💠 کلبه کرامت - جلسه ۱۱۶۳
سرفصل: نقشهی خدا و هندسه الهی (۱۱۲)
معماری اجتماعی در هندسه الهی (۳۹)
باشیدن؛ حکمت اقتضاء و انقضاء
برگزارشده در ۲۷ آذر ماه ۱۴۰۴

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین، انه خیر ناصرا و معین.
همیشه تأکید این بوده که حق و عدل و نظم یکی هستند. حق یک جایی است، عدل قرار دادن هر چیز در سر جای خودش، عدل است. نظم، دیدن هر چیزی در سر جای خودش است. اما خوب ماجرا فراتر از این حرفهاست.
یعنی در تبیین این که اساس پدیدهها در خلقت، نور است و از نور در سازوکار عقل، سازوکاری شکل میگیرد به نام "حق". یعنی سیستم عامل هستی که عقل است، یک سیستم عاملی است که عالم و هستی مبتنی بر آن خلق شده است. از دل نور، چون عالم عقل و عالم نور یکی است، عالم ملکوت و عالم نور یکی است. از نور، عالم عقل و "حق" خلق شده و شکل گرفته است. مبتنی بر "حق" است که خلقت رقم خورده و لایه بعدی شکل گرفته است، یعنی لایه "خلق". خلقت رقم خورده بعد از نور و حق و "خلقت"، مسئله "برئ" بودن پدیده خلق شده از چیز دیگری رقم میخورد که تمایز اشیا و مخلوقات را میرساند. اگر در یک زمین باغ مرکبات، ۱۰ درخت را میبینید، یکی درخت نارنج، یکی درخت پرتقال، یکی درخت نارنگی. اما در یک زمین، یک خاک، یک آب، یک آبوهوا، ۲ تا، ۳ تا درخت، ۵ تا درخت، میوههای گوناگون میدهند. انسان، انسان است اما یکی سفید است، یکی سیاه، یکی زردپوست، یکی سرخپوست. این "برئ" بودن از خیلی تشابه نسبت به همدیگر، نظام "برائت" که حضرت الله آنجا بار خالق است و بعد بار است دیگر. "برئ" میکند از این که اینها حالا خیلی شبیه هم باشند یا تنوع از اینجا شکل میگیرد. خلقت، خلقت است. اما در خلقت، تنوع و تکثر وجود دارد. آن تنوع و تکثر از مرتبه "باری" حضرت الله (صفت باری حضرت الله) شروع میشود و برئ هستند پدیدههای مخلوق از همدیگر از آن خیلی تشابهشان.
مرحله بعد از خلقت که جایگاه عمدهای دارد (البته قبل از این که خلقت رقم بخورد) مسئله "ابداع" مهم است. حضرت الله بدیع است. بدیع السماوات و الارض. یعنی ابداع میکند هر چیزی را که بدیع است. برای اولین بار، یک چیزی را بدعتش را میگذارد. یک گزاره بدیعی را اصطلاحاً امروز به فارسی به آن میگویند در صنایع و تکنولوژی به آن میگویند "نوآوری". یک گزارهای که نو و اولین بار باشد را رقم میزند و بعد از اینجا خلقت صورت میگیرد.
خلقت که صورت گرفت، حالا خلقت تنوع پیدا میکند دیگر. اینجا باید شیء اولی که خلق میشود از شیء دومی که شبیه این است، "برائت" داشته باشد. "برئ" باشد، متمایز باشد. از اینجا تکثر پدیدههای خلقت کامل میشود.
بعد از مرحله خلقت، پدیدهای که خلق شد و از همدیگر برئ شد، این باید آغاز کند کارش را. این آغاز را به آن میگویند "فطر". همین عید فطر، همین فطرت، همین فاطر "فاطر السموات و الارض"، همین "مفطور". همین که شما هنگامی که روزه هستید، اذان که دادند، افطار میکنید، یعنی روزه را میگشایید. این سازوکار که شما افطار کنید، پدیده "مفطور" باشد. و مفهوم فطرت در خود انسان هم همین است. انسانی که خلق شد، حالا آن سیستم عاملش آماده میشود. انسان شروع میکند. بعد از خلق و برئ بودن. حالا "فطر" معنی پیدا میکند.
مرتبه بعد از فطر این است که حالا "رو گرفت" از این شیء دیده میشود که به آن میگویند "جعل". عالم جعل بر رو گرفتی از عالم خلق است. مرحله جعل که رقم خورد، حالا شما دیگر میدانید که هر پدیدهای یک جایی دارد، باید سر جای خودش قرار بگیرد. آن میشود "عدل". و اگر این اتفاق بیفتد، هر چیزی را سر جای خودش قرار بدهیم، یک مفهومی داریم که در قرآن نیست، به آن میگویند "نظم". نظم و نظام و سازوکارهای این چنینی مربوط به لحظهای است که هر چیزی سر جای خودش قرار میگیرد، یعنی عدل محقق میشود.
اگر هر چه سر جای خودش بود، یعنی شما سهم هر چیزی را به آن پرداختید، میشود "قسط". قسط یعنی پرداختن سهم هر چیز که و هر کی که هست و باید به آن داده شود. بعد از مرتبه قسط، حالا شامل حال شما میشود. این که شامل حال شما میشود، آن چیزی که سهم شما بوده و دست شما را میگیرد، این "رزق" شماست.
مقوله رزق و این که "یرزقه من حیث لا یحتسب"، چون شما نمیدانید، حساب نمیکنید از کجا میآید دیگر. این که در مرتبه نور آمده، شده، به اصطلاح شده خلق، شده فطر، شده جعل، شده عدل، شده قسط. حالا دست شما را میگیرد. یک فرایندی در نظام تکوین شکل گرفته تا این دست شما را بگیرد. پس از اینجا به بعد دیگر این مقوله، مقوله "رزق" است.
هرچه تا اینجا شکل گرفته، شما کسبش نکردید. شما کاسب این نیستید. این بیرون از اختیار شما رقم خورده. شما اصلاً نقشی در آن نداشتید. فقط سهم شما بوده، رزق شما شده. حالا بعد از مرحله رزق، آنچه که دیده میشود "حسن" است. یعنی وقتی نظم شکل میگیرد، هر چیزی سر جای خودش است، ما اینجا یک مقوله داریم به نام "حسن"، که دیگر شکر کار از اینجا به بعد رقم میخورد.
پس اگر ما هر چیزی را سر جای خودش دیدیم و سهم هر کس هر چه هست به او پرداخته شد و هر کس به رزقش رسید، آنچه داریم میبینیم این است که همه چیز سر جای خودش است. پس "حسن" است. این زیباییشناسی، "علم الاستحسان" که اساس حکمت هنر محسوب میشود، این از اینجا دیگر شکل میگیرد دیگر. هنر مسئلهاش استتیک یا زیباییشناسی است دیگر. مسئله هنرهای زیبا، aesthetic. علم الاستحسان، طلب کردن از پدیدهها. انتهای مسئله است، یعنی انتهای این روند طلب استحسان است ابتدا این روند طلب نور است. دوباره یک کسی طلب نور میکند. یک کسی طلب خلقت میکند. یک کسی طلب حق میکند. "حق طلب" روبروی باطل میایستد. یکی طلب فطر و گشودن و فطرت میکند. یکی طلب جعل میکند. یکی طلب رزق میکند. یکی طلب عدل میکند. یکی طلب قسط میکند. هر کس بالاخره یکی از این مراحل را طی میکند.
اما همانطور که دیدید، همهاش یکی است. یعنی از نور تا حسن، همهاش یکی است. اینها همه حالات گوناگون یک انگارهاند. اگر که کسی جامعنگر باشد، از نور تا حسن، همه را باید یکی ببیند. منتها برای حضرت الله این روند ماهیت زمانمند و مدت و این چارچوبهای اینجوری را ندارد. برای ما دارد. ما چون در عالم ماده هستیم، ترتیب تقدم برایش قائلیم. ابتدا نور، بعد مثلاً حق، بعد خلقت همینطور تا بیاید برسد به انگاره نهایی. اما علیالنهایه همه اینها یکی است. همه اینها حق است، همه اینها خلق است، همه اینها نور است، همه اینها قسط است، همه اینها عدل است، همه اینها رزق است، همه اینها حسن است.
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت / آری به اتفاق، جهان میتوان گرفت
خب یعنی چه؟ این روندی که پشت این بوده که منتج به حسن شده، آن روند را یکبار شما مطالعه میکنید، برمیگردید عقب، مهندسی معکوس میکنید یا مدارج قبلی را مطالعه میکنید. اما یک بار اینطوری نیست. شما از خود نور آغاز میکنید، میآید جلو.

مثلاً در مسائل اجتماعی که کسانی مطالبه عدالت میکنند، اینها تنه کار را میگیرند دیگر. میگویند آقا مطالبه عدالت، این سر جای خودش نیست، باید سر جای خودش باشد. آن سر جای خودش نیست، باید سر جای خودش باشد. یک گروهی مطالبه قسط میکنند، مطالبه فقدان ظلم میکنند، میگویند آقاجان ظلم صورت نگیرد نباشد اصلاً. ظلم یعنی سهم هر کس هر چه بوده به او نپرداختیم. هنگامی که ما سهم هر کس هر چه بود به او نپرداختیم، این میشود ظلم و ما ظالمیم. آن کسی که سهمش پرداخته نشده، میشود مظلوم. اینجا قسط ضرورت پیدا میکند. مطالبه قسط و مقسطین وارد میدان میشوند.


پس مطالبه عدالت، مطالبه قسط، مطالبه حسن، مطالبه رزق، همه اینها یکی است. در حکمت حق و حکمت خلق و حکمت عدل و حکمت حسن، همهاش یکی است. مسئله این است که ما اینها را یکپارچه ببینیم و روندی که از نور تا حسن طی میشود را، این روند را در ساختار نظام اجتماعی، در نقشه خدا و هندسه الهی ببینیم. حالا شما اینجا متوجه اهمیت حکمت قرآنی میشوید. در حکمت قرآنی اینها همه یکیاند.
اما اینها را وقتی مابه ازایش در فلسفه (از فلسفه یونانی تا فلسفه مدرن) تبیین کنید، اولاً قواره کامل نیست. یعنی همچنین زنجیرهای از مولفهها نیست. این زنجیرهها البته تقریباً حدود ۲۵-۲۶ مورد است. من فقط ۹ موردش را اینجا آوردم. البته ۳-۴ موردش را هم الان اضافه اشاره کردم. بعضیاش هم که اصلاً قرآنی نیست مثل "نظم". این زنجیره بیشتر است. یعنی این ساختار را شما در نظام معرفت توحیدی گستردهتر ببینید. من فقط برای تقریب به ذهن است. چون ابتدا دوره روی این تأکید کردم که حق و عدل و نظم یکی است، ۳ موردش را. امروز در سطوح پیشرفتهتر و پیچیدهتر مباحث، در این جلسات طبعاً ما نه لایه و مرحله. بعد مثلاً ۱۷-۱۸ لایه، دو برابر ۹ تا. اینها را بعد نسبت به هم چارچوبش را تنظیم میکنیم تا فقهیدن حکمت قرآنی روشن شود. از آنچه که همین چیزی که الان به آن میگویند فلسفه اسلامی و غرب هم به آن میگوید همین فلسفه یونانی.

اما اجمالاً از نور تا حسن یکی است، همه این روابط این پدیدهها را وقتی در نسبت با هم میبینید، اینها مراحلاند. مراحل وقوع یک گزاره است. علیالنهایه وقتی شما حسن میبینید، در ظاهر کسی یک کسی را زیبا میبیند و مستحسن است برای شما. صوتی برای شما مستحسن است. گلی، پرندهای، پروانهای، گیاهی، دار و درختی، جویباری در عالم خلقت نگاه میکنید در پهنه طبیعت یک چیزهایی برای شما زیبا و چشمنواز است. یک صداهایی برای شما گوشنواز است. دریافت یک سازوکار معرفتی در فهمیدن و فقهیدن، یک حظ معرفتی به شما میدهد و زیبایی یک نظام اندیشه را و یک نظام فکری و نظام عقلی را درمییابید. یک حس زیباشناسی و استحسان به شما دست میدهد. این انتهای مسیر است. یعنی مقوله دیگر به انتها رسیده که شما دارید این را زیبا میبینید.
اما از همان ابتدا که با نور شروع میشود، نقطه مقابل نور، "ظلمات" است. ظلمات انگاره بیرونی نیست. ظلمتها چون اولاً جمع بسته میشود در قرآن، فرد نیست. نمیگوید "نور و ظلمت"، نور یکی است اما ظلمات متکثر است. نور یکی است، این ظلمتهای متکثر بیرون نیستند. این ظلمتها در درون انساناند. دلیل این تکثرش این است که تکثر انسانها وجود دارد. الان ما ۸ میلیارد نفر جمعیت روی کره زمینیم. یحتمل بخش عمدهای از ما ظلمتیم دیگر. درون ما نور نیست، ظلمته. این تکثر ظلمت ما میشود نور و ظلمات. این ظلمات ما، با آن انگاره نور.
یک لایه میآییم جلوتر میشود "حق" از دل آن نور، نقطه مقابلش "باطل" در معرفت توحیدی. و میآییم جلوتر. اینجا وقتی خلقت صورت گرفته و سازوکار خلق رقم خورده، نقطه مقابل خلق و آنچه که خلق شده، "عدم" دیگر. نیست، مخلوقی شکل نگرفته. آنچه که مرحله فطرتش شکل گرفته و آغاز شده، اگر پدیدهای در مرحله آغاز نباشد و هنوز شروع نشده باشد، فطرتش رقم نخورده باشد، آغاز نشده باشد، این در مرحله "نقص" است دیگر. چون یک اتومبیلی شما میسازید، ماشینی میسازید، هنگامی که کامل شد، استارت میزنید، روشن میشود، کار میکند. اما اگر که این ۵۰۰ قطعه است، ۱۰ قطعهاش الان هنوز سوار نشده بود، نصب نشده بود، خب شما نمیتوانید استارت بزنید، روشن بشود، کار کند. چون هنوز ناقص است.
پس نقطه مقابل فطر که آغاز کردن هر سازوکار برای یک موجود کامل است، "نقص" است. در عالم جعل که تنه میزند به عالم، نقطه مقابلش یعنی عالم "جهل". چون سازوکار عالم خلق مربوط به حق است و سازوکار عالم جعل، نقطه ضدش عالم "جهل" است. و اگر شما آیتها را جعلشده میبینید، از دل هر پدیدهای که خلقتش رقم خورده، یک آیتی و نشانهای درآمده. ذهنیت نسبت به آن پدیده و آن شیء، یک ذهنیت و دریافت علم غلطی است، به این میگویند جعل. اگر شما باور دارید که خروس، آیت صور حضرت اسرافیل است، چون آیات سوره حضرت اسرافیل است. اینجا شما از این موجودی که به نام خروس خلق شده، آیتش که آیت صور حضرت اسرافیل است را دریافتید، اینجا شما به کلیت آن عقل رسیدید که این سیستم عامل برای چی بوده، چه چیزی میخواسته به شما بگوید، چه ظرفیتی روی این سیستم عامل میخواسته به شما بدهد که استفاده کنید.
حالا اگر ذهنیت این بود که این خروس فقط یک پرنده خوردنی است، قیمتش هم مثلاً الان گران است، در بازار به راحتی گیر نمیآید به سادگی و مشکلات عدیدهای دارد، صبح هم سر و صدا میکند، نمیگذارد شما بخوابید. اگر حد شناخت شما این بود، خب این که عقل نیست، "جهل" است. یعنی این سطح از دریافت از پدیدهها و اشیا و ماندن در این. آقا شما خروس را میشناسید؟ بله، خروس یک موجود پر سر و صدای مزاحمی است اول صبح که خواب را خراب میکند، بعد گوشتش هم گران است، متأسفانه نمیشود مثلاً خرید و رفت توی کوه و در و دشت جنگل یک منقلی بار گذاشت و گوشتش را مثلاً یک جوجهکباب و خروسکباب و مرغکباب. جوجه زد خلاصه. یک بار ذهنیت این است از پدیدهها. یک بار هم این است که این خروس علیرغم همه این کارکردهایی که دارد، ضمناً این اصل هدف خلقتش آن نشانی است که میدهد که میگوید این صور حضرت اسرافیل را تداعی میکند.
ماندن در آن فهم و درک اولیه، آن میشود "جهل" در مقابل این جعل. خب نقطه مقابل عدل این است که هر چیزی را سر جای خودش قرار ندهید، میشود "جور". کسی که جائر است، هیچ چیز را سر جای خودش قرار نمیدهد. از زندگی شخصیاش در نسبت با خودش که ظلم به خودش میکند، تا ظلم به دیگران، تا ظلم به خدا. هیچی را سر جای خودش قرار نمیدهد. نقطه مقابل عدل.

نقطه مقابل قسط که میشود "ظلم". ظَلَمْتُ نَفْسِي من به خودم ظلم کردم، ظلم به شما و ظلم به الله که میشود شرک. که لقمان به پسرش گفت: پسرم، شرک نَوَرز که "ان الشرک لظلم عظیم." خب ظلم به الله، ظلم به دیگران، ظلم به خود، ظلم به عالم خلقت، ظلم به حیوانات، ظلم به گیاهان. یعنی سهم هر کدام از اینها هر چه بوده که در دست ما بوده، به او پرداخته نشده است.

این یک سازوکار اینچنینی دارد که تقریباً خب، خیلی از مکاتب اجتماعی حول ایناند دیگر. نحلههای اجتماعی که در شرق و غرب کره زمین شکل گرفتهاند در تاریخ، این مسئله و دغدغهشان این است که چطور میشود سهم هر کس را تعریف کرد و به او داد. عدل و قسط، روبروی ظلم و جور.

حالا هنگامی که رسید به مرحله رزق، آنچه که سهم شما بوده، حضرت الله مقدر کرده از مرحله نور تا قسط، این سهم شما به شما پرداخته شد، این میشود رزق. دیگر رزق شما شده. چجوری رزق شما شده؟ از آن مرتبه نور تا برسد به اینجا. اگر قسط محقق نشود، آنچه رزق شما بوده، دست شما را نمیگیرد. کی این وسط سد کرده این مسیر را؟ و صدّوا عَنْ سبیل الله کرده، راه را بسته. کی عدل را جلوش را گرفته و جرم مرتکب شده؟ هیچی را سر جای خودش نگذاشته. از اینجا دیگر نقش انسان برجسته میشود.
انسان چرا مختار است؟ انسان چرا پاسخگوست؟ انسان چرا در قیامت حسابوکتاب باید پس بدهد؟ دو تیره انسان و جن، اینها در این روند اختلال ایجاد میکنند. یعنی از مرحله نور به بعد، از جایی که حق رقم میخورد، خلق رقم میخورد، برائت رقم میخورد، بعد میآید در مرتبه به اصطلاح عالم جعل، فطر و عالم جعل و بیاید برسد تا عالم مثلاً عدل و قسط. در هر کدام از این مراحل، انسان خدشه میکند.
حالا در مرحله حق و باطل که بیشتر معرفتی است، آنجا در نظام معرفت خدشه ایجاد میکند. در مرتبه فراتر از آن، در سازوکاری که به عالم جعل برمیگردد، آنجا جهل را جایگزین میکند. در مرتبه عدل، هیچ چیزی را سر جای خودش نمیگذارد. در مرتبه قسط، سهم هر کس را نمیدهد. نتیجهاش این است که این گزاره رزق محقق نمیشود. وقتی رزق کسی محقق نشد، شما آنچه میبینید زیبا نیست، "زشت" است. آنچه میبینید حسن نیست قبح است. نقطه مقابل حسن میشود "قبح". نقطه مقابل مقوله حُسن و حَسن، میشود قبیح.




پس از نور تا ظلمات، از حق تا باطل، از به اصطلاح برائت تا ولایت و عدم برائت، از مسئله فطر تا نقص، از مسئله جعل تا جهل، از مسئله عدل تا جور، قسط تا ظلم، و حسن تا قبح. کل این سازوکار که میبینید، شاکله نظام معرفت توحیدی در ذهن یک انسان قرآنی است. یک انسان قرآنی قلبش اینجوری است.
یعنی لایهبندی قلب یک انسان مؤمن موقن و موقظ، کسی که به یقین رسیده، که اسلام آورده، ایمان آورده، به ایقان رسیده، یقین دارد، به ایقاظ رسیده. حالا قلب ممکن التفقه دارد. این قلب ممکن التفقه، دامنه مفاهیم و مفاقیهی که میداند، این دامنه مفاهیم و مفاقیه، با اینها قلبش تفقه میکند و تعقل میکند. همه این مراحل را آن سیستم عامل در قلب این دارد. منتها این تشخیص میدهد که الان آنچه با آن روبرو میشود، در مرحله نور است، در مرحله حق است، در مرحله برائت است، در مرحله خلق است، در مرحله فطر است، در مرحله جعل است، در مرحله عدل است، یا در مرحله فراتر از آن، در مرحله قسط است، یا رسید دستش رزقش شد، یا این که الان این را سر جای خودش میبیند یعنی حسن است.
باز تکرار میکنم، این تعداد لایهبندیاش در قرآن بیشتر است. من فقط ساده کردم کار را برای این که یک مقداری هضمش راحتتر باشد. اما من حیث المجموع، اگر قلب یک انسان موقن را بشکافید از نظر عالم معنا، قلبش یک ساختار اینچنینی دارد. یعنی در ۸-۹ لایه روی همدیگر و در ۷-۸-۱۰ دامنه، دامنهاش هم مشخص است. دیگر. یعنی شما همین از حسن که میآید مثلاً به استحسان، حالا همین استحسان را میبریدش در رزق، میشود استرزاق. یا همین طوری میروید عقب، استقساط یا استعدال. و همانطور دیگر، این استحقاق. همه این سازوکار را رقم میزند. طلب حق کردن در استحقاق، چجوری رقم میخورد، مقولهاش را شما اینجا دیدید و لایهبندیهای دیگر.
قطعاً کسی که قلب ممکن التفقه شاخصی با این ساختار دارد، این نقیض این را هم در وجودش دارد. دیگر یعنی در قلب خودش نقیض این را دارد. یعنی این را اگر با رنگ زرد و سبز میبینید، آنجا به رنگ بنفش و مثلاً سیاه، مسئله ظلمات و مسئله باطل و همه این گزارهها تا بیاید برسد آن روبنا، به جای حسن، قبح. قبیح را میداند و از قلبش این لایهبندی منفی را طرد میکند، دفع میکند، تا شاکله مفهومی و شاکله مفقوهی انگارههای حق در قلبش بنشیند.

این که فرمود:
به غیرِ دل که عزیز و نگاهداشتنی است / جهان و هرچه در او هست، واگذاشتنی است.
اینی که صائب تبریزی چنین تلقیای را از دل دارد. دل میشود همین قلب دیگر. قلب ممکن التفقه، قلب ممکن التفقه که داشتنش انسان را به بهشت میبرد. و انسانی که نداشته باشد قلب ممکن التفقه را، حتماً جای او در جهنم است. "لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ". چرا؟ "لهم قلوب لا یفقهون بها". اینها کالأنعام بل هم اضل، مثل حیوان و چهارپا میمانند، بلکه در ضلالت و گمراهی بیشتری هستند. "أولئک هم الغافلون". در غفلتاند. اگر کسی در غفلت نیست، در ذکره است. و اگر کسی حیوان نیست، از ملک بالاتره، اون این قلب را دارد. این قلب چیست؟ چه اجزایی دارد؟ چه ابعادی دارد؟ چه شاکلهای دارد؟ این شاکلهاش است.

آنچه که در لایهبندیهای آن ساختار ضد این، یعنی در ظلمات و در مثلاً آن باطل و تا بیاید برسد به قبح. آن شاکله باشد، به این میگویند "رجس". رجس معرفتی، یعنی آلودگی و چرک و چروک معرفتی که در وجود انسان هست که حاصل همین مباحث علمی غلطی که دانشهای ذاتاً مسموماند. این دانشهای ذاتاً مسموم و این فلسفههای غلط، باورهای جاهلانه، اینها در وجود انسان ایجاد آلودگی و رجس میکنند و وقتی که نهادینه شد در قلب انسان، قلب انسان "ثقیل" میشود.
قرآن میگوید: گوش سنگین میشود. گوشها سنگین میشوند، چشمها کور میشوند، اعمی میشود، نمیبیند. چشم دل، گوش دل سنگین میشود، خود قلب سنگین میشود. وقتی سنگین شد آن قلب، مهر میخورد، اینجوری به اصطلاح، به قول عوام، "بتون آرمه" شده دیگر. "ختم الله علی قلوبهم."
پس الان با یک شمای کلی و سادهشدهای از قلب ممکن التفقه آشنا شدیم و نقطه مقابلش هم متوجه شدیم که چه ابعادی دارد. حالا یک موقعی این را با کل لایهبندیهایش، یعنی هر انگارهای که در قرآن آمده، آنها را هم بهش اضافه کنیم، بیاید برسد یک مرحله مشخص و قابل قبولی.
برخی از انگارهها در قرآن نیست، مثلاً کلمه "نظم". اما در روایات هست، از امام علی علیهالسلام که حضرت امیر فرمودند مثلاً: "اوصیکم بتقوی الله و نظم امرکُم". حالا فرض کنید این نظم و نظام را هم در این لایهبندی بیاوریم یا نمونههای دیگری که در روایات هست. خب طبعاً این را شما چند برابر حساب کنید دیگر این پیچیدگی این قلب را. قرار نیست حالا فعلاً خیلی این را شلوغ و گیجکننده و پُرپیمان نشان دهیم. نه، شکل سادهاش این است.
اما این را در نظر بگیرید: همانطور که شما یک کامپیوتر، یک لپتاپ میخرید، سختافزار است. یک سیستم عاملی به نام ویندوز رویش نصب میکنید، حالا میتواند کار کند. وجود خودتان را وقتی بگیرید، آن سختافزار لپتاپ. یک سیستم عاملی در شما نصب شده. این سیستم عامل وقتی آن قلب شما را متجلی میکند، کامل میکند، این قلب ممکن التفقه، یک لایههای پیچیده اینچنینی دارد. تبیین این، روشن کردن این، شفاف کردن این، از دوره کودکی برای بچهها تا این که در دوره نوجوانی به آن اشراف پیدا کنند و در دوره جوانی بتوانند از این ظرفیت حداکثری سیستم عامل وجودشان بهره ببرند.
خب همین ویندوزی که روی لپتاپها هست و به عنوان سیستم عامل و نرمافزارهای متنوعی که روی آن نصب میشود، از کورل و چهچه گرفته تا انواع نرمافزارها، خب میدانید همه استفاده نمیکنند. یعنی کل ظرفیت ویندوز توسط همه استفاده نمیشود. حالا نرمافزارهای مکملی که نصب میشود روی آن، باز از آن هم همه نمیتوانند استفاده کنند یا اصلاً به کارشان نمیآید.
قلب هم یک چنین ظرفیتی دارد. با این مثالی که درباره سیستمهای عامل زدم، قلب هم یک ظرفیت حداکثری دارد که هر کسی از این ظرفیت بهره کامل را نمیبرد. این میشود اسراف. اسراف و تبذیر، یعنی انسان وقتی اسراف میکند، وجود خودش را از این ظرفیت حداکثری قلب خودش بهره نمیبرد.
قلب در قرآن معنی دیگری است برای کلمه روح. روح از ریح میآید دیگر. میآید مثل باد، دمیده میشود در انسان. اما چیزی که بعد از مرحله روح و ریح دمیده شد در انسان که "قول الروح من أمر ربي". بعد که دمیده شد، این روح چه شاکلهای دارد؟ این روح در قرآن میشود قلب. منقلب میشود، دگرگون میشود از این حالتی که میبینید به آن حالتهای ضدش در نظام معرفت توحیدی، در ساختار توحیدی برمیگردد و تغییر میکند یا به عکس، از آن حالت باطل به این حالت حق.
خب این قواره الان برای شما روشن است و خودتان میتوانید انگارههای قبل و بعدش را در بسیاری از آیات ببینید و آنها را اضافه کنید و خودتان به یک دستگاه کاملتری از قلبتان، از روحتان، از آن سیستم عاملی که در شما حضرت الله نصب کرده، برسید و بتوانید از آن حداکثر بهرهبرداری و حداکثر استفاده را ببرید. این الان دیگر در اختیار شماست.
اما نکته مهم این است که این ابتدایش چطور رقم میخورد؟ انتهایش چطور رقم میخورد؟ چون هر گزارهای بالاخره یک مبدائی دارد و یک معادی. یک اولی دارد و یک آخری. یک ظاهری دارد و یک باطنی. این اول و آخر، ظاهر و باطن یا مبدا و معاد. هنگامی که ما به حکمت الهی در قرآن رجوع میکنیم، حکمت الهی در قرآن ناظر به "امر" است، ناظر به وجود نیست. که در فلسفه مسئلهشان وجود و ماهیت است. در حکمت، "امر" اصالت دارد. آن امری که "ما أنزل الله" است. امری که حضرت الله نازل کرد. آنچه که نازل کرده، یک عالمی را رقم زده که به آن میگوییم عالم تکوین. که فرمودید: "کن" باش، "فیکون". باشید. این باشیدن یک ابتدا دارد، یک انتها که به آن میگوییم، یک اقتضا دارد، یک انقضا.
در قرآن، دریافت اقتضای امر میشود حکمت. حکیم کسی است که اقتضای امر را درمییابد، میشناسد دیگر. "إذا قضى أمراً يقول له كن فيكون". هنگامی که امری اقتضا میکند، حضرت الله به آن امر میفرماید که باش، آن میباشد. "إذا قضى أمراً فإنما يقول له كن فيكون". ما نه با امر کار داریم، نه با آن حکم که "باش آن میباشد" کار داریم. ما با آن اقتضای کار داریم. با آن قضى أمراً. اقتضای هر امری چیست؟
مثلاً در همین آیهای که الان دارید میبینید: "بدیع السماوات و الأرض و إذا قضى أمراً فإنما يقول له كن فيكون". اساساً سماوات و ارض چه اقتضایی داشته؟ چه تقاضایی برایش بوده؟ متقاضیاش کی بوده؟ چی بوده؟ چه اقتضایی بوده؟ چه سازوکار اینچنینی بوده که ضرورت داشته حالا این آسمانها و زمین ابداع بشوند؟ "بدیع السماوات و الأرض" یعنی ابداع کند، نوآوری کند. اول "بدیع السماوات و الأرض"، بعد "خالق السماوات و الأرض"، بعد "فاطر السماوات و الأرض". یعنی این آیه را در سه حالت در سورههای گوناگون میبینید. یعنی بدیع السماوات و الأرض، بعد خالق السماوات و الأرض، بعد فاطر السماوات و الأرض. یعنی اول ابداع کرده، بعد خلقش کرده آسمانها و زمین را، بعد گشودهشان، آغازشان کرده، فاطر السماوات و الأرض.
خب اقتضای هر امری را شما بشناسید، حکمت آن را شناختید. چه تقاضایی برای هر امری هست؟ این تقاضا را کی تعریف میکند؟ متقاضیاش کی است؟ اون کسی که متقاضی هست کی است؟ خود تقاضا چیست؟ و اقتضاء از کجا برمیخیزد؟ اینجا اقتضاءشناسی پایه حکمت قرآنی است.
خب سررشته بحث از دستتان خارج نشود. از نور شروع میشد، به حسن ختم میشد. یک روند متنوعی از حالات و مراحلی که یک شیء وقتی شکل میگیرد. مثلاً سماوات و ارض، آسمانها و زمین وقتی شکل میگیرند، خلق میشوند، یک مراحلی دارند. اول نور، بعد حق، بعد خلق است. بعد که خلق شد، حالا این ستارهها و سیارهها و اجرام سماوی از هم برائت دارند، از هم متفاوت و متمایز و متفاوتاند. بعد افطار میکنند، شروع میکنند. بعد از روی اینها روگرفت گرفته میشود، میآید توی عالم جعل. عالم جعل شکل میگیرد. "الحمد لله الذي خلق السماوات والأرض و نسبت به آن جعل الظلمات والنور". بعد میآید در مرحله بعدی عدل و قسط و رزق شکل میگیرد. در این زمین، رزق این که این سوی زمین یا این قسمت نیمکره یا آن قاره الان باران داشته باشد، رزقش باران باشد، برف باشد و هر چیز دیگر باشد. همه این موارد بیاید و وقتی شما از کهکشانها را نگاه میکنید، حسن میبینید. همه چی سر جای خودش است. در کهکشان راهشیری، آندرومدا یا هر چیز دیگری. وقتی منظومه شمسی را میبینید، خورشید و سیارهها که در پیرامون آن با سرعت دارند حرکت میکنند، جلو میروند، شما حسن میبینید. وقتی در زمین نگاه میکنید، درختان و پرندگان و چرندگان و حیوانات گوناگون و گیاهان را حسن میبینید. به عالم جعل هم که میرسید، باز دوباره حسن میبینید. زیباییهای نظام معنا و عالم جعل.

اما این از یک جایی شروع شده، یک جایی ختم میشود دیگر. ابتدایش با اقتضاءشناسی، انتهایش با انقضاءشناسی. این که یک کسی به نام عیسی بدون پدر خلق بشود و این که همان دوره، پیرزن فرتوتی که دیگر امکان بارداری ندارد، به اراده الهی باردار بشود. این دختر باکره بدون همسر و آن پیرزنه فرتوت، همسر زکریا. این ۲ نفر با اراده الهی بر ۲ پیامبر باردار بشوند: عیسی و یحیی. و وقتی اینها به دنیا میآیند. درباره هر دوشون. درباره اولی که مریم به آن ملک میگوید که: «من که ازدواج نکردم، چجوری باید بچه داشته باشم؟» میگه: «إذا قضى أمراً يقول له كن فيكون». وقتی امری اقتضا میکنه، حضرت الله به اون میگه باش، میباشد. حالا عیسی رو بهش میگه باش میباشد.
زکریا هم میپرسه که من پیرمردم، این همسرم پیرزنه، چجوری ما رو بچهای خواهد بود؟ باز اونجا اون ملک میگه که: «إذا قضى أمرًا يقول له كن فيكون». اگر امری اقتضا کنه، حضرت الله از این پیرزن نازا و از این پیرمرد فرتوت، حتماً یک فرزندی مثل یحیی به دنیا خواهد آورد. و وقتی مریمی که با هیچ مردی رابطهای نداشته، قراره که باردار بشه و عیسی رو به دنیا بیاره، اونجا هم دوباره: «إذا قضى أمرًا فإنما يقول له كن فيكون».
اینجا مسئله این نیست که عیسی یا یحیی چگونه به دنیا آمدند. مسئله اینه که عیسی و یحیی چه ضرورتی داشت؟ چه اقتضایی بود که این دو نفر در یک چنین شرایط ویژهای متولد بشوند؟ شرایطش این بود که از دوره آدم که آدم هم مثل همین عیسی شکل گرفته بود که در قرآن تأکید میکند که: «مَثَل خلقت عیسی مِثل مَثَل خلقت آدم است». هر دوشون از خاک شکل گرفتند. یتیم ذاتی.
چون بشر به تعینات رسیده بود ۲ هزار سال پیش و غیبباوری در او نابود شده بود. همه چیز رو مادی میدید و در انگارههای مادی باورش این بود که الان دیگه راز پدیدهها رو کشف کرده. ۵۰۰-۶۰۰ سال بود که در جایی مثل ملطیه (در غرب ترکیه امروز) اندیشه یونانی مسئلهاش شده بود ذرهگرایی، اتمیسم، مسئلهاش شده بود عناصر اربعه: آب، آتش، هوا، خاک. منشأ عالم و هستی رو این پدیدهها میگرفتند و مدام داشتن آب و آتش و هوا و خاک رو از اجزاء ریزش در مرحله اتمیسم و ذرهگراییش مطالعه میکردند، ببینند اینا چجوری شکل گرفتند و طبیعت رو رقم زدندی. این دوره ناتورالیزم و طبیعتگرایی اول بود. و اینجا دیگه خدا محو شد. خدا کلاً مرد از ذهنیت انسان غربی و انسان غربی منشأ عالم رو دیگه همین به اصطلاح عناصر اربعه میدونست که الان رسیده به ۱۰۰ و خردهای مورد در جدول مندلیف و عناصر شیمی که توی این بوتههای آزمایش در آزمایشگاههای شیمی به اون ذاتیات میخواهند دست پیدا کنند و چارچوب رو بشناسند.

چون بشر کاملاً از غیب بریده بود و یک دوره جدیدی رو شروع کرده بود که دوره تعینات محض بود. یک بار دیگه خدا باید جدال احسن میکرد و نشون میداد که توی بشری که الان دارید این مسیر رو میرید، آدم اینجوری خلق شد، یک بار دیگه ما عیسی رو مثل آدم خلق میکنیم. ببین، اینجوریه. اقتضای خلقت عیسی به صورت یتیم ذاتی این بود. عالم ماده امروز، در علم پزشکی، علم جنینشناسی و نظام بارداری و تولد نسل، تأیید نمیکنه یک پیرزن مثلاً ۱۰۰ ساله بتونه باردار بشه. اما خدا جدل میکنه دیگه. یک دختر باکره بدون این که با مردی ارتباط داشته باشه و اسپرمی وجود داشته باشه، عمل لقاح صورت بده و بخواد باردار بشه، اون بچه شکل میگیره یعنی عیسی. در این پیرزن همسر زکریا هم، یه پیرزن ۸۰ ساله، ۹۰ ساله یا ۱۰۰ ساله (نمیدونم چقدر بوده سن ایشون) اونم بر یحیی باردار میشه. این اقتضای امر رو شناختن میشه حکمت. اما اگر که شما مسئلهتون دیگه این نبود که اقتضا چی بوده: «إذا قضى أمرًا فإنما يقول له كن فيكون». مسئله شما این بود که خب، در این باشیدن، حالا این که گفت باش این میباشد، وجود این شکل گرفته، این رو چطور مطالعه کنید در علم جنینشناسی؟ نسبت اسپرمها با تخمک رو چجوری مثلاً تبیین میکنید؟ چگونه این روند، تطور جنین شکل میگیره تا تولد رقم میخوره؟ این شد مسئله شما. این شه مسئله فلسفه یونانی و فلسفه مدرن امروز و آنچه که ازش بیرون میآد به نام ساینس، دانش امروز. اما حکیم در تلقی قرآنی کسی که اقتضائات رو تبیین میکنه.
انسان غربی مسئلهاش اینکه یک بیگبنگی بوده، در اثر این بیگبنگ ۱۴ میلیارد سال پیش، این آسمانها شکل گرفتن و کهکشانها به وجود اومدن و ستارهها و سیارهها در حرکتند، هرچی هم رفته جلوتر گسترش پیدا کرده. این چگونگی. اما هیچگاه از اقتضاش نمیپرسه که این اقتضا چی بوده که این شکل بگیره. اما قرآن اینجوری شروع میکنه: «بدیع السماوات والأرض». اون حضرت الله، کسی که ابداع کرد این سماوات و ارض رو و چگونه این رو رقم زد؟ یک اقتضائی بود. اگر امری اقتضا کنه: «إذا قضى أمرًا فإنما يقول له كن فيكون». یک اقتضائی بود. اون اقتضا رو بشناسید. این که فرموده به او باش، او باشیده، این رو ولش کنید. شما بچسبید به اون که چه اقتضایی بود که باید آسمانها و زمین خلق میشدند.
اقتضای مثلاً خلقت انسان، یعنی انسان، جن، دو تا موجود مختار باید خلق میشدند. یک سماوات و ارضی به عنوان محل و محیط عمل این جن و انس باید شکل میگرفت که اینها بعداً یک منظومهای باشه به نام منظومه شمسی، یک سیارهای باشه به نام سیاره زمین که امکان حیات توش باشه، حالا داخل این، جن و انس بتونند روند بندگی رو شکل بدند. این اقتضا رو وقتی تبیین میکنید، حالا بعد این که اصلاً چرا این عالم خلق شده؟ این پاسخش روشن میشه. و قص علی هذا.

اما هر اقتضایی یک انقضایی داره. یعنی هر چیزی که تقاضا براش بود، وقتی تقاضا تموم شد، انقضاش شروع میشه. و یک موقعی و یک دورهای و یک مرحلهای هست که اون دیگه منقضی میشه، نقض میشه، تموم میشه. تبیین این، حکمت اقتضا و انقضا در تکوین امر الهی، این اساس شناخت حکمت قرآنی از آنچه که امروز در حوزههای علمیه بهش میگن فلسفه اسلامی در تلقی مشایی ابنسینا و اشراقی سهروردی و حکمت متعالیه مرحوم ملاصدراست. در مقابل اونها و در مقابل آنچه که فلسفه غرب و تلقی فلسفه مدرن نامیده میشه در مادهگرایی و ایدهگرایی. در اندیشه اسلامی بهویژه در نگاه قرآنی، تبیین حکمت میشه انقضا و اقتضا هر کدوم از این سازوکارها.
حالا در فلسفه، اینا تفکیک بین وجود و ماهیت رو دنبال میکنند و اتصاف مثلاً وجود یا ماهیت از این دست سلسله مباحثی که خب معرف حضور شما هست. اما اینجا این دعوا وجود نداره. اینجا مسئله اینکه از مرحله نور که شروع میکنید تا برسید به حسن، در کل این بازه، کدوم جزش ماهیت است؟ کدوم جزش آیت؟ اونجایی که شما سخن از خلقت دارید، اونجا مسئله، مسئله ماهیت پدیدههاست. اما آنجا که مسئله جعل و عالم جعل است، اونجا مسئله آیت پدیدههاست.

این موضوع در تلقی فیلسوفان مسلمان گم است. فیلسوفان مسلمان انقدر که دعوا کردن سر وجود و ماهیت، اگر میپرداختن به اینکه ماهیت یا آیت، این کار رو بهتر روشن میکرد دیگه. بالاخره شما آنجایی که نور، حق، و خلق و برائت رقم خورد و صورتگری، این مرحله، مرحله ماهیت است.
خب فرموده در قرآن که حضرت الله خالق البارئ المصور. این ۳ اسم حضرت الله از ۹۹ اسم اسما حسنی در یک آیه: الخالق البارئ المصور. خلق کرده، اومده برائت داده، متنوع کرده و دستهبندی کرده، بعد اومده اینا رو صورتگری کرده، بهشون صورت داده. تو همون باغ مرکبات، اینجا یک درخته نارنج، ۲ متر اونطرفتر یک درخت نارنگی، ۴ متر اونطرفتر یک درخت پرتقاله. این درختها از یک خاک دارن تغذیه میکنن، یک آب هم هست، هوا هم که یکی است. تنوع این درختها در نظام خلقت. حالا هر ۳ تاشون هم شکلشون یکی است دیگه؛ یعنی شکل و هیبت و هیکل پرتقال و نارنگی و نارنج و اینا گرده و مثلاً زرده، و وقتی هم پوستش رو بشکافید داخلش، ظاهرشون یه ذره شبیه همدیگه ولی خب مزهشون متفاوته، یه کمی چارچوبهای دیگهشون متفاوته.
اما این برائت اینها از هم. اول خلق کرده، بعد بار اینا را برئ کرده از این که مثلاً این مثل اون باشه، اون مثل این باشه و غیره. این مثال ساده برائته. حالا چون این مقوله برئ، خیلی انگاره عمیقیست و اتفاقاً یکی از اسما حسنی کمتر شناخته شده حضرت الله است. اما بعد از این مرحله، صورتگری میکنه: «هو الله الخالق البارئ المصور». بعد که تصویر کرد اینا رو (یعنی صورت داد به اینها، شکل و شمایل و صورت اینها رو کامل کرد) این ۳ مرحله یعنی خلق و برائت و تصویر، اینا مربوط به ماهیت است. ماهیت هر پدیده.
اما وقتی اومد در عالم جعل، اونجا دیگه مسئله ماهیت نیست، مسئله آیت است. حالا این دیگه نشانه چیه؟ حالا ما ماهیتش رو مشخص کردیم دیگه، مشخص شد که این یک موجودیه که اینجوری خلق شده، اینجوری برئ شده، و اینجوری هم صورتبندی شده، یک صورتی داره، یک شکلی داره. ما خلقت عیسی رو متوجه شدیم، برئ بودن عیسی از بقیه انسانها (عیسی برئ است، برائت داره از بقیه چون بقیه پدر و مادر داشتن، این یتیم ذاتی است، پدر نداشته) برائت داره، کاملاً متفاوته. این برئ است. اینم میدونیم. صورتگریش هم که دیدیم، دیگه یک جوان مثلاً سی و چندساله موقع هنگامی که عروج میفرماید.
اما قرآن میفرماید: عیسی و مادرش رو آیت جعل کردیم. اینا آیتن، نشانی هستند. بر جامعه بشری ۲ هزار سال قبل در فلسطین و سواحل مدیترانه که تعینگرایی به اوج خودش رسیده بود و بشر کاملاً تعینگرا و مادی شده بود. اینا آیتن بر نشانی حضرت الله، نشانی غیب، نشانی این که حضرت الله هر ارادهای کنه میتونه این رو محقق کنه. اینی که شما اینجا دارید آیه در سوره مریم میبینید که: که ما جعل کردیم اون رو آیت برای مردم. «و كان أمرًا مقضيًّا». هر امری که اقتضا کنه، محققش میکنه حضرت الله.
پس شما تمایز فلسفه اسلامی و فلسفه یونانی از حکمت قرآنی رو متوجه شدید. اونجا در فلسفه اسلامی و فلسفه یونانی دعوا بر سر وجود و ماهیت که کدوم اصالت داره؟ وجود شیء اصالت داره یا ماهیتش؟ اتصاف اینها چجوریه؟ اما در حکمت قرآنی مسئله اقتضاست. این اقتضایی که صورت میگیره و انقضایی که صورت میگیره. در مرحله اقتضا وقتی خلقت شکل گرفت، ماهیت پدیده مشخص میشه که خلق کرده، برئ کرده و بعدش هم صورتدهی کرده و بعدش هم فطر رو رقم زده (گشوده، کار شروع شده). اما از یه جایی که این میشه، میآد تو وادی عالم جعل، اونجا دیگه ماهیت معنی نداره، اونجا آیت معنی داره. پس دوگانه ماهیت و آیت، نه دوگانه وجود و ماهیت.
الان این نکته روشنه. و حالا میخوام این نکته رو بیاریم در نظام هندسی اجتماعی و ببینیم این مباحث وقتی میخواد بیاد زندگی اجتماعی رو سامان بده، چگونه کار رقم میخوره.
خب مستحضرید که این روند تکوین دیگه، عالم تکوین یافته، بهش گفته شده کن، این فیکون، باشیده، این فیکون و باشیدش، این میشه تکوین. تکوین عالم یک روندی از مرحله نور تا مرحله حسن داره. این مراحل اگر خوب طی بشه، همه چی سر جای خودش باشه، عالم یک بهشت است. همین عالم میشه یک بهشت. اگر این روند از نور تا حُسن با تدبیر الهی و در مسیر امر الهی شکل بگیره، بشر در این هر کدوم از مراحل این خدشه ایجاد نکنه. اگر خدشه ایجاد نکنه، عالم تبدیل میشه به یک بهشت. بهشت مورد نظر، جنت مورد نظر هم، همین الان در عالم قلبی و عالم ذهنی همینه دیگه.
اما اگر بشر اومد در این خدشه کرد، بهجای نور گذاشت ظلمات درون خودش، بهجای حق گذاشت باطل، اومد شروع کرد مثلاً بهجای عدل گذاشت جور، و بهجای قسط گذاشت ظلم. خب طبعاً این دیگه رزقی نمیرسه به کسی. این مانع شده که رزق به کسی برسه.
دیشب ترامپ سخنرانی کرده، گفته که میخوایم حمله کنیم به ونزوئلا رو بگیریم. یک سهم و نقشی مال ونزوئلا برای ما داره. اون نفتی که ونزوئلا داره، اون امکاناتی که داره مال ماست. ما میخوایم بریم سهم و حق خودمون رو بگیریم. یعنی اگر الان یک کسی بلند بشه، مثلاً به کسی تو خیابون داره راه میره یا پشت ماشینش نشسته، بگه که من از این ماشین تو یک سهمی دارم، کلاً ماشین تو مال منه، طرف رو از در ماشین رو باز کنه، از پشت فرمان بکشه بندازهاش بیرون، بعد بره سوار بشه پشت فرمان ماشین اون بشینه، گازش رو بگیره بره، این میشه همینه که الان بهش میگن حقوق بینالملل، روابط بینالملل، سیاست بینالملل. و همین چیزی که تو علوم انسانی غربیه. کل علوم انسانی غربی خلاصه میشه در همین جملهی ترامپ.
حالا کسانی فکر میکنن اگه رفتن در دانشگاه حقوق بینالملل خوندن، الان مفاد حقوق بینالملل میآد نجاتشون میده. حقوق بینالملل یعنی زورگویی یک جهانخوار و امپریالیستی به نام ترامپ. میگه: زور دارم، میرم محاصره دریایی میکنم، نمیذارم کشتی و نفتکشی بیاد بیرون. هر قایق ماهیگیری هم اومد رفت، بمبارانش میکنم. میگم اینا قاچاقچی بودن. یه انگی میزنم. به اون میگم تروریست. به اون میگم تو دنبال سلاح اتمی هستی. به این یکی میگم تو قاچاقچی هستی. میریزم اونجا رو میگیرم. این باید برای من ترامپ، برای ما ۳۴۰ میلیون آمریکایی، حقی در اون منابع نفتی است قائل باشه تا ما آمریکاییها معلوم باشه سرور جهانیم، کشورمون خوبه، تکنولوژی داریم، فرهنگ داریم، همه چی داریم.
اگر که بعضیها بچه خوبی بودن، مثل نخستوزیر ژاپن، مثل رئیسجمهور کره جنوبی، مثل شیخنشینهای حاشیه جنوب خلیج فارس، اینا اصلاً نیاز ندارن بهشون بگم که آنچه که در دست توست مال منه. پول زور رو بدش، خودشون ۲۱ تریلیون دلار عربها و ژاپنیها و کرهایها و دیگران جیرینگی دادن بهش. اما اگر بعضیها ایستادن، ایرانی ایستاد گفت: من نمیدم، من کوتاه نمیآم. میگه تسلیم مطلق میشید، نباید موشک داشته باشید، نباید انرژی هستهای داشته باشید، هیچی، تسلیم میشید و الا من تحریم میکنم و میآم حمله میکنم بهت.
هنگامی که یک همچین سازوکاری رو رقم میزنه و چارچوب رو دنبال میکنه، میرسه سراغ ونزوئلا میگه: خب الان نفت ونزوئلا رو میخوایم. باید نفت ونزوئلا که بیشترین نفت در هر کدوم از کشورهاست مال آمریکا باشه. ما این رو میگیریم تو چنگ خودمون. اول آمریکا شعار اول آمریکا. آمریکا رو همیشه اول نگه میداریم در جهان. خب این همون حرفیه که فرعون میزد، همون حرفیه که نمرود میزد، همون حرفی که ظلم، همون حرفی که یزید میزد، همون حرفی که معاویه میزد.
من با اونش کار ندارم، من با اینایی کار دارم که وقتی اسم آمریکا میآد و به اصطلاح ساختار علوم انسانی آمریکایی، از هر دو طرف لبهاشون و دهانشون آب سرازیر میشه که نمیدونید مثلاً علوم انسانی آمریکا چه میکند؟ علم اقتصاد آمریکایی، علم روابط بینالملل آمریکایی، علم حقوق بینالملل آمریکایی، علم سیاست بینالملل آمریکایی. اما هیچی نیست. اصلاً اونا کاری به دانشگاههاشون ندارن، این نکات رو تو دانشگاههاشون تولید میکنند که در جهان سوم به قول خودشون، یک کسانی مغزشون مستحیل بشه و بیاد شروع کنه به اصطلاح برای اونا فضاسازی کردن. جوانان زیادی در کشورهای به قول اونا جهان سومی عمرشون رو برن بذارن این رشتهها رو بخونند و کاملاً غربی بشن و تصورشون هم این باشه حالا با این رشتهها میتونند مشکل جامعهشون رو حل کنند.
اما ونزوئلا امروز باید بیفته دست آمریکا تا آمریکا بتونه مثلاً رو پا بمونه ۱۰ سال دیگه، ۲۰ سال دیگه، ۳۰ سال دیگه، نفت اونا رو غارت کنه و ببره جلو. آیا این عدله یا جوره؟ خب جور. آیا این حقه یا باطله؟ خب باطله. آیا این قسطه یا ظلمه؟ خب معلومه ظلمه. آیا این حسنه یا قبحه؟ خب معلومه قبیحه. پس از کجا ما به این میرسیم که این قبیحه؟ چون این رزق آمریکاییها نیست. نفتی که زیر پای ونزوئلاست، رزق مردم ونزوئلاست، نه رزق ۳۴۰ میلیون آمریکایی که نفت کشورهای عربی مال اوناست. نمیدونم، تعرفه زیادم به کالاهای همه میبندند، تو همه دنیا هم جنگ راه میندازند، زورگویی هم میکنند، از همه میگیرند میبرن اونجا که ۳۴۰ میلیون به اصطلاح انسان آمریکایی، اینا بر جهان سروری کنند.
خب اینجا این روند خدشه پیدا کرد. یعنی از مرحله نور تا مرحله حسن، یه جاش ناقص شد. مثلاً عدل زیر سؤال رفت، قسط زیر سؤال رفت، رزق زیر سؤال رفت، و کل نظام حیات ۸ میلیارد انسان کره زمین مخدوش میشه. چون جلو جلو میره. اول به امارات فشار میاره، یک تریلیون و ۴۰۰ میلیارد دلار از امارات میگیره. بعد میآد میره به قطر میگه: ۱/۲ تریلیون دلار هم از قطر میگیره. ۷۰۰ میلیارد دلار از بحرین میگیره. یک ۶۰۰ میلیارد اینجا تو منطقه حضوری نقد از عربستان میگیره. بعد ۵-۶ ماه ولیعهد عربستان رو میبره اونجا. خب این ولیعهد عربستان مگر با رأی مردم عربستان سر کار اومده؟ نه. این چه کاره است که از طرف مردم عربستان بره اونجا دوباره یک تریلیون دلار بده؟ میره اونجا، یک تریلیون دلار هم اونجا ازش میگیره، میشه ۱/۶ تریلیون دلار. بعد اونجا پشت میکروفون میگه که یک تریلیون دلار قرار شد سرمایهگذاری کنه ولی بیشترش میکنیم، میکنیمش ۱/۵ تریلیون دلار.
حالا فکر کنید ۳۴۰ میلیون زالو تو آمریکا دارن مال حرام میخورند. حالا در حکمت تکوین و تحویل در امر الهی، این ۱۰-۲۰ مولفه رو که من اینجا فقط ۹ موردش رو فهرست کردم از نور تا حسن، اینا همه یکی است اما مراحل گوناگون تکوینی است که همش به امر الهی است. منتهاش در این امر الهی، امر نفسانی بشر خدشه ایجاد میکنه و این رو مخدوش میکنه. باید جلوی این مخدوش کردن توسط بشر گرفته بشه. اگر بشر در یکی از این مراحل ۹ گانهای که اینجا فهرست شده، دخل و تصرف نکنه و صدمه نزنه، اجازه بده که امر الهی به خوبی جریان داشته باشه، اونجا جامعه آرمانی محقق میشه.
اما در هر ۹ مرحلهاش، هر کجا بشر خدشه ایجاد کنه، اون خدشه رو شما باید بذارید به حساب فقدان عدالت یعنی ظلم، فقدان عدالت یعنی جور، فقدان قسط یعنی ظلم، فقدان حسن یعنی قبح، فقدان نور یعنی ظلمات. و اگر چنین تلقی در ساختار تکوین و تحمیل در امر الهی دیده شد، جامعه آرمانی به وجود میآد. پس نقشش در نظام اجتماعی روشن شد. هر این ۹ لایه رو که شناختید، اگر هر کدومش نقض شد، اونجا و صدّوا عَنْ سبیل الله شکل میگیره. راه حضرت الله از مرحله نور تا حسن که باید تکوین اون امر الهی باشه، در امر الهی خدشه شده. هر کس امر الهی رو در مسیر تحققش سد کنه و سلب بکنه جامعه رو از این که اون امر الهی بخواد به اون برسه، این ضد خدا عمل کرده و در مقابل امر الهی قرار گرفته و نقشش نقش مخربی است که خب الان شما اگر بخواید این ساختار رو ببینید، این روند در نظام دانشگاهی امروز در حوزه علوم انسانی و غیره هست که متأسفانه نقش و کارکردش یک نقش و کارکرد مخرب سدکننده است.
۱. خب ماهیت و آیت شیء چگونه از هم تفکیک میشوند؟ شما یه جایی به ماهیت شیء میرسید، یکجا به آیت شیء.
۲. هنگامی که یک امر اقتضا دارد. روند تکوین اون چگونه است؟
۳. به امر یعنی به اون شی میگوید باش، ما هم به امر به شیء میگوییم باش. این دو چه نسبت و انطباق یا تزاحمی با هم دارند؟ بالاخره حضرت الله میگه باش، ما هم میگیم باش. ما اراده میکنیم که یک کاری بشود باشد، حضرت الله هم امر میکنه به یک شیئی که باشد و تکوین پیدا کند. تکوین امر از سوی انسان و تکوین امر از سوی الله چه نسبتی دارند؟ چه انطباقی دارند یا کجاها تزاحم دارند؟ تزاحم دارند که انسان میتونه امر الهی رو مخدوش کنه، جلوی تحققش رو بگیره.
۴. روند تکوین چند تا مرحله داره. نور و حق و ابداع و خلق و برئ و تصویر و فطر و جعل و عدل و قسط و رزق و حسن و نظم. اینها چگونه تکوین مییابند؟ یک سوال مهمیه. همشون یکیاند ولی در نسبت با هم چطور طی یک مراحلی تکوین مییابد؟
۵. «ما أنزل الله» اون امری که از طرف الله نازل شده، «ما أنزل الله» از اقتضا تا انقضاش یعنی ابتدا انتهاش، این مراحل ۹ گانه رو طی میکنه یعنی از نور تا لایه نهایی یعنی حسن. اما آنچه مهمه اینکه به اقتضا و انقضای امر توجه بشه. یعنی در این مسیر، اون چیزی که مهمه اینکه نیاید یکی از اینا رو بگیریم، یعنی نور رو بگیریم یا حق رو بگیریم یا خلق رو بگیریم یا جعل رو بگیریم یا بیایم حسن رو بگیریم، عدل و قسط رو برجسته کنیم. نه، بیاید به اقتضای اون امری که تو این چرخه میافته (از نور تا حسن) به اون اقتضا توجه کنیم و سپس انقضای اون امر رو تبیین کنیم که چه مرحلهای است، اجلش کی سر میآد. هر امری اقتضایی داره و انقضا. برای هر امری یک تقاضایی هست. این اقتضا از تقاضا میآد دیگه.
الف- برای هر امری تقاضایی هست که یا امر صالحی است از سوی الله یا امر فاسدی که از روی به اصطلاح بشر و جن صادر میشه. پس امر تفکیک میشه به امر صالح یا امر فاسد. عمل صالح یا عمل فاسد. این امری که به عمل منتج میشه، چه صالح باشه یا فاسد. صالح باشه حتماً کار الله است. فاسد باشه حتماً کار غیر الله یعنی انسان و جن است. اما مهم اینکه انسان و جن هم امر صالح رو، عمل صالح رو در ادامه ایمان انجام بدهند که: «إِلَّا الذين آمنوا وعملوا الصالحات». پس برای هر امری یک تقاضایی. مهم اینکه تفکیک کنیم تقاضا صالحه یا فاسد.
ب- دوم اینکه الله به اون امر میفرماید باش، اون میباشد. مشخص کنیم که ما داریم میگیم که اون باشد، یعنی خودبنیاد یا این که خدا بنیاده؟ اصل اینکه الله به اون امر فرموده که باش، او میباشد.
پ- نکته سوم اینکه امر مقتضی واقع میشه، سپس منقضی میشه. بدونیم هر امری یک اقتضایی داره، یک انقضایی، یک اولی داره، یک آخری، یک ظاهری داره، یک باطنی.
ت- چهارم اینکه اولاً شناخت کامل و جامع از اون امر، امری که قراره واقع بشه انقضا داره، اقتضا داره، ثانیاً درک مراحل باز اقتضا تا انقضای اون یعنی اون ۹ مرحله از نور تا حسن، درک اون مراحل، این میشه حکمت. اولاً شناخت کامل جامع از اون امر، ثانیاً درک مراحل بازده اقتضا و انقضای اون امر میشه حکمت. در واقع حکیم، امرشناسیه که اقتضا و انقضای اون رو میشناسه. حکیم کسیه که امر رو میشناسه، میدونه هر امری یک اقتضایی داشته و یک انقضایی داره. (نه مانند مسئلهشناسان امروز سیاست)
امروز یک بلایی سر سیاست اومده، به خصوص در جمهوری اسلامی. سیاسیون میگن ما مسئلهمحوریم. در طرحریزی استراتژیک میگن رویکرد پرابلماتیک. میگن ما مسئله حل میکنیم. نظام مسائل داریم. یک سلسلهای از مسائل رو درمیارن، فهرست میکنن، میگن میخوان مسائل رو حل کنیم. کسی میخواد مسائل رو حل کنه، این امر رو نمیشناسه. در حکومت دینی باید امر رو مبنا قرارداد، امرشناس بود نه مسئلهشناس. این که شما الان بگید مسئله ما دلاره، مسئله ما گرانی، تورم، بیکاری، دود. ببینید، این مسئلهها جایی حل میشن که یک امر بالاتری لحاظ بشه و دیده بشه و اصلاح بشه. هنگامی که شما امرشناس نباشید، اقتضا و انقضای امر رو نشناسید، صرفاً مسئلهمحور جلو برید، حتماً به نتیجه نمیرسید.
ث- مورد بعدش اینکه بازه اقتضا و انقضای امر، بازهی باش و نباش و بازهی بود و نبود اون امر است. این بازه بهش میگن عمر، سن، مدت یا قدمت. پس از جایی که اقتضای امری شروع میشه تا انقضای اون امر، این مرحله، مرحله به فارسی باشه یا نباشه، مرحله بود یا نبوده، این بازه عمر و سن و مدت و قدمت نام داره که نه با توهم زمان (مفهوم توهم زمان مال اینشتین، انیشتین گفته توهم زمان) که نه با توهم زمان بلکه با تفقه قضى فقهیده میشه. یعنی کسی میتونه این بازه از اقتضای امر تا انقضای امر رو دریابه، در اون ۹ مرحله، که بتونه در قضى امر، اقتضای امر تفقه کنه، در این صورت میتونه بفقهدش. حکیم، امرشناس، تقاضاشناس، تکوینشناس، انقضاشناسیه که تسلط او بر این روند، احاطه او بر حکمت قرآنی محسوب میشه.
تکرار میکنم: حکیم، امرشناسه، تقاضاشناس، تکوینشناس، انقضاشناسی که تسلط او بر این روند، احاطه او بر حکمت قرآن محسوب میشه. عالم امر، سپس عالم اقتضا، آنگاه عالم قول که کن فیکون، آنگاه عالم تکوین یعنی مراحل پیدایش و علی النهایه عالم انقضا. شناخت اینها ما رو به کلیات حکمت قرآنی رهنمون میشه.
۶. در هندسه مدرنیته، بهجای اقتضا و تکوین، تقاضا و عرضه رو اعمال کردن. چون مسئله فلسفه وجود و ماهیت بود، در فلسفه عملی هم به تقاضا و عرضه سقوط کردند. تقاضای خودبنیاد، عرضه خودبنیاد. خب در مدرنیته گفتن چی؟ در مدرنیته گفتن که بهجای اینکه بگن اقتضا رو تعریف کنن، تقاضا رو تعریف کردن. بعد این اقتضایی که وجود داره، حالا اقتضای امر، حضرت الله میگه باش، "یرزقه من حیث لا یحتسب". اینا گفتن نه، خودمون تأمین میکنیم، عرضه میکنیم. عرضه، تقاضا. عرضه، تقاضا بهجای اقتضا و تکوین در نگاه الهی و نظام ربوبی. آمدن تقاضا و عرضه رو اعمال کردن. چرا؟ چون مسئله فلسفه وجود و ماهیت بود از اول. این وجود و ماهیت، اینها رو به تقاضا و عرضه در فلسفه عملی از فلسفه نظری در وجود ماهیت به عرضه و تقاضا در فلسفه عملی سقوط کردن.
حالا این تقاضا خودبنیاد یعنی اقتضای امر الهی نیست، عرضه هم خودبنیاد. عرضه هم در روند تکوین الهی نیست، رزق از سوی حضرت الله نیست. خودبنیاده، خودبنیاد. این در هندسه مدرنیته است. اکنون مسئله این شد: اقتضای الهی یا تقاضای بشری که کار هوا و هوس. پس یک «إذا قضى أمرًا» داریم که اقتضای امر الهی است، اون رو باید تبیین کنیم. یک تقاضای بشری داریم که از هوای نفس بشر غالباً برمیخیزه. این شد مسئله. یک قول الله داریم که «إنما يقول له كن فيكون» الله میفرماید باش، اون میباشد یا قول الله داریم یا قول نفس انسان. هوای نفس انسان میگه باش. یا تکوین الهی صورت میگیره بعد از اون قول، یا عرضه خودبنیاد بشر خودش تولید میکنه و ارائه میکنه.
این ببینید، دو تا چارچوب نظری و دو تا پارادایم است. این مسئله است. اینا مدعی شدن که رزق ریسکه. مدعی شدن که رزقی که بعد از این که تکوین الهی صورت میگیره، قسط صورت میگیره، میخوان سهم شما رو بدن، اون رزق، رزقی که میدن، معلوم نیست کی میده، چقدر میده، چجوری میده، از کجا میده، این ریسک. پس باید ریسک رو کنار گذاشت و رزق رو کنار گذاشت، باید کاسب شد و کاسب بود. سپس مدعی شدند که دست نامرئی بازار در تقاضا و عرضه تعادل ایجاد میکنه. بعدش امدند گفتند که یک جایی داریم به نام بازار، همه چی میآد اونجا عرضه میشه، تقاضایی براش وجود داره، عرضهای وجود داره، این دست نامرئی بازار (invisible hand) میآد تعادل ایجاد میکنه بین عرضه و تقاضا، در حالی که منکر دست الله بودند یعنی منکر یدالله بودند در ایجاد تعادل در انقضای امر و تکمیل اون. پس الان میدونیم که یک یدالله فوق ایدیهم داریم (دست حضرت الله میآد رزق و سازوکارهای مربوطه رو سامان میده) در مقابلش یک نظام بازار داریم که چرخهای تعریف میشه که اونجا عرضه و تقاضاست و در اون عرضه و تقاضا، دست نامرئی بازار تعادل ایجاد میکنه. این دوتا روبرو همدیگهست.

تفقه در اقتضا و انقضای امر به حکمت در قلب مومن منتج میشه. هنگامی که انسان اقتضای امر و انقضای امر رو برمیتابد، حکمت در قلب مومن شکل میگیره با این تفکر و توهم و توهم در تقاضا و عرضه به فلسفه مدرن در ذهن بشر مدرن منجر میگردد.
یعنی اگر تفقه صورت گرفت در اقتضا و انقضا، اینجا در قلب میشه حکمت تو قلب مومن. اونسو، هنگامی که توهم و توهم تقاضا و عرضه صورت میگیره (تقاضا و عرضه در عالم وهم و فهمه) در نتیجه اونجا فلسفه مدرن در ذهن بشر مدرن شکل میگیره. قبلاً من نشون دادم که در چرخه نظام پول، دست نامرئی بازار چطور عمل میکنه. تو در تلقی آدام اسمیتی، همونطور که میدونید، اینا عرضه و تقاضا رو میگیرن مبنا، در بازار میگن که دست نامرئی بازار میآد تعادل ایجاد میکنه. بعداً معلوم میشد که این دستها خیلی هم نامرئی نیست. یک دست تبلیغاته که تبلیغات میآد ذائقهسازی میکنه. ذائقهسازی کرد، حالا تقاضا به وجود میآد. با آگهی بازرگانی و غیره و ذلک تقاضا ایجاد میکنن. اونا تبلیغات این کار رو میکنه.
بعد هنگامی که قراره عرضه صورت بگیره، وقتی شما متقاضی شدید، میخواید برید تهیه کنید، رفتید اون جایی که عرضه میکنند تو بازار، شما حتماً باید پول داشته باشید. این تعادل در عرضه و تقاضا رو کی داره مدیریت میکنه؟ کسی داره تبلیغات رو کنترل میکنه و کسی که داره پول رو کنترل میکنه. کسی که تبلیغات و آگهی بازرگانی و ذائقهسازی و پول رو کنترل کنه، داره عرضه و تقاضا رو کنترل میکنه. پس خیلی دست نامرئی بازار، نامرئی هم نیست، کاملاً مرئیه و دیده میشه.
اما در مقابل دیدیم که در اسلام «يد الله فوق أيديهم». چرخه رو تغییر میده. اولاً رزق از سوی حضرت الله میآد، نصف معادله اینکه از طرف الله است. ما مصرفکنندهایم. ثانیاً در چرخهی يد الله فوق أيديهم اونجا دیدید که وقتی رزق شد، شما انفاق میکنید، صدقه میدید، قرض حسنه میدید و زکات میپردازید. اینها رو وقتی شما میپردازید، لایه بعدی شکل میگیره که قرآن بهش میگه برکت. یعنی در اثر رزق، مقولهای شکل میگیره به نام برکت. در اثر اون زکاتی که پرداخته میشه و بیعی که صورت میگیره، این چرخه هرچه میره جلوتر، این چرخه انبساط پیدا میکنه. چون در مرحلهی برکت، لایه دیگهای از این چرخه شکل میگیره که همون لایه قبلی نیست.

