هرکسی در زندگیاش شاید به سختی 10 افتخار را کسب کند که در تمام عمر برایش ارزشمند باشد؛ اگر قرار باشد که من نیز در زندگیام فقط چند کار انجام داده باشم که به آنها افتخار کنم، یکی از آنها سه سال تدریس در دانشگاه بود.این باعث افتخار من هست که اولین نیمسال تدریسم در بهترین دانشگاه صنعتی کشور (یعنی دانشگاه صنعتی شریف) بود. اگرچه هنوز حتی به مقطع دکترا هم وارد نشده بودم، اما در آن ترم به خروجی ارزشمندی رسیدم؛ آنقدر آن کلاس را دوست داشتم که حتی با وجود وارد شدن یکی از سختترین مصیبتهای زندگیام (مرگ پسر عمهام که در آمریکا که به طرز دلخراشی از دنیا رفتهبود) با همان کلاس توانستم از نظر روحی، خودم را ترمیم کنم و در نتیجه از نیمسال بعدی، در مقطع دکترای رشتهی مهندسی کامپیوتر دانشگاه صنعتی شریف (بدون آزمون و استادمحور) پذیرفته شدم.
پس از پذیرش در دانشگاه شریف، علیرغم آنکه ترم شلوغی داشتم، بازهم تدریسم را در درس مبانی برنامهنویسی به زبان C ادامه دادم؛ اما تصمیم گرفتم که از ترم بعدی، به تدریس درس برنامهسازی وب بپردازم؛ چرا که علاقهمند بودم با تدریس آن، تجربیاتی را که در طی چند سال قبل (دورانی که به عنوان سرباز نخبه در شرکت کار میکردم) آموختهبودم ، با بچهها به اشتراک بگذارم. بنابراین طی صحبتی که با مدیر گروه و مدیریت دانشکده داشتم، سرفصلی را مبتنی بر برنامهنویسی وب با زبان جاوا (فریمورک Spring Boot) حاضر کردم. در ترم اول (بهار 1403) که اولین تجربهی تدریس را داشتم، مشکلات زیادی وجود داشت و درس به سختی شکل گرفت. با وجود تمام مشکلاتی که وجود داشت، برای ترم بعدی (یعنی پاییز 1403) سرفصل ترم قبل را به شدت مورد بازنگری قرار دادم و پروژهی ترم را از ابتدای ترم تحصیلی پیش بردیم. در پایان ترم، خروجی به شدت رشد کرد و در مجموع هم دانشجویان راضی بودند و هم من.

پس از ترم پاییز و برای ترم بهار 1404 ، مردد بودم که آیا درس را بگیرم یا خیر؟ با توجه به این که بهار 1404 ترم پیشنهاد پژوهشی من بود، این تصمیم سختتر شد. در نهایت بازهم پذیرفتم که این درس را برای بار سوم تدریس کنم. در این ترم بازهم تغییراتی را در روند کار دادم. یکی از مهم ترین تغییرات، روش انجام پروژه بود. سبکی که در این ترم اضافه کردیم این بود که بچه ها به گروههای 7 نفری تقسیم شدند و باید یک محصول نرمافزاری (پرسشنامهی آنلاین) را باهم میساختند. همانند شرایط شرکتهای نرمافزاری، برای هر گروه از بین دستیاران آموزشی، یک مالک محصول تعیین شد و دانشجویان باید تحت نظارت او، محصول نهایی را مرحله به مرحله میساختند. آن ترم، ترم خیلی سختی شد. چرا که پایان آن به جنگ 12 روزه منتهی شد و به شدت شرایط کار را سخت کرد. در حدی که عملا نمرات در روز 20 مهر ثبت نهایی شدند! (و من موندم با یک پروپوزال تعویق خورده و یک بدن و روح درب و داغون :) . شاید جالب باشد بدانید که از ابتدای سال 1403 تا پایان مهر 1404، حدود 362 ساعت بیرون از کلاس برای آمادگی و پیگیری درس برنامهسازی وب، وقت گذاشتهبودم.
با توجه به تعویق پیشنهاد پژوهشی، تصمیم گرفتم که برای ترم بعدی (یعنی ترم پاییز 1404) درس نگیرم. اما بنابر دعوت یکی از اساتیدم در دانشگاه مقطع کارشناسی تصمیم گرفتم که ارائهی درس طراحی شیگرای سیستمها را بر عهده بگیرم. مدت زیادی بود که به تدریس در دانشگاه شاهد فکر میکردم؛ چرا که در زمانی که خودم دانشجوی آنجا بودم، کمبودهای زیادی را حس میکردم و دوست داشتم که کمی از آموختههایم را از تحصیل در دانشگاه صنعتی شریف، به آنجا نیز ببرم و مطالبی که در آن کلاس تدریس کردم، یکی از ارزشمندترین آموختههایم بودند؛ همچنین دوست داشتم برای یک ترمهم که شده، تجربهی یک فضای متفاوت را نیز داشته باشم و مطالب درسیام برای دانشجویان جذابیت بیشتری داشتهباشد و از همه مهمتر، قدر مطالب درسی را بیشتر بدانند؛ ترم شروع خوبی داشت و من نیز هر هفته شنبهها با علاقهی زیادی مطالبی را حاضر میکردم و هرطوری که بود با اسنپ خودم را به شاهد میرساندم و پس از کلاس، بسته به شرایط به دانشگاه شریف و یا خانه برمیگشتم. کلاس شروع خوبی داشت؛ اما در ادامه، چالشهای جدیدی (کاملا متفاوت با چالشهای دانشگاه صنعتی شریف) خودشان را یک به یک نشان دادند. یکی از مشکلات جدی که داشتیم، این بود که بخش زیادی از دانشجویان در ترمهای 4 یا 5 از سختافزار به نرمافزار تغییر رشته دادهبودند و این موضوع به شدت بر محتوای ارائه شده تاثیر گذاشت. چالشهای دیگری هم داشتیم که بیان همهی آنها خارج از حوصلهی این متن است؛ اما تعطیلی های پی در پی به علت آلودگی هوا و منتهی شدن ترم به نا آرامیهای دیماه 1404 ، این ترم را نیز همانند ترم قبل با تلخی روبرو کرد و علاوه بر آن، مجازی شدن امتحانات نیز کار را سختتر کرد.
در این سه سال تدریس، آنقدر آدمهای مختلفی را دیدم که به قول معروف احساس میکنم که آدمشناس شدهام. اما امروز که در پایان سومین سالگرد ورودم به دانشگاه هستم و تجربهی تدریس را در تمام دانشگاههایی که روزی خودم در آنها درس خواندهبودم دارم، حس میکنم که خیلی چیزها مثل سه سال پیش نیست. جای یک چیزهایی خالی است که من را به آن وا داشته که برای ترم بعدی به جای گرفتن درس جدید، کمی بیشتر تامل کنم. تاملی از این جنس : «احساس میکنم که یک جای کار داره میلنگه! حس میکنم در کلاس درس دانشگاه، آنچه که باید بشود، نمیشود!».
این حرفها برای مقدمهچینی بود که شما با پیشینهی من آشنا شوید. سوالی که دائما به آن فکر میکنم این هست : «آیا واقعا همه باید به دانشگاه بیایند؟ و آیا واقعا تدریس من برای بچهها کمککننده بوده؟»
دوست دارم در پست بعدی، بیشتر به این موضوع بپردازم.