ویرگول
ورودثبت نام
Pooya N 🇮🇷
Pooya N 🇮🇷IRAN MY LOVE
Pooya N 🇮🇷
Pooya N 🇮🇷
خواندن ۷۳ دقیقه·۵ روز پیش

۱۱۶۸ /احتساب بشر در دین

💠 کلبه کرامت - جلسه ۱۱۶۸

سرفصل: نقشه خدا و هندسه الهی (۱۱۳)

احتساب بشر در دین

برگزارشده در ۲ بهمن ماه ۱۴۰۴


اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین، انه خیر ناصرا و معین.

اینکه وجود و ماهیت، محل دعواست بین فلاسفه. در قرآن، مسئله ماهیت و آیت است، نه وجود و ماهیت. تبیین ماهیت و آیت؛ آنچه را که در ماهیت کشف می‌کنید، حوزهٔ وهم است. که بشر امروز هر آنچه که در حوزهٔ ماهیت دریافته، اسمش را گذاشته «توهم». ایلوژن. تقریباً مطلق ساینس، مطلق دانش مدرن، همان طور که خودشان برایش کتاب‌های زیادی نوشتند و مقالات زیادی منتشر کردند و فیلم‌های جلسات درسشان را منتشر کردند، صراحتاً اذعان دارند که این‌ها همه «ایلوژن» و «دلوژن» توهم است. هر آنچه در فیزیک هست توهم است، هر آنچه در زیست‌شناسی هست توهم است، هر آنچه در علوم انسانی هست توهم است. چون عرصهٔ ساینس و عرصهٔ این دانش‌ها، عرصهٔ تبیین توهمات است. حوزه‌اش حوزهٔ عالم وهم است و اوهام آنجا تبیین می‌شود.

نظام معرفت
نظام معرفت

اما هنگامی که شما از ماهیت عبور می‌کنید، ماهیت شیء می‌آید به آیت شیء که آن شیء دارد جایی را نشان می‌دهد، دارد چیزی را نشان می‌دهد، دارد به چیزی اشاره می‌کند، آن را تبیین می‌کنید. از ماهیت شیء وارد مرحلهٔ آیت شیء می‌شوید. طبعاً می‌دانید که ماهیت خلق است و ماهیت شیء خلق شده، اما آیت شیء جَعْل است، شیء جعل شده آیت چیزی. این کلید دریافت و ادراک مناسبات و پدیده‌ها در عالم است. پس دعوا بر سر وجود و ماهیت و اتصاف آن‌ها نیست، بلکه دعوا بر سر تبیین ماهیت و آیت است. ماهیت را در عالم خلق و آیت را در عالم جعل ببینید. برای هر شیء که ماهیتش را تبیین کردید، بلافاصله در صدد این باشید که آیاتش را هم تبیین کنید. آنچه در حوزهٔ ماهیت شیء تبیین می‌شود مربوط به نظام واهمهٔ شما و قوهٔ توهم شماست. آنچه در حوزهٔ آیت آن شیء تبیین می‌شود مربوط به قوهٔ فاقهه شما و نظام تفقه شماست. پس در مرحلهٔ توهم، ماهیت شیء را تبیین می‌کنید و در مرحلهٔ تفقه، آیت شیء را تبیین می‌کنید.

از این منظر، مطلق دانش مدرن امروز، مدرن ساینس که حیطه‌اش حیطه‌ی توهمات است، حیطه‌اش حیطه‌ی تبیین ماهیت پدیده‌هاست. او صرفاً با عالم خلق سروکار دارد و سراغ عالم جعل و مجعولات، یعنی سراغ عالم فقه و نظام تفقه نمی‌رود. اما نظام معرفت کامل، نظامی است که این هر ۲ تاش با هم باشد؛ یعنی شما توهم کنید و تفقه، شما وجه خلق پدیده را ادراک کنید و وجه جعل پدیده را. اگر نیمی از این را فرا بگیرید، ناقص است و معرفت شما جامعیت ندارد. در این ۲۰۰ باری که در قرآن مبحث خلق مطرح شده و در این ۳۰۰ باری که در قرآن مبحث جعل مطرح شده و در ۲۰ باری که مشترکاً آمده که «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَجَعَلَ الظُّلُمَاتِ وَالنُّورَ»، همهٔ این سازوکارها از یک سیب کاملی سخن می‌گوید که اگر شما این را نیم کنید و نیمی از این سیب را در نظر بگیرید، آن جامعیت و کاملیت و کلیت را ندارد.

از این جهت: ماهیت شیء و آیت شیء؛ ماهیت در عالم خلق، آیت در عالم جعل؛ ماهیت مربوط به توهم و قوهٔ واهمه، آیت مربوط به تفکر و قوهٔ فاقهه. این اگر برای شما به عنوان کلید کار، کلید نظام ادراک روشن شد و این را توانستید تبیین و تدقیق کنید، سایر سازوکارها به تبع این دسته‌بندی روشن می‌شود. در آیهٔ ۲۰ ذاریات: «وَ فِی الْأَرْضِ آیَاتٌ لِلْمُوقِنِینَ وَ فِی أَنْفُسِکُمْ أَفَلَا تُبْصِرُونَ» که من در زمین آیات‌هایی قرار دادم برای اهل یقین و در درون نفس خودتان. خب ببینید، چرا نمی‌بینید أَفَلَا تُبْصِرُونَ نمی‌بینید؟

در درون نفس انسان در وجه ماهیت و عالم اوهام: زبانی که در دهان انسان هست، یکی از حواس پنج‌گانه را شامل می‌شود که حس چشایی یا به عربی ذائقه است. انسان حس بینایی دارد (باصره)، حس شنوایی دارد (سامعه)، حس بویایی دارد، حس لامسه دارد در لمس کردن، و حس ذائقه یا چشایی که کار زبان انسان. زبان انسان شیرینی و شوری و تلخی و ترشی را تفکیک می‌کند و تشخیص می‌دهد.

در قلب و نفس و روح انسان هم همین‌ها هست. انسان کامش تلخ می‌شود، بعضی چیزها به کام انسان شیرین می‌آید. شیرینی و تلخی، شوری و ترشیِ مناسبات و ایام، مربوط به آیت این ذائقهٔ انسان است. شیرین‌کام بودن، تلخ‌کام بودن. اوقات شما وقتی تلخ است (اوقات جمع وقت است دیگر)، وقتی وقت شما و اوقات شما تلخ است، یک ساعت‌هایی یا روزهایی بر شما می‌گذرد که اوقاتتان تلخ است، حالتان خوب نیست، حالتان خوش نیست. این تلخی اوقات شما چه نسبتی با آن تلخی ماده‌ای دارد که وقتی شما روی زبانتان می‌گذارید، زبانتان سلول‌های عصبی‌اش این را دریافت می‌کند، به مغز شما می‌دهد، مغز شما شناسایی‌اش می‌کند، بعد احساس می‌کنید که این تلخ است توی دهانتان پسش می‌دهید.

ایام وقتی به کام شما شیرین است، رفته‌اید در کوه و در و دشت و ساحل و چمن و گل و گلزار، دارد به شما خوش می‌گذرد، در حال تفریح هستید، کام شما شیرین است. در یک جلسهٔ خانوادگی کام شما شیرین است، همه خوب و خوش و خرم، می‌گویند، می‌خندند، می‌شنوند. موفقیتی در زندگی دارید، پیروزی در زندگی دارید، در ورزش، در هنر، در علم، در معیشت، در هر چیزی، عیش شما رقم می‌خورد و کام شما شیرین می‌شود. برایتان دعا می‌کنند، می‌گویند شیرین‌کام باشید. این شیرینی کام شما که چیزی نخوردید که شیرین باشد روی زبان شما، این شیرینی کام شما در نفس و روح شماست. مثل تلخ‌کامی که شکست است. جایی در ورزش شکست خوردید، در هنر شکست خوردید، در علم شکست خوردید، در تجارت و معیشت و اقتصاد شکست خوردید. بیماری و دردی بر شما عارض شده، در اثر آن مرض و بیماری و درد، کام شما تلخ است. تلخی بر زندگی شما غلبه دارد. شما چیزی ننوشید که تلخ باشد یا چیزی نخوردید که تلخ باشد، چرا کام شما تلخ است؟ آن مربوط به عالم جعل است.

آنچه که شور، شیرین، تلخ یا ترش است وقتی خورده می‌شود، ذائقهٔ شما آن را تشخیص می‌دهد. طبع شما به هر کدام گرایش داشته باشد از آن استقبال می‌کند و از هر کدام مبرّا باشد آن را دفع می‌کند. آن عالم خلق است. پس وقتی شما یک غذایی که نمک دارد و شور است، آنچه که آغشته به عسل و قند و شیرین است، آنچه که ترشیده و ترش است، در عالم خلق عینیت دارد. شما این را می‌خورید، زبان شما این را شناسایی می‌کند، مغز شما تشخیص می‌دهد، شما واکنش نشان می‌دهید. این مربوط به ماهیت است، یعنی مربوط به عالم اوهام. وهم شیرینی و شوری و ترشی و تلخی، این مربوط به ماهیت یک پدیده است. نمک فی حدّ ذاته شور، قند و عسل فی حدّ ذاته شیرین، این طبعش است ماهیتش است. اما این که شما در یک خوشی به سر ببرید، شادی دارید، عروسی دارید، جشن دارید، موفقیت دارید، پیروزی دارید، ظفر دارید، خوشحالید، شیرین‌کامید. دردی، شکستی، بیماری، دشمنی، تلخی، سازوکار این‌چنینی دارید، تلخ‌کامید. این مربوط به ماهیت نیست، مربوط به آیت است. ربطی به عالم خلق ندارد، به عالم جعل مربوط است، در نفس و روح شماست. جهت‌گیری آیت این در چیست؟

همان طور که قبلاً هم اشاره کردم، شوری، شیرینی، تلخی، ترشی در مادهٔ غذایی طعم را شکل می‌دهد. اگر غذا و خوردنی و نوشیدنی طعم نداشت، انسان برای قوت لایموت تلاش نمی‌کرد، از گرسنگی می‌مرد، از تشنگی می‌مرد. غذا، آب، نوشیدنی و خوردنی باید شیرین باشد، شور باشد، ترش باشد، تلخ باشد، طعم‌های گوناگون داشته باشد تا بسته به طبع هر انسانی که یکی از این‌ها را دوست دارد، به دلیل طعم غذا علاقه‌مند بشود که غذا بخورد تا نمیرد از گرسنگی. پس اینکه جزو واجبات است و برای حفظ بدن و برای بقای انسان، برای اینکه انسان نمیرد، قوت لایموت ضروری است. اگر طعم و مزه نباشد، انسان غذا نمی‌خورد. ولی یک کسی غذای شیرین دوست دارد، اینقدر هم پرخوری می‌کند، چاق می‌شود. یک کسی غذای ترش دوست دارد، خیلی اهل ترشیجات است. یک کسی غذای شور دوست دارد، اهل غذاهای شور و چاشنی‌های شور است. برخی هم که اهل تلخی‌ها هستند، نوشیدنی‌های تلخ مثل مشروبات الکلی یا چیزهای دیگر. این طعم موجب می‌شود که بقای جسم انسان تضمین بشود. این مربوط به عالم وهم است. در اوهام این رقم می‌خورد. ماهیت پدیده و شیء، شوری، شیرینی، تلخی، ترشی که در ذائقه و چشایی دریافت می‌شود و درک می‌شود، به ماهیت شیء در عالم خلق برمی‌گردد و حوزهٔ دریافتش در معرفت، حوزهٔ وهم است که در ساینس خیلی به آن می‌پردازند.

حکمتش چیست؟ حکمت طعم: اگر غذا طعم و مزه نداشته باشد، انسان‌ها صعوبت خوردن غذا را، با سختی گیر بیاورند، بپزند، آماده کنند، بخورند که بقا داشته باشند، نمی‌کنند بشر این کار را. یعنی بشر از گرسنگی می‌مرد و حاضر نمی‌شد مثلاً زحمت بکشد غذا تولید کند و بخورد. حکمتش این است که آن طعم و نوسانات طعم، بشر را راغب می‌کند که برود دنبال قوت لایموت، غذایی که بتواند او را از مردن نجات بدهد. این در عالم خلق.

حالا از ماهیت می‌آییم در آیت. در درون نفس انسان هم برای اهل یقین آیاتی گذاشته شده. آیت اینکه روی زبان شما قابلیت چشایی وجود دارد، آیت این است که کام شما هم شیرین و شور و تلخ و ترش می‌شود. شیرین‌کامید، تلخ‌کامید. شیرینی عسل و تلخی زهر، این‌ها آیت هستند و مربوط به نفس و روح انسان و مربوط به قلب و روح انسان هستند. این‌ها هم طعم زندگی است.

اگر انسان برای اینکه غذایی شیرینی دوست دارد، شیرینی نبود، این تلاش نمی‌کرد آن غذا را به دست بیاورد، بخورد. اسمش با خودش است دیگر. خیلی از این مغازه‌ها بالایش نوشته شیرینی‌فروشی. یک مغازه‌هایی هم هستند که فقط ترشی‌جات می‌گذارند، انواع ترشی‌ها را چیده‌اند آنجا توی شیشه‌های مختلف. یعنی مغازه‌ها اسمشان را از طعم‌ها گرفتند. در زندگی هم، انسان‌هایی که می‌روند در مسابقات ورزشی دنبال شیرینی پیروزی‌اند دیگر. انسان‌هایی که می‌روند در رقابت‌های هنری دنبال شیرینی پیروزی‌اند. انسان‌هایی که می‌روند دنبال مدارج علمی، علم را که می‌گیرند، اینقدر برایشان شیرینی ندارد که آن مدرک را وقتی می‌گیرند. همان طور که آن کسی که شیرینی طعم یک غذا برایش مهم است، خود غذا که قرار است این را زنده نگه دارد برایش اینقدر مهم نیست. آن کسی که دنبال ورزش رفته تا مدال بیاورد، اینقدر که مدال برایش مهم است، ارزش خود ورزش و قوی شدن بدنش و سلامت بدنش برایش مهم نیست. اگر از هنر این رقابت‌ها را بگیرید، از ورزش رقابت‌ها و مدال را بگیرید، از علم و مدرسه مدرک و گواهی‌ها را بگیرید، برای ورزشکارها و هنرمندها و اهل دانشگاه و مدرسه چقدر خود محتوای مدرسه و دانشگاه و هنر و ورزش اهمیت دارد؟ چند درصد افراد از آنجا به بعد رقابت می‌کنند؟ اگر ارزش طعم غذاها نباشد، چند درصد افراد برای این غذاها تلاش می‌کنند؟

ببینید دسته‌ای از غذاها شیرینند، دسته‌ای شورند، دسته‌ای ترشند، دسته‌ای تلخند. اگر قرار باشد طعم مطرح نباشد که اینقدر تنوع غذا نیاز نیست. یک نوشیدنی ثابت، یک نمونه غذایی که فرد بخورد و زنده بماند. اما این تنوع غذا و تنوع نوشیدنی برای ارزش‌گذاری در حوزهٔ طعم و مزه است تا ذائقه‌های مختلف غذا را قابل تحمل بدانند، غذا را قابل... یعنی زحمت برای تولید غذا را از این جهت ارزشمند بدانند. در زندگی هم همین است. شما اگر ارزش‌هایی که مدرک تحصیلی برای شما ایجاد می‌کند، امکان این را که باهاش جایی استخدام بشوید یا یک لِوِل اجتماعی برای شما محسوب بشود، اگر این نباشد، اکثر قریب به اتفاق افراد دنبال مدرسه و دانشگاه نمی‌روند. بخش عمده‌ای از نوجوانان در دبیرستان و بخش قابل توجهی از جوانان در دانشگاه به خاطر مدرک می‌روند، نه به خاطر علم داخل دانشگاه و مدرسه. بسیاری از ورزشکاران به خاطر مدال و رقابت‌های ورزشی و اسم و رسم و سلبریتی شدنشان دنبال ورزش می‌روند، نه به خاطر توانایی جسمی و قوی شدن بدنشان و رکورد زدن در فعالیت‌ها. در هنر هم همین است، در سیاست هم همین.