پس این دو دسته نگاه متفاوت در فلسفه عملی غربی که در نگاه آدام اسمیت میشه اساس کار بازار در عرضه و تقاضا با حکمت عملی در قرآن که تبیین اقتضا و انقضای امر که اینجا دست حضرت الله یدالله است که میآد بین اقتضای امر و تکوین اون تعادل ایجاد میکنه، این تمایز در نظام اجتماعی الان در حوزه حکمت عملی و فلسفه عملی روشن شد.
۷. از لحظهای که امری اقتضا پیدا کنه، تا لحظهای که تکوین پیدا کنه، سپس تا لحظهای که انقضای اون برسه، این روند اسمش حکمت است. که آیت اون میشه طلوع و ظهر و غروب. شما وقتی صبح نگاه میکنید به طلوع آفتاب، ظهر نگاه میکنید به این که آفتاب کاملاً در وسط آسمونه، و غروب آفتاب رو میبینید که خورشید ظاهراً میره و پشت کوهها پنهان میشه در مغرب، سمت غرب. این آیت ۳ مرحلهای: طلوع و ظهر و غروب، این آیت روند اقتضای امر (طلوع)، تکوین امر (ظهر)، انقضای امر (غروب) است. یعنی هر امری یک صبحی داره، ظهری داره، غروبی داره. که این اقتضا و انقضا رو اینجوری بشناسید و تکوین اون وسط رو اینجوری بشناسید، بهتر براتون روشن میشه.
۸. اقتضای امر با قول الهی تکوین پیدا میکنه. اقتضای امر با قول الهی تکوین پیدا میکنه، نه با قول ما. یعنی پیدایش مال و نفسی که به ما داده از سوی حضرت الله، این تکوین پیدا کرده به اراده ما نبوده. در حالی که این تکوین رزقه. یعنی وقتی پیدایش مال و نفس رو داریم، مالی به ما داده، نفس ما رو رقم زده، ما رو خلق کرده، تکوینی که برای ما رقم خورده، اقتضای امر الهی است. این رزق ما بوده. ما درش به اصطلاح ظهور و بروزی نداشتیم. از جایی که حساب نمیکردیم، رزق ما شده: "یرزقه من حیث لا یحتسب".
حالا ظلم بزرگ چیه؟ اینکه ما این رو کالا بنامیم. یعنی بزرگترین ظلم (یعنی ظلم عظیم) اینکه کسی بیاد این رو کالا بنامد. مالی به شما داده، شما تصور کنید اینی که رزق شما شده کالاست. نفس شما رو پرورانده، شما تصور کنید که نفس شما یک کالاست، میتونید بفروشیدش به دیگری غیر از الله. آنچه از امر الهی اقتضا داشته، حالا تکوین پیدا کرده، و نباید اقتضا تکوین یافته، کالا انگاری بشه. همه حرف ما در مهندسی اجتماعی و معماری اجتماعی این است.
در معماری اجتماعی سرمایهداری: هر چیزی رقم خورده، کالاست. اینجا برعکس است: نباید کالا انگاری بشه. اقتضا با قول حضرت الله تکوین پیدا کرده، و روزی خواهد رسید که منقضی میشه. اون اقتضا شِراست. «إن الله اشترى» حضرت الله مشتری مال و نفس از مؤمن است. فرموده: «إن الله اشترى من المؤمنين». از مؤمن، مال و نفسشون رو میخره.
وقتی تکوین پیدا کرد مال و نفس ما، حالا ما میخوایم به عنوان صاحب اون مال و نفس، میخوایم مال نفسمون رو به حضرت الله بفروشیم. این میشه بیع. مال و نفس رو به الله میفروشیم. کسی که مال و نفسش رو به الله بفروشه، «فاستبشروا ببیعکم» بشارت باد با این فروشی که کرد ذلک الفوز العظيم این یک فوز عظیمی است. وقتی منقضی شد و دیگه ما مال و نفسمون رو به الله فروختیم، به یک فوز عظیم میرسیم. در آیه ۱۱ سوره توبه.
اما در تلقی غربی چی میشه؟ اون اقتضا رو در حوزه شرا، اسمش رو میذارن تقاضا. اون تکوین رو اسمش رو میذارن عرضه. در صورتی که تقاضایی که رقم میخوره، اقتضای امر الهی است. حضرت الله مشتری است. متقاضیه. ما الله رو متقاضی بدونیم، و تقاضا رو از سوی الله بدونیم. تکوینی که الله رقم زده و به ما رسیده، شده مال و نفس ما. حالا ما عرضهکنندهایم. ما به کی عرضه میکنیم؟ به حضرت الله. این جوی که وجود داره، الان عرضه و تقاضا رو خودبنیاد کرده، تلقی توحیدی رو ازش گرفته، و انسان عرضه و تقاضا رو اومده مادی کرده. بهجای این که به حضرت الله رقم بزنه، چون کالا انگاری کرد.
۹. انحراف در کجاست؟ در مدرنیته، انحراف در کالا دیدن امر است. نه فقط کالا دیدند خود مال و نفس رو، حتی امر رو هم کالا دیدند. در مدرنیته، انحراف در کالا دیدن امر است. آنچه که الله به آن فرمود باش، اون رو تبدیل کردن به کالا. و آن امر تکوینیافت، آن پدیده، نباید کالا انگاری شود. در واقع شرک و کفر، بازاریسازی یا بازاریزیشن (Bazarization). بازاریزیشن مناسبات امر یعنی تقاضا و تکوین در قالب تقاضا و عرضه، و کالا دیدن پدیدهها.
پس الان مسئله بازار که از زبان فارسی رفته در زبان انگلیسی، و بازاریسازی یا بازاریزیشن مناسبات امر رو میان بازاریسازی میکنند. تقاضا و تکوین اون رو بازاری میکنند. الان یک ذهنیتی شما دارید از تمدن: یک بازار بزرگی در جامعه وجود داره، هر پدیدهای کالاست. این کالا باید تولید بشه، امرش تولید بشه، بره تو اون بازار فروخته بشه، براش متقاضی وجود داره. هنر کالاست، باید بره اونجا تو اون بازار فروخته بشه. تعلیم و تربیت کالاست. علم و دانش کالاست. دین کالاست. تبلیغات کالاست. وکالت کالاست، وکیل میره این کالا رو میفروشه. قضاوت کالاست، قاضی میفروشه. طبابت کالاست، پزشک میفروشه. حکمت کالاست. همه چیز کالاست، در یک بازار بزرگی که پذیرفته شده. کالا انگاری صورت گرفته. همهی کالاها باید اونجا عرضه بشه، تقاضا براش وجود داره، ما به ازاش هم پول داده میشه.
این انحرافیست که مدرنیته ایجاد کرده، نباید اینجوری باشه؟ نه! حکمت کالا نیست. سلامت انسانها کالا نیست. وکالت کالا نیست. قضاوت قاضی کالا نیست. تربیت معلم و مربی کالا نیست. حکومت و سیاست حاکم کالا نیست. اینا هیچ کدومش کالا نیست. اینها موهبتی است که خدا در اختیار شما قرار داده که حق دیگری است، باید بهش برسونید. حکمتی داده، باید برسونید به دیگری. سلامت دیگری در دست شماست، شما باید درمانش کنید. دیگری گرفتاره، شما باید بری وکیلش بشی. قضاوتی که میکنید، خدا توفیق به شما داده. شما قاضی باشید، توفیق داده. شما ولایت داری، حکومت میکنی. اینا هیچ کدومش نباید کالا باشه و از طریقش کسی برای جیب خودش کیسه بدوزه.
این که ترامپ در طول ۱۰ ماه اول رژیمش ثروتش چقدر زیادتر شده، و این که بازوی سمت راستش ایلان ماسک برای اولین بار، اولین میلیاردیه که ثروتش از ۶۰۰ میلیارد دلار بالاتر رفت. و هفته گذشته اعلام شد که الان در بین میلیاردرها در دنیا، ایلان ماسک اولین کسی است که ۶۰۰ میلیارد دلار ثروت داره. و ممکنه با این شیب که بالا میره، اولین کسی باشه که در کره زمین تریلیون دلار ثروت خواهد داشت. این معناش اینه که از دید دونالد ترامپ، سیاست کالاست. این باید عرضه و تقاضا کنه، بفروشه، پولش بیشتر بشه.
دستیارش، عنصری که آورده تو سیستم که با هوش مصنوعی ساختار حکومتشون رو جلوتر ببرند، ایلان ماسک اومده، در دوره ۱۰ ماهه دوره اول دولت ترامپ به یک ثروت افسانهای رسیده که ۶۰۰ میلیارد دلار شده ثروتش. یعنی از دید اینا، مسئولیت و ساختارهای این چنینی کالاست و توی ساختار کالا، امر سیاست باید بابت این عرضه و تقاضا پول گرفت. دقیقاً شبیه یک روحانی معممی که با شعار صندوق قرضالحسنه و ربا زدایی آمد، به اسم ائمه عسکریه، یک صندوقی ایجاد کرد، بعد مؤسسهای به نام ملل ایجاد کرد. از این پولی که جمع شد تو این صندوق، به اون طرف که خودش مسئول بود وام داد. افراد زیادی رو اشباع کرد در این ساز و کارها.
از دید این، کمک مالی به جامعه، صندوق قرضالحسنه زدن و مناسبات مالی رو رقم زدن، از دید این فرد خدمترسانی به مردم نبود، بلکه کالا انگاری پول و کالا انگاری نظام مالی برای منافع شخصی خودش و خانوادهاش بود. که این هفته لو رفت که این فرد بعد از این که برکنار شده، حالا دستگیر شده. پس بازاریسازی، یک مسیر شرک و کفر نسبت به اون تلقی توحیدی است.
ساختار ببینید: ساختار بازارزدایی شده چیه؟ اینه که امر رو حضرت الله اقتضا میکنه. وقتی اقتضا کرد، میگه باش، اون میباشد. این وقتی تکوین پیدا کرد، میآد در عالم خلق و در عالم جعل، میآد در عالم عدل و عالم قسط. بعد قسط که شد، سهم شما داده شد، این رزق شما شده. رزق به شما داده شد، همه چی سر جای خودشه دیگه، حسن است. اما هنگامی که این رو میگیریمش، میآریم بشریش میکنیم، در یک میدانی تبادل بین دو طرف صورت میگیره، عرضه و تقاضا رو خود بشر تعریف میکنه. حالا اینجا یک خدشهای صورت میگیره. اون خدشه هم اینکه پدیدهها کالا میشن. کالا که شدن، بست برای قمار و ربا شکل میگیره. قمار و ربا ۲ بالی که اینجا پدید میآد. این ۲ بال، غبار قمار و ربا، اتفاق وحشتناکی که رقم میزنه، اینه که جنگ با خداست. خدا گفته این مسیر رو من یک جور دیگهای تعریف کردم، نباید این رو بکنید، محمل کاسبی خودتون.
پس بازاریزیشن و بازاریسازی مناسبات در تلقی آدام اسمیت در فلسفه عملی لیبرالیسم، این مخاطرات رو داره: کالایی دیدن پدیدهها. خب میدان این انحراف، اسمش سوق است یعنی بازار. که امام باقر(ع) فرمود: میدان ابلیس. «و هو ميدان إبليس». که فرمود: صبح که میشه، ابلیس میآد توی سوق، تو بازار، ۴ پایهاش رو میذاره، میشینه، بعد به فرزندانش و نوادگانش میگه بیاید. نوادگان و فرزندان، کسی رو مثلاً سرکیسه کنید، باهاشون برخورد کنید که پدرشون مرده یعنی حضرت آدم و اینجا عمل کنید.
خب این متأسفانه در جامعه ما امروز رایج و بازاری شدن و بازاریگرایی و همه چیز رو تبدیل به کالا کردن، یک روش غلطی است که امروز در جامعه ما مرسومه. حرص و ولع و طمع (یعنی Greed) همراه با اسراف و تبذیر. که تبذیر رو قرآن فرموده کار برادران شیطان. حرص و ولع و طمع به همراه اسراف و تبذیر، شالوده بازار است. آنچه که بازار رو شکل میده در تلقی کپیتالیستیاش، گرید است. گرید یعنی حرص و طمع و ولع. هنگامی کار بازار جلو میره در کپیتالیزم که شما طمع و ولع رو جلو ببرید. چطور؟ با تبلیغات، با فروشگاههایی که ویترینهای زیبا دارند، مردم رو حریص کنید، مردم رو به طمع بندازید، مردم رو راغب کنید، ذائقهسازی کنید که مردم حسرت به دل بمونند، اگر هم نمیتونند بیان بخرند حداقل حسرتش رو داشته باشند. بعد وقتی خریدن، زود ازش زده بشوند چون مدل بالاترش میآد، پس شروع کنند اسراف کردن و تبذیر رقم زدن.
کار تبذیر، قرآن میفرماید که کار برادران شیطان است. صراحت آیه اینکه به اصطلاح این کسایی که تبذیر میکنند، اینا برادران شیطان. اینکه حضرت امام صادق(ع)، حضرت امام باقر(ع) فرموده که سوق، میدان ابلیس است. حالا یکی از کارهای داخل میدان ابلیس یعنی سوق، تبذیر (اسراف و تبذیر) است. که اسراف و تبذیر صراحتاً کار برادران شیطان. این شالودهی عمل بازار است. ان میاد میشه دکترین. ان که همین اهل تبذیر کانوا هستند «إخوان الشياطين». اینا برادران شیاطین هستند، کسایی که تبذیر میکنند. که این آیه، اون روایت امام صادق(ع)، امام باقر(ع) علیهالسلام، این آیه مکمل اونه. اونجا ابلیس میآد تو این صبح، مستقر میشه، مستقر میشه و شروع میکنه مدیریت کردند. یکی از کارهایی که تو اون سوق انجام میشه، تبذیر و اسراف که کار برادران شیطان. شالوده بازاره. چرا؟ چون همه رو سوداگر میخواد، و مرچنت.
وقتی شما درگیر حرص و طمع و ولع و اسراف و تبذیر شدید در نظام بازار، شما میشید مرچنت. در نظام مهندسی اجتماعی، هنگامی که شدید مرچنت و مرکانتیلیست، شما سوداگرید. روح سوداگری میآد در کار دین، در کار فرهنگ، در کار علم، در کار اجتماع، در کار اقتصاد. همه چیز سوداگرانه میشه. وکیل یک پول زیرمیزی میگیره که هرجوری شده در دادگاه اینجوری دفاع کنه. پزشک زیرمیزی میگیره. قاضی زیرمیزی میگیره. استاد دانشگاه زیرمیزی میگیره برای پایاننامه دانشجوش. هنرمند زیرمیزی میگیره که بعضیها رو بیاره داخل فیلم سینماییاش. ورزشکار زیرمیزی میگیره. نتیجه میشه این که همه میشن سوداگر. و پولشویی و غیره و ذلک میشه رو بنای کارشون. این روند به ربا و قمار منجر میشه. روند سوداگری، حتماً یه جامعه سوداگر دچار ربا و قمار میشه که جنگ با حضرت الله است.
ایدئولوژیهایی مثل کپیتالیزم (سرمایهگرایی)، مرکانتیلیسم (سوداگری)، لیبرالیسم لِسهفِری (اباحهگری) همه محصول بازاریسازی همه مناسبات بشر هستند. مثل همین فساد مؤسسه ملل که اخیراً لو رفته. پس بازاریسازی جامعه در مهندسی اجتماعی و هندسه مدرن، زمینه شکلگیری تحقق لیبرالیزم، مرکانتیلیسم و کپیتالیزم و غیره و ذلکه. اگه قراره این ایدئولوژیها از درجه اعتبار ساقط بشن، جامعه باید بازارزدایی بشه، و هر پدیدهای کالا نباشه و عمل نکنه.
۱۰. از این روست که بیع منجر به بازارزدایی اسمیتی میشه. بازارزدایی آدام اسمیتی. کِی این رو رهبری درخواست کرد؟ در سفر به کرمانشاه در دانشگاه کرمانشاه، با اسم بردن از آدام اسمیت، ایشون متعرض این شد که این نظام اقتصاد آدام اسمیتی مشکلاتی داره که باید طبیعتاً با اون درگیر شد. بله، همین اقتصاد آدام اسمیتی و رسیدن به این وضع دیکتاتوری اقتصادی موجود دنیا که الان دارد انحلال و فروریختگی خودش را به تدریج نشان میدهد. این چارچوبی که رهبری در دانشگاه کرمانشاه در اون سخنرانی عمومی مطرح کردند و مسئله اقتصاد آدام اسمیتی رو مطرح کردند. این اقتصاد آدام اسمیتی اینه که همه پدیدهها رو کالا میگیره و اینا رو میآره در محیطی به نام بازار، عرضه و تقاضا رو اونجا معتقده دست نامرئی بازار بین عرضه و تقاضا و تعادل ایجاد میکنه.
خب این اتفاق میره جلو، تا جایی که بعداً در یک مناظرهای که اخیراً توی چند سال اخیر شاید مثلاً کمتر از ۱۰ سال اخیر اتفاق افتاده، در یکی از دانشگاههای آمریکا، ژوزف استیگلیتز اونجا داره در مناظرهای که با یک اقتصاددان دیگهای انجام میده، به شوخی میگه این دست نامرئی بازار، همچین نامرئی هم نیست، خیلی هم مرئیه و تعینه و دیده میشه. یعنی حتی الان خودشون هم معتقدن که اقتصاد آدام اسمیتی و مثلاً بازارگرایی و همه پدیدهها رو کالا دیدن و همه رو کشوندن تو وادی بازار، مسیر درستی رو طی نمیکنه.
از این روست که بیع در قرآن منجر به بازارزدایی اسمیتی میشود. یعنی زدودن میدان ابلیس. چون در بازار، تقاضا از راه تحریک تقاضا تبلیغ میشه. وقتی میخوان تقاضا رو رقم بزنن، از راه تحریک تقاضا با تبلیغ این کار رو میکنند. و عرضه در برابر پول ارائه میشه، نه در برابر تقاضا. نه این که هر کی تقاضا داشت، رفت یه جایی کالا بهش میدن، بلکه وقتی تقاضا داشت، باید حتماً پول داشته باشه تا بتونه اون چیزی رو که دارن عرضه میکنند تهیه کنه. پول و تبلیغات، ۲ تا دست بازار برای تنظیم عرضه و تقاضا هستند. اما در بیع، پول و تبلیغات اصالت ندارن. چون مبیع کالا نیست.
الف- مبیع رزق است نه کسب. و رزق همون قسطه که سهم هر کسی است. سهم کسی در دست ما کالا نیست که محمل کاسبی باشه، بلکه امانتیه که باید بهش برسونیم. اگر یک عالمی علمی بهش الهام شده و دریافته، این علم و الهام نیاز دیگریه. چون نیاز دیگریه، این کالا نیست که این رو به فروش بذاره و از راهش پول در بیاره. بلکه دیگرانی هستند که به این علم نیاز دارند. چون به این علم نیاز دارند، این باید بره اون علم رو به اونا تقدیم کنه، ارائه کنه.
اینجا ببینید کالازدایی میشه. پس وقتی علم کالا نیست، معلمی کار بازاری نیست. لذا نظام دانشگاه و نظام آموزش و پرورش و نظام علم نمیشه بازار. ازش بازارزدایی میشه. قسط، سهم هر کس هر چی هست، باید بهش بپردازید. کسی به این علم نیاز داره، اون نیازش دست شماست، شما توفیق دارید که این نیاز این رو برطرف کنید، باید بهش بدید. حالا یه کسی گرفتاره، شما وکیلید. اینجا گرفتاری اون نباید برای شما کالا بشه. شما باید فرد گرفتار رو برید نجاتش بدید، نه این که الان از گرفتاری اون مصیبت اون، در گرفتاری استفاده کنید، یک پولی هم برای وکالت بگیرید. شما قاضی هستید، میخواهد قضاوت کنید، قضاوت شما کالا نیست، این امر کالا نیست، شما باید کسی که گرفتار شده رو الان با این قضاوت نجات بدید.
شما طبیبی، میخوای سلامت کسی رو رقم بزنی، این الان درد داره. این دردی که داره، نباید دید مصیبت دومم به نام پولی که باید بیاره به تو بده تو بیمارستان داشته باشه. این باید در نظام سلامت بیاد، چون نیاز به شما داره، شما هستی که به شما خدا این توفیق رو داده که این رو درمان کنی، طبابت کنی، شما باید این سهم این رو بهش بپردازی. این نباید محمل درآمد بشه. در سیاست همینه، در حکومتم همینه، در فرماندهی نظامی همینه، در علم و حکمتم همینه، در تربیت در مدارسم همینه، در روابط همسران هم همینه.
اما هنگامی که همه چیز بازاری شد، یک دختر و پسر با همدیگه وقتی میخوان ازدواج کنند، مواجههشون مواجهه خرید و فروشه، مواجههی مودت و سکینت نیست. قرآن میگه مواجهه، مواجهه سکینت، مودت و رحمت در زوجیت. اما اینا الان نظام ازدواج رو رسوندن به مناسبات بازاری. لذا الان یک قانونی در مجلس هست در مورد مهریه و سقف مهریه. کلاً نظام بازاری، یک همچین مصیبتی درست کرده. از روابط انسانی تا روابط علمی تربیتی تا روابط قاضی و حاکم و محکوم و وکیل و تا مریض و طبیب و همه روابط رفته شده کالا. امر سلامت، امر وکالت، امر قضاوت، امر حکمت، امر تربیت، امر حکومت، امر سیاست، همه امرها تبدیل شدن به کالا. امر شده کالا. وقتی امر شده کالا، روابط انسانی کاملاً فاسد شده، بازاریسازی شده.
به این نظام بازاریسازی، حضرت امام باقر(ع) میفرماید: این سوق است. و این نظام سوق هم هو میدان ابلیس. میفرماید: این میدان ابلیس. مبیع رزق است، نه کسب. و رزق همون قسطه که سهم کسیه. سهم کسی در دست ما، کالا نیست که محمل کاسبی باشه، بلکه امانته، باید برسیم دستش. من دارم از ساختار جامعه توحیدی میگم چون شما الان بلافاصله این رو میبرید با مصداقهای روز تطبیق میکنید، میبینید خوب این در نمیآد. این چیزی که الان ما داریم میگیم چجوری شما در مصداقهای روز محققش کنیم؟
ب- در بازار، کالا خرید و فروش میشه و این روند کاسبیه. و برای اون، تقاضای ممدوح یا تقاضای مذموم هست. و همچنین عرضهی ممدوح یا عرضه مذموم. متغیر اونم حق و حقیقت نیست، تبلیغ و پوله. یعنی چی؟ ببین، یک کالایی هست به نام سیگار. شما میدونید تقاضا براش مذمومه، این اصلاً چیز بر حقی نیست، ولی تقاضا براش وجود داره و عرضه هم صورت میگیره. مسئله سر اینکه تبلیغ کنی این سیگار خوب فروش بره و پول خوبی در بیاره. دیگه مهم نیست که ممدوحه یا مذموم. دوم: مشروب الکلی. خب بازار مشروب الکلی بازار بسیار گستردهایه. سوم: مواد مخدر. همینجوری بچینید، بیاید جلو. دیگه بسیاری از سازوکارهایی که در نظام بازار امروز تبلیغ میشه و پول براش هزینه میشه، در این روند عرضه و تقاضا در این فرایند کالا دیدن پدیدهها مذمومه.
حالا میآد تو روابط اخلاقی: بازار سکس، بازار خودفروشی. این سازوکارها همه مذمومه دیگه. اما بدن انسان میشه کالا. کسی بدن خودش رو، چه به بردگی جنسی چه به هر بردگی دیگهای میفروشه در مقابل پول. این مذموم بودن اینجوری براتون روشن میشه که از اون سیگار تا مواد مخدر تا مشروب الکلی تا فحشا، همه این موارد که بازار داره تبلیغم براش میشه، پولم ما به ازاش داده میشه، اینا همه روند کاسبی مذمومه و بازارزایی تا جایی که انسان رو میآره تبدیل میکنه به کالا. جلو میره حتی فکر و محصول فکر هم میشه کالا، نظریه علمی هم میشه کالا، کالا میشه، علم میشه کالا، حکمت میشه کالا، تربیت میشه کالا.

