پیمان شوریابیسلام , تفکرات و ایده های خودم درباره جامعه, اقتصاد, کسب و کار و بورس اینجا با شما به اشتراک می گذارم. خوشحال می شم نظرات شما در کامنت ها ببینم.
Peyman Shouryabi // پیمان شوریابی
Peyman Shouryabi // پیمان شوریابی
خواندن ۸ دقیقه·۱۰ ماه پیش

ده درس از کلاس پیتر تیل درباره شرکت های نوپا

پیتر تیل، کارآفرین افسانه‌ای سیلیکون ولی و سرمایه‌گذار خطرپذیر، در دانشگاه استنفورد کلاسی با عنوان «علوم کامپیوتر 183: استارت‌آپ Computer Science 183: Startup» تدریس می‌کرد. در ماه مارس و پیش از آغاز این دوره، تیل یک اظهار نظر جسورانه کرد: «اگر کارم را درست انجام دهم، این آخرین کلاسی خواهد بود که نیاز دارید بگذرانید.»

او کارش را درست انجام داد. برای بسیاری این آخرین کلاسی بود که گذراندند. چیزی که تیل پیشنهاد کرده بود جوانانی که ذهنی کارآفرینانه دارند، باید به آن فکر کنند.

پیتر تیل
پیتر تیل

طی ده هفته گذشته یادداشت‌های کلاس خود را در قالب وبلاگ منتشر شده است. سخنرانی‌های پیتر تیل و بحث‌های بعدی با سخنرانان مهمان (شخصیت‌هایی برجسته از سیلیکون ولی، از جمله مدیرعامل لینکدین رید هافمن، هم‌بنیان‌گذار نت‌اسکیپ مارک آندرسن، و هم‌بنیان‌گذار پی‌پال مکس لوچین) مطالعه‌ای جذاب و جالب فراهم کردند. به نوعی، خلاصه‌سازی این مطالب به ارزش واقعی آن‌ها آسیب می‌زند—همان‌طور که تیل اذعان داشت، این دوره تنها سطح اولیه از تحلیل و بحث‌های ممکن را پوشش داده است—اما در اینجا ۱۰ درس کلیدی به صورت مختصر ارائه شده‌اند.

۱. جهانی‌شدن به معنای پیشرفت نیست (و تمام پیشرفت را شامل نمی‌شود).

فناوری، به زیان عظیم ما، بخش فراموش‌شده‌ی این معادله است.

جهانی‌شدن اساساً به معنای کپی کردن چیزهایی است که کار می‌کنند. کشورهای “در حال توسعه” خطوط راه‌آهن قرن نوزدهم و سیستم‌های لوله‌کشی قرن بیستم را کپی می‌کنند. این فرآیند هیچ نوآوری‌ای ندارد؛ شما از مرحله‌ی ۱ به n می‌روید. در مقابل، فناوری شامل انجام کارهای جدید است. شرکت‌های واقعی فناوری—مانند فیسبوک، پلن‌تیر، و اسپیس‌ایکس—مسیر ۰ به ۱ را طی می‌کنند.

مردم بیش از حد بر فرآیند ۱ به n جهانی‌شدن تمرکز می‌کنند و به اندازه‌ی کافی به فناوری توجه ندارند. اما برای بزرگ بودن، باید کاری جدید و مهم انجام دهید. تمام شرکت‌های بزرگ، مسئله‌ی ۰ به ۱ را به شیوه‌ای منحصربه‌فرد حل کرده‌اند. تمام شرکت‌های شکست‌خورده، به شکلی این مسئله را خراب کرده‌اند.

۲. درست بودن بهتر از مخالف بودن است.

اما اغلب اوقات، مخالف بودن یک روش خوب برای یافتن حقیقت است.

معمولاً در جایی که توافق عمومی وجود دارد، ارزش چندانی پیدا نمی‌شود. ارزش‌ها تمایل دارند پنهان باشند. سؤال کلیدی این است: چه حقیقت مهمی وجود دارد که تعداد کمی از افراد با شما در مورد آن توافق دارند؟ نسخه‌ی تجاری این سؤال این است: چه شرکت ارزشمندی وجود دارد که هیچ‌کس در حال ساختن آن نیست؟ درجه‌ای از مخالفت در این سوالات نهفته است. درگیر شدن با این سوالات می‌تواند به کشف حقیقت‌های مهم منجر شود.

۳. اسرار وجود دارند.

مردم دیگر به اسرار باور ندارند. اما اسرار وجود دارند. تنها کافی است یاد بگیریم چگونه آن‌ها را پیدا کنیم.

ترس از ریسک و رضایت از وضعیت موجود، مانع از تفکر افراد درباره‌ی اسرار می‌شود. پیروی از قواعد موجود بسیار راحت‌تر است. اما حقیقت‌های مخفی می‌توانند به طرز شگفت‌آوری ارزشمند باشند. مهم‌تر از همه، این اسرار قابل کشف هستند؛ به طور تعریف‌شده، هر پاسخی به سوالات مطرح‌شده در درس ۲، اسرار هستند. شاید بزرگ‌ترین راز این باشد که اسرار بسیاری در جهان وجود دارند که منتظر کشف شدن هستند. سوال درباره‌ی تعداد اسرار موجود در جهان تقریباً معادل این است که چند استارت‌آپ باید آغاز شود. از منظر کسب‌وکار، شرکت‌های بزرگ بسیاری وجود دارند که هنوز می‌توانند—و حتی منتظر هستند که—شروع شوند.

۴. سرمایه‌داری و رقابت متضاد هستند، نه مترادف.

سرمایه‌داری درباره ساختن ثروت است. اما در رقابت کامل، هیچ‌کس واقعاً پولی نمی‌سازد؛ تمام سودهای اقتصادی توسط رقابت از بین می‌روند.

رقابت بیش از حد ارزش‌گذاری شده است. در عمل، رقابت بسیار مخرب است و باید تا حد امکان از آن اجتناب کرد. بسیار بهتر از جنگیدن برای سهم‌های کوچک در بازارهای موجود، ایجاد و مالکیت بازارهای جدید است. گاهی مجبور به مبارزه هستید. وقتی مبارزه می‌کنید، باید پیروز شوید. اما درگیری‌ها معمولاً رمانتیک جلوه داده می‌شوند و افراد به‌سادگی در آن گرفتار می‌شوند. ارزشمند است که به جای جنگیدن، به این فکر کنید که چگونه می‌توان از مبارزه دور شد و یک کسب‌وکار انحصاری ساخت.

۵. مردم دروغ می‌گویند.

ما تمایل داریم فکر کنیم که چیزها همان‌طور هستند که به نظر می‌رسند. اما اغلب این‌طور نیست. همه فکر می‌کنند تبلیغات روی دیگران اثر می‌گذارد، نه روی خودشان. اما این نمی‌تواند برای همه واقعیت داشته باشد. فروش همیشه و همه‌جا اطراف ماست و معمولاً زمانی بهترین نتیجه را می‌دهد که پنهان باشد.

گاهی مردم به خودشان دروغ می‌گویند. گاهی به دیگران. «این محصول خودش فروش می‌رود» بیشتر شبیه یک شعار تبلیغاتی است؛ «این محصول آن‌قدر متوسط است که برای فروشش نیاز به فروشندگان عالی دارد» همان جذابیت را ندارد.

مردم معمولاً اهمیت فروش و توزیع را دست‌کم می‌گیرند. اما درست انجام دادن توزیع کاملاً حیاتی است؛ اکثر شرکت‌ها به دلیل مشکلات توزیع شکست می‌خورند، نه مشکلات فناوری. و برای درک توزیع، باید نمایش فروش را درک کرد.

۶. بخش بزرگی از زندگی تابع قانون قدرت است.

فرض پیش‌فرض این است که چیزها به‌طور معمول توزیع شده‌اند. گاهی این درست است. اما بسیار اوقات این‌طور نیست. بسیاری از چیزها از توزیع قانون قدرت پیروی می‌کنند. این موضوع می‌تواند شهودی نباشد و تفکر درباره آن ناخوشایند باشد.

نتایج استارتاپ‌ها یک مثال هستند. آن‌ها تمایل دارند بسیار دوحالتی باشند. برخی شرکت‌ها به‌طور چشمگیری موفق می‌شوند. بیشتر آن‌ها شکست می‌خورند و به صفر می‌رسند. به همین دلیل، رویکردهای پرتفوی و پوشش ریسک معمولاً شکست می‌خورند. پیدا کردن شرکتی که در انتهای راست توزیع قرار بگیرد کاملاً حیاتی است. سرمایه‌گذاران خطرپذیری که این را درک نمی‌کنند، پول از دست می‌دهند. کارآفرینان یا کارمندانی که این را نمی‌فهمند، در نهایت کارهای اشتباهی انجام می‌دهند.

۷. یک برنامه بد، بهتر از نداشتن برنامه است. یک برنامه خوب، حتی بهتر است.

امروزه مردم به عدم قطعیت تن داده‌اند. فکر کردن به آینده—چه رسد به ایجاد باورهایی درباره آن—دیوانگی تلقی می‌شود. به نظر می‌رسد مردم باور دارند که آینده اساساً تصادفی است.

اما همیشه این‌طور نبوده است. در قرن‌ها و دهه‌های گذشته، شانس چیزی بود که می‌شد بر آن غلبه کرد. مردم می‌توانستند شانس خود را بسازند. محاسبه‌گری بر همه چیز حاکم بود. مردم چشم‌اندازهای بزرگی داشتند.

اما از آن زمان به یک دیدگاه آماری و احتمالی‌تر تغییر کرده‌ایم. عدم قطعیت همه جا را فرا گرفته است. جوانان به رزومه‌های خود به‌عنوان پرتفویی نگاه می‌کنند که هر سال خط جدیدی به آن اضافه می‌کنند، اما هرگز به چیزی بزرگ و معنادار ضربه نمی‌زنند. اما بازی کردن در زمین امن هزینه‌های جدی دارد (و جدا از این، ممکن است به آن اندازه که تصور می‌شود امن نباشد). برای بزرگ بودن، باید به چیزی ضربه بزنید. باید برنامه‌ای داشته باشید. برنامه‌ریزی نکردن برای آینده به معنای واگذار کردن سرنوشت خود به شانس است.

۸. زیربنا اهمیت دارد.

قانون تیل: یک استارتاپ که در پایه‌هایش اشتباه کرده باشد، قابل اصلاح نیست.

آغازها خاص هستند. آن‌ها به‌طور کیفی با آنچه بعداً اتفاق می‌افتد متفاوت‌اند. شما می‌توانید در زمان تأسیس چیزهایی را تغییر دهید که بعدها برای همیشه با آن‌ها گیر خواهید کرد.

درست کردن زیربناها شرط کافی برای موفقیت نیست، اما مطمئناً ضروری است. اشتباهات در زمان تأسیس تقویت می‌شوند و شرکت‌ها را از درون نابود می‌کنند. شرکت‌ها معمولاً زمانی شکست می‌خورند که یک درگیری داخلی منفجر شود. از بیرون ممکن است به نظر برسد که نیروهای رقابتی خارجی دلیل آن بوده‌اند. اما بسیار اوقات، مدیریت اشتباه یا یک خطای بنیادی مقصر واقعی است. بنیان‌گذاران باید با دقت درباره هماهنگ نگه داشتن انگیزه‌ها و مشوق‌های افراد فکر کنند. در غیر این صورت، استارتاپ اساساً از همان ابتدا محکوم به شکست است.

۹. بنیان‌گذاران متفاوت هستند.

بیشتر ویژگی‌ها احتمالاً به‌طور نرمال توزیع شده‌اند. بیشتر مردم متوسط هستند. اما بنیان‌گذاران این‌گونه نیستند. ویژگی‌های بنیان‌گذاران به نظر می‌رسد توزیعی معکوس نرمال داشته باشد. آن‌ها در هر دو سر افراطی هستند: هم افراطی درونی‌اند و هم افراطی بیرونی، هم ناسازگار و هم کاریزماتیک، هم بدنام و هم مشهور.

این توزیع معکوس، چه واقعیت باشد، چه افسانه یا ترکیبی از هر دو، به نظر می‌رسد با اکثر چهره‌های بنیان‌گذار، از استیو جابز تا لیدی گاگا، خوب تطابق داشته باشد. و این چیز جدیدی نیست؛ آشیل قوی و کامل بود، به جز نقصی که او را ضعیف می‌کرد. هاوارد هیوز در مسیر تبدیل شدن به بزرگ‌ترین کارآفرین قرن بیستم بود، اما سقوط عجیب ۳۰ ساله‌ای را تجربه کرد که او را از شکوه به انزوا کشاند. تحلیل دقیق اینکه چرا یا چگونه بنیان‌گذاران متفاوت هستند، دشوار است. اما آن‌ها قطعاً متفاوت‌اند. این تفاوت به همان اندازه که برایشان توانمندساز است، خطرناک نیز هست. مردم بنیان‌گذاران را قربانی می‌کنند. وظیفه اصلی یک بنیان‌گذار، به‌نوعی، این است که لحظه تأسیس را به‌طور مداوم تمدید کند و به این ترتیب اجرای حکم خود را به‌طور نامحدود به تعویق بیندازد.

۱۰. یک خط مقدم پیدا کنید و به سمت آن بروید.

از یادداشت‌های مربوط به آخرین سخنرانی تیل نقل می‌کنم:

هر چیز جدیدی دارای یک ویژگی خاص و منحصر به فرد است. هر بار که یک شرکت تأسیس می‌کنید یا تصمیم مهمی در زندگی می‌گیرید، یک مینی تکینگی رخ می‌دهد. به معنای واقعی، زندگی هر فرد یک تکینگی است.

سؤال واضح این است که با تکینگی خود چه باید کرد. پاسخ واضح، متأسفانه، این بوده است که مسیرهای پررفت‌وآمد را دنبال کنید. شما دائماً تشویق می‌شوید که محتاط باشید و به عرف پایبند بمانید. به ما گفته می‌شود که آینده فقط احتمالات و آمار است. شما یک آمار هستید. اما پاسخ واضح اشتباه است. این یعنی خودتان را دست کم گرفتن. هنوز بسیاری از نقاط سفید بزرگ در نقشه دانش بشری وجود دارند. شما می‌توانید آن‌ها را کشف کنید. پس این کار را انجام دهید. بیرون بروید و فضاهای خالی را پر کنید. هر لحظه فرصتی است برای رفتن به این مکان‌های جدید و کاوش آن‌ها.

شاید هیچ زمان خاصی لزوماً برای شروع شرکت یا شروع زندگی شما مناسب نباشد. اما برخی زمان‌ها و لحظات از سایرین مساعدتر به نظر می‌رسند. اکنون چنین لحظه‌ای است. اگر ما کنترل را به دست نگیریم و آینده را هدایت نکنیم—اگر شما کنترل زندگی خود را به دست نگیرید—احساس می‌شود که هیچ کس دیگری این کار را نخواهد کرد.

برای تحلیل های بیشتر اقتصادی من را در اینستاگرام و ایکس با آدرس PeymanMedia دنبال کنید.

پیتر تیلاستیو جابزعلوم کامپیوترمعنای زندگیتوسعه
۰
۰
Peyman Shouryabi // پیمان شوریابی
Peyman Shouryabi // پیمان شوریابی
سلام , تفکرات و ایده های خودم درباره جامعه, اقتصاد, کسب و کار و بورس اینجا با شما به اشتراک می گذارم. خوشحال می شم نظرات شما در کامنت ها ببینم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید