این هفته یکی از دوستان کوهنوردم بهم زنگ زد و یه پیشنهاد خیلی هیجانانگیز داد: جمعه بریم کوه! واقعاً خوشحال شدم که بعد از مدتها یه دوست قدیمی این پیشنهاد رو بهم داده. همون لحظه بدون معطلی قبول کردم و منتظر جزییات برنامه موندم. از اون طرف، شرکت هم به دمو رسیده بود و رییسم پرسید پنجشنبه کیا میان شرکت. منم گفتم اگه کار باشه، منم هستم. خلاصه پنجشنبه رو با رییسم هماهنگ کردم که برم شرکت و کارها رو جمع و جور کنم. اما قرارم با دوستم برای کوه ظاهراً کنسل شد.
بعد از ظهر پنجشنبه که برگشتم خونه، توی گروههای مختلف دنبال برنامه یهروزه میگشتم که یهو پیام حمزه رو دیدم:«سلام صبحتون بخیرفردا کسی سمت قله الیمستان میره هماهنگ بشیم؟»
این پیام واقعاً حالم رو خوب کرد. سریع به حمزه پیام دادم و گفتم اگه سه نفر بشیم عالیه. گفت فعلاً خودش هست و منم قبول کردم. قرار شد جمعه ساعت ۳:۳۰ صبح میدان شاهد همو ببینیم. اینم بگم که من حمزه رو قبلاً توی یکی از برنامههای توچال گروه اکتیو هایکینگ دیده بودم و یه آشنایی اولیه با هم داشتیم.
وسایل کوه رو برای یه کوهپیمایی یکروزه جمع کردم و ترک مسیر رو هم دانلود کردم که اگه دو نفری رفتیم، حداقل مسیر برگشت رو داشته باشیم. تا ساعت ۹ شب همه چی آماده بود، شام خوردم و ساعت ۲:۳۰ بیدار شدم تا به موقع سر قرار برسم. سر میدون، حمزه رو دیدم و سوار ماشینش شدم و ماجراجوییمون شروع شد. توی راه، خرید نهار رو هم انجام دادیم و حدود ساعت ۶:۳۰ به روستای الیمستان رسیدیم.
مسیر قله از ورودی روستا نبود و باید کمی پایینتر میرفتیم و وارد جنگل میشدیم. چون ترک مسیر رو داشتیم، نگرانی بابت گم شدن تو جنگل نداشتیم. علاوه بر ترک، روی درختها هم با روبان و پارچه مسیر رو علامتگذاری کرده بودن. از بافت جنگلی رد شدیم و به دشتی با شیب نسبتاً زیاد رسیدیم.
اینجا بود که منظرهای بینظیر جلو رومون ظاهر شد؛ قله دماوند با اون عظمت و ابهتش توی افق دیده میشد. هوای صبحگاهی، مه ملایمی دور قله رو گرفته بود و دماوند مثل یه پادشاه سرافراز وسط ابرها ایستاده بود. قله پوشیده از برف سفید بود و آفتاب اول صبح، نور طلایی خودش رو روی دامنههاش پاشیده بود. واقعاً دیدنش آدم رو سرشار از انرژی و انگیزه میکرد. حمزه سریع دوربینش رو درآورد و چندتا عکس از دماوند گرفت. از اون منظرههایی بود که آدم دلش میخواد ساعتها بهش خیره بمونه و از عظمتش لذت ببره.
صعودمون رو ادامه دادیم و بالاخره به قله رسیدیم و صعودمون رو ثبت کردیم. وقتی به قله الیمستان رسیدیم، دماوند هنوز توی مه بود اما شکوهش کاملاً حس میشد. چندتا عکس گرفتیم و صبحانه خوردیم و بعد به سمت پایین راه افتادیم. وقتی به دشت رسیدیم، حمزه زیرانداز انداخت و نهار خوردیم. حمزه رب و تخممرغ آورده بود و یه املت خوشمزه درست کرد. نهار رو با هم خوردیم و درست موقع نهار خوردن، یه گاو سر و کلهش پیدا شد! سهم اونم دادیم و کمی از نون رو براش گذاشتیم. تا گاو مشغول خوردن بود، ما هم نهارمون رو سریع خوردیم و جمع کردیم و به سمت پایین برگشتیم.
وقتی نزدیک ماشینها رسیدیم، یه فروشنده دیدیم که ازگیل جنگلی میفروخت. ازگیلهاش طعم شیرین و خوشمزهای داشتن. هر کدوم یه کیلو خریدیم و وقتی رسیدم خونه، تنها چیزی که پشیمون بودم این بود که چرا بیشتر نخریدم! قطعاً دفعه بعد دفعه بعد بیشتر میخرم چون واقعاً خوشمزه بودن. میخرم چون واقعاً خوشمزه بودن.