این روند ظلمه. ظلم یعنی روبروی قسط. قسط یعنی سهم هر کس هر چی هست بهش بپردازید. وقتی شما این کار رو کردید، در نظام اجتماعی این ظلمه، یعنی سهم دیگه رو گرفتید تو چنگ خودتون، دارید باهاش کاسبی میکنید. مثال عینیتر بزنم، همیشه در ذهنتون بمونه. پیامبر از راه برسه. یک پیامبری، قرآنی بر سینهاش نازل شده تدریجی. حالا این امروز یک آیه اومده، یک سوره اومده. بگه عجب سورهایه، الان میریم یک مراسم رونمایی براش میذاریم، بعد که رونمایی کردیم، این سوره رو میفروشیم، بازاریابی میکنیم باهاش. آقا این سوره نیاز مردمه، این آیه نیاز این مردمه، سهم این مردم باید برسه به این مردم. قسط یعنی سهمشون رو بدی بهشون. اگر نگهش داشتی تو چنگ خودت و باهاش کاسبی کردی، یعنی این رو تبدیل کردی به کالا، باهاش کاسبی کردی، اینجا نبوت خدشه درش پیدا میشه. خب هیچ پیامبر این کار رو نمیکنه. مثلاً پیامبر جلیلالقدر ما، ایشون که نیومد با آیات کاسبی کنه (العياذ بالله). سهم مردم بود. قسط یعنی این که سهم مردم رو بپردازه. لذا ظلمی به مردم روا نشد، سریع آیه رو رسوند به مردم، سوره رو رسوند به مردم.
اینجا اگر ما هر سازوکاری رو کالا بگیریم، و اون کالا دیدن جوری باشه که وقتی پدیده رو کالا گرفتیم، اون کالا رو تو چنگمون نگه داریم، احتکار کنیم تا پول بیشتری ازش در بیاریم، این کار ما ظلمه و بسیار خطرناکه. الان دارید تمایز بین نظام بازار امروز و کپیتالیزمی که شما رو کاملاً آلوده کرده به این که همه چیز رو براش قیمت قائل باشید. هرچی، همه چیز کالاست. هرچی کالا بود قیمت داره. همه چیز کالاست در سرمایهداری، همه چیز کالاست و هر چیزی که کالا بود، قیمت داره. اما در قرآن، همه چیز کالا نیست. اگر کالا نیست، پس قیمت نداره، چی داره؟ بها داره. آنچه کالا نیست در قرآن، بها داره. به تعبیر شهید بهشتی (رضوانالله علیه) که بهشت را به بها بدهند و به بهانه ندهند. بهشت بها داره. کسایی که میخوان بهشت رو بخرن، نمیتونن قیمت براش بذارند.

خب این نکته هم روشن شد که در مهندسی اجتماعی و معماری اجتماعی، در نگاه مدرن و نگاه اسلام، روابط وقتی میخواد توحیدی بشه، اقتضای امر دیده میشه و امر رو نباید کالا کرد. اقتضاش رو نباید کالا کرد. تعادل بین اقتضا با تکوین میشه حکمت. اما در نگاه غربی، عرضه و تقاضا مطرحه. عرضه و تقاضا روبروی هم قرار میگیره و دست نامرئی بازار یعنی پول و تبلیغات میآد متعادلش کنه. اونجا شرک رقم میخوره. ساختار و روابط مناسبات انسانی مشرکانه میشه و جنگ با خدا شکل میگیره.
۱۱. روند تکوین و تحویل امر الهی در قالب روند تنزیل امر الهی، ۹ مرحله داره که نور و حق و خلق و فطر و جعل و عدل و قسط و رزق و حسن رو شامل میشه. البته نور، حق، ابداع و بدیع، خلق، بعد از خلق، مسئلهی بری، بعد از برئ، تصویر و صورتگری، بعد از اون فطرت، سپس مرحله جعل و نظم، بعد از نظم عدل و حسن (هرچی سر جای خودش میشه نظم) و سپس سهم هر کس هر چی هست بهش پرداخته بشه میشه قسط. بعد از قسط، اون چیزی که سهم هر کس هست بهش میده، رزقشه. وقتی شما قسط رو رقم میزنید، سهم هر کس هر چی از بهش میدید، رزقش داره رقم میخوره. و در نهایت حسن، این سر جای خودش میدونی چقدر زیباست.
روند تکوین و تحویل امر الهی در قالب روند تنزیل امر الهی، این ۹ مرحله رو داره. این ۹ مولفه یکی است، همش با هم یکی (البته تعدادش بیشتر ها). حالا شما اجمالاً ۹ تا بگیرید. فقط مراحل تکوین و تحویل اونا متنوع به نظر میرسه. یکپارچه دیدن اینها در نظر، و پرداختن به تکتک اینها در عمل میشه توحید نظری و عملی.
خب اگر شما یکیش رو برجسته کردید، به بقیه ظلم میشه. مثلاً شما فقط مطالبهگر عدالت بودید، مطالبهگر قسط بودید، مطالبهگر تو هنر مطالبهگر حسن بودید، در اقتصاد مطالبهگر رزق بودید، در حکمت مطالبهگر حقیقت بودید، در آیتشناسی مطالبهگر جعل بودید. شما اینجا یک خطایی مرتکب شدید. یک جز رو گرفتید. با یک گل بهار نمیشه. این یک حلقهای از یک زنجیره است. باید کلش رو در نظر بگیرید که اشراف داشته باشید بهش. باز عرض میکنم این تعدادش بیشتره ها. من سادهاش کردم شده این تعداد، منتها اشراف شما بر همش میتونه اون یکپارچگی رو رقم بزنه. خودتون تو هر آیهای دیدید که اینا کلمات قبل و بعدش هم هست، میتونید اونجا بچینید. و تو روایات و ببینید که چقدر چارچوب کامل است.
اما منظورم مسئله توحید عملی و توحید نظری است. ببینید، توحید عملی و توحید نظری، هیچی غیر از همین مناسبات کف بازار نیست. مشکل تمایز حکمت نظری از حکمت عملی این بوده که یک حرفهای زیبای پیچیده رو مینشستند میخوندند توی مَدرس، میاومدن کف صحنه، یک کار دیگهای تو تجارت میکردند، تو کار اقتصادی میکردند. اما حکمت عملی در توحید عملی، همین مناسبات کف جامعه است. شما به اون نسبتی که یک کالایی تولید میکنید، یک شیئی تولید میشه، نیاز دیگری در دست شماست، شما اون رو بهش میدید و میرسونید. به همین نسبت، شما جزئی از زنجیره تأمین در دستگاه توحیدی هستید در نظام ولایت. حضرت الله، از طریق شما داره این شیء و این نیاز به امر رو در فرآیند تکوین میرسونه به اون کسی که نیاز داره بهش، یعنی لایقشه، یعنی سهمشه. قسط باید بهش صورت بگیره. رزق دیگری رو داده دست شما.
شما اگر تو این مسیر ندونی که شما یک پستچی هستی، شما زنجیره رو باید تأمین کنی، شما یکدونهی زنجیر از کل زنجیره هستی، اومدی برای خودت شان قائل بودی، خودتو گرفتی مبنا و اصل، و از طریق این اصالت خودت سعی کردی این موارد رو منعکس و منتقل کنی به دیگری، شما اولین کاری که کردید و صدّوا عَنْ سبیل الله کردید، چرخه رو به هم زدید، سیکل رو تخریب کردید. یک خطر بزرگتری به وجود آوردید که اون خطر بزرگترش اینه که این شرک رو بسطش دادید، خودمحوری رو ایجاد کردید. العياذ بالله خودتون رو گذاشتید جای حضرت الله، و چرخه رو خودتون دارید مدیریت میکنید.
این توحید عملیه. از دید مفسرین، این چرخه وقتی رخ بده، بازارزدایی میشه. نمیدونم عدد چقدره، شما حالا تلویحاً از من بگیرید مثلاً ۷۰ درصد بازار جمع میشه وقتی که اینجوری شد. هنگامی که علم و تولید علمی و حکمت، سهم مردمه، یک کسایی نیاز بهش دارن، نباید از راهش کاسبی کرد دیگه. لذا بازار دانشگاهی که پولیه، جمع میشه. تربیت هم همینطوره. مدرسهای که نظام تربیتش پولی میشه، یعنی تربیت داره کالا میشه، داره خرید و فروش میشه. امر تربیت که نباید کالا بشه، بعد خود تربیت که نباید خرید و فروش بشه. شما میآیید سراغ مردم، مردمی که به شما نیاز دارن، به شما مراجعه میکنند، اون نکته تربیتی رو به عنوان مربی در اختیارشون میذارید. مردمی که گرفتارن و وکیل میخوان، نظام وکالت. مردمی که قضاوت نیاز دارند، شما قاضی هستید. مردمی که بیماری دارند، شما طبیبید. مردمی که سیاست نیاز دارند، شما سیاستمدار و حاکمید. هر کدوم از این موارد، نیازی از مردم دست شما قرار داده شده. اون رزق اون مردمه، منتها شما یکی از مهرههای این زنجیره تأمین رزقید. اگه این جا بردارید اصالت رو بدید به خودتون، بخواید با این، این رو کالا بگیرید، و از اون نیازمند (بیمار گرفتار، اون فرد گرفتاری که وکیل میخواد، قاضی میخواد، اون فردی که تو جهل علمی گیر کرده حالا نیاز به حکمت داره، اونی که مشکل تربیتی داره، نیاز به تربیت داره)، همه اینا گرفتارند، شما دارید از گرفتاری اینا کاسبی میکنید. اینجا شرک که رقم میخوره در توحید عملی.
مردم گرفتار جهل، نباید ازشون پول بگیری، بُتشون رو باید بشکنید، هدایتشون کنی به سمت الله. مردم گرفتار مشکل تربیتی، باید هرزرَویشون رو جمع کنید، تربیتشون کنید. مردم گرفتاری که وکیل میخوان، قاضی میخوان. مردم گرفتاری که بیمارند، طبیب میخوان. اینا نباید کسی بابت مشکلاتشون پول بگیره، کاسبی کنه. کاملاً الان شما شوکه میشید. مگه میشه در دفتر وکالت پول نداد؟ مگه میشه در نظام قضاوت پول نداد؟ مگه میشه در بیمارستان پول نداد؟ مگه میشه در مدرسه پول نداد، در دانشگاه پول نداد، در هنر پول نداد؟ میدونی چرا نمیشه؟ چون همه این دستگاهها (دستگاههای هنری و تربیتی و ورزشی و قضایی و علمی و بهداشتی و درمانی و غیره و ذلک)، امر خودشون رو گرفتن کالا. امر وکالت شده کالا، امر قضاوت شده کالا، امر حکمت شده کالا، امر تربیت شده کالا، امر سلامت شده کالا. اینا همه اشکال داره در تلقی توحیدی. اگه غیر توحیدی که ما کاری نداره با کسی مشکل توحیدی داره، با اون کاری نداریم. ما مسئلهمون الان جامعه متدینین.
۱۲. هندسه الهی در معماری اجتماعی، متضمن این رونده برخلاف هندسه مدرنیته. هندسه الهی در معماری اجتماعی، این روند رو تضمین میکنه که به عاقبت منجر میشه، نه به آینده. یعنی از مبدأ تا مقصد رفتن، یعنی از اقتضای امر تا انقضای اون رفتن. هنگامی که شما از اقتضای امر که شروع میشه، شما در این چرخه هستید تا انقضاش، جایی که منقضی میشه، اجلش میرسه، تموم میشه کار. شما این مسیر رو وقتی دارید میرید، به پشت سرتون در این عمل نگاه میکنید، میبینید که عجب عاقبتی برای شما رقم خورد. در اسلام ما میریم، مقصد نمیآد. یعنی از اقتضا شروع میکنیم، به سمت انقضای اون امر میریم. در اون چرخه توحیدی. فلذا عاقبت در عقب پدید میآد.
اما در مدرنیته، ما ایستادیم، مقصد میآد. فلذا آینده و مستقبله. چون اونا از اقتضا شروع نمیکنن، ما از اقتضای امر شروع میکنیم. اونا به انقضای امر نمیرسن، امر باید بیاد در محضرشون. اونا کاسبند. تمایز کسب و رزق رو در عاقبت و آینده اینجا دید.
۱۳. امر رفتن، اقتضا رفتن، قول به رفتن، هر ۳ تاش یعنی برو و سپس تکوین رفتن (تحققش) و آنگاه انقضای رفتن (یعنی رسیدن به مقصد)، همه اینا با همدیگه دهر رو شکل میده، نه زمان رو. دهر در قرآن یه کلمهایه دهر، اسم دیگه سوره دهر چیه؟ انسان. به نوعی از دید بعضی از مفسرین به نوعی، انسان همون خود دهر است. یعنی اون چیزی که بر انسان میگذره از اقتضا تا انقضا. این از اقتضا تا انقضا، مسیری که طی میشه، که میفرماید: برو، مقتضی حالا شروع میکنه رفتن. قولش اینه که برو بشو. تکوین پیدا میکنه این مسیر رفتن و شدن. بعد که اجل میرسه و انقضا صورت میگیره، این مرحله دهر است. آنچه از اقتضا تا انقضا از امر بر جای میمونه، این میشه همون عاقبت.
در این جلسه به اجمال به یک نکتهای پرداختم و تقدیم شد به محضر شما که از اقتضای امر الهی تا انقضای امر الهی، روندی شکل میگیره که دهها فعل و امر حضرت الله در اون مستتر است که اینجا شما ۹ تاشو میبینید. این دستگاه وقتی در قلب شما کامل بشه، شما مراتب و لایهبندیهای اینا رو دقیق بشناسید و بدونید مراحل شون چجوری صورت میگیره، کدوم بخشش ماهیت، کدوم بخشش آیت است، و نقیضش رو هم در قلبتون داشته باشید، بدونید اون نوره روبرو ظلماته، اون حقه روبروش باطله، اون حسنه روبروش قبحه، اون قسطه روبروش ظلمه، اون عدله رو به رویش جوره. هنگامی که کامل این در قلب شما شکل بگیره، مواجهه شما با پدیدهها در پیرامونتون در چارچوب تکوین امر الهی است. قلب شما قلب ممکن التفقه میشه.
باز تکرار میکنم: شما وجود خودتون رو بلا نسبت خودتون، وجود خودتون رو بگیرید یک دستگاه لپتاپ، یک کامپیوتر لپتاپ. الان تازه این کامپیوتر آماده شده، باز شده، زدید به برق، روشن کردید. یک سیستم عامل روی این میریزید، یک ویندوز از هر مارکی بود. اون ویندوزی که میریزید، حالا این فعال میشه، میشه با این نرمافزار میشه کار کرد. اون سیستم عامل وجود انسان، اون امکان تفقه رو در قلب به وجود میآره. یک دستگاهی که یک الگوریتمی داره، یک مناسبات الگوریتمیکی داره. دیگه اون نظام الگوریتمیک که شبیه اون نظام الگوریتم چیزی که شما در قلب خودتون باهاش تفقه میکنید، تعقل میکنید و حکمت رو رقم میزنید، چیه؟ اینه که برای هر پدیدهای ابتدا تعریف میکنید یک اقتضا هر امری، اول امر رو میشناسید. اون امر یک اقتضایی داره، تقاضایی براش وجود داره، یک انقضایی داره. از مرحله اقتضا تا انقضاش گامهایی داره، از منشأ نور الهی تا حُسنی که باید دیده بشه. امتحان ما در عالم چیه؟ اینه که هر امری میخواد محقق بشه، آیا ما در این مسیر همراهیم با امر الهی یا خدشه میکنیم درش، یک جایی و صدّوا عَنْ سبیل الله میکنیم؟ تضاد منافع وجود داره. منفعت و به اصطلاح حس خودمون و هوای نفس خودمون رو، جیب خودمون مطرحه.
این رو یکی از این مراحل حالا اینجا ۹ تاش مطرح شد. شما یکی از این ۹ تا خط شه ببینید شکل میگیره. اگه این رو ۲ برابرش کنید، ۱۸ تا، ۱۸ مرحله باشه، یکی از اون موارد. حالا هرچی تعداد این مراحل بیشتر میشه، احتمال اون وقوع و صدّوا عَنْ سبیل الله و رخنه کردن هم از سوی ما بیشتر میشه. به این دلیل ما امکان اختیار داریم. منظور از «لا إكراه في الدين» اینه. یعنی در سوره بقره، در آیت الکرسی که «لا إكراه في الدين»، چرا؟ چون تبیین شده، «قَد تَّبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ». رشد چیه؟ رشد از وضعیت صفر نور تا صد حسن است. این رشد است. غی و اغوا اینه که شما این مسیر رو مخدوش کنید، دور بزنید، یک مسیر دیگه ایجاد کنید. هیچ اجباری در دین نیست. نگاه کنید کاملاً مسیر مشخصه. لزومی نداره که به کسی اجبار کنه. هر کی نگاه کنه به این روند، متوجه میشه که مسیر درست و صراط مستقیم اینه، باید این مسیر کامل بشه، یعنی تو این چرخه و زنجیره بیفته، نباید این خدشه درش ایجاد کنه (از نور تا حسن). اما هنگامی که این مخدوش شد، یک کسی اومد در این خدشه ایجاد کرد، و یکی از این مراحل این رو یعنی در قسط سهم دیگری رو نپرداخت، در عدل هیچی رو سر جای خودش نگذاشت، در حق مسیر باطل رو پیش گرفت، در نور ظلمات درون خودش رو گذاشت مبنا، هر کدوم از این موارد اتفاق بیفته، این غی و اغوا و غوایت است. «فَقَد تَّبَيَّنَ الْغَيُّ مِنَ الرُّشْدِ». لذا «لا إكراه في الدين»، اجباری در دین نیست، نه اکراهی در دین نیست. فرد برای پذیرش دین اکراهی نداره.

متأسفانه این رو اینجوری بعضیها گرفتن که «لا إكراه في الدين» یعنی هیچ اجباری در دین نیست، هر جوری که دلت خواست زیست کن. خب اینجوری نیست. یک کسی بگه «لا إكراه في الدين» منظور لا اجبار فی الدین، هیچ جبر و اکراه چیزی نیست، پس راحتیم، نه نیاز داریم قلب ممکن التفقه داشته باشیم، نه نیاز داریم... نه، ببین، اینجوری نیست. اگر که تصور کنی که نیاز به قلب ممکن التفقه نداری و هر کاری میتونی انجام بدی، فرد فاقد قلب ممکن التفقه، جایش در جهنم است. علیایحال، حکمت اقتضا تا انقضا رو به طور اجمال بهش پرداختیم. این خیلی مبحث گستردهتری داره در مباحث تفسیری. ارجاع میدم خودتون ذیل آیات مربوط به هر کدوم از این محورها به تفسیر معظم تسنیم مراجعه کنید. قرآنیتر بفقهید. قرآنیتر بیندیشید، قرآنیتر تعقل کنید و به جانتون بنشینه انشاءالله. تا هر چه اون مباحث تفسیر رو بیشتر دریابید، بیشتر متوجه تمایز حکمت قرآنی از جریان رایج تفکر یعنی فلسفه غربی خواهید شد.
و نقش اشتباهش هم که عرض کردم دیگه. وقتی شما این دستگاه کامل معرفتی در قلب شما نصب شده باشه به عنوان سیستم عامل، حالا این امکان رو دارید که با قلب ممکن التفقه ، مسیر نجات رو رقم بزنید، میرسید به توحید عملی. در توحید عملی، نخستین کارکردش اینه که بازارزدایی میشه. جامعه ما الان از نوع لیبرالیزم هار و کپیتالیزم هار (یعنی بدترین نوع کپیتالیسم در نئولیبرالیسم و نئوکپیتالیسم). جامعه ما یک جامعهایه که بازار در حد افراطی مبناست. همه چیز تو ایران الان کالاست. ذهنیت همه (مسلمون و غیر مسلمون، مومن و غیر مومن) ذهنیت همه اینه که برای هر کاری باید پول داشته باشی، و برای هر کاری میخوای انجام بدی باید پول بگیری. توجیهشون هم اینه که اگه یک کاری مفت باشه خدمات رایگان به مردم بدی، فکر میکنند کارت بیارزشه. و این خیلی خطرناک این تلقی.
شما حق ندارید چیزی رو که خدا به شما عطا کرده که برسونید دستش یعنی سهم مردمه، شما حق ندارید اون رو کالا کنید. امر رو کالا کنید، حالا اون رو کالا کنید و به مردم بفروشید، ازش پول بگیرید. همیشه این در ذهنتون باشه: هیچ پیامبری اون آیه و سورهای که به سینهاش نازل شد، رو نرفت رونمایی کنه ازش و ازش و بابتش پیشفروشش کنه، بابتش پول بگیره. همانگونه که هیچ پیامبری این کار رو نکرد، و مدام این آیه در قرآن تکرار شده که «ما هیچ اجر و مزدی بابت ابلاغ پیام الهی مسئلت نمیکنیم». کارهایی هم که از سوی حضرت الله است، نباید کسی از فرد مقابلش وجهی دریافت کنه، چیزی رو مسالت (مسالت یعنی گدایی) گدایی کنه.
حالا یک بار کشاورزی است که باید یک مواد اولیهای تهیه کنه تا اون درخت میوه بده، این میوه رو بیاد بفروشه. اون کالاست. یعنی میوه کالاست. اون کسی که کار فنی میکنه، میخواد یک پدیدهای رو تولید کنه، قطعهای از اتومبیل، این کالاست. اینجا بازار وجود داره. بازار حداقلی برای این کالاها، این دقیقاً معلومه کمی است. یعنی دقیقاً معلومه چه مدت اون کشاورز ۹ ماه، ۶ ماه، ۷ ماه وقت گذاشته، این خواب سرمایه داره، چقدر بذر استفاده کرده، و چقدر امکان، مسئله آبیاری و چقدر سمپاشی و همه اینا حسابکتاب کرده، چرتکه انداخته، یک سودی هم روش حساب میکنه و مطالبه میکنه. این معقول است.
اما در معرفت تربیت، در حکمت، سلامت، قضاوت، وکالت، حکومت، سیاست، قدرت و سازوکارهای این چنینی که مربوط به عالم معناست که انبیا این رو رقم میزدند، هیچ کدوم اینها کالا نیستند. اینا قیمت ندارند، بها دارند. و وقتی که شما الان بازار حداکثری برای اینا ایجاد کردید، هیچ کس نمیتواند مشکلات اقتصادی جامعه بازاری این چنینی رو حل کنه. چون این یک گردش مالی و ترنور مالی عجیبی ایجاد میکنه که به ضد خودش هم تبدیل میشه دیگه.
پس جامعه باید ۲ نوع پول داشته باشه: یک پول برای بها، یک پول برای قیمت. جامعه باید ۲ نگاه داشته باشه: کاسبی و رزق. جامعه برای بخش کاسبی، پول در نظر بگیره و بازار. اما برای بخش رزق، نه پول در نظر بگیره، نه بازار. اون بخش ساختار معرفت توحیدی رو رقم بزنه. تزاحم هم ایجاد نکنه. نظام کاسبی برای نظام رزق. این نگاه، جامعه آرمانی مورد نظر قرآن محقق هم میشه. خیلیها الان در زندگی شخصیشون همینجوری عمل میکنند، اما تعمیمیافته و تمدنی نشده.
تعمیمیافته و تمدنیش اینه که الان هر کی میخواد سیستم رو اصلاح کنه، تصور میکنه باید بره ببینه که چه کسی در دانشگاه شریف لیسانس و فوقلیسانس گرفته، بعد این رو بفرستنش بره آمریکا مثلاً بره در دانشگاه شیکاگو، بعد یک دکترایی بگیره، بعد فکر کنند دیگه الان علم تمدن اسلامی و ساخت نظام معیشت اونیه که تو دانشکده اقتصاد دانشگاه شریف و در دانشگاه شیکاگو بوده. حالا این رو باید بیارید. نمایندگان مجلس یکی یکی میرن مصاحبه میکنن که دیگه حالا آخرین نظریهها از دانشگاه شیکاگو اومده، در دانشگاه شریف میخوایم بیاریم، رأی بدیم بهش تو مجلس تا بیاد در دولت برای ما معجزه کنه. خب این افراد میان میرن پست وزارت اقتصاد رو در حکومت اسلامی میگیرند که تمدن نوین اسلامی با نظام بازار جدید تعریف کنند. و میرن، خب، همونطوری که دیدید، دلار یک شیب وحشتناکی پیدا میکنه، همین جلو میره بالا و اینها هیچ کاری ازشون بر نمیآد. به دلیل این که اون ساز و کار رقم نخورده.
و لذا دوستان، خواهران، برادران، لطفاً در مباحث تفسیری وقتی به تسنیم و تفسیرهای دیگه مراجعه میکنید و خودتون در ذیل آیات تعمق میکنید و نکاتی رو در دفترچتون مینویسید از جوشش فکری خودتون و تفقه خودتون، تمایز بین این دو دسته نظام بازار و غیر بازار رو تبیین کنید. تمدن نوین اسلامی از بازارزدایی شروع میشه. همانطور که شعار مسلمان «لا إله إلا الله» هست، اول نفی میکنه «لا إله»، بعد «إلا الله». این رویکرد که شما الان میبینید در نگاه انسان مسلمان در «لا إله إلا الله»، در تولید عملی میشه بازارزدایی. بت امروز، بتکدهی امروز و شرکخانه امروز، به تعبیر حضرت امام باقر(ع) میدان ابلیس هو میدان ابلیس، جایی است به نام سوق یا بازار که باید بازارزدایی بشود. بازاریزیشن باید بشه دی بازاریزیشن.
و اگر این اتفاق قراره بیفته، باید از یک جایی برخی از افراد در زندگی شخصیشون این رو کامل اجرا کنند. اون افراد فرداً فرد به هم بپیوندند، بخشی از جامعه اینگونه زندگی کنه، و این تسری پیدا کنه به نهادها و ساختارهای حاکمیتی. سوال شما اینکه چرا حکومت نمیتونه این رو پیاده کنه و چرا تا حالا نتونسته؟ چون حکومت دچار التقاط فکریه. از یک سو شعارهای رأس حکومت: تحول در علوم انسانی، تمدن نوین اسلامی و پیاده کردن اسلام است. اما در سطح کارگزاران، اطاعت از قواعد کفار است. یعنی برخلاف آنچه که در آیه «فَلَا تُطِعِ الْكَافِرِينَ و وَجَاهِدْهُم بِهِ جِهَادًا كَبِيرًا». از قواعد کفار تبعیت نکنید و جهاد کنید باهاشون جهاد کبیر. مدیران در جمهوری اسلامی هیچ وقت مدیر جهاد کبیر نبودند. همیشه قواعد کفار رو دشمنان اسلام و دشمنان ایران یعنی آمریکا رو از دانشگاه آمریکا گرفتن، آوردن در حوزه علوم انسانی، در حکومت پیاده کردن. نتیجهاش این شده که حکومت جمهوری اسلامی هرچه جلوتر رفته، با قواعد کفار بیشتر دچار مشکل و معضل شد. انشاءالله این اتفاق توسط نسل شما بیفته و عقل حکمرانی به مرحله و به استکمالی برسه که انشاءالله بتونیم فرایندی رو رقم بزنیم که این فرایند ما رو از این مصیبتها نجات بده. صائب تبریزی میگفتش که:
ز کدخدایی عقل است آسمان برپای / وگرنه عشق چه پروای این دکان دارد.
آسمان بر کدخدایی عقل برپا مونده. حافظ هم در بازارزدایی و خودفروشی صراحتاً آب پاکی رو روی دست همه ریخت که: بازار خودفروشی از آن سوی دیگر است،
در کوی ما شکستهدلی میخرند و بس / بازار خودفروشی از آن سوی دیگر است.
انسانهایی که امروز خودشون رو میفروشند، همه چیزشون رو کالا میکنند، میفروشند، اینا توی بازار دیگهای هستن و دکانداری میکنند. ز کدخدایی عقل است آسمان برپای.
موفق و موید باشید ان شاالله. والسلام.
◀️ مشاهده در یوتیوب:
◀️ مشاهده در آپارات: