ویرگول
ورودثبت نام
Piła
Piłaیه برنامه‌نویس علاقمند به هنر
Piła
Piła
خواندن ۳ دقیقه·۵ سال پیش

در دروازه‌ی ابدیت و فراتر از آن؟

از وقتی یادم می‌آد به عنوان مخاطب عام، نگاهم به فیلم‌های بیوگرافی این بود که باید از لحظه‌ی تولّد فرد شروع بشن و تا لحظه‌ی حاضر (اگر که فرد هنوز زنده باشه) ادامه پیدا کنه. این نگاه یه چیز غریزیه به نظرم، چون داریم زندگی یه آدم مرور می‌کنیم و خب طبیعیه که مایلیم شکلی که زندگی در واقعیت جریان داره رو ببینیم (یا بخونیم) و به همین خاطر چارچوب و الگوی مناسبی برای قصّه گفتنه. این الگو و مشتقاتش (مثل عقب جلو کردن خطّ زمانی در طول گفتن قصّه) توی نوشتن کتاب‌ها رایج بوده و فیلمسازهام به نظرشون منطقی اومده که تو خلق اثرهای بیوگرافی و امثالهم از این روش استفاده کنن. چیزی که من می‌خوام در موردش صحبت کنم (به عنوان مخاطب عام) اینه که با توجّه به ابزاری که توی سینما وجود داره می‌شه از این الگو تبعیت نکرد و همون میزان تأثیر رو یا حتّی بیش‌تر روی مخاطب گذاشت. (البتّه به نظرم با نوشتن هم می‌شه به این هدف رسید ولی کار سخت‌تره)

علّت اینکه این مسئله توجّه منو به خودش جلب کرد فیلم در دروازه‌ی ابدیت جولین اشنابل بود. این دومین فیلمی بود که از اشنابل می‌دیدم. اولیش لباس غواصی و پروانه بود که از خیلی جهات فیلم درخشانی بود و از تماشاش لذت بردم و متأسفانه در دروازه‌ی ابدیتش برام به اندازه‌ی فیلم قبلی لذت‌بخش نبود. اما دو تا مسئله در مورد فیلم باعث شدن با وجود همه‌ی بدی‌هاش دوستش داشته‌باشم و در ادامه در موردشون حرف می‌زنم. اولیش بازی بی‌نقص و فوق‌العاده‌ی ویلم دفو که خب انتظار داشتم تا حدّی قبل از فیلم، دوم اما شکل گفتن قصّه و استفاده از ابزاری مثل رنگ و حرکات دوربین در راستای ترسیم دنیای شخصیت اصلی.

اولین بار که ویلم دفو رو دیدم، یه عیدی تو دوران کودکیم بود که شبکه‌ی پنج مرد عنکبوتی رو نشون می‌داد (مثل خیلیای دیگه) و خب تا سال‌ها برام نورمن آزبورن باقی موند و ازش می‌ترسیدم. تا اینکه با اون فیلم عجیب فون تریه یه ویلم دفوی دیگه رو دیدم و این ماجرا با فیلم جوخه ادامه پیدا کرد و نگاهم بهش پارسال وقتی فانوس دریایی رو دیدم به طور کلّی تغییر کرد و رفت تو لیست بازیگرهایی که کاراشونو دنبال می‌کنم البتّه کارهای خوب دیگه‌ای هم داره که هنوز ندیدم یا به ذهنم نرسید که اینجا بنویسم. به خاطر همین موارد با انتظار بالایی رفتم سراغ این فیلم و واقعاً انتظاراتم رو برآورده کرد.

راستش رو بگم قبل از دیدن فیلم با توجّه به بازیگرهاش (به خصوص ویلم دفو و مدس میکلسن) و کارگردان خیلی امیدوار بودم که خیلی لذّت ببرم از فیلم و یه جورایی دنبال بهونه بودم که خوشم بیاد. و خیلی نزدیک بود که این اتفاق نیفته، چون فیلم عملاً داستان خاصی نداشت، یعنی شما با یه جستجوی ساده تو گوگل می‌تونستین داستانو حتّی کامل‌تر از فیلم بخونین. ولی نکته دقیقاً همینه، نویسنده و کارگردان هم این موضوع رو می‌دونستن و تمرکزشون رو جای دیگه گذاشتن. یعنی تقریباً تو کلّ فیلم به جای قصّه گفتن دارن فضاسازی می‌کنن که کمک کنن مخاطب بتونه از نگاه ون‌گوگ به دنیا و اتفاق‌هایی که توش می‌افته نگاه کنه. حتّی یه جاهایی دوربین اول شخص می‌شه تا ما رو به اون سمت سوق بده. البتّه اینکه تا چه حد موفق بوده کاملاً وابسته به سلیقه‌ی مخاطب و حوصله‌ای که موقع دیدن فیلم به خرج می‌ده‌ست. برای من با وجود اینکه برام یه سری جاها و یه سری دیالوگ‌ها نامناسب بودن، ولی از فضای فیلم و جنبه‌های بصریش و البتّه شخصیت اصلی لذت بردم و باعث شد دوستش داشته‌باشم. فضاش به واسطه‌ی رنگ‌ها و نورپردازی انقدر فاز رویا داشت که موقع دیدن فیلم این حس رو بهم می‌داد که دارم خواب می‌بینم و تو خواب ون‌گوگم.



سینمافیلم
۰
۰
Piła
Piła
یه برنامه‌نویس علاقمند به هنر
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید