نقدی بر بازی تاج و تخت؛ چرا آن را دوست نداشتم

*** خطر لو رفتن داستان ***

اخیرا سریال محبوب بازی تاج و تخت به پایان رسید. در مجموع، اکثر بازخورد هایی که من خواندم و شنیدم منفی‌ بود. بطور مثال میم زیر که به شخصه آن را خیلی‌ دوست دارم:

مشکل از کجا بود؟ آیا نویسندگان سریال ضعیف بودند؟ اگر جواب مثبت هست، پس چرا فصل‌های قبلی‌ خوب بود؟

به شخصه به عنوان کسی‌ که هم سریال را در حدود ۷ سال دنبال کردم و هم کتاب را خواندم، باید بگویم ۲ فصل پایانی سریال بسیار ناامید کننده بود. من به شخصه کتاب‌ها و سریال‌های فانتزی را خیلی‌ دوست دارم. هنوز هری پاتر و ارباب حلقه‌ها برایم جذاب است. از دیدن و خواندن بازی تاج و تخت هم لذت برده ام. ولی‌ به نظرم مشکل بازی تاج و تخت نه در سریال، بلکه در خود کتاب است.

کتاب بین دو دنیا سردرگم هست: واقعیت و فانتزی. کتاب تلاش می‌کند در هردو دنیا حضور یابد. یک پا در واقعیت دارد و یک پا در خیال. خود نویسنده – مارتین – بارها تاکید کرده که این داستان قرار نیست مثل فانتزی‌های معروف پایان خوش داشته باشد با قهرمان‌های روئین تن، بلکه به مانند واقعییت قرار هست مخلوطی باشد از شادی و غم با قهرمان هایی که از آسیب مصون نیستند.  این نکته بسیار مهم است چون دقیقا همین دوگانگی کتاب است که منجر به مهمل و کمدی شدن آخر داستان میشود.  در واقع به نظر من نویسند‌ه های سریال تقصیری ندارند.

داستان دو گروه شخصیت دارد. اولین دسته آن‌هایی‌ هستند که پا در واقعیت دارند. از برجسته‌ترین آنها می‌توان به تایوین لنیستر، تیریون لنیستر، سرسی لنیستر، رمزی بولتن و لیتل فینگر اشاره کرد. دسته دوم آن‌هایی‌ هستند که پا در فانتزی دارند که شاخص ترین آنها جان اسنو، دنریس تارگرین، پادشاه شب، برن استارک، میلساندرا و آریا استارک هستند. تناقض داستان دقیقا در روبرو شدن این دو دسته باهم است. تا پایان فصل ۴ (کتاب ۳) همه چیز عالی‌ است. چرا؟ چون فانتزی و واقعیت هنوز در دو خط داستانی تقریبا جدا از هم هستند. سریال از فصل ۵ یعنی‌ دقیقا هنگامی که این دوخط داستان شروع به برخورد می‌‌کنند رو به افول میرود و در آخر به کمدی تبدیل میشود! بگذارید چندتا از تناقضات را باهم بررسی کنیم:

لیتل فینگر

یکی‌ از باهوش‌ترین شخصیت‌های داستان. به نظر من باهوش ترین. کسی‌ که خاندان‌های بزرگ وستروس را به جان هم انداخت تا خود قدرت بگیرد. موفق هم شد. خاندان‌ها یا تضعیف شدند یا از بین رفتند. لیتل فینگر در فصل‌های آخر به حاشیه میرود. چرا؟ چون فانتزی وارد میشود و فانتزی پذیرای شخصیتی مثل لیتل فینگر نیست. چون اگر پذیرا بود یعنی‌ «عقل میتواند جادو را شکست دهد» که این کل فانتزی را زیر سوال میبرد. برن (عنصر فانتزی) گذشته را میگوید و آریا (عنصر فانتزی) حکم را اجرا می‌کند. این به هیچ وجه ترکیب واقعیت و فانتزی نیست، این قربانی کردن واقعیت است به دلیل استیصال. در واقع نویسنده داستان یک شخصیت فوق‌العاده خلق می‌کند که در آخر بی‌ مصرف میشود و در نتیجه نویسنده مجبور میشود او را حذف کند. نه چون منطق داستان حکم می‌کند، بلکه چون نویسنده نمیداند چطور او را با فانتزی ترکیب کند.

تقدیر یا انتخاب؟

در واقعیت رویداد‌ها بر اساس کنش‌های شخصیت ها، انتخاب‌ها و اشتباهات آن‌ها جلو میرود. بازی تاج و تخت نیز تلاش می‌کند این فاکتور را نشان دهد. شخصیت‌هایی‌ مثل تایوین لنیستر و لیتل فینگر با سیاست خود رقبا را کنار میزنند و شخصیت‌هایی‌ مثل ادارد استارک و ابرین مارتل با اشتباهات خود باعث مرگ خود میشوند. در واقع همان طور که قبلا اشاره کردم، نویسنده داستان این را از وجوه تمایز داستان خود با بقیه داستان‌های فانتزی میداند. اینجا نیز با ورود فانتزی داستان دچار تناقض میشود. در داستان (به خصوص در کتاب) بار‌ها به پیشگویی اشاره میشود. پیشگویی‌هایی‌ که خیلی‌ وقت‌ها درست از آب در می‌‌آید. از آن طرف، ما با خدای نور طرف هستیم که آدم‌ها را از مرگ برمیگرداند تا نقش خود را انجام دهند (مثل جان اسنو ). در واقع انگار که سرنوشت شخصیت‌ها از قبل مقدر شده است. دوباره ما بین واقعیت و فانتزی سردرگم میشویم، چون اگر سرنوشت کاراکتر‌های داستان بر اساس تقدیر جلو میرود پس تمام آن بازی‌های سیاسی دیگر چیست؟ یا اگر بر اساس تصمیمات شخصیت‌ها پیش میرود، پس جان اسنو چرا زنده شد؟ یا تروس که ۷ بار زنده شد، چرا؟  مکالمهٔ آخر ملیساندرا و آریا را به یاد آورید که چطور آخر داستان از قبل توسط ملیساندرا (یعنی‌ خدای نور) «تعیین شده» بود.

با چه طرف هستیم؟

تمام این دوگانگی‌های بین واقعیت و داستان ما را با این سوال روبرو می‌کند که: با چه طرف هستیم؟ چه چیز را تماشا می‌کنیم؟ یک داستان واقعی‌ مثل خانهٔ پوشالی (House Of Cards) یا ارباب حلقه ها؟ بازی تاج و تخت تلاش می‌کند هردو باشد ولی‌ در نهایت به کاریکاتوری از هردو تبدیل میشود. نه واقعیت هست نه فانتزی. اوج این سردرگمی بین واقعیت و فانتزی در سکانس مضحک انتخاب پادشاه (برن استارک) خلاصه میشود. یعنی‌ جایی که تیریون لنیستر (عنصر واقعیت) برن استارک (عنصر فانتزی) را با دموکراسی (عنصر واقعیت) به پادشاهی یک سرزمین خیالی (وستروس) می‌رساند!

سکانسی را در نظر بگیرید که فرانک آندروود (کوین اسپیسی)، شرلک هولمز، دامبلدور و سائرون قرار هست باهم بازی کنند. مضحک هست، نه؟




اگر مایل به خواندن مطالب بیشتر از من هستید، می توانید به بلاگ من سر بزنید :

http://gharnieh.com/