احسان صبوحی
تهران، ۲۰۲۶
آغاز از وضعیت، نه از نظریه
هر کمپوزیسیون، پیش از آنکه به صدایی سازمانیافته بدل شود، یک موضع است.
این موضع معمولاً پنهان باقی میماند: در جملههای آغازین، در ارجاعات، در توضیحات روششناختی. بااینحال، هیچ نظریهای از بیرونِ وضعیت سخن نمیگوید. هیچ کمپوزیسیونی بدون زمینه استوار نمیشود. هر فرم بر یک زیربنای مادی استوار است، و هر زیربنای مادی از پیش امکانهای شنیدن، اندیشیدن و زیستن را توزیع میکند.
این مجموعه دقیقاً از همانجایی آغاز میشود که گفتمان معمولاً با محوکردنِ خود از آن آغاز میکند: از وضعیت.
از تهرانِ پس از جنگ در سال ۲۰۲۶؛ از لحظهای که زیربنا ــ در معنای دقیقِ مارکسیِ آن، بهمثابه سازماندهیِ مادیِ امکانِ زیستن ــ وارد فروپاشی شد: قطع ارتباطات، اخراجهای گسترده، بمباران، و فروپاشیِ حداقلِ امنیتِ مادی. اینها صرفاً عناصرِ یک پیشزمینهٔ شخصی نیستند. تجربهٔ فردی، بهخودیِ خود، استدلال نیست. اما لحظاتی وجود دارند که در آنها یک وضعیت چنان فشرده میشود که فرمِ موجود دیگر نمیتواند تنشهای درونیِ خود را پنهان کند. در چنین لحظاتی، آنچه معمولاً همچون نظم، ضرورت یا عقلانیت ظاهر میشود، خودِ زیربنا را به سطح میآورد.
مسئلهٔ این مجموعه، پژوهشِ معرفتشناختی نیست. این مجموعه مستلزمِ فهمی هستیشناختی است.
پرسش این است: اگر زبان، فهم و آگاهی خودْ محصولِ شرایطِ مادیِ توزیعاند، پس خودِ امکانِ زبان از کجا پدید میآید؟ و اگر خودِ آگاهی درونِ فرم تولید میشود، گذار از آن فرم چگونه ممکن است؟
مسئله هستیشناختی دقیقاً از همینجا آغاز میشود.
مسئله شناخت
کانت نشان داد که تجربه هرگز دسترسیِ مستقیم به «شیء فینفسه» را فراهم نمیکند. هر آنچه فهمیده میشود، از خلالِ صورتهای پیشینیِ ادراک و دستگاهِ شناختیِ سوژه عبور میکند. نومن ــ آنچه مستقل از این دستگاه وجود دارد ــ در بنیادِ خود برای شناخت دستنیافتنی باقی میماند.
مارکس این منطق را به تاریخ منتقل کرد. آگاهیِ اجتماعی مستقل از شرایطِ مادیِ تولید پدید نمیآید. زیربنا اقتصاد در معنای محدودِ بازار نیست؛ بلکه شبکهٔ مادیِ امکانِ زیستن است: اینکه چه کسی میتواند بخوابد، درمان دریافت کند، کار کند، بیندیشد، یا صرفاً دوام بیاورد. آگاهی از درونِ این روابط پدید میآید، نه بیرون از آنها.
اگر هر دو موضع را جدی بگیریم، یک معضلِ بنیادی پدیدار میشود:
اگر خودِ آگاهی محصولِ فرمِ مادیِ موجود است، پس از کجا میتواند همان فرم را نفی کند؟
تاریخِ مارکسیسم دو پاسخِ رایج به این پرسش تولید کرد، و هر دو ناکافی باقی میمانند. پاسخِ نخست، آگاهیِ طبقاتی است. اما این پاسخ صرفاً مسئله را جابهجا میکند، زیرا همچنان روشن نیست چه چیزی تضمین میکند که چنین آگاهیای از ایدئولوژی مصون باشد. پاسخِ دوم، علمِ تاریخ است. اما این پاسخ، بهجای حلکردنِ پرسشِ کانتی، از کنارِ آن عبور میکند: ما از کجا میدانیم که میدانیم؟ و دقیقاً همین گذارِ خام از نقد به یقین بود که بارها در قرن بیستم، به نامِ ضرورت، حذف را توجیه کرد.
بنابراین مسئله همچنان باقی میماند.
نه به این دلیل که حلناشدنی است، بلکه چون پاسخ را نمیتوان از بیرونِ وضعیت آورد. در عوض، پرسش باید از درونِ خودِ فرم طرح شود: آیا فرم چیزی در درونِ خود دارد که ادراکِ خویشتن را ممکن سازد؟
ناتمامیِ فرم
هیچ فرمِ اجتماعیای هرگز کامل نیست.
هر نظم میکوشد نیروها، تنشها و امکانها را در قالبِ فرمی پایدار تثبیت کند؛ اما هیچ تثبیتی هرگز کامل نیست. هر فرم چیزی را بیرون از خود باقی میگذارد، دربرگرفتنِ چیزی را ناکام میگذارد، و چیزی را هرگز بهطور کامل حل نمیکند. این ناتمامی، نقصِ تصادفیِ یک نظامِ خاص نیست؛ بلکه شرطِ ساختاریِ فرم، بهمثابه فرم، است.
و دقیقاً همینجاست که امکانِ گذار پدیدار میشود.
اگر قرار است گذار واقعی باشد، نمیتواند صرفاً از بیرونِ فرم بیاید. هیچ بیرونِ مطلقی وجود ندارد. آنچه مرئی میشود، معمولاً از خلالِ شکافهای خودِ فرم دیده میشود: در تنشهایی که پنهان باقی مانده بودند، در شکستهایی که هرگز بهموقع نامگذاری نشدند، و در آن لحظاتی که نظم ناخواسته خود را آشکار میکند.
سیموندون این مسئله را در سطحِ فردیتیابی روشن میکند. هر فرمِ پایدار، تثبیتِ موقتیِ یک میدانِ تنش است؛ اما انرژیِ پیشافردی هرگز بهطور کامل در فرم جذب نمیشود. همواره چیزی باقی میماند، و همین باقیمانده است که فرم را از درون ناپایدار نگه میدارد. همین منطق در سطحِ اجتماعی نیز عمل میکند: نظمها فقط ثبات تولید نمیکنند؛ آنها گسست نیز تولید میکنند. بحران از بیرون وارد نمیشود. بحران نامِ آن چیزی است که فرم در حلکردنِ آن در درونِ خود ناکام مانده است.
بدیو از رخداد سخن میگوید، اما در دستگاهِ او رخداد از بیرونِ وضعیت میآید: چیزی که در منطقِ نظمِ موجود هیچ جایی ندارد و سوژه از خلالِ وفاداری به آن برساخته میشود. از حیثِ سیاسی، این موضع همواره برای من جذابیتی معین داشته است؛ اما از حیثِ فلسفی خطرناک است. زیرا اگر رخداد از بیرون بیاید، آنگاه هرکس که مدعیِ شناسایی یا حملِ آن شود، بهسرعت موقعیتی استثنایی به دست میآورد. و این موقعیتِ استثنایی، در عمل، به بنیانِ حذف بدل میشود.
چه کسی تعیین میکند که وفاداری به رخداد چه معنایی دارد، و چه چیزی خیانت محسوب میشود؟ تاریخِ مائوئیسم ــ که خودِ بدیو بارها به آن ارجاع میدهد ــ به این پرسش پاسخی خشونتآمیز داد: کسانی که مدعیِ شناساییِ رخداد بودند، دقیقاً همان کسانی بودند که مرزِ میانِ وفاداری و خیانت را تعیین میکردند. معلم، هنرمند یا دانشمندِ حذفشده نه به این دلیل حذف میشد که بیرون از حقیقت ایستاده بود، بلکه چون دیگر جایی برای او در منطقِ بیرونیِ حقیقت باقی نمانده بود.
در برابرِ این منطق، اگر بپذیریم که گسست از درونِ ناتمامیِ فرم پدیدار میشود، آنگاه هیچکس در موقعیتی استثنایی قرار نمیگیرد. گذار ممکن میشود، اما نه از موضعی برتر. فهم نیز ممکن میشود، اما نه همچون تملکِ حقیقت. فهم از لحظهای آغاز میشود که فرم خود را از خلالِ شکستِ خویش آشکار میکند.
اما این بلافاصله پرسشِ دیگری را مطرح میکند: اگر گذار همواره درونی است و هیچ موضعِ نجاتبخشِ بیرونیای وجود ندارد، بر چه اساسی میتوان گفت که یک فرمِ معین بد است و باید دگرگون شود؟ بنیانِ هنجاری از کجا پدید میآید؟
به بیانِ دیگر، اگر فرم ناتمام است، گذار از کجا حقِ ایستادن در برابرِ آن را به دست میآورد؟
آنچه به تعویق نمیافتد
رنج را نباید نخست همچون مفهومی اخلاقی فهم کرد.
پیش از آنکه رنج به ابژهٔ داوری بدل شود، یک واقعیتِ مادی است. پیش از هر تفسیر، بدن آن را تحمل میکند: گرسنگی، بیخوابی، ناامنی، وقفه در درمان، قطع ارتباط، فرسودگی. اینها استدلال نیستند؛ بلکه وضعیتاند. و دقیقاً به همین دلیل، برای واقعیبودن نیازی به مشروعیتِ نظری ندارند.
رنج درونِ فرم وجود دارد، اما به آن چیزی تعلق دارد که فرم هرگز نمیتواند بهطور کامل در خود جذب کند.
رنج همان باقیماندهای است که نظم نمیتواند بهطور کامل توضیح دهد یا توجیه کند. فرم ممکن است آن را پنهان کند، به تعویق اندازد، یا در زبانِ ضرورت بازنویسیاش کند؛ اما نمیتواند حذفش کند. از این منظر، رنج شاخصِ شکستِ فرم است: نشانهٔ آن چیزی که توزیعِ موجود تولید کرده، بیآنکه بتواند مسئولیتِ آن را بر عهده بگیرد.
از اینجا روشن میشود که رنج را نمیتوان به آینده موکول کرد.
هر سیاستی که رنجِ اکنون را به نامِ آینده توجیه میکند، بر نوعی جابهجاییِ خشونتآمیز استوار است: اکنون باید تحمل شود تا شاید بعداً چیزی بهتر فرا برسد. اما بدن در آینده زندگی نمیکند. بدن در اکنون فرسوده میشود، در اکنون حذف میشود، و در اکنون ناپدید میشود. بنابراین، گذار نمیتواند به نامِ افقی دوردست نسبت به رنجِ اکنون بیاعتنا باقی بماند.
بنیانِ هنجاریِ گذار دقیقاً از همینجا پدیدار میشود.
نه از موضعی بیرون از تاریخ، نه از وجدانی متافیزیکی، نه از فرمانی استعلایی، بلکه از واقعیتِ مادیِ رنجی که فرم تولید کرده و قادر به توجیهِ آن نیست. این رنج نقطهٔ عزیمتِ اخلاق است ــ نه اخلاقی انتزاعی از خیر و شر، بلکه اخلاقِ امکانِ زیستن.
نباید نقطهٔ مقابلِ رنج را در مفاهیمِ انتزاعی جستوجو کرد.
نقطهٔ مقابلِ رنج، گسترشِ توانِ زیستن است: امنیت، خواب، درمان، ارتباط، امکانِ اندیشیدن، امکانِ خلقکردن. اگر اخلاق معنایی داشته باشد، از همینجا آغاز میشود ــ نه از الهیات، نه از وجدانِ متافیزیکی، نه از امرِ مطلق، بلکه از شرایطِ مادیِ زیستِ انسانی.
از اینجا اصلِ بنیادینِ این مجموعه پدیدار میشود: یا اخلاق و کرامتِ انسانی جهانشمولاند، یا اساساً هیچ اخلاقی وجود ندارد.
این اصل باید در برابرِ منطقِ استثنا قرار گیرد.
هرجا که رنجِ برخی انسانها بهدلیلِ جغرافیا، قدرت یا منافع کماهمیتتر تلقی شود، اخلاق بهجای آنکه اصل باشد، به امتیاز بدل شده است. اخلاقی که فقط دربارهٔ برخی انسانها صدق کند، اخلاق نیست؛ بلکه سازوکاری برای تمایزگذاری است. کرامتی که بر استثنا بنا شده باشد، در درونِ خود متناقض است. کرامت یا جهانشمول است، یا اساساً کرامت نیست.
چرا مارکس، و کدام مارکس
با وجودِ تمامِ شکستهای تاریخیِ مارکسیسم، بازگشت به مارکس همچنان ضروری است.
اما این بازگشت تنها زمانی معنادار است که روشن شود: کدام مارکس؟
مارکس هنوز ابزاری فراهم میکند که هیچ جایگزینِ کافیای برای آن یافت نشده است: نقدِ فرم.
او نشان میدهد که چگونه روابطِ اجتماعی درونِ اشیا پنهان میشوند، چگونه سلطه در هیئتِ ضرورت ظاهر میشود، و چگونه رژیمهای توزیع خود را طبیعی و بدیهی جلوه میدهند. از این منظر، بتوارگیِ کالا صرفاً مفهومی اقتصادی نیست؛ بلکه توصیفِ جهانی است که در آن انسانها از محصولاتِ روابطِ خویش بیگانه میشوند.
اما مارکس در یک نقطهٔ بحرانی با دشواریای تعیینکننده مواجه میشود.
او تاریخ را دارای جهت میفهمد. جهت، ضرورت تولید میکند. و ضرورت، در دستانِ کسانی که مدعیِ شناختِ آناند، بهسرعت به توجیهی برای حذف بدل میشود. زنجیره روشن است: تاریخ جهتی دارد؛ ما آن جهت را میشناسیم؛ بنابراین هرآنچه مانعِ تحققِ آن شود، باید حذف گردد.
این منطق فقط استالینیسم را توجیه نکرد؛ بلکه هر شکلِ سیاستِ پیشاهنگگرایانه را تغذیه کرد. مسئله دقیقاً همینجاست: اگر فرمها ناتماماند، هیچکس نمیتواند مدعیِ تملکِ جهتِ کاملِ تاریخ شود.
بنابراین برای بازپسگیریِ مارکس، باید از مارکسیسمِ تاریخی فاصله گرفت.
نه آن مارکسی که قانونِ نهاییِ تاریخ را مینویسد، بلکه آن مارکسی که نقدِ اقتصادِ سیاسی را ممکن میکند. نه آن مارکسی که پایان را اعلام میکند، بلکه آن مارکسی که فرمِ سلطه را آشکار میکند. در این خوانش، مارکس ابزارِ فهم است، نه ماشینِ یقین. او روشِ نقد است، نه مجوزِ ضرورت.
این مجموعه از همینجا به موضعی روشن میرسد:
نه ضدِ مارکس، و نه وفادار به مارکسیسمِ رسمی؛ بلکه مبتنی بر مارکس بهمثابه امکانِ نقدِ فرم، در عینِ رهایی از مارکس بهمثابه ایدئولوژیِ تاریخ.
ساختار
این مجموعه بر سه پرسش بنا شده است، هرچند این پرسشها در نهایت سه سطح از یک مسئلهٔ واحدند: چگونه میتوان درونِ وضعیتی اندیشید که خودْ اندیشه را مشروط میکند؟
نخست، زیربنا باید از تعریفهای متعارفِ اقتصادیِ آن جدا شود. در اینجا، زیربنا نه نامِ بازار است، نه نامِ پول، و نه حتی صرفاً نامِ تولید. زیربنا شبکهٔ مادیِ امکانِ زیستن است: میدانی که در آن امنیت، زمان، بدن، خواب، درمان و دوامآوردن توزیع میشوند.
آنچه یک نظم را به زیربنا بدل میکند، صرفاً تولیدِ کالاها نیست، بلکه تولیدِ شرایطی است که در آن برخی قادر به زیستناند، درحالیکه برخی دیگر به زیرِ آستانهٔ زیستپذیری رانده میشوند. از این منظر، زیربنا پیش از آنکه اقتصادی باشد، وجودی ـ مادی است.
دوم، روبنا صرفاً بازتابِ منفعلِ این میدان نیست. زبان، اخلاق، سیاست و هنر همچون آینههایی بیجان عمل نمیکنند؛ آنها میدانهای مبارزهاند. در درونِ روبناست که نظمِ موجود خود را عقلانی، طبیعی و بدیهی جلوه میدهد. همچنین در همانجاست که رنج نامگذاری، محدود، به تعویق انداخته، یا به زبانِ ضرورت ترجمه میشود. بااینحال، دقیقاً همین سطحِ ظاهراً ثانویه است که فرم در آن آشکارترین وجهِ شکستِ خود را نمایان میکند.
از این منظر، هنر نه تزئین است و نه گریز. هنر یکی از معدود مکانهایی است که در آن تنشهای حلنشدهٔ زیربنا میتوانند به صدا، زمان و فرم بدل شوند، بیآنکه فوراً در خدمتِ توجیه قرار گیرند.
سوم، پرسشِ نقد مطرح میشود. اگر خودِ آگاهی محصولِ همان نظمی است که باید نقد شود، نقد چگونه ممکن است؟ پاسخی که در اینجا پیشنهاد میشود این است که نقد نه از موضعی بیرون از تاریخ، بلکه از درونِ ناتمامیِ خودِ فرم پدیدار میشود. هر نظم شکافی درونِ خود دارد؛ هر ساختارِ تثبیتشده چیزی را بیرون از خود باقی میگذارد؛ و هر نظام همانقدر که تولید میکند، پنهان نیز میکند.
بنابراین نقد، هنرِ کشفِ یک «بیرون» نیست. نقد، کارِ شنیدنِ آن چیزی است که درونِ فرم همچنان حلنشده، خاموشنشده و جذبنشده باقی مانده است.
از همینجا رابطهٔ این مجموعه با کمپوزیسیون روشن میشود.
کمپوزیسیون در اینجا صرفاً سازماندهیِ صداها نیست؛ بلکه صورتبندیِ تنش است. اگر قرار باشد موسیقی را جدی بگیریم، موسیقی نه بازنماییِ مستقیمِ بحران است و نه زیباییشناختیکردنِ رنج. موسیقی میتواند به آن لحظهای بدل شود که در آن ناتمامیِ وضعیت، بهجای آنکه پنهان بماند، شنیدنی میشود.
سکوت، گسست، تراکم، تعلیق، شکستِ ریتمیک و آشفتگیِ زمانی در این آثار صرفاً تصمیمهای فرمال نیستند. آنها صورتهای صوتیِ همان پرسشاند: چگونه میتوان در جهانی صدا خلق کرد که خودِ امکانِ صدا در آن بهطور نابرابر توزیع شده است؟
آنچه را نمیتوان به تعویق انداخت، آینده نیست.
بدن است.
رنج است.
امکانِ زیستن است.
و شاید دقیقاً از همینجا امکانِ دیگری برای اندیشیدن و شنیدن آغاز میشود.