سلسیوس ۲۳۳: اینترانت ملّی

فارنهایت ۴۵۱ (≈ سلیوس ۲۳۳): درجه حرارتی که در آن کاغذ آتش می‌گیرد و می‌سوزد.

حکومت‌ها در پی سانسورهای فرهنگی، برای منافع سیاسی‌شان گاهی کتاب‌ها را در ۴۵۱ درجه‌ی فارنهایت می‌سوزانند.

قطع شدن ارتباط شبکه‌ی داخلی کشور با شبکه‌ی جهانی اینترنت و در پی اعتراضات مردمی به گرانی بنزین، به شیوه‌های گوناگونی به افراد و کسب و کارهای مختلف آسیب رسانده است؛ از توقّف فعّالیت بسیاری از وب‌سایت‌ها به دلیل نبود دسترسی به بسیاری از وب‌سرویس‌ها گرفته تا عدم دسترسی افراد و شرکت‌ها به بسیاری از فضاهای ذخیره‌سازی ابری، سرویس‌های ابری، پایگاه‌های داده، ابزارهای کنترل ورژن آنلاین، سرویس‌های ارتباطی و... . گمان نمی‌کنم نیازی به مثال زدن باشد؛ خیلی‌ها از نزدیک این را حس می‌کنند و می‌فهمند و آن‌کس که نخواهد بفهمد نیز در هر صورت نمی‌فهمد.

شخصاً گاهی با دیدن آخرین دستاوردها و امکانات عصر اطّلاعات، به وجد می‌آیم و احساس غیرقابل توصیفی سراسر وجودم را فرا می‌گیرد − گویی که دارم در آینده و در فیلم‌های علمی-تخیّلی زندگی می‌کنم. از دیدن خدمات بی‌نظیر ابری گرفته تا آخرین دستاوردهای شگفت‌انگیز دنیای داده‌کاوی. در این عصر اطّلاعات، دسترسی به اینترنت حکم دسترسی به برق را دارد. همان‌طور که برایمان بدیهی شده که با ورود به یک اتاق، باید دنبال کلیدی برقی بگردیم و اتاق را روشن کنیم، گاه دورنمایی را می‌بینم که به همین شکل به دنبال ترمینال کنترل اتاق نیز گشته و بتوانیم از مزایای اینترنت اشیا بهره ببریم. بسیاری از وقت‌ها به من احساس افتخار دست می‌دهد که به عنوان یک دانشجوی تحصیلات تکمیلی کامپیوتر، می‌توانم دستی در تحقّق این دورنما داشته باشم... امّا ناگهان با اتّفاقی همچون قطع ارتباط اینترانت کشور با اینترنت، تلنگری می‌خورم؛ از خواب شیرینم بیدار می‌شوم و کابوسی حقیقی را در برابر چشمانم می‌بینم: آن زندگیِ آینده‌وار وجود دارد، امّا ازآن من نیست؛ من در گذشته و در یک فیلم درام تاریخی اسیر شده‌ام. نه شهروند قرن ۲۱ میلادی، بلکه زندانی قرن ۱ هجری قمری هستم.

به طور جزئی و خاص، جستجو در وب و استفاده از منابع آنلاین، دو عنصری جدانشدنی از زندگی هرروز بسیاری از ما بوده‌اند. به نظر می‌آمد که دیگر نیازی به ذخیره‌ی آفلاین یا فیزیکی منابع دانش نیست. به نظر می‌آمد که لزومی ندارد چندین کتاب مرجع قطور در قفسه‌ی کتاب داشته باشیم و یا چندین گیگابایت از فضای ذخیره‌سازی شخصی خود را به نگهداری نسخه‌ی آفلاین آن‌ها اختصاص دهیم، درحالی که با چند کلیک/لمس/حتّی نگاه، می‌توانیم از طریق کرم‌چاله‌ی اینترنت، به کیهان‌های موازی‌ای از اطّلاعات سفر کنیم و منابع بی‌کرانی از دانش را در برابر خود ببینیم... . تا آن‌که ناگهان دسترسی به اینترنت قطع می‌شود و مجدّداً به یاد می‌آوریم که آن وضعیت آرمانی، سهم ما زندانیانِ گذشته نیست. بدون دسترسی به منابع دانش آنلاین، چاره‌ای پیش رویمان باقی نمی‌ماند جز بازگشت به سبک سنّتی و استفاده از هرآن‌چه آفلاین باقی مانده است: منابع کاغذی و مغزهای یک‌دیگر!

دیروز یکی از دوستانم که هیچ واژه‌نامه‌ی آفلاین یا فیزیکی‌ای را در اختیار نداشت، ناچار شده بود از من به عنوان موتور جستجو استفاده کند. مرتّب با من تماس می‌گرفت و معنای واژه‌های مختلف را می‌پرسید و من هم صرفاً بر اساس هرآن‌چه در ذهن خود داشتم به او کمک می‌کردم. در همین حین، خود و دوستم را دیدم که داریم در پادآرمان‌شهرِ فارنهایت ۴۵۱ زندگی می‌کنیم...

«فارنهایت ۴۵۱ − Fahrenheit 451» نام رمانی است از ری بردبری. این رمان جامعه‌ای را در آینده توصیف می‌کند که در آن کتاب و کتاب‌خوانی غیرقانونی بوده و وظیفه‌ی آتش‌افروزان (جایگزین آتش‌نشانان) این است که در همه‌جا به جستجوی هر کتابی بپردازند و به محض یافتن، آن را در آتش بسوزانند. سانسور بیداد می‌کند. امّا ورای این جامعه، افرادی وجود دارند که به ناچار، دست به حفظ و از بر کردن واژه به واژه‌ی کتاب‌ها می‌کنند و حتّی گاه آن‌چه حفظ کردند را به نسل‌های بعدی خود نیز سینه به سینه انتقال می‌دهند و هرکس که می‌خواهد کتابی را بخواند، لازم است پیش کسی برود که آن کتاب را حفظ کرده.

«می‌خوای جمهور افلاطون رو بخونی؟ [...] من جمهور افلاطونم. می‌خوای مارکوس اویرلیوس رو بخونی؟ آقای سیمونز، مارکوسه. [...] می‌خوای جاناتان سوئیفت، نویسنده‌ی اون کتاب سیاسی شوم رو ببینی؟ سفرهای گالیور! این هم یکی دیگه از دوستامون، چارلز داروین، این هم شوپنهاور، این‌یکی اینشتین، این آقای کنار دستیم هم آلبرد شوایتزر، فیلسوف مهربونیه. ما همگی این‌جاییم، مونتاگ! آریستوفان و ماهاتما گاندی، گاتاما بودا، کنفسیوس، توماس لاو پیکاک، توماس جفرسون، و آقای لینکلن رو هم می‌تونی ببینی. ما متئو، مارک، لوک و جان هم هستیم [...] ما خودمون هم سوزاننده‌ی کتابیم. کتاب‌ها رو خوندیم و از ترس این‌که کسی پیداشون کنه، آتششون زدیم. فیلم‌برداری از کتاب‌ها هم جواب نمی‌داد. ما دائماً درحالی سفر بودیم. نمی‌خواستیم فیلم‌ها رو دفن کنیم و دوباره برگردیم سراغشون. همیشه احتمال لو رفتن هست. پس بهتر بود توی مغزامون نگهشون داریم. جایی که دست هیچ‌کسی بهشون نمی‌رسه و شک هم نمی‌کنن. همه‌ی ما جزئی از تاریخ، ادبیات، حقوق بین‌الملل، بایرون، تام پین، ماکیاولی و مسیح هستیم.» – بریده‌ای از رمان فارنهایت ۴۵۱