پس یک طعم داریم در عالم خلق که غذا و نوشیدنی را قابل تحمل می‌کند. برای آن هم سازوکار داریم، زبانی در درون دهان انسان هست که این مواد را شناسایی می‌کند و این در حوزهٔ چشایی و ذائقه این را تشخیص می‌دهد. طعم اصالت دارد نه خود ارزش غذایی و ارزش نوشیدنی. تا جایی طعم اصالت دارد که بشر الان سلامت خودش را گذاشته روی این طعم. لذا این مواد نگهدارنده داخل این مواد غذایی جدید و طعم‌ها و رنگ‌هایی که به مواد غذایی اضافه می‌کنند که بسیاریش سرطان‌زاست و شیوع گسترده سرطان بین انسان‌ها حتی در نسل جوان، بشر حاضر است برود سرطان بگیرد اما دست از طعم غذا برندارد. همین مشروبات، نوشیدنی‌های غیرالکلی، خطراتی که دارد. نوشابه‌های گازدار. همین خطراتی که فست‌فودها، ساندویچ‌ها و پیتزاها دارند. خب می‌دانید خودتان مسلطید و مشرفید، می‌دانید که این‌ها چه مخاطراتی دارد، اما بشر دست از این‌ها برنمی‌دارد. اصالت برای بشر در طعم است. حالا یک کسی شیرین، یک کسی شور، یکی تلخ، یکی شیرین، یکی ترش.

در عالم آیت، نه در عالم ماهیت، در عالم آیت هم همین است دیگر. در عالم آیت هم تلخ‌کامی، شیرین‌کامی. این که زندگی برای انسان شوربختی آورده باشد یا شیرین‌بختی، این‌ها طعم زندگی است. کسی که برای این شیرینی‌ها زندگی می‌کند، برای این تلخی‌ها، برای این شوری‌ها، برای این ترشی‌ها، این زندگی نمی‌کند. مثل آن کسی که غذا را برای طعمش می‌خورد، آن غذا نمی‌خورد، آن دارد آن طعم‌ها را می‌خورد. حالا آن طعم‌ها اصالت پیدا می‌کند، می‌آید در غذاهای بسته‌بندی شده، در بیسکویت‌ها و شیرینی‌ها و شکلات‌های بسته‌بندی شده، بیشتر اصالت با طعم است تا با ارزش مادهٔ غذایی. هنگامی که انسان برای مزه و طعم غذا می‌خورد و می‌نوشد، و هنگامی که انسان برای طعم مناسبات زندگی دارد زندگی می‌کند، این زندگی نمی‌کند. در عالم ماهیت و در عالم آیت اگر اصالت با طعم بود در غذا و اگر اصالت با طعم زندگی بود در شیرین‌کامی و تلخ‌کامی و غیره و ذلک، نه آن دارد غذا می‌خورد، نه این دارد زندگی می‌کند.

انسانی که به درجات بالای حکمت می‌رسد، لذت مزهٔ غذا برایش اولویت ندارد. کودکان هم که این‌جوریند، کودکان دوست دارند که با مزه غذا سروکله بزنند. کودکان فست‌فود دوست دارند، کودکان نوشیدنی‌های گوناگون این‌چنینی دوست دارند، کودکان شیرینی و شکلات دوست دارند. کودکان هستند که تفریح و شهربازی و اسباب‌بازی و این جور چیزها را دوست دارند. اما زشت است یک پیرمرد و پیرزنی مثلاً بروند توی شهربازی، نمی‌دانم این چرخ‌فلک سوار بشوند و این قطارهای نمی‌دانم چی چی و... خب برای کودک برای اینکه جذابیت داشته باشد غذا بخورد، چون نمی‌تواند فکر کند که برای زنده ماندن باید غذا بخورد، طعم را مبنا قرار می‌دهیم. برای نوجوان برای اینکه ترغیب بشود علم بیاموزد، هنر و ورزش و رسم و رسوم زندگی را بیاموزد، ما طعم زندگی را قرار می‌دهیم. برای اینکه یاد بگیرد که باید خانواده تشکیل بدهد، لذا یک چاشنی قرار داده شده به نام عشق و مناسبات عاطفی. دخترها و پسرهای نوجوان، راهنمایی و دبیرستان، بیفتند دنبال عشق‌های شورانگیز. چون قرار است زندگی و مناسبات اجتماعی طعم پیدا کند. رابطهٔ زناشویی که برای لِتسَکُنُوا إِلَیْهَا است، برای سکینت پیدا کردن است، این الان باید آغشته بشود به یک چیزی به نام عشق، به نام محبت و مسائل عاطفی و عشق شورانگیز.

وقتی که این بود. این عشق شورانگیز و مناسبات عاطفی، حالا این‌ها به هم نزدیک می‌شوند. خیلی هم الآن تعریفی از این ندارند که مثلاً بعداً خانواده تشکیل دادند می‌خواهد چه بشود. در همین حد آشنا می‌شوند، می‌روند به قول خودشان سر دیت و قرار. وقتی که می‌روند پای تعهدات زندگی که می‌خواهند حالا یک تعهدی بدهند به همدیگر، پسر می‌خواهد یک تعهدی به دختر بدهد، دختر می‌خواهد یک تعهدی به پسر بدهد، همان جا تو کافه دعوایشان می‌شود، به قول خودشان با همدیگر «کات» می‌کنند، تبدیل می‌شوند به «اکس» همدیگر. یعنی دوست قبلی همدیگر. یعنی چی؟ یعنی آن شیرینی‌ها و آن طعم اولیه برایشان ارزشمند بود که این‌ها را به هم نزدیک کرد، اما وقتی پای عقل اومد وسط و پای تعهدات، که تو پسر باید به این دختر نوجوان تعهدی بدی، تو دختر نوجوان باید به این پسر نوجوان تعهدی بدی، حالا پای تعهدات که می‌آید وسط، می‌گذارند و فرار می‌کنند، «کات» می‌کنند. و سراسر شبکه‌های اجتماعی می‌شود شکواییه‌ها و گلایه‌های دختر و پسرهایی که به قول خودشان به همدیگر «نارو» زدند و خیانت کردند و بد بودند و این بودند و آن بودند. چرا؟ چون به حسب ارزش‌ها و طعم زندگی به هم نزدیک شده‌اند، اما طعم زندگی فقط آن عشق و آن مناسبات لذت روابط عاطفی نیست.

ارزش زندگی به کنار هم بودن، مودت و رحمت و سکینت است که در قرآن فرموده که آن بخشی از نشانه‌های الهیه است: «وَ مِنْ آیَاتِهِ» از نشانه‌های من الله این است که از خودتان برایتان زوج آفریدم: «أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْوَاجًا» که چه بشود؟ «لِتَسْکُنُوا إِلَیْهَا» سکینت پیدا کنید، ساکن بشوید، آرام بشوید. و جعل کردم بینتان «مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً». وقتی مودت و رحمت نیست، عشق و لذت زودگذر عاطفی و جنسی است، همهٔ زندگی خلاصه نمی‌شود در عشق و لذت جنسی و عاطفی. نتیجهٔ طبیعی‌اش این است که فوری با هم درگیر می‌شوند، می‌زنند به همدیگر و ول می‌کنند می‌روند. اگر قرار نبود ارزش‌های اولیه مثل لذت و مثل مسائل عاطفی وجود داشته باشد، اصلاً یک پسر و دختر به هم نزدیک نمی‌شدند. اهمیت این که باید با هم ازدواج کنند تا تسکین پیدا کنند، لِتَسْکُنُوا إِلَیْهَا، بینشان دیده نمی‌شد. و وقتی هم ازدواج نمی‌کردند و لِتَسْکُنُوا إِلَیْهَا شکل نمی‌گرفت، زمینه‌ای نبود که خدا بیاید بین این ۲ نفر جعل کند مودت و رحمت را. چون مودت از محبت بالاتر است دیگر، یک عشق کامل‌تری است که در پدربزرگ و مادربزرگ‌هایتان دیدید که مثلاً بعد از ۵۰-۶۰ سال همچنان به هم علاقه دارند و همراه هم هستند. مودت و رحمت، رحم می‌کنند به هم. آن کسانی که همدیگر را برای لذت جنسی می‌خواهند و برای شهوات و برای مسائل عاطفی و بعد «کات» می‌کنند، قطع می‌کنند، در رفتار ناجوانمردانه آن دختر یا آن پسر را رها می‌کند، ول می‌کند می‌رود یا به قول خودشان خیانت می‌کنند به هم، این‌ها به هم رحم نمی‌کنند، رحمت ندارند.

اما جعل کرده بینشان مودت و رحمت را در این آیاتیست برای قومی که تفکر می‌کنند. لذا آیات‌شناسی این در چیه؟ در این که ببینید طعم زندگی یعنی عشق شهوانی، لذت جنسی و مناسبات این‌چنینی طعم است اصل زندگی نیست. آدامسی که می‌جوید شیرین است. آن ۵ دقیقه اول شیرین است، ۱۰ دقیقه اول شیرین است. نیم ساعت گذشته، بعد شما ‌می‌ببینید فکتان خسته شده. بعد می‌بینید که یک آدامس داخل دهان شماست، شما همین‌جوری به حسب عادت دارید می‌جویدش، نه طعمی دارد نه مزه‌ای دارد، فکتان هم خسته شد. آن آدامس که ارزش ندارد، آن آدامس آلوده به یک شیرینی بود، شما به خاطر آن شیرینی داشتید می‌جویدید، الآن باید این را بیندازید داخل سطل زباله. پس مواد غذایی اگر به خاطر طعمش فقط خورده بشود، نه به خاطر اثر وضعیش در قوت لایموت و زنده بودن بشر، به ضد خودش تبدیل می‌شود. همین بیماری‌های اخیر بشر در سرطان‌ها و چه و چه و... مشکلاتی که دارند و چاقی مفرط و سوءتغذیه، اینکه خیلی لاغرند، خیلی چاقند، خیلی مشکلات دارند، چرا؟ چون تغذیه‌شان غلط است.

در زندگی در عالم جعل هم در عرصهٔ آیت، آنجا هم وقتی انسان اسیر این است که زندگی‌اش همیشه آلوده باشد با شیرینی‌های کاذب. علم دارد می‌آموزد، به جای اینکه وقتی یک نکتهٔ علمی را فراگرفت این برایش شیرین باشد، شیرینی در آن فارغ‌التحصیلی و مدرک است. به جای اینکه وقتی ورزش کرد بدنش توانمند بشود، قوی‌تر بشود، سالم‌تر بشود، آماده‌تر بشود، کمتر بیمار بشود، ارزش را در آن مدال و کاپ می‌داند و سکوی قهرمانی که اگر نرسید به آن، می‌نشیند گریه می‌کند و ضجه می‌زند و شکست خورده است. در علم، در هنر، در ورزش، در سیاست، در هر چیزی، طعم زندگی برایش مهم است. آن طعمی که تعریف شده. هرگاه در نظام تمدنی، در عالم خلق، درغذا و غیره و ذلک، طعم اصالت داشته باشد، و در عالم جعل، در مناسبات، طعم زندگی اهمیت داشته باشد، طعم غلبه داشته باشد بر ارزش‌های ذاتی خود آن سازوکار، آن تمدن می‌پاشد، آن تمدن مریض است و آحاد آن جامعه دیر یا زود نابود می‌شوند.

در نظام حکمت الهی، در دورهٔ کودکی می‌پذیریم بچه برای طعم غذا بخورد. در کودکی می‌پذیریم که کودک طعم مناسبات را برایش تعریف کنیم، شیرین کنیم برایش مناسبات را، به او مزد بدهیم، تشویقش کنیم، هدیه برایش بگیریم، یک کار خوبی می‌کند، یک کار بدی می‌کند، اخم کنیم بهش تنبیهش کنیم تا یاد بگیرد. ولی وقتی دیگر بزرگ شد و در جوانی و میانسالی که نباید به زندگی برایش طعم داد. این باید عقلش انقدر موسع شده باشد و بالا آمده باشد که بتواند طعم زندگی را بچشد بدون اینکه نیاز به طعم‌های کاذب داشته باشد. یعنی در روابط همسری دنبال لذت جنسی صرف نباشد، دنبال عشق و معاشقهٔ مادی و شهوانی نباشد، دنبال مودت و رحمت با همسرش باشد. بین خودش با فرزندش دنبال مودت و رحمت باشد. بین خودش با همسایه‌اش دنبال مودت و رحمت باشد. نه ببیند منفعت فرزندش برایش چیست، منفعت همسرش برایش چیست، منفعت همسایه‌اش برایش چیست، منفعت حکومت برایش چیست، منفعت خدا برایش چیست. منفعت‌پرستانه زندگی نکند. منفعت هم بخشی از همین طعم است، طعم زندگی.

لذا در روابط همسران الآن اول لذت جنسی مطرح است، دوم منفعت همسران برای همدیگر. می‌خواهند ببینند چقدر به هم منفعت دارند. حالا دخترها که پسرها را یک خودپرداز می‌بینند، پسرها هم که دخترها را باز همین طور. خب این که نشد روابط عاطفی. این که نشد نشانهٔ حضرت الله. فرموده: من شما را زوج خلق کردم «لِتَسْکُنُوا إِلَیْهَا» آخر ۲ تا آدم منفعت‌طلب که از همدیگر سکینت و آرامشی نمی‌گیرند. و وقتی فرموده من جعل می‌کنم بین شما مودت و رحمت، ۲ تا قالتاقی که تاجر مسلکند که این‌ها مودت و رحمت بینشان نیست.

در عالم برای اولین بار یک تاجری شد رئیس‌جمهور. همیشه نظامی‌ها یونیفرم را درمی‌آوردند، حالا یا کودتا می‌کردند می‌شدند رهبران کشورها، یا یونیفرم را درمی‌آوردند تو انتخابات شرکت می‌کردند می‌شدند رئیس‌جمهور و شاه و وزیر و وکیل و... یک چیزی. گاهی هم حقوقدان‌ها، گاهی هم افراد دیگر. خب برای اولین بار در عالم یک تاجری آمد شد رئیس‌جمهور در آمریکا. دیروز تو اجلاس داووس از ۲۰۰ تا کشور به ۱۹۹ تا کشور متلک گفت. به اروپایی‌ها گفت که اگر ما نبودیم که شما الآن داشتید زبان آلمانی حرف می‌زدید. و به شرق آسیا هم گفت شما ژاپنی حرف می‌زنید چون توی جنگ جهانی دوم ما شما را از دست آلمان و ژاپن نجات دادیم. و بعد هم این گرینلند هم یک تکه یخ است، باید بدهید به ما. و بعدش هم من همین دیروز ۵۰ میلیون بشکه نفت از ونزوئلا گرفتم، فروختم، زدم به جیب. و این ایران هم زورگو بود، من رفتم ۵ تریلیون دلار از امارات و قطر و عربستان گرفتم. الآن امارات و قطر و عربستان دیگر زورگو بالا سرشان نیست، ایران ضعیف شده. و به نتانیاهو هم گفتم که این گنبد آهنین را شما کار نکردید، شما اسرائیلی‌ها، ما ساختیم و کار ما بوده. و ناتو هم بهتر است جمعش کنید برود پی کارش، من بودم که ناتو را شکل دادم و به اینجا رساندم. من کلاً بهترین رئیس‌جمهور دنیا هستم، دیگر بهتر از من اصلاً وجود نداشته. و بعد ایران هم خیلی مثلاً فکر می‌کند گردن‌کلفت است بخواهد بزند من را ترور کند، کل ایران را منفجر می‌کنیم. و بعد این مکرون عینک زده بود، این خیلی آدم مسخره‌ای است. و هیچی، خلاصه اصلاً طرح سخن نیاز ندارد برای سخنرانی که مشاورانش بنشینند محورهایی را تنظیم کنند که این چه بگوید. یک دیکتاتور خودشیفته‌ی در نارسیسیست که فقط هی از خودش به اصطلاح تعریف می‌کند، همهٔ کشورها را خلاصه مسخره می‌کند.

اصلاً خب این ارادهٔ حضرت الله است که نشان بدهد فرعون‌ها و نمرودها چقدر عوضی‌اند و چقدر خودشیفته‌اند حتی اگر ببرند پشت زرق‌و‌برق دموکراسی قایمش کنند. و محمود سریع‌القلم‌ها در دانشگاه شهید بهشتی بیایند در وصف مزخرفات یک چنین نظام دیکتاتوری غربی، این سازوکارها را در نظر بگیرند که ۳۰ ویژگی انسان ممتاز جهانی باید دیکتاتور باشد مثل ترامپ، باید مثل ترامپ زورگو باشد، باید بریزند رهبران کشورها را بدزدند ببرند، باید نمی‌دانم نفت دیگران را غارت کنند، باید تمامیت ارضی دیگران را مخدوش کنند، باید بگوید ای کانادا باید بیایی جز من، ای گرینلند باید آن‌جوری بشوی، ای نمی‌دانم ایران باید آن‌جوری بشوی. بعد می‌گوید من کلاً یک کلمه بیشتر نمی‌شناسم، کلمهٔ زیبا آن هم کلمهٔ تعرفه است. و به همهٔ جای اقتصاد جهان تعرفه بسته است. این جنس یک فردی است که در این مناسبات اشاره کردم. کسی که منفعت برایش مهم است، با منفعت اصطلاحاً بهش می‌گویند از نگاه جرمی بنتام، در یوتیلیتاریانیسم و اصالت منفعت و فایده. در فلسفهٔ جرمی بنتام آوردندش توی علوم سیاسی و دانش امنیت ملی بهش می‌گویند منافع ملی. یک بار منافع فردی مطرح است، یک بار منافع ملی. خب آن کسی که فردی منفعت برایش مطرح است سر دیگران کلاه می‌گذارد. آن یکی که منافع ملی برایش مطرح می‌شود دونالد ترامپ که فقط می‌گوید اول آمریکا. و وقتی اول آمریکا منافع آمریکا مطرح است و منافع من. و چرا به من مثلاً جایزهٔ صلح نوبل ندادید؟ و من از دست شما عصبانی‌ام.

فرد منفعت‌گرا، چه زندگی شخصی داشته باشد، چه رئیس‌جمهور باشد و حاکم باشد، روابطش با دیگران مبتنی بر منفعتی است که دارد. خب این منفعت‌گرایی طعم زندگی است در عالم جعل. اما اگر منفعت اصالت داشت، پدر با فرزندانش نمی‌تواند زندگی کند، سر منفعت. مادر با فرزندانش اگر منفعت‌گرایانه باشد نمی‌تواند زندگی کند. یک زوج، یک زن و شوهر بر مبنای منفعت نمی‌توانند با هم زندگی کنند. رهبران کشورها نمی‌توانند با همدیگر بر اثر منفعت تعامل کنند. ۲ تا همسایه در یک محله نمی‌توانند بر اثر منافع با همدیگر عمل کنند. چون شما در قرآن می‌دانید که بالاتر از منفعت، فلاح است. ضد منفعت ضرر است، منفعت و ضرر. اما بالاتر از منفعت فلاح است و ضد فلاح خسارت است. ترامپ برای منافع ملی آمریکا دارد تلاش می‌کند، اما ترامپ دارد فلاح جامعهٔ آمریکا را نابود می‌کند، دارد برای آمریکا خسارت می‌آورد. یعنی انگلیس را که از دشمن خودش کرد، آلمانی کرد دشمن خودش. فرانسه را که از دشمن خودش کرد، کل اروپا را کرد دشمن خودش. تو اجلاس داووس، ژاپن و کره و چین و آن ور را همه را کرد دشمن خودش. ایران و همهٔ کشورهای دیگر را هم کرده است دشمن خودش. یک حس ناامنی به جهان القا کرده. آن سناتور دموکرات دیروز توی کنگره بلند شده گفته که آقا این را بگیرید استیضاحش کنید.

حکمت حساب‌داری اسلامی
حکمت حساب‌داری اسلامی

چون وقتی منفعت اصالت داشت و افراد مبتنی بر منافع عمل کردند، منفعت‌گرایی انسان را تنها می‌کند. کسی که منفعت‌گراست تنها می‌شود. اما کسی که ایثارگر است کاملاً با هم ارتباط می‌گیرد، چون دارد می‌گوید که شما باشید تا من نباشم. من نباشم به خاطر شما، من فدای مثلاً شما. این می‌شود ایثارگر، کسی از این بدش نمی‌آید. اما کسی که می‌گوید شما نباشید تا من باشم، این می‌شود فایده‌گرا. پس فایده و منفعت طعم زندگی است. لذت و عشق‌های این‌چنینی طعم زندگی است. شادی و نشاط طعم زندگی است. امید طعم زندگی است. انسان نباید بابت امید، بابت منفعت، بابت لذت، بابت این سازوکارها زندگی کند. اگر کسی زندگی‌اش را روی فایده بست، روی لذت بست، روی طمع بست، روی این سازوکارها بست، وقتی رسید به آن، احساس پوچی می‌کند.

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم، چون موقعی که طرف دیگر آمد، غم دل از دل می‌رود دیگر، بعد دل بدون غم می‌شود، بعد طرف احساس می‌کند این چی بود می‌خواستیم برسیم به این؟ حالا رسیدیم به این، الآن یک مزاحمی است بغل دست ما، تزاحم دارد. حالا آن شعر عرفانی است، من حالا تاویلش کردم به این سازوکار دنیا.

پس اگر کسی غذا را برای شوری‌اش می‌خورد، برای شیرینی‌اش می‌خورد، برای تلخی‌اش می‌خورد، برای ترشی‌اش می‌خورد، این غذا نمی‌خورد، این نوشیدنی نمی‌نوشد، این دارد خودش را می‌گذارد سر کار. بعد هی به آن طعم‌ها عادت می‌کند، باید لایه‌های بالاتر و غلیظ‌تری از آن طعم‌ها را برایش در نظر بگیرد آشپز. هدف او غذا خوردن از حیث اینکه سالم بماند و بهتر زندگی کند و جسمش سالم‌تر باشد نیست که این‌جوری محاسبه کند که این مواد غذایی اینقدر نشاسته دارد، اینقدر پروتئین دارد، اینقدر ویتامین دارد، اینقدر این و این را و آن و آن را دارد. الآن در پاییز باید این را خورد، در زمستان باید این را خورد، در بهار باید این را خورد، در تابستان باید این را خورد تا بهتر زندگی کرد. به این چیزها فکر نمی‌کند. بلکه به این فکر می‌کند که الآن طعم این میوه، طعم این نوشیدنی، طعم این غذا، طعم آن غذا، طعم این آش، طعم آن قرمه‌سبزی، طعم آن پیتزا، طعم آن ساندویچ، طعم آن مثلاً چلوکباب، طعم دوغ و طعم نوشابهٔ گازدار و طعم فلان شربت. نه اینکه ما طعم را رد کنیم، بلکه می‌گوییم طعم نباید اصالت داشته باشد. چون اگر طعم اصالت داشت، می‌شود عالم وهم. انسانی که در عالم اوهام و وهم زندگی می‌کند، زندگیش رو هواست. اما از توهم که می‌آییم توی تفقه، تفقه به شما می‌گوید که جسم شما می‌خواهد زنده بماند باید هوای خوب استنشاق کند، بینی شما، ریهٔ شما باید هوای سالم استنشاق کند، نه دود، نه مواد مخدر، نه فضای شهر که پر از دود کامیون‌ها و ماشین‌هاست. نوشیدنی سالم باید بنوشید، آب پاک، نه مشروب الکلی و نوشیدنی‌های گازدار و چه و چه و چه. سومیش هم این که غذایی که می‌خورید محاسبه کنید این مواد غذایی چقدر بر بدن شما تأثیر مثبت دارد، نه اینکه شما اسیر طعم‌ها باشید. آن می‌شود توهم، این می‌شود تفقه.

از عالم مادی و جسم بیاییم بیرون. در مزه‌ها و آنچه که در زبان ذائقه و حس چشایی نامیده می‌شود، بیایم در نفس و روح. در قلب انسان، در نفس و روح انسان هم همین است. در نفس و روح انسان هم تلخی ایام، شیرینی ایام، شیرین‌کامی و تلخ‌کامی هیچ‌کدامش مبنا نیست. نه دوره‌ای که زندگی‌تان تلخ می‌گذرد، نه دوره‌ای که زندگی‌تان شیرین می‌گذرد. ۳۰ سال، ۴۰ سال بعد وقتی برمی‌گردید پشت سرتان را نگاه می‌کنید، آن ایامی که کام شما تلخ بود و آن ایامی که کام شما شیرین بود، هر ۲ مثل ابر طی شده‌اند، گذشته‌اند ازش یاد و خاطره‌ای مانده. چه تأثیری در امروز زندگی شما داشتند آن تلخی و شیرینی؟ اصل این است. در کارنامهٔ زندگی آن تلخی و شیرینی چه اثری داشته؟ حالا به یک کسی منّت می‌گذارد گردن جامعه: آقا ما رفتیم برای شما جنگیدیم. خب رفته، تلخ بوده شرایط زندگی‌اش. رفته توی جنگ و تیر و تفنگ و خون و خون‌ریزی و کشته و بی‌خوابی و سختی و غذای کم و درد و رنج و جراحت و اسارت. اما همهٔ این تلخ‌کامی به اینکه شما رفتی حریت و آزادگی را رقم زدی و شجاعت داشتی و جنگیدی، به این می‌ارزد. آن را بگذارش کنار، این را درک کن. پس تلخیش نسبت به آنچه به دست آوردی چیزی نیست.

اما یک جایی شیرینی تو زندگی بوده. آقا طرف راحت بوده، توی ویلا زندگی می‌کرده، ۵۰ نفر حشم و خدم داشتند، تر و خشکش می‌کردند، ماساژش می‌دادند، آشپزها برایش غذای خوب می‌آوردند. این فقط کنار استخر لم می‌داده، بدنش را برنزه کند. هیچ تلاشی نکرده، هیچ کاری نکرده. آقا خوش گذشت، خوب خورد، خوب چرید، خوب نوشید، خوب لذت برد. الآن برمی‌گردد نگاه می‌کند، می‌بیند این زندگی که فقط درش غفلت بود و تفریح بود و لذت بود، چه حاصل شد؟

چرا نوسان قائل شده خالق؟ چرا آمده هم تلخی گذاشته هم شیرینی؟ چون انسان اشباع می‌شود. انسان اگر خیلی در سختی باشد اشباع می‌شود، انسان اگر خیلی در شیرینی باشد در زندگی اشباع می‌شود، به پوچی می‌رسد. آستانهٔ تحمل انسان محدود است. از این رو انسان وقتی در شدائد و سختی‌ها قرار می‌گیرد، سقف آستانهٔ تحملش وقتی محدوده شد پر می‌شود، حالا خدا شرایطی ایجاد می‌کند که یک مدتی بیاید این طرف در آرامش و لذت باشد. لذا فرموده: «إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا» که با سختی گشایش است. «فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا» یعنی «مَعَ» یعنی با سختی گشایش. البته یک جای دیگر هم اشاره می‌کند که بعد از سختی گشایش است. سنتان که برود بالا، هر ۲ تاش را متوجه می‌شوید. متوجه می‌شوید یک دوره‌هایی در زندگی‌تان اول سختی بود بعد گشایش، ولی اغلب اوقات این‌جوری بود که در سختی‌ها گشایش بود. پس کام تلخ انسان می‌آید و می‌رود، به قول حافظ: کامم از تلخی غم چون زهر گشت، حالا آن یاد آن روزگاران را می‌کند که یاد آن روزگاران یاد باد، یاد باد.

اما اگر شما به درجه‌ای از ثبات شخصیت رسیدید که در خوردن غذا و نوشیدن آب و نوشیدنی‌ها طعم حداقل ارزش را برای شما داشت و ارزش غذایی بیشتر برای شما مهم بود، شما از مرحلهٔ توهم به مرحلهٔ تفقه رسیدید در زندگی‌کردنتان. و الا همچنان مثل یک کودک اهمیت آن طعم غذا برایتان اصالت دارد، در طعم عالم جعل و در آیت‌ها هم همین طور است. اگر در مناسبات زناشویی لذت اصالت داشته باشد، مسائل عاطفی، نه سکینت و مودت و رحمت، شما هنوز توی عشق‌های شورانگیز و نوجوانی غوطه‌ورید. اگر در مرحله‌ای هستید که برای شما تلخی ایام یا شیرینی ایام آنی نیست که شما مبنا قرار دادید که «آقا خیلی روزگار سخت گذشت»، خب داری خودت می‌گویی گذشت، خب گذشت دیگر. دارد سخت می‌گذرد، خب می‌گذرد. تحمل زندگی راحت می‌شود.

شما ببینید در استوری گذاشتن سلبریتی‌ها در ۱۰ سال گذشته یک خط ثابت می‌بینید. مثلاً یک ساختمانی فرو می‌ریزد مثل پلاسکو. خب این ساختمان یک ۵۰-۶۰ ساله ساخته شده، حالا یک مشکلی پیش آمده فرو ریخته دیگر. حالا مشکل مهندسی دارد، مشکل هر چیزی دارد. استوری می‌گذارند: ای وای کی دیگر این بدبختی‌ها تمام می‌شود؟ خیلی خوب. ساختمانی الآن ریخته، همه جای دنیا از این ساختمان‌ها می‌ریزد. یک ساختمانی در خرمشهر آبادان می‌ریزد، این‌ها دوباره. چقدر این سرزمین بدبختی دارد، همه چیز می‌ریزد. خیلی خوب. یک اتفاقی آن ور می‌افتد، یکی این طرف. یک یوزپلنگی، نمی‌دانم دارند با پسونک بچه بهش مثلاً شیر می‌دهند و یوزپلنگ مثلاً می‌میرد. ای وای بدبخت شدیم، اصلاً چرا در این مملکت یوزپلنگ‌ها می‌میرند؟ خب بابا بالاخره انسان می‌میرد، حیوان می‌میرد. حالا این نه، ما اصلاً کلاً باید یک جامعه‌ای درست کنید که توش هیچ ساختمانی نریزد، هیچ کس نمیرد، هیچ حیوانی نمیرد، هیچی، اصلاً دست به دست نشود. چرا سطح انتظارات سلبریتی‌های بی‌خاصیت ورزش و هنر و غیره و ذلک این است؟ چون در عالم کودکی سیر می‌کنند. چون همچنان معتقدند که در دنیا، اصلاً معنی کلمهٔ دنیا را نمی‌دانند. دنیا یعنی «دَنی» یعنی از دست رفتنی. چیزی که از دست می‌رود، انتظار دارند همه چیز در دنیا ثابت و پایدار باشد، ثبات داشته باشد. انتظار دارند همه چیز در دنیا جاودانه و ابدی باشد.

از این رو وقتی همین سلبریتی‌های ورزش و سلبریتی‌های هنر پیر می‌شوند، دیگر توی فیلم‌ها بهشان نقش نمی‌دهند یا توی ورزش نمی‌توانند تلاش کنند، حالا دیگر به عالم و آدم و حکومت و جامعه و خدا بد و بیراه می‌گویند که چرا ما پیر شدیم؟ و آن ثبات قبلی را نداریم؟ دیگر ما آنی نیستیم که باید تأثیرگذار باشیم. خب عزیز من، تو یک دورهٔ کودکی داشتی، یک دورهٔ نوجوانی، یک دورهٔ جوانی و برومندی، الآن میانسال، ۴ روز دیگر هم پیر می‌شوی، پس‌فردا هم می‌میری. این خصلت این مناسبات عالم مادی است یعنی دنیاست. اسمش با خودش دنیا است یعنی «دَنی» است یعنی از دست رفتنی. تو هستی که احساس می‌کنی باید یک عالمی بسازی، ساختمانی که هیچ وقت نریزد، یوزپلنگی که هیچ وقت نمیرد، مناسباتی که توش هیچ وقت مشکلی پیش نیاید. خب می‌آید، نوسان اقتصادی هست، نوسان سیاسی هست، نوسان فرهنگی هست، کم‌آبی و فقدان بارش هست، خشکسالی هست، سیل هست، زلزله هست. ای وای چرا زلزله آمد؟ هزار تا سلبریتی استوری می‌کنند که این سرزمین بلا‌زده است، زلزله می‌آید. حالا پس‌فردا سیل می‌آید، ای ما چقدر بدبختیم که سیل می‌آید. سال بعدش سیل نمی‌آید، خشکسالی می‌آید، ما چقدر بدبختیم که خشکسالی آمده. ببینید این چرا این‌جوری فکر می‌کند؟ چون با طعم زندگی می‌کند.

اساساً کسی که می‌شود سلبریتی، این به حقیقت زندگی دست پیدا نکرده. این صرفاً از زندگی یک شهرتی را می‌خواسته، به آن دست پیدا کرده. توی چشم است به قول قرآن ملا یعنی چشم‌پرکن. هر عاملی که این را از توی چشم مردم بیاورد بیرون، دیگر چشم‌پرکن نباشد، عذاب این است. باز در زندگی حسش طعم است. چون طعم و لذت توی چشم مردم بودن، نمی‌تواند یک مدتی از جلوی چشم مردم برود کنار. فوتبالیست است، نمی‌تواند یک مدت بنشیند روی نیمکت. سینماگر است، نمی‌تواند ۴ روز استوری نگذارد حالا که فیلمش روی پرده نیست. با طعم زندگی می‌کند مثل کودکان. این اسم زندگی نیست، این اسم‌های زندگی نیست، این حیات خبیثه است، خباثت در این زندگی وجود دارد، حیات طیبه نیست. پس تمایز ماهیت از آیت برایتان روشن شد. مسئله وجود و ماهیت نیست در فلسفه، مسئله ماهیت و آیت است در حکمت، حکمت قرآنی. ماهیت عرصهٔ وهم و توهم است، آیت عرصهٔ فقه و تفقه. ماهیت در حوزهٔ عالم خلق است، آیت در حوزهٔ عالم جعل. هر آنچه که در ماهیت می‌بینید در عالم عین، آیتی دارد در عالم غیب و شهود، در عالم جعل. اگر زبانی در دهان شماست که می‌تواند شیرینی، شوری، تلخی و ترشی را بچشد و ذائقهٔ شما را مشخص کند و طبع شما را نسبت به این ۴ نوع مزه مشخص کند، به شما هویت بدهد نسبت به طعم مواد غذایی (در عسل شیرین و زهر تلخ و نمک شور و غوره ترش)، ما به ازای این در قلب شما. قلب اسم دیگر روح است. در قلب شما که منقلب می‌شود، حالات شما دگرگون می‌شود، آنجا شیرینی دارید یعنی فرح، حالت فرح و تفریح، شرح صدر دارید. آنجا حب دارید، آنجا عقل دارید، آنجا ایمان دارید. شیرینی ایمان، شیرینی عقل، شیرینی حب، شیرینی شرح (شرح صدر)، شیرینی فرح. اما تلخی‌ها در زندگی چیست؟ به جای فرح، شما تفریح نمی‌کنید. دچار بغضید، دچار نفرتید، دچار قبضید، دچار شرح صدر نیستید، دچار ضیق صدرید. به فارسی می‌گویند دلتنگ و دلگشا. شرایطی که شما را دچار دلتنگی می‌کند، احساس دلتنگی دارید، یک غروبی است دلتان می‌گیرد، دلتنگید. یک صبح بهاری است احساس دلگشایی می‌کنید. شرح و ضیق. شرح شیرینی در کام شما، ضیق و دلتنگی تلخی است در کام شما. فرح و تفریح شیرینی در صدر شماست و حزن و اندوه تلخی در کام شما. خوب عشق شیرینی در کام شماست، بغض و نفرت تلخی در کام شماست. زهرست. عقل شیرینی در کام شماست در قلب شما، و جهل زهر و تلخی در کام شماست. ایمان شیرینی در کام شماست و کفر تلخی در کام شماست. شما هنگامی که به فوادتان دست پیدا می‌کنید، آن‌جایی که رؤیت می‌کنید و آنچه رؤیت می‌شود، آن شیرینی در کام شماست و کوری و ندیدن و اعمی بودن تلخی در کام شماست. شما به فراغت می‌رسید هنگامی که فواد شما فارغ می‌شود. شما به یک حس شیرینی می‌رسید، شیرینیش هم در نفس مطمئنه است، نفس‌تان به اطمینان می‌رسد. اما اینکه هنگامی که فواد شما اشغال می‌شود، هواء. وقتی اشغال شد در آن لحظه شما کامتان تلخ است.

انسان‌شناسی
انسان‌شناسی

از این رو، هر آنچه در عالم ماهیت و عالم خلق دیدید، بگردید ببینید در عالم جعل و عالم آیت، آیتش چیست. این یک قاعده است. مسئلهٔ‌تون وجود و ماهیت نباشد برخلاف اشتباه هزارسالهٔ فلسفهٔ اسلامی. مسئلهٔ‌تون ماهیت و آیت باشد. ماهیت هر پدیده را توهم کنید، بعد آیتش را تفقه کنید. در عالم خلق، ماهیت هر شیء را توهم کنید که همه‌ی این کار را ساینس انجام داده. ساینس آمده در ساینس مدرن، همهٔ گزاره‌ها را در عالم سعی کرده مشخص کند ماهیتش چیست. و الآن اعلام هم کردند که همه‌اش توهم است (ایلوژن). حالا بیایید در عالم جعل، در عالم آیت، مشخص کنید که آیتش چیست. این می‌شود نظام تفقه، عرصهٔ تفقه. هرگاه به این آیه رسیدید که «وَ فِی الْأَرْضِ آیَاتٌ لِلْمُوقِنِینَ وَ فِی أَنْفُسِکُمْ أَفَلَا تُبْصِرُونَ» اینکه فرموده من در نفس شما آیت‎هایی قرار دادم برای اهل یقین، ببینید از خودتان پرسیدید چرا نمی‌بینم؟ در درون من چه آیتی است که من الآن نمی‌بینم؟ فقط زبانتان را نگاه کنید در آینه. این زبان شما که ابزار شما برای چشیدن شوری و شیرینی و تلخی و ترشی است، این آیتیست برای تلخی و شیرینی، ترشی و شوریِ مناسبات زندگی‌تان در نفس و قلب و روح‌تان.

اما یک فوت کوزه‌گری یادتان باشد: ذائقهٔ شما شیرینی، شوری، ترشی، تلخی. این طعم است. اگر توانستید برای طعم غذا، غذا نخورید، برای طعم نوشیدنی، نوشیدنی ننوشید، شما دارید درست زندگی می‌کنید. اما اگر اصلاً ارزش غذایی برایتان مهم نیست، طعم غذا و طعم نوشیدنی برایتان مهم است، شما اصلاً زندگی نمی‌کنید. حالا ماها که کامل نیستیم، ناقصیم. ترکیب هر ۲ تاش باشد یعنی هم طعم غذا برای ما مهم باشد، هم ارزش مواد غذایی. در عالم جعل و آیت‌ها هم همین طور است. در عالم جعل هم طعم زندگی را اصالت ندهید. منفعت، دیگری برای شما چیست؟

اگر منفعت دیگری برایتان مطرح بود، زود از دیگران خسته می‌شوید. چون خیلی از دیگران برای شما منفعتی ندارند. یا العیاذبالله، شما به مرحله‌ای می‌رسید که برای اینکه از دیگران منفعتی را کسب کنید، دیگران را به بردگی می‌گیرید. دیگری می‌شود برده شما، بنده شما، عبّدت را رقم می‌زنید تا بتوانید ازش منفعتی به دست بیاورید. طرف را اسیر می‌کنید، به عنوان برده می‌برید تو بازار برده‌فروش‌ها می‌فروشیدش یا به بردگی می‌گیردش.

پس منفعت را بگذارید کنار. چرا در رابطه با همسر، در رابطه با فرزند، در رابطه با همسایه، در رابطه با دیگران، نگاه منفعت‌گرایانه نداشته باشید، نگاه مفلحانه داشته باشید. ببینید در فلاح و رستگاری در نسبت با هم چجوری هستید. چون اگر نگاه مفلحانه نداشته باشید، ضدش می‌شود نگاه اهل خسارت: «إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِی خُسْرٍ». نگاه نکنید ببینید کی به شما ضرر می‌زند، کی برای شما منفعت دارد. نگاه کنید ببینید دیگران چجوری شما را به فلاح می‌رسانند، چجوری شما را به خسارت می‌رسانند. شما از کسی که خسارت بهتان می‌زند دور بشوید. خسارت، زدن ایمان شماست، زدن عقل شماست. حالا ضرر مادی هست دیگر حالا.

ضرر و منفعت را ولش کنید. بچسبید به فلاح و خسارت. طعم زندگی‌تان روی منفعت و ضرر چیده نشود. طعم زندگی روی لذت جنسی و شهوات، در شهوت خوردن در غذا، شهوت نوشیدن، شهوت استنشاق مواد مخدر، شهوت جنسی، شهوت قمار و برد و باخت و غیره چیده نشود. از این شهوات، از این طعم‌های مناسبات بین خودتان با دیگران فارغ بشوید تا معنی زندگی را متوجه بشوید، تا ارزش‌های حیات طیبه را متوجه بشوید.

این تبیین این آیت‌ها به ما چی چیزی را می‌دهد؟ به ما این را می‌دهد که «انتظار بشر از دین» که یک مسئله است در علم کلام مسیحی و نزد متکلمین مسلمان با همین عنوان «انتظار بشر از دین»، که حالا محل اشکال طرح این موضوع... قبلاً هم گفتم که بشر از دین چه انتظاری دارد. که گفتم انتظار دین و الله از بشر می‌شود قرآن، آنچه در قرآن آمده. انتظار بشر از الله و دین می‌شود کتاب ادعیه. اما حالا برویم کلمهٔ انتظار را بگذاریم کنار. با این نسبت طعم زندگی که دیدید که می‌تواند چقدر غلط باشد و برای طعم زندگی کمتر زندگی کنید. برای منفعت و ضرر و برای لذت و برای شهوات و برای مزهٔ مواد غذایی و... بالغ بشوید. کودک را می‌پذیریم این‌جوری زندگی کند، اسباب‌بازی داشته باشد، شیرینی و برد و باخت و شکلات و مواد غذایی برایش مهم باشد. ولی برای انسان بالغ که دیگر...

انتظار بشر از دین در قرآن می‌شود چه؟ احتساب بشر در دین. مدام در قرآن یک کلمه‌ای هست که هی بشر حساب می‌کند. یعنی پیامبران حساب می‌کنند، مردم حساب می‌کنند، «أَحْسب النَّاسُ» کفار حساب می‌کنند، هی حضرت الله می‌گوید بابا نظام محاسباتی‌تان غلط است. من یک چیز دیگری رقم زدم. شما چرا حساب می‌کنید که این‌جوری می‌شود؟ آنچه در تنظیمات کارخانهٔ من مشخص کردم یک چیز دیگری است. توی انسان می‌نشینی احتساب می‌کنی که این اتفاق بیفتد، خب نمی‌شود. حساب می‌کنی که درنمی‌آید. حالا مترجمین زیر کلمهٔ احتساب می‌نویسند «می‌پندارند» یعنی به فارسی یعنی توهم می‌کند. بله واقعیتش اینکه انسان توهم می‌کند دیگر، تفقه که نمی‌کند.

احتساب بشر از دین یا احتساب بشر در دین: یک دستگاهی در عالم خلقت رقم زده، مبتنی بر آنچه که بهش می‌گویند عقل. از عالم ملکوت آوردند، یک سیستم‌عامل ایجاد کردند، مبتنی بر آن سیستم‌عامل این عالم ماده را خلق کردند. این سیستم‌عامل اسمش عقل است. مبتنی بر این سیستم‌عامل عقل، اگر شما بیرون این نظام محاسباتی، نظام محاسباتی داشته باشید، شما دچار مشکل می‌شوید. اولین کسی که دچار مشکل شد کی بود؟ آدم بود. آدم در چارچوب این نظام محاسباتی عمل نمی‌کرد. حساب می‌کرد یک چیز دیگر، یک طمعی داشت. می‌گفت: یک، من چرا عمر جاودانه ندارم؟ دو، من چرا مُلک نیستم؟ سه، به من چرا یک حکومتی داده نشده که طول و عرض نداشته باشد، نامتناهی باشد؟ آقا تو اسماء حسنی بهت تعلیم داده شده، تو دیگر چرا؟ لذا با طمع می‌خواست کار را جلو ببرد. طمع کرد به زیست ملائکه، طمع کرد به مالکیت و حاکمیت الله که من هم یک همچین دامنه‌ای از حکومت می‌خواهم، و طمع کرد به ابدیت حضرت الله، که من یک عمر جاودان می‌خواهم، یک نمردن، یک ابدیت. من مُلکی می‌خواهم که زوال پیدا نکند. من چرا زندگی جاودانه و خالده ندارم؟ چرا مَلَک نیستم؟ حالا این‌ها وسوسه‌های ابلیس بود. اما آدم با این طمع می‌خواست کار را جلو ببرد، دچار مشکل شد و در ذهن خودش پروراند، در قلب خودش پروراند. در اثر پروراندن این، یک درختی در وجودش شکل گرفت: درخت ممنوعه. هی این را نشست فکر کرد بهش، هی نشست توهم زد، هی فکر کرد، فکر کرد. این درخت، بذرش که تخمی که ابلیس کاشته بود، این بذر جوانه زد، درخت تناور شد، آمد آمد میوه داد. میوه اولش را چید؟ میوه دومش را چید؟ همه میوه‌هایش را خورد که من چرا خالد نیستم؟ چرا جاودان نیستم؟ چرا مَلَک نیستم؟ چرا مُلک آنچنانی ندارم؟ چرا این‌جوریم؟ خلاصه دچار افسردگی شد و به خسارت رسید. به خسارت رسید در اثر چشیدن از آن درختی که در وجودش بود. علی‌رغم اینکه حضرت الله بهش گفته بود ننشینی از این فکرها کنی ها، ننشینی چنین درختی را در خودت بپرورانی، ننشینی این درخت را در خودت پروراندی بهش نزدیک بشی از میوه‌اش تناول کنی. اگر نزدیک بشی به این درخت و بخوری، می‌شوی از ظالمین. اما شد: «لَا تَقْرَبَا هَٰذِهِ ٱلشَّجَرَةَ» نزدیک نشو به آن درخت در درون وجودت «فَتَكُونَا مِنَ ٱلظَّالِمِينَ» که می‌باشی از ظالمین. خب شد از ظالمین. چرا؟ چون با طعم زندگی کرد. یعنی طعم زندگی برای آدم و حوا مهم بود. ماهیت زندگی، عالم اوهامش، نه حقیقت زندگی، نه آیت‌های زندگی، نه مسائل مربوطه در آن شق حقیقی کار. نتیجه این شد که کار به هبوط کشید. و الآن بنی‌آدم همه ماها، نه مثل آن یک بار که آن هبوط کرد، ما هبوط آن‌به‌آن و لحظه‌به‌لحظه و ثانیه‌به‌ثانیه داریم. چون ما هم با طعم زندگی می‌کنیم. ما هم مسئله‌مون مسئله‌ی ماهیت است. فلاسفه‌ی ما علی‌النهایه دعوایشان دعوای وجود و ماهیت و اتصاف و این سازوکارهاست. مسئله‌شان مسئله ماهیت و آیت نیست. که تمرکز باید روی آیت باشد، این نشانی و هدف است. دفتر عالم که باید مطالعه بشود، دفتر ماهیت نیست، دفتر آیت‌هاست. آیت‌هاست به ما می‌گوید چگونه زندگی کنیم و نجات پیدا کنیم.

شما برای زبانی که در دهانتان هست، کلی الآن تصویر و فیلم در اینترنت دارید و می‌توانید از طریق موتور جستجوی گوگل بهش دست پیدا کنید که ببینید شوری، شیرینی، تلخی، ترشی چه ابعادی دارد. دسته‌ی مواد غذایی شیرین و شور و تلخ و ترش را می‌توانید مشخص کنید. اما شما همهٔ فضای سایبر را هم بگردید، یک متن پیدا نمی‌کنید که به شما بگوید شیرینی، شوری، تلخی، ترشیِ کامتان در مناسبات نفس و روح و قلبتان چه ابعادی دارد و دسته‌بندیش کند برایتان. ندارید. چون بشر مسئله‌اش آیت نبوده، مسئله‌اش ماهیت بوده. مسئله‌اش جعل نبوده، مسئله‌اش خلق بوده.

نظام محاسباتی آدم علیه‌السلام، نظام محاسباتی بود که مبتنی بر عقل و ساختاری که حضرت الله تنظیم کرده بود و خلق کرده بود، تعریف نشده بود، انطباق نداشت. حساب می‌کرد. «احْسَبُ النَّاسُ» حساب می‌کردند، انبیا حساب می‌کردند، ناس حساب می‌کند، مومنین حساب می‌کنند، کفار حساب می‌کنند. بیش از ۱۰۰ بار، نزدیک ۱۲۰ بار، این هی در قرآن آمده. مدام می‌فرماید که تو حساب کردی این‌جوری می‌شود ای پیامبر، شما مردم حساب کردید این‌جوری می‌شود، شما کفار حساب کردید این‌جوری می‌شود، نمی‌شود. اهمیت مسئلهٔ احتساب در چیست؟ دوستان اهمیتش در این است که شما طلبهٔ تفکر جامعه‌سازی و تمدن‌سازی هستید. تمدن را مبتنی بر نظام محاسباتی الله باید بسازید دیگر. اگر شما تمدنی بسازید که مبتنی بر نظام محاسباتی حضرت الله نباشد، هی اختلاف محاسباتی داشته باشید با حضرت الله، مدام در قرآن مصداق این واقعه می‌شوید که «احْسَبُ النَّاسُ» مردم حساب کردند فلان می‌شود، این‌جوری نیست. جنس کار یک چیز دیگر است.

پس نظام محاسباتی بشر باید با نظام محاسباتی حضرت الله هماهنگ بشود. الله یک نظام محاسباتی به اصطلاح خلق کرده و ساختاری هم در آن جعل کرده که بر اساس همان میزان و موازین و حدود الهی و مقدرات الهی ما را محاسبه می‌کند. ما هم باید قدر «قَد جعل اللَّهُ لکُلَّ شَیْءٍ قدرا»، حدود «وَ ٱلْحَٰفِظُونَ لِحُدُودِ ٱللَّهِ»، میزان «لَا تَطْغَوْا فِی ٱلْمِیزَانِ» ما باید قدر و حدود و میزان و غیره و ذلک را بشناسیم. این می‌شود چارچوب نظام محاسباتی حضرت الله. با همین‌ها فردا از ما سؤال و جواب می‌کند. آن نظام محاسباتی را بگذاریم مبنا، مبنی بر آن عمل کنیم. یک نظام محاسباتی دقیق، داخلش منفعت و ضرر کف است، سقفش فلاح و خسارت است: «قَدْ أَفْلَحَ ٱلْمُؤْمِنُونَ» «قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا». آن طرف هم گفته که قسم خورده به عصر «وَ ٱلْعَصْرِ. إِنَّ ٱلْإِنسَٰنَ لَفِی خُسْرٍ» که انسان در خسران زیاد است؛ مگر ۴ تا حالت داشته باشد: «إِلَّا ٱلَّذِینَ آمَنُواْ» ایمان داشته باشد و «وَعَمِلُواْ ٱلصَّٰلِحَٰتِ» عمل صالح انجام بدهد، توصیه کند به حق، توصیه کند به صبر.

اگر آن برای شما مشخص شد، این نظام محاسباتی، و مثلاً از آنچه که طعم است در غذا خوردن، طعم را تعدیل کردید بر مبنای غذا خوردن افزودید، ارزش مواد غذایی برایتان مهم‌تر از طعمش بود، در زندگی هم طعم زندگی منفعت و ضرر و لذت و فرح و سازوکارهای این‌چنینی مد نظر شما نبود، عقل بود و ایمان بود و طیبه بود و سعادت بود و این سازوکارها را مبنا قرار دادید، شما به حیات طیبه دست پیدا می‌کنید. اینجا نظام محاسباتی شما با نظام محاسباتی حضرت الله منطبق می‌شود. شما مثل آدم علیه‌السلام درگیر طعم زندگی یعنی طمع نمی‌شوید که چرا مثل ملائکه نیستم، چرا مُلک آنچنانی ندارم، چرا عمر جاودان ندارم. اینقدر بشر دنبال این عمر جاودان بود که افسانه‌ها دیدید: اکسیر حیات، آب نمی‌دانم زندگانی. می‌گشتند یک جامی پیدا کنند که داخل آن آب را بریزی، عمر جاودان پیدا کنی، اکسیر حیات می‌خواستند پیدا می‌کنند. یک تلاش‌های بیهوده‌ای بشر انجام داده. این رازی می‌خواست مس را بکند طلا، آن یکی می‌خواست یک کاری کند تو عمرش مثلاً عمر جاودان پیدا کند. اصلاً رفتند دنبال آب حیات بگردند تو افسانه‌ها یک آبی پیدا کنند وقتی نوشیدند تا ابد زنده باشند. که چه بشود؟ چرا باور کردید که دنیا جایی است که باید درش تا ابد ماند؟ کسی که معنی دنیا را متوجه نشود، کسی که معنی خودش و دلیل آمدنش اینجا و دلیل رفتنش را متوجه نشود، می‌شود رازی. بلند می‌شود مثلاً دغدغه‌اش می‌شود اینکه مس را بکند طلا، آن یکی می‌خواهد آب حیات پیدا کند، آن یکی هم می‌خواهد یک چیز دیگر پیدا کند. علی النهایه این ضرباتی است که به خودشان زدند، به علم زدند، به بشر زدند.

پس نظام محاسباتی را باید به خوبی شناخت و دید که ما چگونه این را می‌توانیم رقم بزنیم. در این نظام محاسباتی، اولاً مبنای سنجش، ابتلا و فتنه است. برای اینکه حساب را... الآن شما مقولهٔ حساب و این اَیَحسب، تَحسَبُ این محاسبُة را به خوبی دریابید، به یک نکته عنایت داشته باشید. می‌گوید آنچه شما حساب می‌کنید غلط است، من الله یک چیز دیگر رقم زدم. می‌خواهید این نگاه محاسباتی‌تان با آنچه که من در نظام عقل برایتان رقم زدم منطبق باشد، می‌سنجمتان. برای اینکه مشخص باشد کارتان درست یا غلط است، یا در زندگی شخصی با ابتلا، یا در زندگی جمعی با فتنه. «أَحَسِبَ ٱلنَّاسُ» مردم حساب می‌کنند «أَن یُتْرَکُواْ» ترکشان می‌کنیم «أَن یَقُولُواْ آمَنَّا» تا بگویند ایمان آوردیم «وَهُمْ لَا یُفْتَنُونَ» با فتنه نمی‌آزماییم‌شان؟ چرا «وَلَقَدْ فَتَنَّا ٱلَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ» همان طور که قبل از شما را با فتنه آزمودیم تا معلوم بشود برای حضرت الله که کدام‌تان صدقوا کدام‌تان صادقید و کدام‌تان کاذبید، کدام‌تان دروغ می‌گویید، کدام‌تان راست می‌گویید. ما شما را دچار فتنه می‌کنیم. سالی یک یا دو بار. مثل امسال که ۲ بار فتنه شکل گرفته در ایران، خب دیدید. یک نظام مناسباتی. حساب می‌کنید که من ترکتان می‌کنم؟ نه. من شما را یا مبتلا می‌کنم یا فتنه بر شما جاری می‌کنم.

نکته دوم چیست؟ نکته دوم متغیرهایش است. متغیر در نظام محاسبت، در فتنه‌ها و ابتلائات: اولیش توکل است. مدام در آیاتی که این را آورده، بلافاصله قبل یا بعدش گفته که توکل بر الله. حساب کردی یک چیزی باید بهت برسد، اما دقیق نمی‌دانی کی، چجوری. توکل کن، خودش حل می‌کند. تو می‌خواهی برای رضای غیر خدا عمل کنی. متغیر دوم رضوان الهی است. تو می‌خواهی برای رضای غیر خدا عمل کنی؟ محاسبه‌ات غلط درمی‌آید. نظام محاسباتی هنگامی درست است که برای رضایت حضرت الله کار کنی.

پس اولاً معیارش در آزمون فتنه و ابتلاست. ثانیاً متغیرش رضوان الهی و توکل است. حالا من بعضی از نمونه‌هایش را برای شما عرض می‌کنم که یک مقداری چارچوبش برای شما روشن بشود. خواهش می‌کنم این ۱۱۰-۱۲۰ مورد آیه‌ای که این کلمه حساب و محاسبة و تَحسَبُ و این‌ها داخلش آمده، این‌ها را ببینید. الآن یک دسته‌بندی را عرض می‌کنم که ناظر به این چارچوب مشخص را کنید. اگر بعداً رسیدم یک بار این‌ها را با ریز جزئیاتش و مباحث تفسیری‌اش از تفسیر تسنیم و سایر تفاسیر عرض می‌کنم که بهتر موضوع برایتان روشن بشود.

«انتظار الله از جن و انس» یعنی آدم و ابلیس: عبودیت از راه معرفت است. خلق نکردم جن و انس را «إِلَّا لِیَعْبُدُونِ» حضرت الله انتظارش این است. دستگاه محاسباتی که ایجاد کرده این است که من جن و انس را خلق می‌کنم، این‌ها می‌روند در عالم ماده در دنیا، عبودیت را رقم می‌زنند. برای اینکه عبودیت را رقم بزنند باید معرفت داشته باشند. معرفتشان نباید بماند در عالم وهم. عالم وهم روکش است. باید بروند به فقه در مغز هسته‌. الله اسماء حسنی و خلیفه‌اللهی در زمین را رزق حضرت آدم کرد. حضرت آدم آن را کسب نکرد، رزقش بود. که آدم این را حساب نکرده بود که بهش داده می‌شود. در محاسبات حضرت آدم نبود که اسماء حسنی بهش داده می‌شود و خلیفه‌اللهی در زمین بهش داده می‌شود. اما ابلیس کاسب بود. چون رزقش نبود دیگر. کاسب بود. تکبر به آدم ورزید که من از زبانه‌ی آتشم، این از گل پخته. حسادت به جایگاه آدم داشت که چرا من نشدم خلیفه‌ی الله؟ و به این اسماء حسنی را دادی؟ طمع کرد به مقام خلیفه‌اللهی آدم. تکبر و حسادت و طمع ۳ تا ویژگی یک فرد کاسبی بود مثل ابلیس. آدم در مرحلهٔ اول رزقش بود دیگر. اسماء حسنی رزقش شد، خلیفه‌اللهی هم رزقش شد. اما آمد کاسبی کرد. گفتش که یعنی انتظار زیادی داشت. آمد یک حساب کرد پیش خودش، یک محاسبهٔ غیرواقعی داشت که چرا مَلَک نیست؟ چرا عمر جاودان و خالده ندارم؟ چرا حکومت لایتناهی و مُلکی که مشکل نداشته باشد ندارد؟ این نظام محاسباتی آدم برایش کاسبی ساخت.

پس چرا ما کاسبیِ مذموم را رد می‌کنیم؟ چون کاسبیِ مذموم مبتنی بر نظام محاسباتی غلط انسان است. انسانی که به رزق اعتقاد ندارد و دنبال کاسبی است، این می‌نشیند نظام محاسباتی تعریف می‌کند. هی الله بهش می‌گوید حساب کردی فلان، این‌جوری نمی‌شود. حساب کردی فلان، این‌جوری نمی‌شود. این انتظار و احتساب آدمِ کاسب، محصول پروراندن درخت ممنوعه در قلب خودش و خوردن از آن میوه آن بود. جن یعنی ابلیس و انس یعنی آدم به جای برآوردن انتظارات حضرت الله از خودشان، یعنی آن لیعبدون، انتظار و احتسابی فراتر از حد خودشان داشتند که الله هیچ‌گاه آن را عملی نمی‌کرد و نمی‌کند. من برای یک هدف دیگری خلق شدم، آمدم زمین. حالا من این هدف خلقت و این انتظار و احتساب و حساب حضرت الله از خودم را می‌گذارم کنار. خودم شروع می‌کنم یک انتظاراتی می‌پرورانم، یک نظام محاسباتی و دستگاه محاسباتی را رقم می‌زنم، می‌گویم چرا نشد؟ خب حضرت الله این را در تنظیمات کارخانه‌ای برای من در نظر نگرفته. وقتی می‌خواهم این را حالا به‌زور کسب کنم، از اینجا طغیان می‌کنم و عصیان می‌کنم روبه‌روی خدا می‌ایستم. و لذا طغیان و عصیان کردند هم آدم هم ابلیس. اگر انتظار و احتساب از الله مشروع و معقول نباشد، کار منتظر و محتسب به کفر و طغیان و عصیان می‌کشد. در نتیجه هبوط آن ۲ تا، یعنی هبوط آدم و ابلیس با هم رقم خورد. بشری هم که چنین انتظاراتی دارد در روزانه از خودش و چنین نظام محاسباتی دارد، این هم چون برآورده نمی‌شود، هر روز دارد آن‌به‌آن هبوط می‌کند. هبوط آن‌به‌آن. مراقب باشید ما همه‌مان داریم هر لحظه هبوط می‌کنیم. چون یک انتظاراتی داریم، یک دستگاه محاسباتی داریم که با آنی که حضرت الله در تنظیمات کارخانه‌ای برای ما رقم زده هماهنگ نیست.

انتظار و احتساب جن و انس از حضرت الله فقط در چارچوب رزق الهی معقول و مشروع است. آن هم بلاوجه و بی‌معنی است. چون الله رزق می‌کند از حیثی که احتساب نمی‌کنند آن را جن و انس. ببینید هر انتظار و احتسابی از حضرت عالی داشته باشیم، چه جن چه انس باید در چارچوب رزق الهی باشد. آن هم اصلاً نباید انتظار داشته باشیم، چون فرموده من آنچه رزقتان می‌شود از جایی بهتان می‌دهم که حسابش را نمی‌کنید. من نمی‌توانم الآن بشینم بگویم خب حضرت الله من الآن احتساب می‌کنم، حساب می‌کنم یک چیزی را ازت می‌خواهم، رزق من کن از کانال فلان. می‌گوید: «یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِبُ» از جایی که حساب نمی‌کنید من رزقتان می‌کنم. البته شرطش این است که «وَمَن یَتَوَکَّلْ عَلَى ٱللَّهِ» به من توکل کنید که «فَهُوَ حَسْبُهُ» و من بر شما در این محاسبة کفایت می‌کنم. البته من الله «إِنَّ ٱللَّهَ بَٰلِغُ أَمْرِهِ» می‌دانم چه کار کنم. و شرط هم این است که «قَدْ جَعَلَ ٱللَّهُ لِکُلِّ شَیْءٍ قَدْرًا». تو اگر قَدْرت یک لیوان باشد، من همان قدر رزقت می‌کنم. اگر قَدْرت یک تشت باشد، همان قدر رزقت می‌کنم. اگر قَدْرت یک دریا باشد، همان قدر رزقت می‌کنم. اگر قَدْرت یک اقیانوس بود، همان قدر رزقت می‌کنم. تو وظیفه داری، وقت داری بروی قَدْر خودت را موسع کنی تا رزق بیشتری بهت بدهم. اما تو دنبال نظام محاسباتی رزقت نباش، چون من از جایی که حساب نمی‌کنی رزقت می‌کنم.

حضرت آقا مؤلفه‌های شاکلهٔ انقلاب را می‌گیرد: «یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِبُ». ایشان می‌گوید هر آنچه در انقلاب رقم خورده، رزق «مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِبُ» بوده برای انقلاب. از قبلش کسی برنامه‌ریزی نکرده. مثلاً آن صحنه‌ای که شما دیدید، این همافران آمدن و با امام در مدرسهٔ رفاه دیدار کردن، روز ۱۹ بهمن، ۳ روز قبل از پیروزی انقلاب. می‌فرمایید این رزق لایُحتَسَب از جانب الله بود. اولاً نظامی‌ها حالا در شرایط انقلاب، خب حالا با لباس شخصی می‌آمدند. ثانیاً نظامی‌ها در محیط‌های سرپوشیده کلاه نمی‌گذارند سرشان. اینکه این‌ها در محیط سرپوشیده، در مدرسهٔ رفاه، همه کلاه می‌گذارند، اولاً با لباس آمدند. ثانیاً نظم نظامی گرفتند: به چپ چپ، به راست راست. ثانیاً کلاه سرشان بوده. ثالثاً وقتی امام می‌آید سلام نظامی می‌دهند. حالا رابعاً یک عکاسی آن پشت بوده، از این صحنه عکس می‌گیرد. خامساً این عکس آمد فردا در صفحهٔ اول کیهان و اطلاعات آن روز چاپ شد. یادم هست ۵ ریال بود روزنامه. برف هم آمده بود. پدرم گفتش که در مسیر برمی‌گردی... یک چیزی را بردم برای یکی از اقوام گفت در مسیر برمی‌گردی روزنامه بگیر بیا. من رفتم مانده بودم که کدام یکی از این‌ها را بگیرم. لذا خلاصه هر ۲ تا را گرفتم. گذاشتم زیر بغلم آمدم. این تصویر تمام کرد رژیم پهلوی را. به این آقا می‌گوید رزق «مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِب».

دیروز مرحوم رضا رویگری رحلت کرد. یکی از مواردی که رزق لایحتسب نظام بود که اصلاً حساب نشده بود در دستگاه محاسباتی مسئولین انقلاب، سرود «ایران ایران» بود. یک بنده خدایی به اسم آقای خشنود، موسیقی را می‌سازد، ملودی را. یک شاعری هم آقای سرفراز این سروده بود. چند تا خواننده‌ای بهشون گفته بودند نخوانده بودند در آن شرایط روزهای قبل از انقلاب. بعد رویگری می‌گوید که آمد به من گفتش که، زنگ درِ خانهٔ ما را زد و آمد گفت فلانی بیا این را بخوان. گفتم والا من خواننده نیستم. گفت چرا، من آمدم تو تئاتر، داشتی تئاتر بازی می‌کردی، داخل تئاتر یک قطعه‌ای خواندی، صدات بمه، به‌درد این کار می‌خورد، بیا بخوان. خب این بنده خدا هم می‌رود این را می‌خواند. بخشی از ضرب موسیقی این هم زنجیره است و دستگاه‌های دیگر. روی نوار کاست ضبط می‌کنند. و نوار کاست را آن بنده خدا می‌برد در میدان توپخانه می‌دهد به یک نوارفروشی. می‌گوید این نوار کاست. زدی از روش تکثیر کردی فروختی، امتیازش برای خودت. مفت‌چنگ خودت. آن هم تکثیر می‌کند، شروع می‌کند فروختن. رویگری می‌گوید رد شدم دیدم که مردم صف کشیدند که بخرند. یک بار کلاً مردم برای خرید نوار کاست صف گرفته بودند، آن هم برای خریدن این بود. در هفته‌های منتهی به انقلاب، داخل حیاط دانشگاه تهران همهٔ گروه‌ها و جناح‌ها چادر زده بودند و نمایشگاه زده بودند و همان‌جا می‌خوابیدند. چریک‌های فدایی خلق، چریک‌های اقلیت، اکثریت، چلنگر و نمی‌دانم آهنگر، حزب نمی‌دانم چی‌چی، سازمان مجاهدین خلق و حزب توده و جبههٔ ملی و نهضت آزادی. همهٔ گروه‌ها و احزاب داخل حیاط دانشگاه تهران غرفه زده بودند و نمایشگاه زده بودند و عکس‌های چگوارا زده بودند، آن عکس‌های نمی‌دانم چی چی زده بود. این نوار کاست می‌رسد به داخل دانشگاه تهران. در مسجد دانشگاه تهران، این کاست اولین بار از پشت بلندگو پخش می‌شود. پخش می‌شود، همه شوکه می‌شوند در حیاط دانشگاه تهران، همهٔ گروه‌های چپ و راست و ملحد و مسلمان و غیره و ذلک، دیگر تا روز انقلاب توی آن چند روز، فقط صبح تا شب از مسجد دانشگاه تهران این قطعه پخش می‌شد. و این دیگر بعداً روزهای قبل از انقلاب از رادیو شروع شد پخش شدن. من خاطرم هست که روزهای منتهی به ۲۲ بهمن تقریباً این‌جوری بود که این پخش می‌شد، یک لحظه قطع می‌شد، مثلاً یک خبری را می‌گفتند که مثلاً گروه خونی فلان نیاز خون فلان مثلاً بیایند بروند بیمارستان خون بدهند، دوباره این پخش می‌شد، دوباره یک قطعهٔ دیگر. تقریباً ۹۰ درصد موسیقی متن انقلاب در آن دههٔ فجر این بود. این رزق «مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِب» نظام بود. توسط آن کسی که موسیقی‌اش را ساخته بود، کسی که شعرش را سروده بود، کسی که خواندش، کسی که توزیعش کرد. شما برای نگاه محاسباتی هیچ برنامه‌ریزی نکردید. هنوز هم بعد از ۴۷ سال زنده است. اما الآن می‌خواهند در ایران شورش کنند، براندازی کنند. تصور می‌کنند بروند بشینند از این موسیقی‌ها اجرا کنند و از این سازوکارها ایجاد کنند، با کاسبی کردن این موسیقی‌ها و این ساختارها می‌توانند انقلاب کنند. انقلاب اسلامی کسب امام نبود، رزق امام و مردم بود. اما این‌ها که الآن می‌خواهند به قول خودشان انقلاب کنند و براندازی کنند، این‌ها کاسب براندازی‌اند. کاسبِ انقلاب و شورش‌اند. رزقشان نیست. تمایز این ۲ تا برای کسی روشن نشود، می‌بازد. این قطعه رو ببینیم:

پخش قطعه سرود ایران ایران ایران با صدای رضا رویگری

(الله الله الله)۲

(لا اله الا الله)۲

(ایران ایران ایران رگبار مسلسل‌ها)۲

ایران ایران ایران (مشت شده بر ایوان)۲

ایران ایران ایران رگبار مسلسل‌ها

مشت شده بر ایوان

(الله الله)۲

(لا اله الا الله)۲

(الله الله)۲

(لا اله الا الله)۲

(الله الله الله)۲

(الله اکبر)۲

(الله الله الله)۲

(لا اله الا الله)۲

ایران ایران ایران (خون و مرگ و عصیان)۲

(ایران ایران ایران)۲ (خون و مرگ و عصیان)۲

بنگر که همه فریاد (بنگر که همه طوفان)۲

(ایران ایران ایران)۲

(بنگر که همه فریاد بنگر که همه طوفان)۲

(الله الله)۲

(لا اله الا الله)۲

(الله الله)۲

(لا اله الا الله)۲

(الله الله الله)۲

(الله اکبر)۲

(الله الله الله)۲

(لا اله الا الله)۲

(از اشک یتیمانت از خون شهیدانت)۲

فردا که بهار آید (صد لاله به بار آید)۲

از خون شهیدانت (صد لاله به بار آید)۲

(الله الله)۲

(لا اله الا الله)۲

(الله الله)۲

(لا اله الا الله)۲

(الله الله الله)۲

(الله اکبر)۲

(الله الله الله)۲

(لا اله الا الله)۲

فردا که بهار آید (آزاد و رها هستیم)۲

(ایران ایران ایران)۲

(فردا که بهار آید آزاد و رها هستیم)۲

نه ظلم و نه زنجیری (در اوج خدا هستیم)۲

(ایران ایران ایران)۲

(نه ظلم و نه زنجیری در اوج خدا هستیم)۲

(الله الله)۲

(لا اله الا الله)۲

(الله الله)۲

(لا اله الا الله)۲

(الله الله الله)۲

(الله اکبر)۲

(الله الله الله)۲

(لا اله الا الله)۲

آنانکه گفتند الله

و بر این ایمان پایدار ماندند

حاضر نشدند بنده‌ی غیر خدا شوند

و حکومت غیر خدا پذیرند

فرشتگان رحمت بر آن‌ها نازل شوند

و مژده دهند که دیگر هیچ ترسی و حزن و اندوهی

از گذشته خویش نداریم

و شما را به همان بهشتی که انبیاء وعده دادند

بشارت باد

((الله الله)۲

(لا اله الا الله)۲

(الله الله)۲

(لا اله الا الله)۲

(الله الله الله)۲

(الله اکبر)۲

(الله الله الله)۲

(لا اله الا الله)۲)۲

خب همین‌طوری که در این تصاویر هم دیدید، در سرود «ایران ایران» که رزق «مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِب» بود. خب همه‌ی تصاویر هم دیدید، اولاً همش عکس حضرت امیر و عکس امام و عکس شریعتی و مردم مذهبی و روحیه‌ها مشخص و تانک چیفتن رژیم پهلوی کف خیابان. اما گروه‌های مدعی مثل حزب توده و جریان چپ، گروه منافقین، گروه نهضت آزادی، گروه جبههٔ ملی، بعضی‌هاشان ۳۰ سال، ۲۰ سال، ۴۰ سال قدمت داشتند. کار تشکیلاتی کرده بودند. در دریای بیکران انقلاب مردم هیچ جایی نداشتند. این گوشه موشه‌ها یک غرفه‌ای داشتند، یک تجمعی داشتند. شاکی هم بودند که چرا ماها مثلاً که سر و صدا زیاد داشتیم در انقلاب دیده نشدیم؟ خب شما کجای انقلاب بودید؟ چسبیده بودید به کف دانشگاه تهران، ۴ تا غرفه زده بودید و ۴ تا عکس چگوارا را گذاشته بودید بالا، چیزی نداشتید. انقلاب اسلامی اسمش انقلاب اسلامی بود. و این هم که دیدید خوانده شد. خب اولاً مضراب اصلی‌اش «الله الله» بود. بعدش هم آیات الهی ترجمه شده بود داخلش. بعدش هم مسئلهٔ رستگاری و مسئلهٔ انگاره‌های دینی. انقلاب اسلامی که یک انقلاب الهی محسوب می‌شود و در تاریخ بشر بی‌سابقه است. در دورهٔ انبیا و ائمه هم نمونه نداشته. ۴۷ سال است که کل کفر تلاش کرده که بدیلش را اجرا کند، به روش انقلاب براندازیش کند، نتوانسته. چون رزق بود و چون رزق بود نتوانستند این را رزق خودشان کنند. خواستند انقلاب را کاسبی کنند و شکست خوردند. و هنوز هم دارند تلاش می‌کنند. و امروز هم دیگر علناً می‌گویند آمریکا بیاید، اسرائیل بیاید، دیگران بیایند بمباران کنند، بکشند تا ماها بیاییم انتقام بگیریم از قرآن، انتقام بگیریم از مسجد، انتقام بگیریم از حوزهٔ علمیه، انتقام بگیریم از پایگاه بسیج. همه را بزنیم نابود کنیم، بکشیم که مثلاً پیروز شده باشیم. بعد گیرم که فردا قرآن‌ها را آتش زدید، مسجدها را هم آتش زدید، حوزهٔ علمیه را هم آتش زدید، بقای متبرکه را هم آتش زدید، پایگاه بسیج را هم آتش زدید، بر ایران حاکم شدید. انقلابی که با روش خشونت، با کمک دشمنان خارجی می‌خواهید انجام بدهید، کشور را تجزیه کنید. می‌دانید فردا بعد برای ایران چه چیزی را به ارمغان می‌آورید؟ بعد همین‌هایی که پیرو قرآن‌اند قرار است ساکت باشند؟ لذا

چراغی را که ایزد برفروزد / هر آنکس پف کند، غیر از ریشش، ریشه‌اش هم بسوزد

منتهای مراتب مقولهٔ رزق «مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِبُ» را اگر می‌خواهید به شکل جامع دریابید، انقلاب اسلامی را ببینید. انقلاب اسلامی همهٔ ارکان، شئون و شقوقش رزق «مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِبُ» بود. برای هیچیش رهبران انقلاب فکر نکرده بودند، برنامه‌ریزی کنند. از سرودهایی که اجرا شد که رزق «مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِبُ» بود تا صحنه‌های عمومیش.

در زندگی شخصی انسان‌هایی هم که به مدارج عالی نبوت و امامت رسیدند و در شهدا و مصلحین هم همین را می‌بینید. هیچ وقت موسی کلیم کاسبی نکرد برود بشود پیامبر، شرایطی را در خودش ایجاد کند، بلند بشود برود بشود پیامبر. با خانواده‌اش می‌رفت در تاریکی دید یک آتشی است. به این‌ها گفت اینجا باشید، من بروم یک تکه از آن آتش را بیاورم، یک هیزمی بیاورم اینجا گرم بشویم و غذایی درست کنیم. رفت آنجا، نزدیک شد به آن درخت، دید دارد می‌سوزد. یک ندایی آمد که موسی، نعلینت را دربیاور، درآورد. اینجا وادی مقدس طوی است، بیا جلو ببینم. آمد جلو. من خدای تو هستم. آن چیست دستت؟ عصاست. باهاش این برگ‌ها را می‌ریزم از درختان، گوسفندها بخورند. بیندازش. انداختش، یک دفعه شد یک ماری. نترس. بگیرش. دمش را گرفت، دوباره شد عصا. گفت تو از این به بعد پیامبری. تو را اختیار کردم برای خودم. من تو را ساختم برای خودم. آماده شو، بلند شو برو سراغ فرعون، بهش بگو دست از این لجاجت بردارد. بعد هم قوم بنی‌اسرائیل را بردار بیاور بیرون. این هم گفت بابا من یکیشان را زدم کشتم، بروم آنجا الآن من را می‌گیرند اعدام می‌کنند. گفت «کَلَّا» این‌جوری نیست، برو. حالا که داری می‌گویی بروم، بزار لااقل هارون هم بیاد. گفت باشد، هارون هم بیاید همراهت، برو. انبیا که نبوت را کاسبی نمی‌کردند. یک‌دفعه صدایشان می‌کرد، رزقش می‌شد. یک‌دفعه آمده به پیامبر ما فرمود که اِقرا ست، من سواد ندارم، نمی‌توانم بخوانم بنویسم. اقرا «اقرا بِسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ، خَلَقَ الْإِنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ، اقْرَأْ وَرَبُّکَ الْأَکْرَمُ، الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ» یک‌دفعه دید می‌تواند بخواند. انبیا که نبوت را کاسبی نمی‌کردند. ائمه که امامت را کاسبی نمی‌کردند. انسان شهید که زندگی مصلحانه را کاسبی نمی‌کرده. انبیا، نبوت رزقشان بود. ائمه، امامت رزقشان بود. شهدا و مصلحین اجتماعی، رزقشان است. این است که این‌ها رزق انسان است.

بدبختی بشر امروز در کاسبی‌اش است. آنچه در نظام محاسباتی‌اش نسبت به عالم و هستی دارد، غلط است. می‌خواهد یک چیزی را کسب کند که نیست در نرم‌افزار و سیستم‌عامل عالم. یک چیز دیگر مقدَّر شده. مقدَّرات یک چیز دیگر است. یک جبری وجود دارد در این. این می‌آید می‌خواهد فراتر از مقدَّرات یک چیزی را رقم بزند. آدم، مقدَّر نیست تو مَلَک باشی. تو آدمی، از جنس انسی. آن ملک است، از جنس نور است، آن چیز دیگری است. تو قوهٔ اختیار داری، آن اختیار ندارد. تو قرار نیست جاودانگی‌ات در عالم ماده و دنیا باشد. جاودانگی‌ات بعد از قیامت است. چرا می‌خواهی الآن اینجا باشی؟ این یک جبری است: جبر دنیا می‌گوید یک دورهٔ کوتاهی هستی، میری. دنیاست، دنی است. چرا اصرار داری که این اتفاقات در زندگی‌ات بیفتد؟ چرا مُلک مطلق بی‌حساب و کتاب می‌خواهی؟ برای چی؟ در نظام محاسباتی و سیستم‌عاملی که برای تنظیم عالم خلق شده، همچین چیزی قرار داده نشده. تو مجبوری. اگر هم مُلک و حکومتی داشته باشی، یک دورهٔ کوتاهی باشد، بروی. چرا اصرار داری بمانی؟ نه، من با جبرنگری مخالفم.

عزیز من، تو الآن در دمای بالای ۶۰-۷۰ درجه هلاک می‌شوی، در سرمای زیر ۳۰-۴۰ درجه هم هلاک می‌شوی. تا از بالای برج میلاد بیفتی پایین، نابود می‌شوی. یک لیوان اسید سولفوریک بکشی سر، نابود می‌شوی. نه نمی‌خواهم با جبر زندگی کنم. بدن تو، تو را محدود کرده. نفس و روح تو، تو را محدود کرده. چرا فکر می‌کنی مثلاً جبر بد است؟ نه، من می‌خواهم سراسر اختیار باشم. خب برو از آن بالا خودت را بنداز پایین بکش، یک لیوان اسید سولفوریک هم سر بکش. بعدش هم برو ببینم می‌توانی در دمای بالای ۸۰ درجه سانتی‌گراد یا منهای ۳۰ درجه سانتی‌گراد زنده بمانی؟ عزیز من، نه عالم جبر و اختیار. این خدا چرا جبر ایجاد کرده؟ این حرف‌ها یعنی چه؟ حد خودت را نمی‌دانی، حدود خودت، ثغور خودت را نمی‌شناسی. همه چیز را می‌بری در فرمول جبر و اختیار.

رزق تو نیست. آنچه رزق تو نیست، برایش در کاسبی سر و دست نشکن. یک علمی رزق تو نیست، یک همسری رزق تو نیست، یک بچه‌ای رزق تو نیست، یک مالی رزق تو نیست، یک جایگاه اجتماعی و پست و مقام سیاسی رزق تو نیست. یک چیز دیگری رزق توست. آن چیزی که درش مزیت نسبی داری و رزق توست، آن را بچسب، آن را داری. بعد می‌روی نگاه می‌کنی به آن چیزی که در دست دیگران، خب دچار مشکل می‌شوی. این آن نکته است که انقلاب اسلامی تک‌تک مراحل و شئونش رزق بود. و آن‌هایی که می‌خواهند با نظام براندازی، جمهوری اسلامی را براندازی کنند، یک انقلاب جایگزینی بیاورند و ثابت کنند این یکدانه انقلاب هم که الهی بود کلاً غلط بوده از اساس. آن‌ها چون می‌خواهند به روش کاسبی، انقلاب را از درون این مردم کسب کنند، شکست می‌خورند.

پس این الآن برایتان روشن شد: انتظار و احتساب جن و انس از حضرت الله فقط در چارچوب رزق الهی معقول و مشروع است. آن هم بلاوجه و بی‌معنی است. نمی‌شود انتظار داشته باشیم رزق ما کند، چون خودش بدون اینکه ما حساب کنیم رزق ما می‌کند. چون الله رزق می‌کند از حیثی که احتساب نمی‌کنیم آن را. انتظار و احتساب خودبنیاد می‌شود افق کسب و کاسبی. و لذا جن و انس می‌شوند کاسب در محلی به نام «سوق» بازار. یعنی یک جایی راه می‌افتد به اسم بازار و «سوق». ماها می‌شویم کاسب این سازوکار. چون انتظار و احتساب خودبنیاد داریم. مشکلات جن و انس و مصائب آن‌ها از کاسبی خودبنیاد آن‌ها که محصول انتظار بی‌حساب و کتاب و احتساب غلط آن‌هاست پدید می‌آید.

حکمت احتساب رزق، حکمت رزق بدون احتساب است، یعنی بدون اینکه اصلاً حساب کنی: «یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِبُ». که کاملاً از کسب و انتظار کاسب‌کارانهٔ بشر از حضرت الله متباین و جدا است. ریشهٔ احتساب رزق، حساب می‌کنیم چجوری رزق به ما می‌رسد؟ در اقتضای امر الهی است. وقتی امری اقتضا کند: «إِذَا قَضَىٰ أَمْرًا» حالا بهش می‌فرماید یقول له کُن باش فَیَکُونُ آن می‌باشد. اگر امری اقتضا کند، اگر امری اقتضا نکند، حضرت الله در آن سازوکار، در دستگاه محاسباتی عالم، آن را رزق کسی نمی‌کند. درست. آنچه از منظر حضرت الله اقتضا ندارد، با تشخیص حضرت الله، رزق کسی نمی‌شود. اقتضا را حضرت الله تشخیص می‌دهد دیگر. تقاضا و اقتضا حضرت الله تشخیص می‌دهد. وقتی حضرت الله تشخیص ندهد که من عباسی به فلان چیز باید برسم یا نرسم، حالا هی من بشینم در دستگاه محاسباتی خودم این را در نظر بگیرم که من باید به آن برسم، می‌فرماید من اقتضای این را تشخیص ندادم. اگر تشخیص دادم، حالا من به آن می‌گویم کُن باش فَیَکُونُ آن می‌باشد، تو به آن می‌رسی. ولی وقتی من الله تشخیص ندادم، حالا تو می‌خواهی آن چیزی که من تشخیص ندادم در دستگاه هستی و عالم، تو بروی این را کسبش کنی، این می‌شود کاسبی. بهش هم برسی مثل باد هوا، من الله محاق می‌برمش.

آنچه از منظر حضرت الله جل جلاله اقتضا ندارد، با تشخیص الله رزق کسی نمی‌شود. و جن و انس در محدودهٔ امر الهی می‌توانند تقاضا کنند تا رزق آن‌ها بشود. و الا مطالبهٔ بیهوده‌ای است. و آنچه به دست می‌آید کاسبی است. و کسی که کسب کرد، زمینهٔ رهن و گروگیری‌اش واقع می‌شود. «کُلُّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ رَهِینَةٌ» هر نفسی گروگان عمل خودش است. آدم کاسبی‌کارانه و محتسبانه در خود پروراند آن چیزی را که اقتضای امر الهی نبود. یعنی حضرت آدم می‌خواست مَلک باشد و خالد باشد و حکومت کذا داشته باشد، کاسبی‌کارانه و محتسبانه بود، یک چیزی را در خودش پروراند و از میوهٔ درخت آن خورد که اقتضای امر الهی نبود. ابلیس هم کاسبی‌کارانه و محتسبانه در خودش پروراند آن چیزی را که اقتضای امر الهی نبود. یعنی خلیفه‌اللهی در زمین. جن و انس بعد از این ۲، تاکنون همه با هم‌ همین انتظار و احتساب از حضرت الله و دین را دارند. و عصیان آن‌ها محصول همین سازوکار غلط است. اگر قرار است عصیان و طغیان ما کاهش پیدا کند، ما آن دستگاه محاسباتی حضرت الله را باید بشناسیم، آن نظام عقل را. بعد بیاییم دستگاه محاسباتی خودمان را جوری تنظیم کنیم که احتساب ما، احتساب فراتر از اقتضای امر الهی نباشد. یعنی زندگی حکیمانه. حکیم کار بیهوده نمی‌کند دیگر. شناخت اقتضای امر الله می‌شود حکمت. وقتی امر حضرت الله بر چیزی نیست دربارهٔ ما، ما هر چه تلاش بیشتر کنیم که این باید به ما برسد، خب بیشتر در رنج و عذابیم. علی النهایه می‌شود یک کسی مثل ترامپ. همه چیز هم دارد. همهٔ قدرت‌های نظامی به قول خودش برای نابود کردن ۱۵۰ بار کرهٔ زمین، همهٔ قدرت‌های مادی، همهٔ اختیارات سازمان ملل، همهٔ نمی‌دانم گردن‌کشی‌های جهانی بر ۸ میلیارد جمعیت کرهٔ زمین دارد زور می‌گوید. اما لحظه‌ای آرامش ندارد، لحظه‌ای امروز ابلیس، ابلیس مو زردی به نام ترامپ در خودش آرامش نمی‌بیند در ۸۰ سالگی، ۴ روز دیگر هم از دنیا می‌رود شبیه فرعون. می‌شود آیتی برای سایرین.

پس هنگامی که می‌گوید من نظام محاسباتی شما را به هم می‌زنم، آنچه که من رقم زدم شما باید با نظام محاسباتی من هماهنگ باشید، مدام هی به انسان کنایه می‌زند که حساب کردی فلان، آن‌جوری نمی‌شود. حساب کردی بهمان، این‌جوری نمی‌شود. حساب کردی فلان می‌شود، نمی‌شود. لذا هم به انبیا فرموده شما حساب کردید این‌جوری نشد. مثلاً به پیامبر ما می‌فرماید که تو حساب کردی که بروی به این‌هایی که هوای نفسشان را می‌گیرند اله خودشان، یک چیزی بگویی، این‌ها حرف تو را می‌شنوند؟ او یعقلون تعقل می‌کنند؟ نه پیامبر، این‌ها نه حرف تو را می‌شنوند، نه تعقل می‌کنند. این‌ها مثل ۴ پا می‌مانند، مثل خوک می‌مانند. «کَٱلْأَنْعَٰمِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ» این‌ها غافلند پیامبر. تو وکیل این‌ها نیستی، خودت را درگیر این سازوکار نکن. لذا نظام محاسباتی پیامبر این بود که آنقدر دلش می‌خواست همه به راه راست هدایت بشوند. که می‌رفت به همه می‌گفت بیا نجات پیدا کن، نمی‌دانم جهنم نرو. بیا اصلاح شو، فرمود دیدی این‌هایی که هوای نفسشان را می‌گیرند اله خودشان، این‌ها هوا پرستند، پورنوکرات اند، این‌ها امکان اصلاح ندارند. من ولیشان نیستم، تو هم وکیلشان نیستی. لذا تلاش نکن که این‌ها را بیاوری سر راه. این‌ها نمی‌آیند، مهر خورده به قلبشان، ختم الله علی قلوبهم این‌ها نابودند.

یا دربارهٔ مومنین، حالا غیر از انبیا، دربارهٔ مومنین هم می‌گوید شما نظام محاسباتی‌تان یک چیز دیگر است. حساب می‌کنید می‌گویید خب ما دیگر ایمان آوردیم، گفتیم آقا آمنا ما ایمان آوردیم، تا ایمان آوردیم تمام شد، دیگر حل است. می‌فرماید: مردم حساب می‌کنند «أَحَسِبَ ٱلنَّاسُ» مردم حساب می‌کنند أَن یُتْرَکُواْ ما ترکشان می‌کنیم أَن یَقُولُواْ آمَنَّا تا بگویند ما ایمان را آوردیم «وَهُمْ لَا یُفْتَنُونَ» و با فتنه آن‌ها را آزمایش نمی‌کنیم؟ چرا ما شما را با فتنه آزمایش می‌کنیم، همان طوری که قبلی‌ها را آزمایش کردیم. می‌خواستیم ببینیم کدامشان صادقند، کدامشان کاذب. شما را هم آزمایش می‌کنیم. خب کسی که مؤمن شد، باید در دستگاه محاسباتی‌اش بگوید تا دیروز که مؤمن نبودم هیچی، از امروز که ادعای ایمان کردم، باید آماده باشم روزانه با ابتلائات در زندگی شخصی، سالانه در ابتلائات و فتنه‌های اجتماعی، من را امتحان می‌کند. وقتی کسی مسلمان شد، مؤمن شد، آماده شد برای یک چنین مسئله‌ای. روزانه وقتی ابتلائاتی سرش می‌ریزد، ضجه و ناله نمی‌زند که چرا این اتفاق برای من افتاد؟ خب بابا تو داری مبتلا می‌شوی. «وَلَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنْفُسِ وَالثَّمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِینَ». من به ۵ چیز شما را مبتلا می‌کنم، می‌خواهم ببینم کدامتان صابرید. خب این طرف هم هست.

سالی یک یا دو بار، فرموده من شما را دچار فتنه می‌کنم، می‌خواهم ببینم کدام‌تان صادقید، کدام‌تان کاذب. فتنه یک بار در درون مدعیان ایمان مسئله است، یک بار بین مدعیان ایمان با بیرون مدعیان ایمان در قرآن. فتنه‌ای که در درون مدعیان ایمان مطرح است، همین آیه است که می‌خواهد معلوم بشود کیا صادقند، کیا کاذب در ایمان. اینجا به فرقان می‌رسد، به تفریق، تفریق بین صادق و کاذب. اما وقتی فتنه رقم می‌خورد بین مؤمنین با غیرمؤمنین، آنچه مشخص می‌شود تفریق نیست، تمیز بین طیب و خبیث است که جلسهٔ گذشته مباحثه شد. پس وقتی فتنه جاری می‌شود، مؤمنین صادق و کاذب بودنشان مشخص می‌شود. هنگامی که فتنه رقم می‌خورد، مؤمنین و غیرمؤمنین تمیز داده می‌شوند، بین طیب و خبیثشان. لذا طیبه و خبیثه، صدق و کذب، کفر و ایمان و سازوکارهای دیگر این‌جوری با هم مهندسی می‌شود. حالا آن‌جایی که خبیث‌ها تفکیک می‌شوند، آن‌ها خاسرند دیگر. به خسران رسیدند. و طیب‌ها نقطهٔ مقابل خاسرها هستند، به فلاح رسیدند، خاسر نیستند، فالح اند. این‌ها به حیات طیبه رسیدند و فالح اند. آن‌ها به حیات خبیثه رسیدند و خاسرند. این می‌شود نظام اجتماعی.

پس حساب کنیم که حتماً حضرت الله ما را امتحان می‌کند با فتنه و ابتلا. اینکه «وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّىٰ لَا تَکُونَ فِتْنَةٌ» اگر می‌خواهیم این فتنه نباشد که دیگر خبیثی نباشد، همه طیب باشند، کذبی نباشد، همه صادق باشند در ایمان، «وَیَکُونَ الدِّینُ کُلُّهُ لِلَّهِ» فقط دین باشد برای الله کلاً همین. باید کلاً مقاتله کرد، باید شمشیر را از رو بست و محکم رفت کف صحنه. «وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّىٰ لَا تَکُونَ فِتْنَةٌ» تا اصلاً نباشد فتنه. این می‌شود نظام محاسباتی. اما اگر این نظام محاسباتی را شما مبنا قرار ندهی، یک سازوکار دیگری را بگذاری مبنا، طبعاً به نتیجه نمی‌رسی.

۳ دسته شد: بین انبیا: انبیا یک حسابی می‌کنند که حضرت الله می‌گوید این‌جوری نیست. ناس و مؤمنین: یک حسابی می‌کنند «أَحَسِبَ ٱلنَّاسُ» که حضرت الله می‌گوید این‌جوری نیست. کفار یک نظام محاسباتی دارند. یک نظام محاسباتی هم کفار دارند که یک استنباطی در مورد دنیا دارند، در مورد بعد از این دنیا، در آخرت دارند. آنجا حضرت الله در قرآن بارها فرموده که اشتباه می‌کنند، یک چیز دیگر است.

خب پس این ۳ نوع نظام محاسباتی را ما باید اصلاح کنیم با یک مبنایی که خود الله در تنظیمات کارخانه‌ای فرموده و ناظر به آن عمل کنید. اینجا نمی‌شود انتظار بشر از دین ،می‌شود احتساب بشر در دین. بشر باید ببیند چه چیزی را احتساب کند. محتسب باشه. من در دورهٔ کودکی و نوجوانی یک نانوایی نزدیک خانه‌مان بود، آن شاطر، یکی از ۲ تا شاطر، اسمشان یکی‌شان «حسیب» بود. این کلمه «حسیب» توی قرآن یعنی چون ۲ تا کلمهٔ دیگر: یک محتسب داریم، یک حسیب داریم. قبلاً در نظام اجتماعی ایران، کسی که حساب می‌کشیده بهش می‌گفتند محتسب. همین که حافظ هم می‌گوید:

محتسب خواست که از بیخ کند ریشهٔ ما / غافل از آنکه خدا هست در اندیشهٔ ما.

محتسب و این حسیب. این که کسی حساب و کتاب می‌کند. جامعه بی‌سواد بود، اما دین حفظ شده بود. چون کلمه‌های قرآنی روی اسم مردم بود. یعنی دهه‌ها قبل از اینکه من با کلمهٔ «حسیب» تو قرآن آشنا بشوم، اسم یک شاطری تو محل‌مان «حسیب» بود. بعد چطور یک پدر و مادر بی‌سواد در عصر بی‌سوادی، اسم بچه‌اش را می‌گذاشت «حسیب»؟ این بچه ۷۰ سال زندگی کرده. هی می‌گفتند آقا حسیب، به اصطلاح شاطر حسیب، کربلایی حسیب، حسیب جان. بعد می‌آیی می‌بینی که در دستگاه محاسباتی یک حسیب داریم که از ما حساب و کتاب می‌کشد. این مهندسی فرهنگی است. نگاه کنید قرآن چجوری حفظ شد تا شد جمهوری اسلامی؟

این جمعیتی که در این فیلم‌ها می‌دیدید، سراسر مردم متدین بی‌سواد. مردم بی‌سواد بودند، اما تدینشان عمق داشت. چون طرف خودش هم نمی‌دانست چرا، ولی اسمش «حسیب» بود، یعنی آن «رحمت الله» بود، آن یکی «نصرت‌الله» بود، آن «عزت‌الله» بود، این «قدرت‌الله» بود، این همین‌جوری یعنی تک‌تک اسامی الهی. هر که را صدا می‌زدی: قدرت‌الله، حجت‌الله، نصرت‌الله. تو خانم‌ها مثلاً «کوکب». کوکب کلمهٔ قرآنی است دیگر یعنی ستاره. خاله «کوکب». بعد یک کلمه تو قرآن هست به اسم باغ: «حدیقه». خاله «حدیقه». بچه بودیم ما این‌ها را صدا می‌کردیم، پیرزن‌های اقوام را. بعدا می‌رفتیم تو قرآن. این‌ها چجوری فکر می‌کردند باید اسم «حدیقه» را تو قرآن بردارند بگذارند روی اسم یک دختری؟ بعد الآن خانمی که دکترا دارد، فوق‌لیسانس دارد، ادعای حزب‌اللهی‌اش می‌شود، آقایی که لیسانس دارد، فوق‌لیسانس دارد، الآن مثلاً به این بگویی مثلاً بچه‌ات چرا اسمش این‌جوری است، نمی‌داند. می‌گردند همین خانواده‌های حزب‌اللهی. مثلاً تو روحانی‌ها من دیدم، تو پاسدارها دیدم، تو سردارها دیدم، توی همین شهدای سردارها، اسم بچه‌هایشان، اسم دخترهایشان، اسم پسرهایشان مذهبی نیست، قرآنی نیست. حالا ساده‌ترینش اسم ائمه است دیگر. بگوییم آقا این اسمش مثلاً فاطمه است، این حسن است. حسین است. ولی بابا، یک راه احیای قرآن در مهندسی فرهنگی این است. بعداً ۱۰-۲۰ سال پیش بود، رسیدم به این کلمهٔ «حسیب». گفتم عه، این شاطر «حسیب»، اسمش این بوده. این پدر و مادر مثلاً وقتی بچه به دنیا آمده، فکر کنید شما خودتان رو بگذارید جای پدر و مادر دیگر تو محیط روستایی، خب این بچه به دنیا آمد، الحمدلله پسر است. اسمش را چه بگذاریم؟ فکر کن رفتند مثلاً به روحانی روستا گفتند، رفتند مثلاً بزرگ قوم‌وخویش‌شان را گفتند. چجوری به این نتیجه رسیدند اسم این را بگذارند «حسیب»؟ اسم این را بگذارند مثلاً «قدرت‌الله»، «نصرت‌الله»، «امرالله»؟ امرالله. فقط اسم‌ها را ببینید. اما الآن کسی اسم بچه‌اش را می‌گذارد «امرالله»، «قدرت‌الله»، «عزت‌الله»، «شوکت‌الله»، «هیبت‌الله»، «سبقت‌الله»؟ خدا می‌داند. اصلاً شما الان خنده‌تان می‌گیرد کسی همچین اسمی بگذارد روی بچه‌اش. من تقریباً در هفته، در معرض این چیزها هستم دیگر. می‌روند اسم می‌گذارند. مثل فالگیرها. تو قرآن بعد از لای قرآن درمی‌روند. می‌آیند می‌گویند استاد اسم بچه را گذاشتیم این بیا این چی‌چیش را بخوان. می‌گویم خب بابا این قرار است به مدت ۶۰-۷۰-۸۰ سال هی صدایش کنند. بگذار یک کلمهٔ قرآنی باشد که هی آن کلمهٔ قرآنی صدا بشود، هی آن کلمهٔ قرآنی نوشته بشود.

پس الآن این نکته در مسئلهٔ احتساب روشن شد که احتساب بشر در دین، نه انتظار بشر از دین. احتساب بشر باید برویم نظام محاسباتی که حضرت الله در قرآن تعریف کرده، آن نظام تعقل الهی و سیستم‌عامل را ببینیم، بعد بیاییم ببینیم آیا محاسبات ما با آن هماهنگ هست یا نه، با آن سیستم‌عامل می‌خواند یا نه. اگر این شد، ما زیست‌مان و حیاتمان طیبه می‌شود و مدام در مسیر حقیقت الهی گام برمی‌داریم و نفس می‌کشیم. این ساختار ویژه‌ای دارد. چون در آیات متعددی فرموده در روزی به نام «یوم حساب»، روز حساب، آنجا می‌آیید من با این محاسباتتان آنجا باهاتون برخورد می‌کنم. فرموده در «یوم حساب» شما با کسی روبرو هستید که سریع‌الحساب است، یعنی زود شما را به حسابتان می‌رسد. فرموده آن‌هاییتان که رزق الهی را برتافتید و مبتنی بر رزق الهی عملکردید و ایمان آوردید، عمل صالح انجام دادید، تقوا ورزیدید، توکل به حضرت الله داشتید، رضای حضرت الله و رضوان الهی مد نظرتان بود، الآن وارد جنت می‌شوید. در جنت و در بهشت، شما رزقی شاملتان می‌شود «بِغَیْرِ حِسَابٍ». یعنی یک رزقی آنجا دستتان را می‌گیرد که اصلاً به حساب نمی‌آید. ما در دنیا رزق داریم، در قیامت هم رزق داریم. اما در دنیا کاسبی داریم، در قیامت کاسبی و کسب نداریم، کسی نمی‌تواند در قیامت کسب کند. اما در قیامت رزق هست. می‌فرماید آنچه رزقتان می‌شود به غیر حساب است. حالا مقولهٔ «سُوءِ الْحِسَابِ» هم یک مؤلفه‌اش است. این «تَحسب» و «یَحْسَبُ» که حساب می‌کنید این‌جوری است، ولی اشتباه می‌کنید در نظام محاسباتی‌تان. این هم تعدادش قابل توجه است در آیات گوناگون. این الآن کلید این مبحث است. منتهای مراتب باید این را با آیات قبل و بعدش اشاره کرد که شما این نکته برایتان روشن بشود که واقعاً نظام محاسباتی چجوری باید تنظیم بشود.

ما خیلی از این آیات شامل حالمون می‌شود. ما یک چیزهایی را حساب می‌کنیم در نسبت خودمان با الله و نسبت خودمان با دیگران که غلط است. همین الآن باید اصلاحش کنیم در نظام محاسباتی. آنچه احتساب می‌کنیم از الله می‌خواهیم و از دین می‌خوانیم، این را واقعی‌اش کنیم. آنچه از دیگران نظر داریم، این را هم واقعی کنیم تا در قیامت حساب و کتابمان درست باشد. روایت صریح این است: «وحَاسِبُوا أَنْفُسَکُمْ قَبْلَ أَنْ تُحَاسَبُوا». به حساب نفس خودتان برسید قبل از اینکه شرایطی پیش بیاید به حسابتان برسند. خب اگر قرار است ما جوری به حساب خودمان برسیم که در قیامت وقتی به حسابمان می‌رسند حساب ما درست باشد، آن دستگاه محاسباتی‌مان را باید اصلاح کنیم. بسیاری از انسان‌های مؤمن و مسلمان الآن دستگاه محاسباتی‌شان مشکل دارد. تبیین این نیاز به ارزیابی دارد.

یکی از ابعاد در این ماجرای رزق و کسب که خیلی مطرح شده، ماجرا در نظام محاسباتی این است که ما یک مال و ثروتی را کسب می‌کنیم. خودمان اسکناس چاپ می‌کنیم. قرآن بهش می‌فرماید ربا. در ربا مرکب. قمار می‌کنیم، ربا مثلاً رقم می‌زنیم. این سازمان‌یافته‌اش نظام مالی امروزی است که غربی‌ها رقم زدند و دلار پایه است و تبیینش بسیار مهم است. اینکه دستگاه محاسباتی بشر غلط است. بشر چیزی رزقش نشده. به ترامپ گفتند چه چیزی اذیتت می‌کند، خوابت را خراب می‌کند؟ گفته تنها چیزی که خواب من را خراب می‌کند، بدهکاری آمریکاست. یعنی این بدهی آمریکا، این تنها چیزی است که من را اذیت می‌کند. اعتراف صریح همین ۲-۳ روز پیش ترامپ است. خب چرا بشر دچار همچین مصیبتی شده؟ چون بشر چاپ می‌کند پول، بشر دارد خطا می‌کند، بشر تو این زمینه دارد مسیر غلطی را می‌رود. دستگاه محاسباتیش غلط است.

حالا من حیث المجموع در مسئلهٔ احتساب و انتظار. غربی‌ها می‌گویند «انتظار بشر از دین» در این‌جا هم همین ترجمه شده، برایش کتاب نوشته شده زیاد، و سخنرانی شده، و تبیین شده. اما در قرآن احتساب، احتسابی که بشر از دین دارد، از الله دارد، از مناسبات دارد، و این احتساب غلط است، حسیب و محتسب یک جور دیگر این چارچوب رقم می‌زند. باید این را اصلاحش کرد. ما اگر قرار است اصلاحش کنیم، ۲ تا کار در پیش داریم. اولاً ببینیم آن حدود، ثغور، مقدرات و میزانی که حضرتعالی در این دستگاه خلقت و عالم دیده چیست. این را باید مشخص کنیم. چون نسبت به این باید دستگاه محاسباتی داشته باشیم. دوم ما بیاییم دستگاه محاسباتی خودمان را با این سیستم‌عامل الهی تنظیم کنیم و هماهنگ کنیم. این می‌شود کار ویژهٔ دوم که بسیار مهم است. کار ویژهٔ سوم این است که بین خودمان با دیگران و بین خودمان با الله و بین خودمان با مناسبت خلقت، هر آنچه در نظام محاسباتی ما تقابل و تخالف دارد با آنچه که دستگاه خلقت از سوی حضرت الله است، این را بزداییم. سعی نکنیم آن را به نفع خودمان مصادره کنیم، بلکه ما کوتاه بیاییم. نکتهٔ چهارم اینکه آنچه را که بهش رسیدیم در اشتباه محاسباتی خودمان و دیگران، این را در جامعه فرهنگ‌سازی کنیم. بگوییم آقا ببینید ما اشتباه کردیم، این ارزیابی را داشتیم، این ارزیابی غلط است. مراقب باشید دستگاه محاسباتی‌تان اگر این باشد، کارتان به کاسبی در آن حوزه می‌کشد، آن هم باطل است، به نتیجه نمی‌رسید. نابود می‌شوید. نابودی در قرآن می‌شود هلاک، هلاک می‌شوید. برای اینکه جلوی این کار گرفته بشود، می‌شود این شیوعش، یعنی کار فرهنگ‌سازی و نظام گفتمانی‌اش. این کلیت این مساله است که باید اتفاق بیوفتد. انشاالله حالا اگر رسیدیم من اجزاش را روشن کنم. اما الان طرح موضوع شد و خواهش می کنم این آیات مربوطه‌ی این را به خصوص در تفسیر تسنیم ببینید.

موفق و موید باشید. ان‌شاءالله والسلام.


aparat.com/v/bmh5bzw

◀️ مشاهده در آپارات:

aparat.com/v/bmh5bzw

◀️مشاهده در یوتیوب

youtu.be/G8bQyiJjq70

دانشگاه تهرانرزقکاسبی
۲
۰
Pooya N 🇮🇷
Pooya N 🇮🇷
IRAN MY LOVE
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید