روزی که بازداشت شدم و پارک لاله نرفتم

اولین باری که بازداشت شدم، آسمان هیچ غمی نداشت. اتفاقا یک روز آفتابی بود و یک دوست هنری مهمانم بود. باور کردن خیلی از چیزها دقیقا مثل نوشیدن روغن کرچک می‌تواند تلخ و غیر ممکن باشد. آن روز من توی پارک لاله یکی از 30 زن برتر کارآفرین دنیا را دیدم. درست زمانی که شما انتظار دارید این بار به جای فلافلی‌های کثیف اطراف میدان انقلاب بروید یک غذای شیک بخورید. من و دوست نقاشم کلاه بِرِه‌ سرمان گذاشته بودیم و او بادوربینش طوری عکس می‌گرفت که اگر سهراب سپهری هم بود واقعا ترجیح می‌داد کمی یواش‌تر باشد. آن روز عده‌ای هم توی پارک لاله جمع شده بودند که ما خیلی ازشان سر درنیاوردیم. رفتیم یک جای خلوت‌تر. دوستم مشغول عکاسی از سردیس خیام شد. یک خانم جوان به همراه یک خانم مسن آمدند نزدیک، اجازه خواستند و روی نیمکت نشستند. من دوباره به جذابیت این کلاه برای جنس مقابل پی برده بودم. خانم مسن گفت: نوه‌ام توی فرانسه است. البته آمریکا دنیا اومده.

بعد رفت سراغ جمهوری اسلامی. من حرف خاصی نزدم چون ناهار نخورده بودم. با نوه‌ی زیبا رویش چند کلمه‌ای انگلیسی صبحت کردم. خیلی راحت بود. بعد گفتم: can I have your email? که دیدم ایمیلش را داد. آنجا بود که مادر بزرگ مبارزش برآشفت و گفت: تلفن؟ داری تلفنش رو می‌گیری؟ وا چه وضعیه؟ گفتم: نه خانم. ایمیل بود.

جوابم را نداد و دست نوه‌اش را کشید و دور شدند. البته توی آن بخش از پارک لاله اینقدر راه‌ها پیچیده است که دوباره دیدمشان تا آمدم لبخند بزنم دیدم یک پسر نوجوان آمد و شروع کرد به فضولی: این چیه؟ عکس چیو می‌گیرین؟

دوستم گفت: به تو چه بچه‌ جان. همین را می‌گفت که دیدیم یکی بزرگتر و زپرتی‌تر از قبلی آمد. گفتم الان است که دوربین را بقاپند. رفتم جلو و دیدم بند دوربین توی دست سه نفر است که پلیس رسید. یک ماشین از کلانتری 125 تهران رسید. ترمز زد و جناب سروان بعد از شکمش پیاده شد و همه‌ی ما را برد به کانکس مستقر در پارک. تنها فریادرسی که مردم بی دفاع در این جاها دارند. سروان گفت: به به. از چی عکس می‌گیری؟ گفت: مورچه. پوست درخت. هر چیز زیبایی.

Roxanne Varza
Roxanne Varza


- چرا از این همه دختر خوشگل عکس نگرفتی؟

دوستم گفت: diversity is value - یعنی چی؟ با من درست صحبت کن. گفت: یعنی تنوع ارزش است. خواستم مداخله کنم، گفتم: داره میگه. تا کی باید از دختر خوشگل و این چیزها عکس گرفت. دوستم گفت: سهراب سپری زیبایی رو در پوست درخت، در مورچه‌ رونده و ... این شد که ما را بردند توی کلانتری. از نانوا، تتو آرتیست کلی معلم، زپرتی‌ها و عده‌ای هم که به مناسبت روز جهانی نجوم 11 صبح توی پارک لاله جمع شده بودند، همه به صف ایستاده بودند. افسر پلیس بلند بالایی آمده بود آنجا و شرط می‌بندم تنها ماموریتش بسکتبال و دیگر بال و کتفهای دیگر بود که گاه و بیگاه در حیاط خلوت کلانتری انجام می‌داد. افسر گفت: اونایی که بازجویی شدن اینور و اونایی که بازجویی نشدن اون ور واستین. من یوزارسیفم. اومدم نجاتتون بدم.

انتظار داشت خانم معلمهای جوانی که چند ماه حقوق نگرفته بودند و حتی بچه‌ی یکی که مدام گریه می‌کرد همان موقع بگویند: به به عجب دکلی را امروز دیدیم. یوزارسیف پایین شنلش را جمع کرد و رفت توی اتاق. همان افسر چاق آمد بیرون. دوستم گفت: آقا ماکاری نکردیم. دوربینم رو بدین برم. جناب سروان گفت: آقا جان اینا به ما ربطی ندارند. برو بازجویی شو بعد برو خونه‌اتون.

همه خسته شده بودند و در ترکیبهای سه چهار تایی در حال صحبت بودند. یک عده معلمهایی بودند که در تحصنهای تمام اصناف دیگر از راننده‌های اتوبوس تهران و قصابهای شهریار و پزشکهای شمیرانات شرکت می‌کردند. با کت و شلوار، اتو کشیده و حتما موی مرتب که روی زنهاشان را بوسیده بودند و صبح جمعه بهشان گفته بودند: عزیزم من دارم میرم بازداشت. نسرین و فریدون و جمشید هم هستند. به هر صورت تذکره‌ی تنوع ارزش است بارها و بارها به عنوان یک پارادایم هنری مهم در سالن گردید و گردید تا اینکه دوستم رفت بازجویی و البته او را از در دیگری انتقال دادند. سرمای بیرون هم می‌ترسید توی فضای بسته و پر از بوی جوراب کلانتری نفوذ کند. شنیدم از طبقه‌ی بالا صدای درگیری آمد. من هم پریدم سمت در و به نگهبان گفتم: آقا من هیچی همراهم نبود. جناب سروان مختاری گفت می‌تونی بری. سرباز به سرتا بالای من نگاه کرد و گفت: باشه.

رفتم. روزهای بعد دوستم از اوین سردرآورده بود و تا سه روز ازش خبری نبود. چون از همان روز اول یکی دیگر از دوستان که اصلا در کائنات اهمیتی ندارد هر روز می‌رفت اوین در می‌زد و می‌پرسید: اون دوست منو گرفتین؟

- کدوم؟

- همون که کلاه بره سرش می‌کرد. همون که به نظرش تنوع ارزش بود. آنها هم می‌گفتند نه ما اصلا ندیدیم.

کم کم فهمیدم آن روز تجمع کارگری بوده است. اما ما حتی از روز جهانی نجومش هم خبردار نشده بودیم. مدتها بعد از آن اتفاقات 88 افتاد که ما خوشبختانه دیگر پارک لاله نمی‌رفتیم.