ما خودمون انتخاب کردیم یا محکوم شدیم؟

قبل از هرچی بگم که این پست نه سیاسی هست و نه چوب تو لونه ی زنبوری میکنه ،‌ یه درد دل دوستانه هست!

من یه برنامه نویس معمولی هستم که پس از فارغ التحصیلی ، مثل بقیه قصد داشتم شروع به فعالیت کنم و در زندگی استقلال داشته باشم ، ولی پس از ماه ها فعالیت در تهران و شهرستان به نتایج جالبی از زندگی در ایران رسیدم که مشترک خیلیامون هست ولی واقعا نمیتونم باور کنم ما مردم ایران تا این حد بدبخت هستیم! البته منظورم جامعه ی مرفه نیست که با هر ضربه ای به اقتصاد یه طبقه از سایر مردم بالاتر میرن.

اگر چشممون رو باز کنیم و واقعیت های اطرافمون رو ببینیم اگر انسانیت داشته باشیم بدونیم وجدان چی هست ، همزاد پنداری کنیم ، نوع دوست باشیم ، باید مثل شیشه خورد بشیم!

همه میدونیم که زیرپای این کشور پر از مواد معدنی و طبیعی و انرژی هست و شاید بشه گفت کامل ترین کشور دنیا از این منظر ، ولی این گونه تصاویر فقر و نداری و درد از ایران تصویر درستی هست؟ چه چیزی غلط هست که ما به این روز افتادیم؟

ما میرفتیم مدرسه ، اول صبح قرآن میخوندن ، دو سه ساعت در هفته روخوانی قرآن داشتیم ، رفتیم راهنمایی ، پرورشی و دینی داشتیم ، دبیرستان دین و زندگی داشتیم ، دانشگاه اندیشه اسلامی ، اخلاق اسلامی و انقلاب اسلامی و دانش اسلامی خانواده داشتیم ، بهمون از حسن های مذهب شیعه و معصومیت های امامان میگفتن و کلی حرف های خوب ... نتیجه چه شد؟ مشکل از معلم و استاد بود؟ مشکل از ما بود؟ یا مشکل از قرآن و اسلام؟

هرچه بود خوب یا بد گذشت ولی چیزی تغییر نکرد و نسل به نسل بزرگتر شدیم و از هم در دلالی و دودره بازی و کلاهبرداری و دروغ گفتن جلو زدیم ‌، جاهایی بی وجدان شدیم و جاهایی هم به ناموس هم ناسزا گفتیم ، کافیه یه سر به اینستاگرام و تلگرام بزنید و ببینید که چطور بچه های متولد دهه ۶۰ به بعد به هم دیگه فحش های خارومار و تارومار میدن!

یادمه اول دبیرستان یه آخوندی بصورت ویژه یک جلسه اومد و از مضرات خود ارضایی (کور شدن ، فلج شدن و ... ) برامون گفت و کاملا بدون پشتوانه علمی و پزشکی ، و صرفا جهت دور کردن بچه ها از گناه کبیره!

خب ولی هیچ وقت یادم نمیاد که یک روانشناس ، پزشک در هیچ یک از مقاطع تحصیلی مامور آموزش و آگاه سازی بچه ها بوده باشه!

این ها دردهای اصلی هست ، این ها دردهای سیستمی هست ، در ورای این ضرب المثل : خشت اول گر نهد معمار کج/تا ثریا می رود دیوار کج ، حرف های زیادی هست که با کج گذاشتن خشت های اول به این روز افتادیم

ما هیچ وقت به مدرسه علاقه مند نبودیم ، نه من و نه هیچ هم دوره ای سال های قبل ، وقتی زنگ پایانی زده میشد ، مثل یه زندانی از زندان فرار میکردیم و گاها بعضی ها زیر دست و پا له میشدن ، کسی نبود به بچه یاد بده با نظم و ترتیب برن و بیان ، کسی نبود به بچه ها محبت کنه و به رفتار معلم ها نظارت کنه ، ولی تا دلتون بخواد بهمون شعارهای مرگ بر آمریکا و این و اون یاد میدادن! کسی نبود رفتار با گدا ، نیازمند و معلول رو بهمون یاد بده ولی بودن افرادی که نحوه تلفظ والضالین رو به بهترین شکل با انواع اصوات بیان کنن!

کسی نبود بگه اگه دلت نخواست مدرسه نیا ، حالت خوب نبود یا درس نخونده بودی نیا ،‌ باید استرس و ترس از مدرسه رو همیشه با خودمون نگه میداشتیم ، انگار فقط یه سری مامور بودن به زور مارو آدم کنن ، بچه آدم! جالبه همه رو به زور میبردن نمازخونه و بیشتر بچه ها نماز رو ادا میکردن!

