تبیین به نظرم یعنی جادوی تبدیل ناگفتهها به زبانِ قابل لمس، یعنی هنر یافتنِ واژههایی که دلها را به فهم دعوت میکنند، نه صرفاً گوشها را به شنیدن. تبیین، چیدمانی است از معناها که بهدرستی کنار هم قرار میگیرند تا مخاطب را در سفری درونی به عمق موضوع همراه سازند. ضرورت این مطلب از آنجا زاده میشود که هیچ پیامِ ارزشمندی، خودبهخود فهمیده نمیشود. هرچه اندیشهها پیچیدهتر، هرچه جزییات بیشتر؛ بدون تبیینی روشن، ابهام رشد میکند و معنا گم میشود.
تبیین، آینهای است که باید تصویر را با همه ظرافتها و عمقش بازتاب دهد، نه فقط سطحش را. ویژگی یک تبیین موفق، در تعادل ظریف میان سادگی و دقت است. اینکه بتوانی پیچیدهترین مفاهیم را بدون کاستن از ارزششان به زبان سادهای برسانی که روح مخاطب را لمس کند؛ این است هنر واقعی.
تبیین به معنی گفتن دوباره نیست، بلکه معنیدار کردنِ پیام است، بهگونهای که شنونده نه فقط بفهمد، بلکه حس کند و درک کند. تبیین یعنی باز کردن یک قفل پیچیده با کلیدی که هر کسی بتواند از آن استفاده کند. تصور کن در دستت یک جعبه اسرارآمیز است؛ فقط تو میدانی داخلش چیست، اما کسی جز تو نمیتواند آن را باز کند. اگر فقط بگویی «داخلش چیز مهمی است»، چه می شود؟ هیچکس به درون جعبه دسترسی ندارد. اما اگر کلیدی بسازی که مخاطب بتواند قفل را باز کند، نهتنها راز را کشف میکند بلکه از ارزش آن آگاه میشود و حاضر است برای نگه داشتن آن تلاش کند.
مثلاً گروهی جهادی که وقتی فعالیتش را اطلاع رسانی میکند، نباید فقط بگوید کمک شد یا برخی تیترها و اخبار و گزارش های مرسوم و خشک که مخابره می شود؛ بلکه باید کلیدی بسازند که مخاطب بتواند در دل روایتشان وارد شود؛ این اقدام چراغی بود که در تاریکی خانههای بیآب و برق روشن شد؛ چراغی که به کودکان اجازه داد شبهای سرد زمستان را گرمتر سپری کنند و به مادران حس آرامش هدیه داد.
در واقع، تبیین یعنی خلق همان کلید جادویی که نه فقط خبر را منتقل میکند، بلکه مخاطب را با آن همراه میسازد، گرهگشایی میکند و راه را برای مشارکت و درک عمیقتر باز میکند. النهایه، تبیین به نظر بنده یعنی ایجاد ارتباطی انسانی و عمیق است. هر بار که انجام شود به واسطه اتفاق، خبر یا موضوعی، در واقع در حال ساختن پلی هستیم که دلها و ذهنها را به هم نزدیکتر میکند. هنر تبیین، هنر انسانسازی و روشنایی است.
