ویرگول
ورودثبت نام
Piła
Piłaیه برنامه‌نویس علاقمند به هنر
Piła
Piła
خواندن ۴ دقیقه·۲۰ ساعت پیش

بدون موضوع، بدون محتوا، بدون دلیل

روزهای سیاهی رو زندگی می‌کنیم. هیچ چیزی بوی امید یا هر چیزی شبیهش رو نمی‌ده. همه‌ی احتمالات پیش رو فقط وعده‌ی تباهی و تاریکی بیش‌ترو می‌دن. زندگی کردن هر دقیقه از دقیقه‌ی قبلش سخت‌تره، اگه سر حوصله بودم و می‌تونستم چیزهایی بنویسم که باور ندارم احتمالاً اینجا یه پرانتز طولانی باز می‌کردم و در مورد اینکه زندگی کردن از دیدگاهم به چه معناست می‌نوشتم. انگار که جایزه‌ی زنده موندنمون شده درجه سختی بالاتر. انگار موجوداتی که دارن با وسواس و دقت متغیرهای بی‌شمار تنظیمات شبیه‌سازی‌ای که توش زندگی می‌کنیم رو دستخوش تغییر می‌کنند دنبال اون نقطه‌ی مرزی هستن که آدم‌ها فرومی‌پاشن و خب فکر می‌کنم باید فکر مکانیزم‌های سرمایش بیش‌تری برای سخت‌افزارهاشون باشن (اگه سخت‌افزارهاشون با چیزی که ما به عنوان سخت‌افزار می‌شناسیم مشابه باشن) چون اگه ما انسان‌های (نه چندان) خردمند استاد سازگاری نبودیم، هیچ‌وقت به این نقطه هم نمی‌رسیدیم و خیلی خیلی خیلی قبل‌تر از روی کره‌ی زمین دوست‌داشتنی محو می‌شدیم (و کره‌ی زمین کماکان دوست‌داشتنی می‌موند.) به قول یه عزیزی، ما نوادگان موجودات مضطربیم، اضطراب بقا داریم. و توانایی شگفت‌انگیز سازگاری.

همونطوری که از عنوان مشخصه، اینجا رئیس، قلمه، (تو این حالت کیبرد) همه‌ی ترواشات نادیده‌گرفته‌شده و نشخوارهای هضم‌نشده‌ رو می‌ریزه رو صفحه. دارم می‌نویسم که بنویسم، نه بیش‌تر و نه کم‌تر. از اونجایی که خودم همیشه به خودم از همه کس و همه چیز بیش‌تر سخت گرفتم، پیش‌دستی می‌کنم و سؤالی که شاید برای خواننده پیش اومده رو به زبان خودم مطرح می‌کنم:«چرا به جای اینکه دفتر خاطراتت رو مزین کنی به این اراجیف، اینجا داری می‌نویسی؟» و جوابش احتمالاً ناامیدکننده‌تر و ساده‌تر از چیزیه که به نظر می‌رسه: چون سال‌هاست به ندرت دست به قلم و کاغذ بردم. دست‌خطم به شدت ناخوانا شده، (یادمه یه زمانی حدود ده یازده سال پیش، خوشنویسی با خودکار و قلم می‌کردم و چلیپا هم می‌نوشتم) به علاوه سرعت کلماتی که به ذهنم میان خیلی بیش‌تر از سرعت حرکت عضلات دست راستمه و حتی از نظر فیزیکی تحلیل دچار تحلیل می‌شم. شاید اگه می‌تونستم با دو تا دستم بنویسم (مثل الان به کمک کیبرد) می‌تونستم بهینه‌تر روی کاغذ بنویسم و این متن هیچ وقت در این لحظه و اینجا قرار نمی‌گرفت.

ذهن میمونی‌م موقعی که داشتم در مورد سبقه‌ی خوشنویسی‌م می‌نوشتم، شاخه‌ای از افکار رو باز کرد و به تدریج همه‌ی توجهم رو به خودش جلب کرد. زمانی که انجمن خوشنویسان می‌رفتم، دو تا استاد داشتم که متاسفانه اسم هیچکدوم خاطرم نیست. یادمه فامیلی استاد قلمم «نیک» داشت ولی چیز دیگه‌ای خاطرم نیست. استاد خوشنویسی با خودکارم کلیشه‌ی اساتید سخت‌گیر و بد عنق بود. فکر کنم تو مدت چند ماهی که شاگردش بودم حتی یه بار هم لبخند از ته دلشو ندیدم. متاسفانه حافظه‌ی تصویری خوبی دارم و چهره‌ش خیلی خوب تو ذهنم مونده. حتی اون اتاق بزرگ که نه اونقدر بزرگ بود که بهش بگم تالار، و نه اونقدر کوچیک که بشه بهش گفت اتاق ولی خب عجالتاً از کلمه‌ی اتاق استفاده می‌کنم. سقفش بلند بود، اونقد پنجره‌های بزرگی داشت که تو طول روز نیازی به منبع نور دیگه‌ای نبود. سه تا پنجره‌ی قدی بزرگ که هر طرف اتاق بودن و لبه‌هاشونو با گچ‌کاری‌های ظریف و در عین حال ساده مزین کرده‌بودن. وسط اتاق یه تعدادی میز مربعی قهوه‌ای سوخته کنار هم چیده‌بود و در هر طرف از میزها اساتید نشسته‌بودن و شاگردهاشون دورشون حلقه می‌زدن و کارشونو بهشون نشون می‌دادن. استاد بدعنق همیشه سمت چپ میزها می‌نشست و الان که به خاطر میارم، هر موقع می‌خواست چیزی خارج از کاغذ بهم بگه، گردنش رو یکم به سمت راست می‌چرخوند، سرشو حدود ۲۰ تا ۳۰ درجه خم می‌کرد تا از بالای عینک باریک مستطیلی تاشو یه نگاه عاقل اندر سفیهی به نوجوون خجالتی که من باشم بندازه. صورتش رو همیشه با تیغ می‌تراشید و موهای کم‌پشت یه دست سفیدی داشت. یه خودکار نقره‌ای هم داشت که جوهرش آبی خوش‌رنگی بود تقریبا هیچوقت ندیدم که حتی شکل نشتنش تغییر کنه.

استاد قلمم آدم کاملاً متفاوتی بود. موهای جوگندمی نسبتا بلندی داشت. ابروهاش ولی بیش‌تر به تیرگی می‌زد و نگاه مهربونی داشت تا وقتی مجبور نمی‌شد عینک نمی‌زد. تصویر با ریش ازش تو ذهنم نیست ولی یادمه که همیشه شیش تیغ نبود. خیلی اهل دل بود و راحت با آدم‌ها گرم می‌گرفت و شروع می‌کرد به خاطره تعریف کردن. البته به هیچ وجه آدم آسون‌گیری نبود ولی حس و حال و لحنی که باهاش به ایرادها اشاره می‌کرد باعث می‌شد بیش‌تر تلاش کنم که به نقطه‌ای برسم که از کارم خوشش بیاد. الان که بهش فکر می‌کنم، نسبت به همه‌ی معلم‌هایی که اون موقع داشتم و از شیوه‌ی درس دادنشون لذت می‌بردم همچین حسی داشتم. احتمالاً به خاطر همین بود که تو دبیرستان فیزیک رو اونقدر دوست داشتم ولی تو دانشگاه ازش متنفر بودم. البته دانشگاه حتی تو درس‌هایی که استادهاشو دوست داشتم هم خوب نبودم که اون قصه و ماجرای متفاوتی داره و شاید یه روز در موردش بنویسم ولی تا الان هم خیلی پرگویی کردم.

استادزندگیبیهودهخاطره نگاری
۰
۰
Piła
Piła
یه برنامه‌نویس علاقمند به هنر
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید