وقتی کفِ پاهای سپیدش علفهای سبز را در آغوش گرفت، ذره-ذره آرامش به درونش غلتید. پاهایش همچون سپری جلوی پرتوی خورشید ایستادند و خورشید با نورش بر آنها تازیانه زد. حسی سبک و مستگونه در سراسر مغزش میجنبید. برای لحظهای زمان ایستاد، یاختهی سرخ خون در رگانش ایستاد و حالا او مسافری معلق در مزرعهی طنینها بود!~✨
🌿F.R