
نمیدانم چرا دیشب، انگار کسی در گوشم زمزمه میکرد.
صدایی که شبیه خروش دریا بود، امّا بهجای آب، شعله بر دلم میپاشید.
صدای زنی…
زنی به نام الهه.
او را نه در دادگاه دیدم، نه در صحنه جرم.
اما نامش از لابهلای پروندههای خاکگرفتهام چون گل سرخی در زمستان جوانه زد.
الهه، دختر خاک من بود،
و خونش، مثل هزاران پیش از او، بر سنگفرش بیعدالتی خشک شد.
من حقوقدانم.
نه از آنانی که در سایه نظمِ بیروح، بندهای قانون را شمرده میخوانند و خمی به ابرو نمیآورند،
بل از آنان که شبها، صدای شکستن استخوان یک ملت را در خواب میشنوند.
بل از آنان که میدانند قانون، اگر داس باشد، کشاورز را هم میبرد،
و اگر چتر نباشد، طوفان همه را خواهد بلعید.
الهه را نکشت فقط یک دست.
او را هزار نگاه کشت که آموخته بودند زن را نبینند، مگر از میان تار پوششی که خود بافتهاند.
او را هزار لب کشت که فریاد میزدند: "نجات، در سایه حجاب است"،
اما برای درد، برای فقر، برای بیعدالتی، زبانی نداشتند.
در شهری که قانون، کلماتش را از روی خطابهی نگهبانان برج مینویسد،
دادگاهها ساکتاند،
و قاتلان با دستهای شستهشده از آب تقدس،
دوباره تبر بر گردن عشق میزنند.
الهه رفت.
رفت تا شاید نامش بماند،
در کنار نام دخترانی که نخواستند تنها «پوشیده» باشند،
بلکه خواستند «دیده شوند».
نه به قامت، که به انسانیت.
من مینویسم، با دستانی که دیگر بوی خون میدهند.
چرا که هرگاه قانونی نوشته نشود برای حمایت از زندگی،
هرگاه دادخواهی دفن شود زیر شعارهای پرزرقوبرق،
حقوقدان، دیگر نه مدافع قانون،
بلکه شریک جنایت است.وکیل هم حقوقدانیست. برای سکه انداختن.
ما – ما که قانون را میفهمیم – اگر سکوت کنیم،
اگر به زبان رمز هم نگوییم این زمین از بیداد میلرزد،
قاتل بعدی، شاید خواهرمان باشد، شاید مادرم،
یا شاید نامی دیگر،
در شناسنامهای دیگر،
که روزی با خون مهر میشود. و من نمیدانم همفکری با حقوقدانان کجای داستان جامعه ماست؟
الهه…
تو را نشناختم،
اما نامت در لابهلای مواد قانون اساسی دلم حک شد.
تو نرفتی، تو نشستی بر صندلی محاکمهای بیقاضی،
و ما – ما که باید بایستیم –
نشستهایم.