خب این از دوران مدرسه ما که به این شکل بزرگ شدیم ، ولی باز هم میشد در دانشگاه کمی این خشت کج رو صافش کرد ولی انگار دانشگاه از مدرسه هم بی پایه تر بود!

کسی ارزشی برای دانشجو قائل نبود ( و نیست) ، البته کمی وضع دانشجویان پزشکی فرق می کرد ( و میکنه) و این دانشجویان انگار باید ۴ سال غذای افتضاح دانشگاه و شرایط بد خوابگاه رو تحمل میکردن تا فارغ التحصیل میشدن و در این صورت میتونستن از زندان دانشگاه آزاد شده و به خدمت مقدس سربازی اعزام شن. دانشگاه هیچ مسئولیتی در قبال آموزه های اجتماعی و فرهنگ سازی نداشت و انگار بنا بر این بود که یک سری واحد توسط دانشجویان پاس شود و یک مدرک داده شود! و روحیه اعتراضی و حق طلبی و جستجوگری دانشجو هم در این چندسال کاملا از بین میرفت ، نه ارتباط با صنعتی و نه هزینه ای برای تدریس عملی تر ، البته چندتا دانشگاه خوب تهران هم تخصصشون در آماده سازی نخبگان برای اعزام و مهاجرت به خارج از کشور بود ، و در نهایت ما میموندیم ، یه عده خشت کج!

دانشگاه هم تموم شد و یک عده جوان تحصیل کرده وارد جامعه شدن ، جامعه و سیستم چه جوابی به این ها داد؟ چه جوابی به ما داد؟ سربازی چه اندوخته ی با ارزشی اضافه کرد؟ هیچ! الاف باش یا ادامه تحصیل بده تا الاف نباشی! نمیتونی بخونی؟ بیا آزاد بخونن یکمم از جیب پدر خرج کن و بر علمت بیفزا!! هدف واقعا دیگه افزایش علم نیست بلکه ایجاد اصطکاک برای کم کردن میزان بیکاران هست و این یعنی کج کردن مجدد خشت کج!

نه وامی نه حمایتی از طریق سیستم ،‌ نه بیمه بیکاری! و نه شرکتی برای کار و نه کاری برای کارجو! چرا؟ واقعا حق یک جوان ایرانی این بود و هست؟ افسردگی و اعتیاد در پس بیکاری خیلی هارو درگیر کرده ، بی پولی مطلق خیلی ها رو به فساد کشونده ، اما دریغ که کسی اعتنا نمیکنه! ولی این معضل اینطوری نمیمونه و این بیکاران و افسردگان یک روز مثل دمل چرکین سرباز میکنن.

و امسال شاهد دلار ۱۵ هزار تومنی هستیم ،‌دیگه بدتر از این؟ بس نیست؟ تا سال گذشته قدرت خرید یه جوون ایرانی شاید تنها موبایل و لپ تاپ بود ولی امسال اگر بتونه مخارج خوراک خودش رو تامین کنه کار بزرگی کرده!

من یک برنامه نویس ایرانی اگر لپ تاپم در این اوضاع خراب بشه بیکار میشم چون یه لپ تاپ معمولی ۱۰ میلیون قیمتشه و یه وام ۱۰ میلیونی حداقل ۱۸ درصد سود داره! خب چیکار میشه کرد؟

خب بنظرتون در این شرایط میشه مهاجرت کرد؟ با دلار ۱۵ هزار تومنی؟ چقدر باید چنج کرد که بتونیم به یه کشور مهاجر پذیر برسیم تا بعد از ۵ سال به حقوق اولیه انسانی خودمون برسیم؟ واقعا برای یه ایرانی زشت نیست که با این کشور غنی و ثروتمند در این شرایط بحرانی گیر کرده و به فکر مهاجرت باشه؟

بس نیست مرگ بر این و اون گفتن؟ بس نیست دم از اسلام و امنیت زدن ؟ در حالی که مردم در کمترین نیاز های خودشون موندن ، مردم امنیت میخوان ، ولی امنیت روحی و روانی هم میخوان ، امنیت شغلی و مالی هم میخوان ، امنیت در جنگ خلاصه نمیشه! ما فقیریم ولی نه صرفا فقیر مالی ، بلکه در نحوه استفاده کردن از ثروت کشور و نیروی جوانان فقیریم و در پی گرفتن حاجت و سعادت از دین و مذهب هستیم ، تا زمانی که خودمون رو مسئول آباد سازی و آگاه سازی خودمون ندونیم در حلقه ی تکرار عادت های بد و روزمره خودمون خواهیم موند و با سوراخ کردن کشتی همگی با هم غرق خواهیم شد ، به امید داشتن ایرانی آباد و آگاه.